داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و دوم- بخش اول
..فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم ..به خدا خوب شدین ....
شیوا از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه مرتب میرفت جلوی آینه و می گفت : نه ..دیگه زیاد نشده ..به حضرت عباس زخم هام خوب شدن ..
دیگه صورتم زخم نیست ..اینا جای زخمه که مونده ..یعنی من می تونم بچه هامو بغل کنم ؟هر دو هیجان زده شده بودیم و بلاتکلیف از چیزی که نمی دونستیم درسته یا نه ...
شیوا در حالیکه اشک شوق میریخت گفت : حالا چیکار کنیم ؟
گفتم : معلومه باید به آقا خبر بدیم تا زمستون نشده خودمون رو برسونیم به یک دکتر ..
گفت : سلیمان تا فردا نمیاد خدایا نمی تونم تحمل کنم ...
وای گلنار نکنه خوب شده باشم ؟شاید اصلا بی خودی دوا می خورم و بی خودی اینجا موندیم ..
گفتم : نگران نباشین من همین الان میرم روستا و سلیمان رو خبر می کنم باید به آقا خبر بده ...
گفت : نه این همه راه تنهایی می ترسم بری صبر می کنیم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و دوم- بخش دوم
گفتم : شما رو نمی دونم ولی من صبر ندارم ؛؛ شاید فردا سلیمان نیاد ...تا روستا راهی نیست که ؛ اگر هر روز یونس می تونه این راه رو بیاد پس منم می تونم؛؛ مرد و زن نداره ..
گفت : فدات بشم مراقب باش با کسی توی راه حرف نزن زودم برگرد ...
شیوا ذوق زده بود و از خوشحالی مدام راه میرفت و نمی دونست باید چیکار کنه ..
وادارم کرد دوتا بلوز بپوشم و پالتومو تنم کنم و یک روسری پشمی دور سرو گردنم پیچید ..
گفتم : شما درو از تو قفل کنین من زود بر می گردم ....وقتی راه افتادم کوچیک هم همراهم اومد ..
هر کاری کردم برنگشت و از تپه سرازیر شدم ..دشت زیبا بود و من عاشق زیبایی ..آواز پرنده ها بالای سرم که قطار شده بودن و به طرف جنوب میرفتن و هوای خنک بعد از ظهر منو وادار می کرد..
قدم های بلند و محکمی بر دارم در عین حال طبق عادت خودم لذت زیادی از اون همه زیبایی ببرم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar