داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و یکم - بخش یازدهم
می خوام رو پای خودم بایستم ..
من نمی خوام کسی بهم امر و نهی کنه ..
اگر یک روز کسی رو انتخاب کردم باید از ته دلم دوستش داشته باشم ..من تفاوت هایی که عرف جامعه برای زن و مرد گذشته رو نمی فهمم یک وقت هایی احساس می کنم تنهایی از پس مشکلاتم بر نمیام ..
و این از همون ترسی هست که به دلم انداختن ..در حالیکه من اگر توی دنیای آزاد تری زندگی می کردم خیلی کارا از دستم بر میومد ..و می دونم که یک روز همین طور میشه ..با ازدواج بال و پرم بسته میشه و هرگز نمی تونم خودمو پیدا کنم و اینو نمی خوام ...
گفت : من که به قسمت اعتقاد دارم ..
و در حالیکه می خندید ادامه داد ..
روز ی که قسمتت برسه دلت که هیچی سرتم میدی ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و یکم - بخش دوازدهم
یادته قبل از اینکه ازدواج کنی یکی رو برات در نظر گرفته بودم ؟ فرصت نشد و اون ماجرا ها پیش اومد ..
حالا این اوضاع که آروم شد یک بار بزار بیان خواستگاری تو من ضامن میشم پسر خوبیه فکر می کنم برای هم مناسب باشین ...
خانواده خیلی خوبی داره و سالهاس من اونا رو میشناسم ...
همسایه ی دیوار به دیوار ما هستن ...
کمی به صورتش خیره موندم و با تردید پرسیدم : نیما سهرابی ؟
با تعجب به من خیره شد و پرسید تو اونو میشناسی ؟
گفتم : بله نزدیک شش ساله ...سال اول با هم هم دانشگاهی بودیم ..
گفت : واقعا ؟ به من نگفتن ؟
اونوقت بگو ببینم دم بریده تو از کجا فهمیدی من اونو میگم ؟
گفتم : حالا چه فرقی می کنه ..
من نیما رو میشناسم همکاریم وگاهی موقع کار می بینمش ولی هرگز دلم برای اونم نلرزیده ..
اینم میشه مثل بهروز ..نه زری جون اونم برای من با مردای دیگه فرقی نمی کنه ..لطفا دیگه حرفشو نزنین ..
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar