2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190667 بازدید | 2148 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش سوم







و قرار شد بعداز زندان  اونا رو ببره و تحویل مامان بده ...

و با عجله خودمو رسوندم به ماشین آقای سهیلی که منتظر من بود اما اون که همیشه عجله داشت با یکم تاخیر من چنان عصبانی بود که از همون دور میشد تشخیص داد  ...

 منم دست کمی از اون نداشتم ، تا سوار شدم فریاد  زد: می فهمی دیرم شده یعنی چی ؟ بهت نگفتم با این پرونده ها احساسی بر خورد نکن ..

 کوبید روی فرمون و با همون عصبانیت ادامه داد ..صد بار توبه کردم که دیگه با وکیل زن کار نکنم ..بازم درس عبرت نمی گیرم ...

گفتم : بله شما راست میگین ..یک زن نمی تونه با این طور مسائل احساسی بر خورد نکنه ..مثل مادر شما مثل همسرتون ؛؛که ازش توقع دارین با  مهربونی و گذشت بد اخلاقی های شما رو تحمل کنن  ...

گفت : اینی که گفتی چه ربطی به کار ما داشت ؟ بعدم من بد اخلاقم ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش چهارم






گفتم : آخه اون مردایی که مردم دارن با زنشون بد اخلاقی می کنن وای به شما که ملاحظه ی هیچ کس رو نمی کنین ..

به خدا چون آدم خوبی هستین دلمون نمیاد از پیشتون بریم وگرنه این همه توهین رو بی دلیل تحمل نمی کردیم ...

شما می خواستی چیکار کنم بزار اون دوتا بچه آواره بشن  ؟ عوض اینکه ازم تشکر کنین همش با من دعوا دارین ؟ 

من که خودم تو کار این بچه ها موندم شما هم چوب لای چرخ من می زارین ؛به خدا به خاطر این دوتا بچه روز شبم رو نمی فهمم ...

من امروز باید میرفتم تا بفهمم تکلیفم با اونا چیه ؟

 گفت : حالا که اینطور شد  شب جمعه باید شام بیای خونه ی ما  ..این یک دستوره  ...منم که مثل اون عصبی بودم و دیگه حرفی نزدم ....

در حالیکه نفهمیدم جدی منو دعوت کرد یا همینطوری یک چیزی گفت ..

اما  این اولین بار بود که جواب سهیلی رو می دادم و در کمال تعجب اونم کوتاه اومده بود ...

در واقع سهیلی مرد بسیار خوب و نجیبی بود ..و دوست داشتی طوری که با همه ی بد اخلاقی هاش میشد به راحتی تحملش کرد ..حرف بیجا و بی ربط نمی زد و برای هر کارش دلیل داشت ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش پنجم







روز پر کار و نفس گیری داشتیم ..

همزمان روی چند پرونده ی سنگین کار می کردیم دو تا دادگاه و کلی کارای اجرایی ..

آخر وقت به من گفت : تو دیگه برو من باید منتظر مسعودی بمونم  لایحه ی این پرونده رو هم امشب حاضر کن صبح بده به من  بخونم و تحویل بدم  ..

خداحافظی کردم و از در اتاق اومدم بیرون یک مرد رو دیدم که انگار گوش ایستاده بود ...

چون  فورا از جاش پرید و روشو برگردوند .. توجه من بشدت به اون  جلب شد ..با سرعت رفت بطرف انتهای سالن و در جهت عکس اون  از پله ها رفتم پایین و یک مرتبه برگشتم و  نگاه کردم  ..

همون مرد داشت پشت سرم میومد ...حواسم رو جمع کردم اول خواستم برگردم به سهیلی بگم شاید اونو بشناسه ... 

ولی اصلا حوصله ی شنیدن صدای اونو نداشتم ..







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش ششم







مقداری راه رو پیاده رفتم تا یک تاکسی پیدا کنم ..

 بدون اینکه اون مرد متوجه باشه حواسم بهش بود و متوجه بودم واقعا داره منو تعقیب می کنه   ...

اما تا سرم به گرفتن تاکسی گرم شد به هر طرف نگاه کردم کسی رو ندیدم ..نگران شدم اون مرد کی می تونست باشه ؟ 

تا خونه رسیدم مراقب سر نشین های همه ی ماشین های اطرافم بودم ..ولی دیگه اونو ندیدم  ... 

کم کم بی خیالش شدم و  فکر کردم اتفاقی بوده و من اشتباه کردم   ..

حتی موقعی که پیاده شدم به اطراف نگاهی انداختم کسی نبود ...

خیالم راحت شد و وارد خونه شدم ..خوشبختانه کاشف بچه ها رو آورده بود ..و مامان طبق معمول که وقتی از چیزی نگران میشد میومد توی حیاط به استقبالم خودشو به من رسوند و گفت : تا کی ؟ پونه؟ این بچه ها تا کی باید اینجا بمونن ؟  باز تو شروع کردی ؟ پرسیدم :منظورتون چیه مامان جان ؟ 

گفت : من نمی تونم از این بچه ها مراقبت کنم زود تر یک فکری بکن به منم بگو تا کی اینجا میمونن ؟ تو گفتی فقط چند روز ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش  هفتم







گفتم : هیس میشنون..الان مگه چند روز شده ؟ هر چی من نمی تونم از کار و زندگی خودم افتادم .

گفتم : مادر من عوضش ثواب می کنین بعدا تو رو خدا نزارین بشنون و بیشتر از این ناراحت بشن  ..

گفت : بزرگه توی اتاق عقبی غمبرک زده و اون یکی داره با یاسین بازی می کنه ..

پرسیدم :پروانه اینجاست ؟ 

گفت : آره من از عهده ی اونا  بر نمیام ..خودتم که ول می کنی میری تا بوق سگ کار می کنی وقتی میای نا نداری نفس بکشی ..

خوب مادر کی می خواد از این دوتا بچه پرستاری کنه ؟ ..

گفتم : چشم یک فکری می کنم ....یک نامه گوشه ی مشتش گرفت بود دراز کرد طرف منو و گفت اینو مادرشون فرستاده ..

حتما از ما انتظار نداره که بچه های اونو نگه  داریم ؟ ..همون جا نامه رو باز کردم و خوندم  و لاله با خط خوشی  نوشته بود که: خواهرم ؛؛خانم مهربون ,,  اختیارشون دست شما ؛ که دست من کوتاهه و نمی تونم کاری بکنم ..خدا بهت اجر دنیا و آخرت رو بده ..خواهش می کنم ؛  التماس می کنم تا برگشتن من مراقب بچه هام باشین ...








داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش هشتم








گفتم : شما نامه ی منو خوندین ؟ 

گفت : آره خصوصی که نبود می خواستم بدونم چی نوشته خوب مربوط به منم هست ...

وقتی رفتم سراغ ساغر طوری که انگار منتظرم بود پرسید :خانم ؟ مادرم کی آزاد میشه ؟ گفتم :الان نمی دونم ؛ تو اول بگو مادرت چی گفت ؟ 

جواب داد ..اونم میگه نمی دونم شما می دونین ...تکلیف ما چی میشه ؟ 

گفتم : تو دختر بزرگی شدی دیگه همه چیز رو می فهمی می دونی که دست من نیست ...

اونشب مامان و پروانه و کامی منو دوره کردن که این کار صحیح نیست ..و نمیشه بچه های مردم رو اینجا نگه داریم ..

مامان می گفت : به خدا دل منم براشون می سوزه ولی در توانم نیست ..باید از صبح تا شب چشمم به اونا باشه ..من می خوام ظهر برم مسجد ؛؛ روضه برم ..

اونا دست و بالم رو بستن ..

گفتم : مامان جان شما جای من؛؛ بگو چیکار کنم ؟ من همون کارو می کنم ...

گفت : بده به فامیل بابای خودش ..ببخشید مادرش غلط کرده که آدم کشته حالا هم نمی خواد بچه ها برن پیش پدر بزرگ و مادر بزرگشون .. ما چه گناهی کردیم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش  نهم






و سه تایی منو تحت فشار قرار دادن و می فهمیدم که باید یک فکری برای اونا بکنم .. ..

از طرفی خودمم همین احساس رو داشتم و می دونستم اونا درست میگن ...

وقتی پروانه رفت بچه ها رو خوابوندم و رفتم تا لایحه ای که سهیلی ازم خواسته بود بنویسم که تلفن زنگ خورد ..

مامان دستش بند بود گوشی رو بر داشتم ..

به محض اینکه گفت سلام پونه ..

شناختمش بهروز بود ..گفتم : سلام حالت چطوره ؟ 

گفت : من خوبم تو ولی صدات یک طوریه چیزی  شده ؟

 گفتم :اگر بدونی توی چه درد سری افتادم ؛؛ واقعا نمی دونم چیکار کنم ..

پرسید : چی شده بهم بگو 

گفتم :پای تلفن نمیشه ..ممکنه بشنون ..

گفت : کی بشنوه؟ کسی اذیتت می کنه ؟ بزار ببینم ؛؛ ساعت هنوز ده نشده می خوای بیام ؟ گفتم : نه بابا ؛ دیره منم الان کار دارم ..فردا بیا باهات حرف بزنم ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_نوزدهم- بخش دهم






گفت : کاش الان میومدم؛؛ چون دلم برات خیلی تنگ شده ؟ 

گفتم : راستش منم دلم می خواد تو رو ببینم ..

گفت : تعطیل شدی بیام دنبالت حرف بزنیم ؟ گفتم : آره فکر خوبیه ...تو محل کار منو بلدی ؟ گفت : فکر کن بلد نباشم ...

همین طور که  با بهروز قرار میذاشتم حس بهتری پیدا کردم ..

نیاز به حمایت شدن در زن  حسی انگار نا پذیره و من مدت ها بود این خلاء رو احساس می کردم ...

گوشی تلفن رو آروم گذاشتم و حس خوبی بهم دست داد ؛  چقدر حالم بهتر شده بود  ..و زیر لب گفتم : چه خوب شد 






 ادامه دارد  ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش اول






 در حالیکه دلم می خواست باور کنم که حد اقل بهروز درکم می کنه و راهی جلوی پام می زاره ؛ رفتم به رختخواب ولی خوابم نمی برد و فکر می کردم .....

دنیای من شده بود کار؛؛ 

 شاهین هفته ای یک بار برای شام میومد خونه ی ما و اگر مواقع دیگه ای سر می زد من نبودم ..

پروانه هم هنوز مثل سابق منتظر بود من یک کاری بکنم و اون فورا مخالفت کنه ..و به خاطر سخت گیری های مامانم دوست صمیمی هم نداشتم ...

گاهی توی دفتر با خانم حیدری حرف می زدم و هر وقت  زری جون رو می دیدم سر درد دلم باز می شد ..

اون زن بهم روحیه می داد ..زنی  به تمام معنا منطقی و روشن بین بود ..و من خیلی بهش احترام میذاشتم ...

در همون حال به فکرم رسید نکنه بهروز  با این ملاقات امیدوار بشه  ؟

 و دوباره سر راهم  قرار بگیره  ؟ و از اینکه از روی ناچاری خواستم باهاش مشورت کنم پشیمون شدم ..

چون خاطرات گذشته هنوز آزارم می داد و یادم نرفته بود که چقدر عذاب کشیدم ...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش دوم 







روز بعد یکم دیر از خواب بیدار شدم و با عجله کارامو کردم و رفتم بطرف در حیاط  ..و یک مرتبه باز کردم و همون مرد رو روبروی خونه دیدم فورا رو برگردوند و راه افتاد ...

 بی اختیار  دویدم دنبالش ..

اون قدم هاشو تند کرد و من سرعتم رو و فریاد زدم از من چی می خوای ..اووی چرا منو تعقیب می کنی ؟ آقا وایسا حرفت رو بزن ...و قبل از اینکه بهش برسم سوار یک ماشین شد و راه افتاد و در حالیکه نگاه بدی به من می کرد از جلوی من رد شد و رفت ...فورا شماره ماشین رو بر داشتم ...

روز قبل حدس می زدم شاید نیما یکی رو فرستاده ، و یا  بهروز برای من بپا گذاشته ..ولی غیر منطقی به نظر می رسید ...

آخه چرا اونا باید همچین کاری بکنن ؟  هر چی فکر می کردم عقلم به جایی قد نمی داد ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش سوم 







به محض اینکه رسیدم دفتر برای پیدا کردن صاحب ماشین اقدام کردیم ...

آقای سهیلی وقتی  ماجرا رو شنید یک شکایت نامه و گزارش مزاحمت تنظیم کرد و همون روز به جریان انداخت  ..

فکر اونم در گیر شده بود .. می گفت : خوب فکر کن توی موکل ها مون به کی مشکوک هستی ؟ ببین توی کدوم پرونده برنده شدیم که اون طرف دعوا می خواد آسیبی بهت برسونه ...

فعلا فقط با کاشف میری جایی تا بفهمیم این مرد کی بوده ...اما اخلاقش طوری نبود که بی خیال بمونه و تا اون روز اسم صاحب ماشین رو پیدا نکرد راحت نشد ...

نزدیک ظهر بود که بهش زنگ زدن و اسم رو دادن ..

همینطور که گوشی دستش بود گفت : حسین فکوری  ؟ و در حالیکه دستشو گذاشته بود روی پیشونیش  ادامه داد فهمیدم کیه؛؛  ..بله بله ، 

ممنون خیلی لطف کردی می بینمت ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش چهارم 







و گوشی رو گذاشت و از من پرسید : فهمیدی کی بود ؟  ... 

گفتم : نه آقا ..

گفت : وقتی میگم حواستون رو خوب جمع نمی کنین برای  همینه ..برادر مقتول ..یعنی برادر شوهر لاله ...

مسعودی بدو کلانتری حکم جلبشو بگیر و برین پیداش کنین باید بفهمیم از پونه چی می خواد ...وایسا ، وایسا ؛ فهمیدم ...آره معلومه چی می خواد ...

سریع زود باشین ممکنه به بچه ها آسیبی برسونه ..با تو کار نداره بچه ها رو می خواد ...

اول به مادرت زنگ بزن بگو مراقب بچه ها باشه درو روی کسی باز نکنه ....چرا ماتت برده ؟ گفتم :ای وای خدای من ؛؛ حالا چیکار کنم ؟  

مامان نزدیک ظهر اونا رو تنها می زاره میره مسجد ..

در حالیکه سهیلی مدام منو سر زنش می کرد که نگفتم ؟ آخه شما زن ها چرا اینقدر بی فکر هستین ؟ 

وقتی که  میگیم بهتون بر خوره ... با دستپاچگی شماره رو گرفتم و هیچکس گوشی رو بر نداشت ...

سهیلی کیفشو بر داشت و داد زد کاشف زنگ بزن پلیس بفرست اونجا ..بدو پونه ...حیدری تو مرتب شماره ی خونه ی پونه رو بگیر و به مادرش بگو مراقب باشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش پنجم 






نفهمیدیم چطوری خودمون رو به رسونیم به ماشین و با سرعت رفتیم بطرف خونه ..

خدا می دونه اون با چه سرعتی رانندگی می کرد ..تا رسیدیم  کلید انداختم و رفتم تو و سهیلی هم پشت سرم اومد ..

مامان فورا چادر سرش کرد و اومد جلو در حالیکه ترسیده بود ..با سهیلی سلام و تعارف کرد و پرسید : چی شده ؟

 گفتم : چرا شما جواب تلفن رو ندادی ؟ 

گفت:  مادر حاضر شدم برم مسجد درو که باز کردم دیدم دوتا مرد دارن خونه ی ما رو نگاه می کنن چند قدم که رفتم برگشتم دیدم هنوز وایسادن ..

این بود که دلم شور زد فکر کردم دزد هستن و منصرف شدم و برگشتم ..

الان یک خانمی به اسم حیدری زنگ زد و گفت مراقب باشم ..اینا کین مادر؟ پای قاتل و دزد رو به خونه ی ما کشوندی ؟ تو چیکار کردی پونه ؟ ... 

آقای سهیلی گفت : نگران نباشین همین امروز دستگیرشون می کنیم ...الانم پلیس میزارم دم در ؛؛ من حواسم هست  ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش ششم 







مامان گفت :ای آقا این دختر من اصلا عادت داره ؛؛ دنبال درد سر می گرده  چای حاضره بفرمایید تو ..

گفت : باشه تا اومدن پلیس بد نیست یک چای بخوریم ....

گفتم : مامان جون آقای سهیلی رئیس من هستن ..

گفت : پونه برای شما هم درد سر درست می کنه ؟

 سهیلی گفت : نه خیر خانم,,   ما برای ایشون درد سر درست می کنیم ..خانم پونه الان دست راست منه با هوش و ذکاوتی که داره به زودی جای منو توی وکلای تهران می گیره ...من به خانمم گفتم شانس آوردم که همکار من شده ...

اولین باری بود که من چهره ی واقعی سهیلی رو می دیدم ..

مردی متفاوت با اونچه که توی یکسال و چند ماهی که باهاش کار کرده بودم ...اون هیچوقت نه از ما تعریف می کرد و نه تشکر ...

و همیشه یک چیزی هم بدهکارش بودیم ..

طوری رفتار می کرد که آدم فکر می کرد هیچ احساسی در وجودش نیست ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش هفتم 







وقتی پلیس اومدصورت جلسه کردیم و  یک مامور جلوی در گذاشتیم و رفتیم دادگستری ...

دنبال یک پرونده که یک نفر زمینش رو با قولنامه ی تقلبی فروخته بودن و مجبور بودیم تا کرج بریم و برگردیم ..

و باز سهیلی شده بود همون زور گوی همیشگی در حالیکه دل من برای بچه ها و مامانم شور می زد،  و اینکه با بهروز قرار داشتم منو با خودش برد کرج ...

وقتی برگشتیم تهران نمازم داشت قضا میشد ..

اون منو میدون شهدا پیاده کرد و رفت با کلی سفارش که درو پنجره ها رو قفل کنیم و خودمم مراقب باشم ...

چون دیر شده بود منتظر تاکسی خالی نشدم وداد زدم مستقیم ...

سر خیابون پیاده شدم ..و می خواستم با عجله برم بطرف خونه ..

فقط چند قدم بر داشتم که یک دست قوی از پشت منو گرفت و مثل برق با صورت  کوبید به دیوار ..

اونقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا قدرت دفاع یا حرکتی نداشتم ..و یک بار دیگه منو از دیوار جدا کرد و دوباره کوبید این بار خون از دماغم راه افتاد و گرمی اونو توی صورتم احساس کردم و تنها تونستم از  درد ناله کنم  ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش هشتم 






همین طور که رو به دیوار بودم و از پشت لباسم رو گرفته بود گفت : اون زن باید اعدام بشه ..باید تقاص خون برادر منو بده ..

همین الان میری پلیس رو رد می کنی و دخترشم میاری میدی به من ..همین الان فهمیدی ؟  برو ساغر رو بیار .....

اون هنوز ندیده بود خون چطور از دماغ من  پایین میومد ...

گفتم : باشه ..باشه ..هر چی تو بگی ولم کن میرم میارمش ...

ولی به نظرم برای خودت درد سر درست کردی تو شناسنایی شدی پلیس دنبالت می گرده ...الانم داری مرتکب جرم میشی ...منو ول کن ..

گفت : این چیزا حالیم نیست انتقام داداشم رو بگیرم هر کاری خواستن با من بکنن دیگه برام مهم نیست ...

و یک چاقو گذاشت توی پهلوم وگفت : با هم میریم بگو من آشنای تو  هستم پلیس رو رد کن بره و ساغر رو بیار ...راه بیفت ...

یک مرتبه چشمش افتاد به صورتم ..با دستپاچگی گفت : پاک کن ..خون ها رو پاک کن ..زود باش ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش نهم 






از کیفم دستمال در آوردم و سعی کردم خونه ها رو پاک کنم ..

با حرص گفت : راه بیفت فایده نداره ...بهش بگو خوردی زمین ..فهمیدی ..دست از پا خطا کنی می کشمت باور کن این کارو می کنم ...

ساغررو تحویل میدی حالیت شد ؟  ...

تا دم خونه چاقو توی پهلوی من بود و گاهی فشار می دادو من از ترس داشتم سکته می کردم ... یک سرباز بچه سال در خونه ی ما بود ..

اونقدر کم تجربه که وقتی با اون حال منو دید و گفتم زمین خوردم و این آقا آشنای ماست و کمک کرده بیام خونه باور کرد ..

رفت کناری ایستاد حتی بهش چشمک زدم ..ولی نفهمید ... زنگ در خونه رو زدم مامان آیفون رو بر داشت ؛؛ حالا تنها امیدم این بود که مامان حواسش جمع باشه و  از صدا و نوع حرف زدنم متوجه بشه  گفتم : مامان منم پونه ..میشه ساغر رو حاضر کنین ..

درو باز کرد و در همون حال پرسید ..برای چی مادر می خوای کجا بری سهیلی گفت اصلا نزارم  از خونه بیرون بره ..تو چی داری میگی ؟ چرا نمیای توی خونه ؟

 گفتم : نمی تونم ....و اون مرد چاقو رو یکم بیشتر فشار داد ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیستم - بخش دهم 







احساس کردم زخمیم کرده ..دیگه از ترس می لرزیدم  ..

ولی خوب نمی خواستم ساغر رو تحویلش بدم که یک مرتبه بهروز رو توی چهار چوب در دیدم ..

اون نمی دونست که چاقو توی پهلوی منو و چه اتفاقی افتاده فقط صورت منو که دید با وحشت فریاد زد تو کی هستی ولش کن ..

سرباز تازه فهمیده بود جریان چیه ..خواست مرد رو بگیره از اون طرف هم بهروز بهش حمله کرد  در یک لحظه چاقو فرو رفت تو پشتم ...

و اون مرد با یک لگد سرباز رو نقش زمین کرد و با بهروز در گیر شد ...

یک دستم رو گرفتم به دیوار و دست دیگه ام رو بردم جایی که بشدت درد گرفته بود ..

چاقو اونجا بود ...یکم خیالم راحت شد  که اون مرد دیگه چاقو نداره  ....مرد پا گذاشت به فرار...و سرباز و بهروز دنبالش ..

مامان چادر به سر اومد دم در و تا چشمش افتاد به من شروع کرد به داد و هوار راه انداختن ..

در حالیکه از درد چشمم سیاهی میرفت .. پروانه و کامی رو هم دیدم دستم روی دیوار سر خورد و نشستم روی زمین  ...





ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام دوستان نمیدونم چرا عکس اول داستان لود نمیشه با سرعت نور اپلود میشه بعد برای لود ایمیج هی میچرخه🥵

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش اول








در حالیکه صدای ایست ؛ ایست اون مامور رو می شنیدم و از شدت درد ناله می کردم گفتم به پلیس زنگ بزنین این پسره کاری ازش بر نمیاد ... 

مامان و پروانه و کامی هنوز نفهمیده بودن که چاقو توی پهلوی منه  فقط صورت خونی و زخمی منو دیده بودن  ...

پروانه احساس کرد دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم  اومد منو بگیره که با ناله گفتم: بهم  دست بهم نزن ..و اشاره کردم به پشتم ...

نگاهی انداخت به خونی که از بدنم میریخت روی زمین و چاقو رو دید و جیغ کشید یا امام زمان ..مامان چاقو خورده ...

کامی بدو اورژانس خبر کن ...یک کاری بکنین چاقو خورده ...

مامان ضعف کرد ..زبونش بند اومده بود  ..

کامی با صدای خیلی بلند فریاد زد بهروز ؛؛ بهروز برگرد ..پونه چاقوخورده ....

مامان در حالیکه  تو سر و صورتش می زد گفت : ای خدا بچه ام خودت به فریادم برس یکی اون چاقورو از پهلوش در بیاره ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش دوم 






به پروانه گفتم: زیر بغلم رو بگیر نزار بیفتم  ...

و اون گریه کنون خودشو حائل بدن من کرده بود ...

کامی دوید و سویچ ماشین رو آورد و گفت : نمیشه منتظر بمونیم معلوم نیست آمبولانس کی برسه خودمون می بریمش ..

بهروز از راه رسید ..همه وحشت زده بودن و نمی دونستن چیکار کنن  ..

مامان گفت :  زنگ بزنین آورژانس شما ها  نامحرمین نمیشه بغلش کنین ..تو رو خدا یکی اون چاقو رو در بیاره بهروز گفت : نه هیچ کس دست نزنه خون ریزی می کنه و نمی تونیم جلوشو بگیریم ..

و در حالیکه منو به آرومی از زمین بلند می کرد گفت :  چی میگی زن دایی؟ اون داره میمیره من این حرفا حالیم نیست  اونایی هم که میان از من نامحرمتر  هستن؛ و  روی دست منو برد  و سوار ماشین کامی شد.. 

 مامان در جلو رو باز کرد و گریه کنون سوار شد ...در حالیکه دیگه نفسم بالا نمی اومد به زحمت گفتم :مامان شما نیا ..

 بچه ها رو تنها نزارین ..من خوبم ..تو رو خدا درا رو قفل کنین تا پلیس برسه  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش سوم 







هنوز ماشین راه نیفتاده بود که بی رمق شدم ولی از هوش نمی رفتم ..

فقط درد شدیدی که اولش داشتم  دیگه احساس نمی کردم ...و شنیدم که بهروز با التماس صدام می کرد پونه جان ..پونه ؟ 

حرف بزن ببینم خوبی ؟

 اما من دیگه رمقی نداشتم ...

و در حالیکه به گریه افتاده بود به کامی گفت : فرار کرد ..این سرباز احمق اسلحه داشت می گفت اجازه ی تیر اندازی ندارم ..

حالا خوبه رفته دنبالش گیرش بیاره و اسلحه اش رو  بگیره ...

و دیگه چیزی نفهمیدم ...

می گفتن چند ساعت زیر عمل بودم و خیلی همه رو نگران کردم ...و نیمه شب منو به بخش مراقبت های ویژه منتقل کردن و روز بعد نزدیک ظهر در حالیکه هنوز به هوش نیومده بودم بردنم  به بخش ؛؛ 

  وقتی چشمم رو باز کردم شاهین رو دیدم .





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش چهارم 







از اینکه بهوش اومده بودم اشک توی چشمش جمع شده بود و با بغض و خنده ی زورکی گفت : از دست تو خواهر درد سر ساز ..

یک وقت آروم نشینی ها ؛ نکنه به ما خوش بگذره ...

خواهر خوشگلم خیلی نگرانمون کردی ...به اطراف نگاه کردم فقط شاهین و گلسا کنارم بودن  ...

با خوشحالی گفت: مامان بیاین به هوش اومد ؟..

و مامان  در حالیکه کتاب دعا دستش بود و چادر نماز بسرش  با چشمی نم دار از اشک از روی زمین بلند شد و در حالیکه دستهاش بطرف آسمون بود اومد جلو و گفت :  الهی شکر ..الهی صد هزار مرتبه شکر ..خدایا دیگه چیزی ازت نمی خوام  ..

با رمق کمی  که توی وجودم بود پرسیدم بچه ها چی شدن ؟پیش کی موندن ؟  

گفت : قربونت برم فدای اون چشمت بشم که باز نشده سراغ بچه ها رو می گیری  ..من که مُردم  مادر ؛؛ خیلی ترسیدم تو خدای ناکرده یک چیزت بشه ...

تو منو عاقبت  می کشی ...نترس پروانه اونا رو برده خونه ی خودشون تا جاشون امن باشه ..فعلا که منم اینجام ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش پنجم 





پرسیدم : چاقو چقدر بهم صدمه زده بود ؟ 

شاهین گفت : تیغه اش کوتاه بود خیلی آسیب جدی ندیده بودی ولی خون ریزی داخلی باعث شد عملت زیاد طول بکشه ...

اون روز بعد از ظهر بهروز بعد از ساعت ملاقات اومد به دیدنم ..

کارش طوری بود که نمی تونست زیاد بمونه ...

با نگاهی که معلوم میشد خیلی نگرانه و یک دسته گل ...کنارم ایستاد و پرسید : خوبی ؟ درد نداری ؟ چیزی لازم داری برات بگیرم ؟ 

گفتم : نه چیزی نمی خوام شاهین هست ازت ممنونم کمک کردی ..

پرسید : جریان چیه این بچه ها از کجا پیدا شدن ؟ ...و من  جریان رو براش تعریف کردم  ...

با مهربونی گفت : نمی دونم تو هدفت از این کارا چیه ؟ فقط می دونم آدم غیر عادی هستی ..

اصلا نمی فهمم وقتی اون بچه ها کس و کار دارن پیش تو چیکار می کنن ؟ بابا کسی توی این دور و زمونه کلاه خودشو نگه داره باد نبره هنر کرده ..آخه بچه ها ی مردم به تو چه که نگه داری ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و یکم - بخش ششم 






خواهش می کنم یکم به فکر زندگی خودت باش ..

بسه دیگه , طلاق گرفتی رفتی,  امتحان کردی ,, منم صبر کردم ..

هنوز اثاث تو توی اون خونه اس و من دست به چیزی نزدم ..و منتظرتم که برگردی و با هم زندگی کنیم ,, توام دیگه  دست از این کارات بر دار ...

من خودم برات یک دفتر باز می کنم ..به شرط اینکه این طور کارا رو قبول نکنی ..اونقدر کارای حقوقی و پر در آمد هست که با دوتاش پشتت رو می بندی ..

اونوقت تو برای یک نفر کار می کنی و جونت رو هم به خطر میندازی ...

چنان توی ذوقم خورد و ناامید شدم که جز سکوت راهی نداشتم ..

فقط بهش نگاه کردم ..من از دفاع کردن از خودم و عقایدم خسته بودم .....

بهروز همون آدم بود و منم همون پونه ..نوع نگاه ما به زندگی فرق داشت .. من آدمی نبودم که  روی غم و درد لاله چشمم رو ببندم و  یا برام مهم نباشه  که چی بسر اون دوتا بچه میاد .. باید جواب وجدانم رو  می دادم  ..و بهروز اینو نمی فهمید ... چون بهش معتقد نبود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز