داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و یکم - بخش پنجم
پرسیدم : چاقو چقدر بهم صدمه زده بود ؟
شاهین گفت : تیغه اش کوتاه بود خیلی آسیب جدی ندیده بودی ولی خون ریزی داخلی باعث شد عملت زیاد طول بکشه ...
اون روز بعد از ظهر بهروز بعد از ساعت ملاقات اومد به دیدنم ..
کارش طوری بود که نمی تونست زیاد بمونه ...
با نگاهی که معلوم میشد خیلی نگرانه و یک دسته گل ...کنارم ایستاد و پرسید : خوبی ؟ درد نداری ؟ چیزی لازم داری برات بگیرم ؟
گفتم : نه چیزی نمی خوام شاهین هست ازت ممنونم کمک کردی ..
پرسید : جریان چیه این بچه ها از کجا پیدا شدن ؟ ...و من جریان رو براش تعریف کردم ...
با مهربونی گفت : نمی دونم تو هدفت از این کارا چیه ؟ فقط می دونم آدم غیر عادی هستی ..
اصلا نمی فهمم وقتی اون بچه ها کس و کار دارن پیش تو چیکار می کنن ؟ بابا کسی توی این دور و زمونه کلاه خودشو نگه داره باد نبره هنر کرده ..آخه بچه ها ی مردم به تو چه که نگه داری ؟
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و یکم - بخش ششم
خواهش می کنم یکم به فکر زندگی خودت باش ..
بسه دیگه , طلاق گرفتی رفتی, امتحان کردی ,, منم صبر کردم ..
هنوز اثاث تو توی اون خونه اس و من دست به چیزی نزدم ..و منتظرتم که برگردی و با هم زندگی کنیم ,, توام دیگه دست از این کارات بر دار ...
من خودم برات یک دفتر باز می کنم ..به شرط اینکه این طور کارا رو قبول نکنی ..اونقدر کارای حقوقی و پر در آمد هست که با دوتاش پشتت رو می بندی ..
اونوقت تو برای یک نفر کار می کنی و جونت رو هم به خطر میندازی ...
چنان توی ذوقم خورد و ناامید شدم که جز سکوت راهی نداشتم ..
فقط بهش نگاه کردم ..من از دفاع کردن از خودم و عقایدم خسته بودم .....
بهروز همون آدم بود و منم همون پونه ..نوع نگاه ما به زندگی فرق داشت .. من آدمی نبودم که روی غم و درد لاله چشمم رو ببندم و یا برام مهم نباشه که چی بسر اون دوتا بچه میاد .. باید جواب وجدانم رو می دادم ..و بهروز اینو نمی فهمید ... چون بهش معتقد نبود ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar