داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و یکم- بخش یازدهم
غروب به من گفت گلنار چمدونم رو ببر بزار توی ماشین ..
فکر کردم می خواد با شیوا تنهایی خدا حافظی کنه این بود که فورا گفتم : چشم آقا ...اماخیلی زود پشت سرم اومد ..
حتی بهم رسید و چمدون رو ازم گرفت و گفت : گلنار تو چرا اوقاتت تلخه ؟ خسته شدی بابا جون ؟می خوای یکی دیگه رو جای تو بیارم ؟
مبادا فکر کنی من تو رو یادم میره ..پدر و مادرت رو هم فراموش نمی کنم خاطرت جمع باشه .. گفتم : نه آقا ؛ موضوع این نیست ...
گفت : پس چرا به نظرم میاد تو ناراحتی ,,
گفتم : چیزی نیست آقا ..فقط در مورد شما طور دیگه ای فکر می کردم ..
گفت : که اینطور ؟ چطوری فکر می کردی ؟
گفتم : بگم ؟ ناراحت نمیشین ؟
گفت : آره ؛آره بگو ..ببینم از چی ناراحتی ؟
گفتم : شما چهار ماهه نیومدی , ما بی پول بودیم و چشم انتظاراومدن شما کاش نمی گفتین من بعد از سیزده میام ..
به قران خانم گناه داره دلش تنگ میشه برای شما و بچه هاش اونم آدمه ..یک فکری کرد و سرشو برگردوند و به بالای تپه که شیوا ایستاده بود نگاه کرد ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و یکم- بخش دوازدهم
دوباره بغض گلوشو گرفت و گفت : فهمیدم ..گلنار ؟ دخترم تو یکی قرار بود منو درک کنی ..ما با هم قرار گذاشتیم این مشکل رو حل کنیم .
.من شیوا رو به اندازه تمام دنیا دوست دارم اما خودت دیدی وضع زندگی ما چطوریه ..عزیز اذیتش می کرد توی اون اتاق محال بود خوب بشه باید یک کاری می کردم یا نه ؟ ..اگر یک وقت دیر اومدم تو حواست به شیوا باشه نزار غصه بخوره ...
من باید کار کنم تا این زندگی پر زرق و برق رو بچرخونم ..اما بهت قول میدم در اولین فرصت بر می گردم این بار پول به اندازه ی کافی گذاشتم ..
در کلبه رو از تو حتما قفل کنین و شب بخوابین ..روزا امشی بزن نزار پشه بیاد توی کلبه ..هر چی می تونی خانم رو تقویت کن تا زود تر خوب بشه ..دیگه سفارش نکنم ....
و همینطور که میرفت طرف ماشین دوباره برگشت و به من نگاه کرد و گفت : راستی شیوا به من گفت که تو رو مثل بهرخ دوست داره ..
باور کن منم همین حس رو به تو دارم ...
و سوار ماشین شد و رفت در حالیکه دوباره قلب منو تسخیر کرده بود ...دستم رو آهسته بردم بالا و زیر لب گفتم : آخیش آقای عزیز من خدا به همراهت ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar