داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و سوم- بخش اول
شیوا تاملی کرد و در حالیکه من می فهمیدم حال خوشی نداره گفت :پس یک کاری برای من بکن آقا یونس , یک نامه بنویسم تو می بری شهر پست کنی ؟می تونی ؟
گفت : روی چشمم خانم حتما ..خاطرتون جمع باشه شیوا گفت : پس تا کارت تموم بشه من می نویسم و بهت میدم ..
پاکت ندارم تو خودت بزار توی پاکت و بده همون جا توی پست خونه آدرس رو روش بنویسن و تمبر بزنن ..
درِ کلبه همینطور باز مونده بود سوز بدی میومد ؛؛ ولی شیوا اصلا عین خیالش نبودصورتش بر افروخته و پریشون به نظر می رسید , انگار وجودش یک پارچه آتیش شده بود ..
حتی منم جرات نمی کردم بهش نزدیک بشم ..
خیلی دلم می خواست هر چی زود تر بفهمم توی اون نامه چی نوشته که اینقدر اونه بهم ریخته ...
بالاخره در رو بست و قلم و کاغذ رو بر داشت و چند خط نوشت و تا کرد و اونو گذاشت وسط یک کاغذ دیگه و دورش نخ بست و آدرس خونه رو روش نوشت و با مقداری پول ؛ برد داد به یونس و سفارش کرد مراقب باشه کسی نامه رو باز نکنه یک جا بزار خیس نشه ...
و بعد برگشت و رفت کنار بخاری و دستشو گرفت روی اون ..انگار دیگه منو نمی دید ..
منم وانمود می کردم دارم غذا رو هم می زنم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و سوم- بخش دوم
در همچنان باز بود سوز سردی از بیرون میومد ..
رفتم در رو بستم و منتظر شدم تا به خودش بیاد ..چند نفس عمیق کشید ..
دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم توی پشتش ،،..
با دست چند بار زد روی دستم و گفت : تو راست میگی ..آره ؛ درسته ...باید خودم به فکر خودم باشم به امید کسی بشینم بچه هامو از دست میدم ...
گفتم : میشه بگین آقا چی نوشته بود ؟
گفت : هیچی ...در واقع هیچی ننوشته بود ...
گفتم : وا ؟ مگه میشه ؟
گفت : تو که حالا سواد داری بگیر بخون ..
گفتم : نه بابا من تا حالا چیزی نخوندم ..فکر نمی کنم بتونم خط آقا رو بخونم ...نامه رو فرو کرده گوشه یقه ی لباسش در آورد و داد به من ؛؛ ..بازش کردم ..با خط خیلی زیبایی نوشته شده بود ولی من نمی تونستم به راحتی اونو بخونم ..با مِن و مِن و به زور خوندم ..شیوا جان سلام ...
نامه رو گرفتم جلوی صورتشو گفتم : تو رو خدا بقیه اش رو شما بخون دارم از کنجکاوی میمیرم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar