2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش اول








شیوا تاملی کرد و در حالیکه من می فهمیدم  حال خوشی نداره گفت :پس یک کاری برای من بکن آقا یونس ,  یک نامه بنویسم تو می بری شهر پست کنی ؟می تونی ؟  

گفت : روی چشمم خانم حتما ..خاطرتون جمع باشه شیوا گفت : پس تا کارت تموم بشه من می نویسم و بهت میدم ..

پاکت ندارم تو خودت بزار توی پاکت و بده همون جا توی پست خونه آدرس رو روش بنویسن و تمبر بزنن ..

درِ کلبه همینطور باز مونده بود سوز بدی میومد ؛؛  ولی شیوا اصلا عین خیالش نبودصورتش بر افروخته و پریشون به نظر می رسید ,  انگار وجودش یک پارچه آتیش شده بود ..

حتی منم جرات نمی کردم بهش نزدیک بشم  ..

خیلی دلم می خواست هر چی زود تر بفهمم توی اون نامه چی نوشته که اینقدر اونه بهم ریخته ...

بالاخره در رو بست و قلم و کاغذ رو بر داشت و چند خط نوشت و تا کرد و اونو گذاشت وسط یک کاغذ دیگه و دورش نخ بست و آدرس خونه رو روش نوشت و با مقداری پول ؛ برد داد به یونس و سفارش کرد مراقب باشه کسی نامه رو باز نکنه یک جا بزار خیس نشه ...

و بعد برگشت و   رفت کنار بخاری و دستشو گرفت روی اون ..انگار دیگه منو نمی دید ..

منم وانمود می کردم دارم غذا رو هم می زنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش دوم







در همچنان باز بود  سوز سردی از بیرون میومد ..

رفتم در رو بستم و منتظر شدم تا به خودش بیاد ..چند نفس عمیق کشید ..

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم جلو و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم توی پشتش ،،..

با دست چند بار زد روی دستم و  گفت : تو راست میگی ..آره ؛ درسته ...باید خودم به فکر خودم باشم به امید کسی بشینم بچه هامو از دست میدم ...

گفتم : میشه بگین آقا چی نوشته بود ؟ 

گفت : هیچی ...در واقع هیچی ننوشته بود ...

گفتم : وا ؟ مگه میشه ؟ 

گفت : تو که حالا سواد داری بگیر بخون ..

گفتم : نه بابا من تا حالا چیزی نخوندم ..فکر نمی کنم بتونم خط آقا رو بخونم ...نامه رو فرو کرده گوشه یقه ی لباسش در آورد و داد به من ؛؛ ..بازش کردم ..با خط خیلی زیبایی نوشته شده بود ولی من نمی تونستم به راحتی اونو بخونم ..با مِن و مِن و به زور خوندم ..شیوا جان سلام ...

نامه رو گرفتم جلوی صورتشو گفتم : تو رو خدا بقیه اش رو شما بخون دارم از کنجکاوی میمیرم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش سوم







دوباره آه کشید و گفت : چیز خاصی ننوشته ..نگران نباش ..از همون جمله ی اول من خیلی چیزا فهمیدم ...

دیگه بقیه اش مهم نیست گفته هوا سرده و برف توی تهران قیامت می کنه ..گفته ..گرفتاره و باید یکم دیگه صبر کنم تا هوا بهتر بشه ..

گفته اونو ببخشم که تنهام گذاشته...و در حالیکه حرص همه ی وجودشو گرفته بود ادامه داد  ..

گفته ...گفته ...گفته ولی چه فایده ؟ ..تو توی این کلمات نشونه ای از عشقی که به من داشت دیدی ؟

گلنار  کاش فقط یک جمله می نوشت ولی بهم نشون می داد که مثل قبل منو می خواد ..

گفتم : وای ؛؛ شیوا جون شما که منو کُشتی ..فکر کردم حالا چی نوشته  که شما اینطور بهم ریختین ..

شاید ترسیده نامه دست کسی بیفته با ملاحظه نوشته ..آقا خیلی با ملاحظه اس به قران ...نباید زود قضاوت کنیم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش چهارم







در حالیکه اشکهاش میریخت ؛و با نگاهی عاجزانه و در مونده به من نگاه می کرد گفت : عزت الله خان خیلی برای من نامه نوشته ..و همیشه با این جمله شروع می کرد    ..

عزیز دلم همه کسم ..عشقم ؛؛شیوای زیبای من ..

اما حالا حتی یک جمله ی دلگرم کننده توی اون نامه نبود ..ننوشت  دلش برام تنگ شده ..

ننوشت  جای من پیش اونا خالیه ..هیچی نگفت گلنار ؛؛ باور نمی کنم این نامه ی عزت الله خان باشه ..سرد و بی روح ..من این سردی رو با تمام وجودم حس کردم .....

تو هنوز بچه ای نمی دونی برای یک زن از دست دادن عشقش چقدر سخته ..

مثل مردن میمونه ..مثل جون کندن ..این همونیه که بهت گفتم ..ما زن ها دست خودمون نیست ..

خداوند این خاصیت رو توی وجودمون گذاشته که وقتی عاشق میشیم  نمی خوایم از دستش بدیم ..اون عشق برامون ابدی هست و خیلی ارزش داره ..

گفتم : پس شما آقا رو نشناختین ..من که فکر می کنم واقعا گرفتاره ..شایدم عزیز نمی زاره اون بیاد شما رو ببینه اون دفعه خودش بهتون نگفت عزیز نمی زاره ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش پنجم







گفت : تو اونو نمیشناسی ؛؛ ..من می دونم که تا حالا به خاطر من چه کارا کرده و چقدر جلوی عزیز ایستاده ..

حالام اگر بخواد کسی نمی تونه جلوشو بگیره ...

گفتم :شیوا جون ؟ نکنه نامه رو عزیز نوشته ؟ گفت : نه بابا خط خودشه ..

گفتم :  ببخشید شیوا جون ولی دلم می خواد بدونم شما توی نامه برای آقا  چی نوشتین ؟ گفت :من برای عزت الله خان نامه ننوشتم .. به پدرم  نوشتم ..وسیله جور کنه ما رو از اینجا ببره ..

من باید برم ببینم واقعا خوب شدم ؟ بعد خود به خود همه چیز درست میشه ..می تونم دوباره دل عزت الله رو بدست بیارم ...

و من در حالیکه غرق در افکار خودم شده بودم دیگه نمیدونستم برای آروم کردن شیوا چی باید بگم ..راستش دل منم از دفعه ی قبل که آقا اومده بود بد جوری چرکین شده بود و همش خودمو گول می زدم ..و حالا با حرفایی که شیوا می زد معلوم می شد من درست متوجه شده بودم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش ششم








اما باید شیوا رو دلداری می دادم نباید اون دوباره روحیه اش رو از دست بده ...از طرفی حساب می کردم آقا نزدیک چهار ماهه نیومده اون می دونست که زمستون اینجا چقدر سردو یخ بندون میشه و ممکنه بلایی سر ما بیاد ..دوتا زنِ تنها وسط کوه اصلا کار عاقلانه ای نبود حتی زن سلیمان هم اینو می فهمید و می گفت ..که کار درستی نیست شما ها توی زمستون اونجا بمونین ..

صدای یونس بلند شد و گفت : خانم؟ خانم؟؟ کارم تموم شد ؛؛ من برم ؟ شیوا رفت درو باز کرد و گفت : صبر کن غذا زیاده برات بکشم بخور و برو ...تو کی میری نامه رو پست کنی ؟ یونس گفت : اگر عجله دارین همین فردا صبح زود میرم ..خانم می خواین به فرهاد یوسفی بگم برای وانتش ...گفت : نه اون به در نمی خوره باشه خودم خبرت می کنم ..رفتم جلو و گفتم : یونس نفت مون هم داره تموم میشه یادت نره به آقا سلیمان بگی برامون بیاره ...







#ناهید_گلکار

#nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش هفتم







یونس که رفت دیگه خورشید داشت غروب می کرد  روز ها کوتاه بود و زود هوا تاریک میشد ..اشعه های خورشیداز لابلای چند تکه ابر  می تابید و انگار رنگ طلایی  پاشیده بود به برف های سفید  کوهستان ..

در حالیکه دلم بشدت گرفته بود ..بی اختیار ایستادم و تماشا کردم ..داشتم فکر می کردم کاش همه ی دنیا  به پاکی این برف ها بود ..کاش آقا همیشه شیوا رو دوست داشته باشه ..کاش همین الان بیاد و ما رو از اینجا ببره ...

تمام اونشب رو منو شیوا کنار هم نشستیم و حرف زدیم و دعا کردیم ...

توی نور چراغ چشمم افتاد به زخم های کنار صورت شیوا ..و یک لحظه به ذهنم خطور کرد که نکنه به خاطر این زخم ها باشه که آقا از شیوا سرد شده ....

در این صورت ای لعنت به هر چی عاشقی و دوست داشتنه ..بدون اینکه به شیوا حرفی بزنم ؛  فقط بهش نگاه می کردم  توی دلم گفتم : اگر آقا به جای تو جذام گرفته بود و این زخم ها توی صورت اون بود ؟ تو هنوزم دوستش داشتی و به خاطر چند تا زخم اونو یک همچین جایی رها نمی کردی ..و بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن ..

شیوا هم بی اینکه ازمن  بپرسه چرا  گریه می کنی ؛اشکش اومد پایین ..اشکی که انگار منتظر برای ریختن بود ..و دل منو می سوزند ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش هشتم








و ما هر دو می دونستیم که برای دوام آوردن و زنده موندن توی اون زمستون سرد باید خیلی تلاش کنیم ..نفت ؛ آب و نون تهیه اش مشکل به نظر می رسید و این چیزی نبود که هر دوی ما ندونیم ...

بالاخره گفتم : شیوا جون بیاین منتظر جواب نامه هم نباشیم ..خودمون از اینجا بریم ..تا روستا ..درست مثل یونس ..اون رفت پس ما هم می تونیم بریم ..

از اونجا با هر چی شده حتی با وانت اون مرد میریم شهر و ماشین می گیریم و میریم گرگان ..

اگر همت کنیم و راه بیفتیم دیگه تمومه بالاخره میرسیم ...

گفت : نمیشه به این سادگی نیست ...یکم دیگه صبر می کنیم شاید از پدرم خبری بشه ...و آه جانسوز دیگه ای کشید و گفت : وقتی پدرم با من این کارو می کنه از عزت الله خان چه انتظاری دارم ..

حتی یکبار سراغم رو نگرفت ..اصلا فکر نمی کردم دنیا اینقدر بی رحم باشه ...و من به این حال و روز بیفتم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش نهم








روز بعد نزدیک های بعد از ظهر هوا ابری شده و برف باریدن گرفت ..و این توی دل هر دوی ما هراسی عجیب بوجود آورد  ..

شیوا گفت :گلنار جون  زود باش ؛ خیلی کار داریم باید آب ببریم توی کلبه تا یخ نزنه سطل ها رو پر کن و بزار کنار کلبه  ..چراغ ها رو نفت کن  ..

هر چی می تونیم  هیزم توی کلبه انبار می کنیم ...شاید شب نتونیم بیایم بیرون .. فردا همه چیز یخ می زنه   ..

و قبل از اینکه هوا تاریک بشه دوتایی تا می تونستیم کار کردیم ..و بالاخره درِ کلبه رو بستیم و زیر نور چراغ زنبوری شام خوردیم و از خستگی رختخواب انداختیم ..

گفتم : شیوا جون میشه امشب نزدیک شما بخوابم ..

با مهربونی خاص خودش گفت : چرا که نه ؟ بیا عزیزم ..بیا اینجا نزدیک بخاری پیش من ...ولی قول بده یکی از اون قصه های قشنگت رو برام بگی ..ببینم دختر شاه پریون ؛؛ بالاخره پسر پادشاه تو رو پیدا کرد یا نه ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش دهم








خندیدم و گفتم : آره پیدا کرد ...منه بیچاره اگر شانس داشتم یونس ازم نمی خواست زنش بشم ؛؛ یک مرتبه خنده ی بلند و صدا داری کرد و .. با تعجب گفت : نه بابا ؛ این جقله بچه ؟...واقعا ؟ تو رو خدا ؟ خودش بهت گفت ؟کی ؟  گفتم : بله ..اون روز که رفته بودم روستا ...به جای پسر پادشاه یونس اومده و احمق میگه مادرم بیاد خواستگاری .. ..و هر دو قاه قاه خندیدم ..شیوا همینطور که دراز می کشید و می خندید گفت :  تو چی گفتی ؟  ..گفتم : اونو ولش کن ؛ شما وقتی می خندی خیلی خوشگل میشی ..گفت : ای بابا با این زخم هام دیگه هیچوقت خوشگل نمیشم ...گفتم : شیوا جون بیاین زندگی رو سخت نگیریم ..این وضعی که ما داریم یک جورایی خوبم هست ..لذت داره ..اقلا می دونیم با بقیه ی آدما که توی جا های گرم و نرم زندگی می کنن فرق داریم .. من همین فرق رو دوست دارم ...اصلا نگران نباشین به محض اینکه  برف ها آب شدن  خودمون بریم؛؛ من و شما می تونیم از عهده اش بر بیایم احتیاجی هم به کسی نداریم  ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkarخ

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش یازدهم








همینطور که سرش روی بالش بود آهی کشید و گفت : باشه , من حاضرم ..ولی اگر اینطوری  بخوایم بریم باید وسایلمون رو اینجا بزاریم ..

هیچی نمی تونیم با خودمون ببریم ..پس چند روز دیر تر بشه زیاد فرقی نمی کنه ... 

اما ما  در میون اون برف گیر کرده بودیم ..از نیمه های ماه آذر  تا وسط های بهمن طول کشید ..

گاهی بدون نون و  نفت می موندیم و بالاخره یونس هر طوری بود با اسب به هزار زحمت برامون میاورد و سطل های آب رو برامون پر می کرد ...و بقیه روزا از آب برف استفاده می کردیم ..خیلی سخت بود فقط به زبون آسون میاد ..ولی با تمام قوا سعی داشتیم خودمون رو سر پا نگه داریم ...

تا چشم کار می کرد همه جا سفید وکوههای مه گرفته و ابری نشون می داد  هیچ راه خلاصی از اون وضعیت  نداریم  ..حالا فقط مونده بودیم به امید یونس که شاید هفته ای یک روز با سختی زیاد خودشو به ما میرسوند ...شب ها ی طولانی و سرد اون کلبه رو فراموش نمی کنم هر شب از باد و کولاک خوف می کردیم و از ترس بهم خیره می شدیم ؛؛که آیا زنده از اینجا بیرون میریم ؟




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش دوازدهم









با این حال هر روز دوتایی برف اطراف کلبه رو پارو می کردیم تا راه دستشویی که واقعا رفتن به اونجا هم برامون فاجعه ای محسوب میشد ..هر چی فکر می کردم و می خواستم کار آقا رو برای خودم موجه جلوه بدم نمی تونستم ..اون حق نداشت حتی به خاطر جذام گرفتن زنش چنین ظلمی به ما روا داشته باشه و خودش جای گرم و نرم و راحت زندگی کنه ...

تا یک روز که از کلبه بیرون رفتم احساس کردم آفتاب یک گرمای خاصی داره نور امیدی توی دلم افتاد؛ و روز بعد و روز بعدشم  آفتابی شد  ..

وقتی پامو می ذاشتم روی برف ها یخ های زیرش شل شده بودن ... 

به خورشید نگاه  کردم انعکاس اشعه های نورش روی برف ها و درخشش اون برای من مثل دستهایی بود که بسوی ما برای کمک دراز شده باشه  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و سوم- بخش سیزدهم









صدای پارس کوچیک نشون می داد که باز یکی داره میاد ..

دویدیم توی کلبه و به شیوا که داشت چای دم می کرد گفتم : شیوا جون یکی داره میاد ..برف ها آب شدن بریم ؟؟ در قوری رو گذاشت و برگشت به من نگاه کرد و گفت : کجا ؟ 

گفتم : تهران پیش دکتر ؛؛ 

 یک فکری کرد و گفت : نمی دونم ؛؛ یعنی میشه بریم ؟ ...ببین کی اومده کاش سلیمان باشه ..

ببینم می تونه یک وسیله برامون بگیره ؟ آره همین امروز بریم بهتره می ترسم دوباره برف بگیره ....

هر دو جلوی در کلبه منتظر شدیم تا کسی که کوچیک براش پارس می کرد بیاد بالا ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

 @nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام امروز داستان نداریم

چرا عزیزم گذاشتم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
امروز داستان نمی زارین؟؟؟؟ 

چرا عزیزم اومدم بذارم ادامه ی داستان و 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز