2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و یکم- بخش سیزدهم







و شیوا رو دیدم که آب رو پاشید روی تپه و با دست اشاره کرد بیا ...

دوباره من موندم و شیوا ..

تابستون تموم شد و پاییز از راه رسید ..حالا اون دشت زیبایی خاصی پیدا کرده بود و میشد از دور زردی برگهای درخت ها رو دید ..

هوای کوهستان سرد شده بود و اغلب بارون میومد ....

اما شیوا و من نمی ذاشتیم بهمون بد بگذره ..مدام با هم مشغول یک کاری بودیم ..

احساس می کردم دیگه اون زن لاغر و نحیف نیست ..یک روز بهش گفتم : خانم جذام مگه نباید مرتب پوست بدن رو بخوره و زخم کنه ؟ 

گفت : چرا چطور مگه ؟ 

گفتم : خانم ولی از روزی که اومدیم اینجا شما زخم تازه ای نداشتی ..

همون بوده ..یک فکری کرد و گفت : آره بیشتر نشده ..درسته ..حتی دستم که نگران بودم هیچ تغییری نکرده ...

گفتم : فکر کنم شما رو باید یک دکتر ببینه ..شیوا خانم نکنه خوب شدی ؟ 

برقی از شادی توی چشمش نمایون شد و پرید جلوی آینه وبه زخمهاش نگاه کرد و گفت : گلنار جونم ...فکر کنم راست بگی ..زخم هام اصلا پیشرفت نکردن ....

اینا هم دارن خوب میشن ...

در حالیکه از خوشحالی فریاد می زدم گفتم : تا آقا برسه از اینجا میریم پیش یک دکتر و آزمایش میدیم ..تموم شد ؛ ..مریضی شما تموم شد ..

دستهامونو  گرفتم بهم و از خوشحالی  بالا و پایین پریدیم ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

خانم ها و آقایان سلام 🌹🌹🌹


👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇


لطفا توجه بفرمایید 

🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏



بنا بر تقاضای عده ی کثیری از شما عزیزانم مرخصی من از روز شنبه به جمعه تغییر پیدا می کند ..

توجه        👇👇👇   توجه


پس توجه بفرمایید از این هفته روز های جمعه داستان نداریم ولی شنبه ها در خدمت شما هستم ...🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿



و یک بار دیگر از ته قلبم از شما به خاطر پیام های محبت آمیز تون تشکر می کنم 

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺


ناهید❤️

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خانم ها و آقایان سلام 🌹🌹🌹 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 لطفا توجه بفرمایید  🙏🙏 ...

چه خوب 😀

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش اول








 ..فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم ..به خدا خوب شدین ....

شیوا از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه مرتب میرفت جلوی آینه و می گفت : نه ..دیگه زیاد نشده ..به حضرت عباس زخم هام خوب شدن ..

دیگه صورتم زخم نیست ..اینا جای زخمه که مونده ..یعنی  من می تونم بچه هامو بغل کنم ؟هر دو هیجان زده شده بودیم و بلاتکلیف از چیزی که نمی دونستیم درسته یا نه ...

شیوا در حالیکه اشک شوق میریخت گفت : حالا چیکار کنیم ؟

 گفتم : معلومه باید به آقا خبر بدیم تا زمستون نشده خودمون رو برسونیم به یک دکتر ..

گفت : سلیمان تا فردا نمیاد خدایا نمی تونم تحمل کنم ...

 وای گلنار نکنه خوب شده باشم ؟شاید  اصلا بی خودی دوا می خورم و بی خودی اینجا موندیم  ..

گفتم : نگران نباشین من همین الان میرم روستا و سلیمان رو خبر می کنم باید به آقا خبر بده ...

گفت : نه این همه راه تنهایی می ترسم بری صبر می کنیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش دوم








گفتم : شما رو نمی دونم ولی من صبر ندارم ؛؛ شاید فردا سلیمان نیاد ...تا روستا راهی نیست که ؛ اگر هر روز یونس می تونه این راه رو بیاد پس منم می تونم؛؛ مرد و زن نداره ..

گفت : فدات بشم مراقب باش با کسی توی راه حرف نزن زودم برگرد ...

شیوا ذوق زده بود و از خوشحالی مدام راه میرفت و نمی دونست باید چیکار کنه ..

وادارم کرد دوتا بلوز بپوشم و پالتومو تنم کنم و یک روسری پشمی دور سرو گردنم پیچید  ..

گفتم : شما درو از تو قفل کنین من زود بر می گردم ....وقتی راه افتادم کوچیک هم همراهم اومد ..

هر کاری کردم برنگشت و از تپه سرازیر شدم ..دشت زیبا بود و من عاشق زیبایی ..آواز پرنده ها بالای سرم که قطار شده بودن و  به طرف جنوب میرفتن و هوای خنک بعد از ظهر منو وادار می کرد..

 قدم های بلند و محکمی بر دارم در عین حال طبق عادت خودم لذت زیادی از اون همه زیبایی ببرم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

  

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش سوم








با کوچیک بازی می کردم و می دویدم ...

یک مرتبه خودمو وسط کوه و دشت تنها دیدم نه روستایی پیدا بود و نه جنبده ای دیده میشد ...

ترسیدم گم شده باشم ..به اطراف نگاه کردم چشمم افتاد به راهی که جای  چرخ های ماشین هنوز پیدا بود ..تصمیم گرفتم همونو دنبال کنم ..

از دوتا تپه ی دیگه بالا رفتم از اون اونجا از دور خونه های روستا رو دیدم ..

هنوز خیلی راه مونده بود ..داشتم فکر می کردم  واقعا سلیمان و یونس شاهکار می کنن که اون همه راه رو هر روز میومدن و به ما سر می زدن ..

وقتی نزدیک شدم واقعا احساس خستگی می کردم و قدم هام سست شده بود پرسون پرسون خونه ی سلیمان رو پیدا کردم ..ورفتم و در زدم ..

یونس در و باز کرد و با تعجب پرسید  : گلنار تو اینجا چیکار می کنی چطوری اومدی ؟  گفتم :بگو آقا سلیمان بیاد کارش دارم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش چهارم







آقا سلیمان به جای جواب منو تعارف کرد تا برم توی خونه و گلویی تازه کنم ..زن سلیمان رو دیدم اونقدر چاق بود که به زحمت راه میرفت ..

شیوا خانم می گفت : تعجب می کنم زن سلیمان با اینکه خیلی فضوله چرا تا حالا نیومده دیدن من ؟...و حالا دلیلش رو می فهمیدم ...اما با زرنگی خاصی می خواست ازم حرف بکشه و بفهمه ما چرا این همه مدت بالای کوه زندگی می کنیم ...

من چایم رو سر کشیدم و سریع راه افتادم و گفتم: باید برم خانم تنهاس ..تا شب نشده باید برسم کلبه ..

سلیمان گفت : نمی زارم تنها برین ..یونس باهاتون میاد ..

نون هم هست صبر کنین براتون بزارم توی سفره ...

گفتم : نه کوچیک هست نمی ترسم ..ولی یونس دیگه راه افتاده بود ..باز به آقا سلیمان سفارش کردم تو روخدا هر چی زود تر ما رو با خبر کنین خانم منتظره ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش پنجم








سلیمان در حالیکه پنج ؛ شش تا بچه ی قد و نیم قد دنبالش بودن با یک شلوارگشاد که کشیده بود تا زیر سینه اش  اومد وهراسون گفت : وای خانم اتفاقی برای شیوا خانم افتاده تا اینجا اومدین ؟ 

گفتم : آقا سلیمان خانم سلام رسوندن و خواهش کردن برین به آقا تلفن بزنین ... 

تو رو قران اگر میشه  همین امشب به آقا خبر بدین که یک اتفاق خوبی افتاده هر چی زود تر خودشون رو برسونن ..

ببین آقا سلیمان بگو آب دستشه بزاره زمین و حرکت کنه ...

و همراه یونس که یک بقچه نون توی بغلش بود  از تپه بالا رفتیم ..

هوا بشدت سرد شده بود و ابری ..وقتی میومدم خبری از ابر نبود ولی حالا کاملا بارونی بود ..

یونس پرسید : اگر خانم بره توام میری ؟ 

گفتم : چه حرفا می زنی ؟ بمونم اینجا ؟

 گفت : آره بمون ..

گفتم : خل شدی ؟ من و خانم جونمون برای هم در میره از هم جدا نمیشیم ..

گفت : میگم مادرم تو رو خواستگاری کنه ..توام که اینجا رو دوست داری بمون ..زن من بشو ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش ششم










گفتم : اوه اوه چقدر تو دست رو شسته ای ؟ خجالت هم خوب چیزه ..اگر به آقا بگم همچین حرفی به من زدی پدرتو در میاره ..دیگه نبینم از این حرفا به من بزنی ...برو توی روستای خودتون زن بگیر ..بعدام تو هنوز پسر بچه ای زن می خوای چیکار ؟ گفت : خاطر خواهی کوچک و بزرک نداره .. ایستادم و با حرص گفتم : نه بابا تو خیلی رو داری ..باورم نمیشه نیم وجب قد و بالا این همه ادعا ...اینجا منو تنها گیر آوردی ؟ خیال ورت داشته ..من صد تای تو رو می برم سر چشمه و تشنه بر می گردنم ...برگرد یونس ؛؛ زود؛ زود , دیگه نمی خوام ببینمت  ..دیگه ام لازم نکرده بیای کمک ما  ..گفت : نه به جون آقام ..به امام رضا منظور بدی نداشتم ....دیگه حرف نمی زنم قول میدم ..

گفتم : حق نداری دنبالم بیای بهت میگم برگرد ...دیگه ام پاتو اون طرفا نمی زاری ..با خودت چی فکر کردی ؟ زر مفت می زنی ...یونس در حالیکه ناراحت شده بود و معلوم بود از لحن تند من یکم جا خورده  گفت :اصلا غلط کردم ؛  نمیشه که تنها بری .






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش هفتم




گفتم :بده به من اون نون ها رو .. تنها اومدم تنها هم بر می گردم ...نمی خوام باهام بیای ..

اون ایستاد و من به راهم ادامه دادم ..یکی  دوبار برگشتم دیدم همون طور وارفته و از دور منو نگاه می کنه ..با قدم های تند از کوه بالا میرفتم ..که بارون گرفت ..چه بارونی اونقد تند که چشمم رو به زور باز می کردم حالا زمین هم گل شده بود و هوا تاریک ..حتی کوچیک هم نمی تونست خودشو بالا بکشه ....ومن  با چه حال و روزی رسیدم به کلبه فقط خدا می دونه ..کوچیک رو کردم توی جاشو و یک نمدانداختم  روی لونه اش ..سردم بود و خیس شده بودم و همین باعث شد سرما بخورم ..شیوا از شنیدن صدای پارس کوچیک درو باز کرده بود ..فورا لباسم رو عوض کرد و همینطور که می لرزیدم یک پتو دورم پیچید و کنار بخاری نشستم و گفتم : سلیمان یا امشب یا فردا صبح زود میره و برامون خبر میاره ..شیوا گفت : خدا مرگم بده کاش نمی زاشتم بری ؛؛ آخه چرا عجله کردی ؟ ..از دلواپسی مردم و زنده شدم ...و فورا برام شیر گرم کرد و خوردم ..ولی همینطور می لرزیدم ..و مدتی بعد احساس کردم تب دارم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش هشتم








شاید بگم این اولین باری بود که مریض میشدم ..همیشه مادرم می گفت از بچگی قوی بودی و هیچوقت حتی سرما هم نمی خوردی ...

روز بعد سلیمان نزدیک ظهر اومد ..من از شدت تب چشمم باز نمیشد ..شیوا برای اولین بار جرات کرد و چادر سرش انداخت و در حالیکه روشو گرفته بود رفت جلو و با سلیمان سلام و علیک کرد و اون که از دیدن شیوا  خوشحال شده بود  از حالش پرسید و اونم گفت : یکم اعصابم به خاطر از دست دادن بچه ام که شما هم در جریانی بهم ریخته بود ولی حالا خوب شدم ..حالم بهتره می خوام برگردم سر و خونه و زندگیم ..شما چه خبری از آقا داری ..گفت : ایشون این بار خوشبختانه خودشون گوشی رو بر داشتن ..منم جریان رو گفتم که گلنار خانم تا روستا اومدن خبر خوبی دارن ..خوشحال شد و از حال شما پرسید و گفت پیغام بیارم که در اولین فرصت خدمت شما میرسن خانم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش نهم







و اینطوری با اینکه من هنوز مریض بودم و شیوا  ازم پرستاری می کرد هر دو خوشحال بودیم که به زودی از اونجا میریم ...احساس می کردم شیوا رفتارش هم عوض شده اعتماد به نفس پیدا کرده بود ..و اونطور خودشو ذلیل و علیل نمی دید ...قدرت و شور حال زندگی در اون بیدار شده بود ...ما هر روز بیشتر از قبل منتظر آقا چشم براه موندیم  ...

سه روز من توی رختخواب افتادم و شیوا ازم مراقبت کرد ..در حالیکه مدام برف می بارید ..

تا یک روز صبح سر حال از خواب بیدار شدم شیوا کلبه رو گرم نگه داشته بود برام آش درست می کرد و بهم جوشونده می داد ..وقتی منو دید با یک لبخند گفت ..مثل اینکه بهتری ؟ گفتم : بله خوبم دست شما درد نکنه .. گفت : زود باش ناشتایی بخور بشین مشق هاتو بنویس می ترسم بریم و من دیگه فرصت نکنم بهت درس بدم ..آخه گرفتار بچه داری میشم ..این بار می خوام حسابی همون طور که تو گفتی دست و پای عزیز رو جمع کنم ..دیگه نمی زارم بهم زور بگه ؛ و انگ نحسی بهم بزنه ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش دهم








گفتم : شیوا جون شما هیچ با خودت فکر کردی چرا هیچ کس نمیگه یک مرد پا قدم بدی داره و نحسه ؟ چرا به زن ها این وصله رو می چسبونن ..در حالیکه عزیز خودش زنه ..من فکر می کنم یک روزی ؛ یکی  این کارو با خودش کرده  و حالا داره اینطوری تلاقی می کنه ...به نظرتون  آدم هایی مثل عزیز خودشون هیچ وقت احساس خوشبختی می کنن ؟ ..هر چقدر هم که ذات آدم بد باشه وجدانش نمی زاره راحت زندگی کنه ...مادر بزرگ من نمی دونم با مادرم چیکار کرده بود ولی موقع مردنش ازش حلالیت می خواست ..پس حتما خودش می دونسته چیکار می کنه ...من می خوام زنی باشم که هیچ وقت منتظر یک مرد نباشم ..می خوام اونو منتظر خودم بزارم ...خندید و گفت : باریکلا ..خوشم اومد ..ولی دیگه ما زن ها مجبوریم ..به حرف ساده میاد ..گفتم : شما می دونی چی باعث میشه ما زن ها اینقدر وابسته به یک مرد باشیم که با رفتنش عزا بگیریم و با برگشتنش خوشحال بشیم ..و در نبودنش انتظار بکشیم ؟..این چه داستانی داره ؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش یازدهم









ما چرا اینطوری هستیم ؟ اما آقا با اینکه مهربونه و شما رو این همه دوست داره با خیال راحت میره و با خیال راحت بر می گرده ..میگه توضیح میدم ولی نمیده ..اصلا هر کاری دلش می خواد می کنه و برای شما تصمیم می گیره ..

شیوا گفت : عاطفه ..قلب ما زن ها وقتی برای یکی می تپه دیگه اختیارمون دست خودمون نیست ..این ما هستیم که یک طناب می بندیم دور گردن مون و  میدیم دست مردی که دوستش داریم و اونم  ..هر کجا می خواد ما رو با خودش می بره ..گفتم : به نظر من اینطور نیست ..ما ضعیفیم ...همین الان چرا منتظر آقا شدیم ..مگه ما دست و پا نداریم ؟ چرا اون باید بیاد و ما رو ببره دکتر؟ مگه  خودمون چمونه ؟ عقل نداریم ؟ یا دست و پا ؟ میریم و به کسی هم احتیاج نداریم ...گفت :نه ؛؛ نمیشه ,,  واقعا بریم ؟نه بابا سخته ؛؛یکم صبر می کنیم این برف موندگار نیست ..آب که شد حتما عزت الله خان میاد ..گفتم : اگر نیومد ؟ با تردید سری جنبوند و گفت : اگر نیومد یک فکری می کنیم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش دوازدهم









اما اون برف خیال نداشت آب بشه ..و هنوز زمستون در راه بود ..آب بشکه داشت تموم میشد ونون هم نداشتیم ..و  از سلیمان و یونسم خبری نبود ...اما ما از پا نمی نشستیم ..با هم ظرف ها رو پر از برف می کردیم کنار بخاری آب می شد و این طوری چند روز رو گذروندیم ..یک روز که هوا آفتابی بود گفتم : شیوا جون بزارین برم آب بیارم اینطوری خیلی سخته ...یک فکری کرد و گفت منم میام ..

لباس زیاد پوشیدیم و از کلبه رفتیم بیرون هر کدوم یک سطل بر داشتیم و راه افتادیم طرف چشمه ...و من متوجه شدم شیوا از منم توی این کار زبر و زرنگ تره ..

اون خودش رفت پایین و سر چشمه و من اون بالا ایستادم تا سطلی رو که پر از آب کرده بود بده به من ...سر می خوریم و می خندیدم ..آب ها رو که توی بشکه خالی کردیم ..شیوا گفت : گلنار موافقی پرش کنیم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش سیزدهم







گفتم : موافقم ..اقلا یکی دو روزی راحت میشیم ...گفت : باید برای یخ زدنش هم یک فکری بکنیم ...گفتم دور بشکه آتیش روشن می کنیم آب میشه   ..گفت : آره فکر  خوبیه ؛؛ پس راه بیفت شیرین زبون  ..و دو بار دیگه ما آب آوردیم  تا بشکه پر شد ..در حالیکه اونقدر بهمون خوش گذشته بود و خندیده بودیم که اصلا احساس خستگی نمی کردیم  ..حتی شروع کردیم به برف بازی ..حالا کوچیک هم از لونه اش بیرون اومده بودو با خوشحال بالا و پایین می پرید  ..که یک مرتبه شروع کرد به پارس کردن ..

باز بهم نگاه کردیم نگاهی که هر دو می دونستیم چه معنایی داره ..من می ترسیدم جلو تر برم چون سرازیری بود و ممکن  بودسر بخورم و  نتونم خودمو کنترل کنم  ..گفتم : نکنه آقا باشه ...شیوا در حالیکه دستشو گذاشته بود روی قلبش و دماغش از سرما قرمز شده بود گفت : فکر نمی کنم ماشین نمی تونه تا اینجا بیاد ...برف زیاده ..نباید منتظرش باشیم ..که سر و کله ی یونس پیدا شد ..اینبار شیوا همون جا ایستاد ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش چهاردهم







یونس در حالیکه یک بقچه بغلش بود از اون دور پیداش شد ..گفتم : شیوا جون دیدی خدا چقدر ما رو دوست داره نون هم رسید ..

اما یونس که از دیدن شیوا متعجب شده بود سلام کرد و بقچه رو داد دست من و از جیبش یک نامه در آورد و گفت : خانم فرهاد یوسفی رفته بود پست خونه نامه ی شما رو هم آورده بود آقام گفت بیارم شاید خبر مهمی باشه ...شیوا نامه رو گرفت و گفت : آقا یونس شما هر وقت می تونی بیا این بشکه رو پر کن برای ما سخته ...گفت : خانم من که از خدا می خوام گلنار خانم گفتن این طرفا نیام ...شیوا گفت : نه بیا ما به کمکت احتیاج داریم ..گفت پس اگر اجازه میدین من دور کلبه رو پارو کنم ..و بعد آب بیارم ..گفتم : امروز خودمون پر کردیم ...یونس مشغول پارو کردن بود و ما رفتیم توی کلبه ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و دوم- بخش پانزدهم








تاریخ نامه مال یک ماه و نیم قبل بود اما برای هر دوی ما مهم بود که بدونیم آقا  چی نوشته و چرا به جای اومدن برامون نامه داده ....در حالیکه با کنجکاوی بهش نگاه می کردم اون همینطور که با لباس گرم  ایستاده بود نامه رو برای خودش خوند و تا کرد و به فکر فرو رفت ..طوری که جرات نکردم بپرسم چی نوشته ...یکم بی حرکت در حالیکه لب پایینش رو به دندون گرفته بود ایستاد ویک مرتبه  درِ کلبه رو باز کرد  ..و با صدای بلند به یونس گفت : اگر ما یک ماشین بخوایم تو می نتونی برامون تهیه کنی ؟ پولش هر چی باشه میدم ...یونس گفت : بله خانم ..همین فرهاد یوسفی ماشین وانت داره ..اما تا این بالا نمیاد ..قراضه اس ...




ادامه دارد ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

خانم ها و آقایان سلام 🌹🌹🌹


👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇


لطفا توجه بفرمایید 

🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏



بنا بر تقاضای عده ی کثیری از شما عزیزانم مرخصی من از روز شنبه به جمعه تغییر پیدا می کند ..

توجه        👇👇👇   توجه


پس توجه بفرمایید از این هفته روز های جمعه داستان نداریم ولی شنبه ها در خدمت شما هستم ...🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿



و یک بار دیگر از ته قلبم از شما به خاطر پیام های محبت آمیز تون تشکر می کنم 

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺


ناهید❤️

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز