2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش پنجم






و من اینو می دونستم که عزت الله خان حتی دلش نمی خواد اخم منو ببینه و ناراحتم کنه اما  اونم عزیز رو باور می کرد  ....

حتی خودمم گاهی  باورم می شد که حق با اون بوده  و من اشتباه کردم؛؛  این بود که دیگه  حساب کار دستم اومد و فهمیدم نمی تونم از پس اون بر بیام ؛؛

طوری شد که گوشه گیر شدم و فقط غصه می خوردم و سرم رو با پریناز گرم می کردم ..

می دونی بدی کار من کجا بود ؟ اینکه نمی دونستم خوشبختم ؛یا بد بخت , 

عزیز اونقدر گیجم می کرد که تشخیص هیمنم برام غیر ممکن میشد ..وقتی منو در حال گریه می دید می گفت : خدایا من توبه می کنم به درگاهت ناشکری کردم این دختر رو به من ببخش ..

آخه یکی نیست به تو بگه نونت نیست ؛؛آبت نیست , چته که مدام غمبرک زدی ..

شوهر خوب و مهربون نداری ؟که داری ؛؛ خونه ی گرم و نرم ؛نوکر و کلفت ..یک کسی هم مثل من دائم گوش به فرمون تو؛ چرا شکر خدا رو به جا نمیاری ؟ 

گریه بدبختی میاره ..تو اصلا جون به جونت کنن آدم غصه خور و ناراضی هستی...و اینطوری بهم احساس گناه می داد و دلشوره می گرفتم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش ششم 






اما خیلی سعی کردم و  توی گوش عزت الله خان خوندم که زندگیمون رو از عزیز جدا کنیم ..

اونم دلیل خودشو داشت و می گفت اونا جز ما کسی رو ندارن ؛ الان من سر پرست خانواده ام نمی تونم ولشون کنم ...

در حالیکه نمی دونست این عزیز بود که کنترل همه چیز دستش بود و سر پرست خانواده ..

تا ماه هشتم بارداریم بود که یک روز رفتم جلوی آینه و دیدم  ..

 این طرف صورتم  پوسته پوسته شده ...کرم مالیدم و فکر کردم چیز مهمی نیست ..ولی خوب نشد و لکه های سفید و بی حس شدن صورتم نگرانم کرد ..

عزیز می گفت پیس گرفتی ..اما شوکت خانم عقیده داشت لک های حاملگیه و بعد از زایمان خوب میشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش هفتم 






عزت الله خان که دید این پوسته شدن و بی حسی تا توی گردنم و گوشم و حتی انگشت های دستم رو گرفته ..منو برد پیش یک دکتری که تازه از فرنگ برگشته بود و دوست پدرش بود ..

دکتر اول به ما چیزی نگفت ولی روزی که رفتیم نتیجه ی  آزمایش و نمونه بر داری  رو بگیریم ..ما رو نشوند و گفت : ببین شیوا خانم چیزایی که دارم بهت میگم فراموش نکن ..

باکتری جذام توی بدن تو بوده حالا از کجا گرفتی معلوم نیست ..ولی اگر رعایت کنی بیماری تو مسری نیست و حتی می تونی دوران معالجه ات رو به راحتی بگذرونی ...

خیلی احتمال میدم بعد از زایمان متوقف بشه ..چون بعضی از دارو ها رو نمی تونی توی دوران بار داری بخوری ..ولی الان باید مراقب آب دهن و بینی خودت باشی با حرف زدن و تماس دست هیچ کس از تو این بیماری رو نمی گیره ..

چون زود متوجه شدین و اولشه من بهتر می تونم قبل از اینکه زخم های تو عمیق بشن اونا رو معالجه کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش هشتم 







حال من و عزت الله خان معلوم بود ..وارفته بودیم و مات زده به دکتر نگاه می کردیم ..

مثل این بود که یکی منو از آسمون پرتاب کرده بود بطرف زمین داشتم سقوط می کردم ...در حالیکه بغض گلومو فشار می داد پرسیدم آقای دکتر بچه ام ؟ 

گفت : ابدا نگران اون نباش ..اون نمی گیره و احتمالش خیلی ضعیف و نادره ..اگر من دیدم سرعت پیشرفت مریضی تو زیاده بچه رو زود تر ازموقع به دنیا میاریم ...

وقتی از پیش دکتر بطرف ماشین میرفتیم دیگه دنیای ما خراب شده بود ..تا اون موقع غصه ی من این بود که با متلک های عزیز چیکار کنم ..

حالا به دردی مبتلا شده بودم که همه ی مردم ازش وحشت داشتن ...جذام کلمه ای بود که پشت هر کسی رو می لرزوند ...

عزت الله خان نمی دونست با من چیکار کنه ...و چطور دلداریم بده ..زیر بغلم رو گرفته بود و مدام می گفت :خوب میشی قول میدم بهت ..

دیدی که دکترم گفت اصلا نگران نباش عزیز دلم من تنهات نمی زارم ..اونقدر دوا و درمون می کنیم تا این بیماری از بین بره ..توام خودتو نباز به خاطر من و بچه ها ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش نهم 






خوب این بیماری چیزی نبود که بشه از آدمی مثل عزیز پنهون کرد ...

خدای من به محض اینکه شنید ..چنان شیون و واویلایی راه انداخت که اون سرش نا پیدا  ...

فورا منو قرنطینه کرد ..وسایلم رو جدا کرد و به عزت الله خان گفت ببرش جذام خونه ..اصلا به پدرش بگو بیاد ورش داره ببرش ..

من نمی تونم با یک جذامی توی یک خونه زندگی کنم ..

عزت الله خان ؛؛؛ در حالیکه  مثل ابر بهار اشک میریخت فریاد زد و گفت : شما چطور آدمی هستی ؟..والله اگر یک ذره رحم داشتی خوب بود ...

 احساس یک نفر برات اصلا اهمیت داره یا نه ..اون کسی که ازش حرف می زنی زن منه ..کسیه که دوستش دارم ؛؛مادر بچه هامه ؛؛  

اصلا آدمه ..مگه بچه گربه اس که من بگم بیان ببرنش ..عزیز این حرف من یادت نره من از شیوا جدا زندگی نمی کنم ..

اگر قراره بره گرگان منم دوباره میرم ..اگر بره جذام خونه منم باهاش میرم ..جدا نمیشم ..حالا خودت تصمیم بگیر ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش دهم 






دوباره تکرار نمی کنم بخوای شیوارو اذیت کنی با من طرفی اجازه نمیدم ....

نبینم اسم این بیماری رو  به زبون بیاری یا شیوا رو اذیت کنی بچه ام رو بر می داریم و از این خونه میریم ..شوخی هم ندارم ..

عزیز گفت : خاک بر سر من کنن ..اگر فردا همه ی ما گرفتیم تو دلت خنک میشه ؟دلت می خواد فرح و امیر حسام بگیرن ؟ ..

عزت الله خان گفت : چرا حرف حالیتون  نمیشه ؟..دکتر گفت رعایت کنین واگیر نداره بیماریش از نوعی که سرایت نمی کنه ..

خوب من که دیوانه نیستم خودم و شما ها رو به خطر بندازم ...

عزیز گفت : پس حق نداره پاشو از اون بالا ،پایین بزاره ..چشم من بهش بیفته خودمو تیکه تیکه می کنم ..

پریناز رو هم حق نداره دست بزنه ...به هیچ کس نباید بگین ..اگر یک نفر بفهمه من خودم با دست خودم می برمش جذام خونه تحویل میدم ؛؛ 

توام می خوای هر کجا بری برو دیگه برام مهم نیست ..نمی تونم همه ی بچه ها مو فدای شیوا کنم ؛؛







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش یازدهم 







و من از ترس رفتن به جذام خونه صدامو توی گلوم خفه کردم ..

از توی اون اتاق فقط برای دستشویی رفتن و حمام بیرون میومدم ..و دیگه هیچ کس باهام روبرو نمی شد و حرف نمی زد ..

مگر هفته ای یکبار دکتر بهم سر می زد و دارو هامو میاورد....

عزیز بی رحمترین آدمیه که توی زندگیم شناختم ..

اما عزت الله خان خیلی بهم می رسید و بیشتر اوقات وقتی خونه بود پیشم می موند ...و من در حالیکه جذام صورتم و دستم رو می خورد با این دردو دوری از پریناز ؛ تک و تنها توی اون اتاق عذاب می کشیدم ..

وقتی درد زایمان من شروع شد ..عزیز قابله رو خبر کرد ..به عزت الله خان گفت صورت منو با رو سری پنهون کنه  و نزاره قابله بفهمه که چه بیماری دارم ..

و به محض تولد بچه  از همون جا که لباس تنش کردن بدون اینکه حتی  اجازه بدن یکبار بغلش کنم بردنش و من با همون حال نزار گریون و مریض موندم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوازدهم 






فقط التماس کردم اسمشو بزارن پرستو ..چیزی که اون روزا دلم می خواست خودم میشدم ..مثل یک پرستو سبکبال از همه ی غمها و درد هایی که دنیا به من داده بود پر می کشیدم و میرفتم ..

اما دست و پای من به خاطر عشقی که به بچه هام و عزت الله خان داشتم بسته بود ..اوایل عزت الله خان هر روز بچه ها رو از اون پایین به من نشون می داد ..

بعد از به دنیا اومدن پرستو ؛ و زیاد شدن زخم های من و اینکه بشدت بد اخلاق و کج خلق شده بودم عزت الله خان هم خیلی کم پیشم میومد  و فقط شام و ناهارم رو میاورد ..

و گاهی چند دقیقه لب تخت می نشست و میرفت ...شایدم ترسیده بود ..

گاهی یواشکی از اون بالا سرک می کشیدم تا بچه هامو ببینم ..و به حرفشون گوش می دادم ..

مهمونی توی خونه تعطیل شد چون عزیز می ترسید یکی متوجه ی مریضی من بشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش سیزدهم 






عزیز بی تابی می کرد و به عزت الله خان فشار میاورد که منو از اونجا ببره ..اونقدر حالم بد بود که حتی دیگه قدرت اینکه گوش بایستم ببینم چی میگه رو نداشتم از صداش بدم میومد ..

از اون خونه و از همه چیز ...

گفتم : شیوا خانم من که اومدم شما از درد ناله می کردی ؟ 

گفت : نه ..دردی که توی سینه ام بود بیرون می زد ..

من که نمی فهمیدم عزت الله خان اومده یا نه ..دیر که میشد کلافه می شدم و گریه می کردم ...

گفتم : اما من با چشم خودم می دیدم آقا تا وارد خونه میشد اول میومد بالا پیش شما ..خیلی ناراحت بود ..

گفت : عزیز اونو هم تحت فشار قرار داده بود ..آره من دلم نازک بود و تنها از صبح تا شب نشسته بودم و به زخم هام دوری از  بچه هام و آینده ی نامعلومم فکر می کردم ..

خوب طبیعی بود فکر و خیال به سرم بزنه ...

کاش عزیز یکم فقط یکم با من مهربون بود و درست رفتار می کرد اونوقت شاید بار غمی که به دلم می کشیدم این همه زیاد نبود ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش چهاردهم 






یک مرتبه قطره های بارون رو روی سر و صورتم احساس کردم ..توی مدتی که حرف می زدیم هوا ابری شده بود داشت بارون می گرفت ..

فورا بلند شدیم ولی من خیلی از دست عزیز حرصم گرفته بود و همینطور که وسایلمون رو جمع می کردیم بلند گفتم : تقصیر شما بود ..موهاشو که توی صورتش ریخته بود زد عقب و با تعجب پرسید : تقصیر من ؟

 گفتم : من به کسی اجازه نمیدم که این کارارو با من بکنه ..یک عزیز می ساختم که هشت عزیز از بغلش در بیاد ...

شما هم خیلی شل به قلم دادین ..از چی می ترسیدین وقتی آقا اون همه شما رو دوست داشت باید جلوی عزیز در میومدین .....

شیوا زیر بارون ایستاد و به من نگاه کرد و سری تکون داد و گفت : نمی دونم ..شاید حق با تو باشه و سرشو رو به آسمون کرد . طوری که انگار می خواست بارون غم هاشو بشوره و با خودش ببره ..منم همین کارو کردم ..

حالا غم اون تا اعماق وجود منم رفته بود ..و با هاش هم درد و همدل شده بودم  ...داشتم فکر می کردم ..حالا چی بسر ما دونفر میاد ؟ 





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام عزیزم 😍 خوبی

میشه هر وقت اومدی داستان بزاری منو لایک کنی

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش اول







 آهسته رفتم جلو و دستم رو فرو کردم توی دستش ..

بدون هیچ حرکتی همین طور که به آسمون نگاه می کرد دستم رو محکم و با محبت گرفت و کشید طرف خودش ..رفتم جلوتر و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی بازوش ...

اونم منو گرفت و گفت : چقدر تو دختر خوبی هستی ..گاهی فکر می کنم اگر خدا بهرخ رو ازم گرفت تو رو بهم داد ..

مثل دختر خودم دوستت دارم ..

سرمو بیشتر به بدنش فشار دادم ..

گفت : چیکار می کنی ؟ نمی ترسی از من بگیری ؟ 

گفتم : نه ؛ مگه قرار نیست دختر شما باشم ؟ و با شما زندگی کنم پس فرقی نمی کنه بگیرم یا نگیرم ..

گفت : تو هنوز جوونی آینده داری ..کی گفته باید همیشه با من زندگی کنی ؟ حالا قراره پسر پادشاه بیاد و تو رو با خودش ببره ....

و خنده ی سردی کرد و گفت : خدای نکرده اگر جذام بگیری دیگه نمکی هم تو رو نمیخواد چه برسه به پسر پادشاه ..

هر دو داشتیم زیر بارون خیس می شدیم ولی همچنان همدیگر رو بغل کرده بودیم و حرف می زدیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش دوم








گفتم : پس چرا شما جذام داری و آقا هنوز  مثل پسر پادشاه  شما رو دوست داره ...

گفت : حالا خواهیم دید ..اگر اون منو  می خواست ما الان اینجا نبودیم گلنار جون ؛؛..بریم تو می ترسم سرما بخوری ...

و همینطور که دست توی کمر هم کرده بودیم برگشتیم به کلبه ..

لباسهامون خیس شده بود شیوا گفت : زود باش لباست رو در بیار بشین کنار بخاری ...

این حرف رو طوری بهم زد که حس کردم واقعا من بهرخم و اونم مادرمه ..

مادری که داغ چهار فرزند به دلش بود و حالا دلشو به من خوش کرده بود ..

همینطور که لباس هامونو عوض می کردیم گفت : تو واقعا فکر می کنی تقصیر من بوده ؟

 گفتم : نه بابا ، منظورم این بود که باید در مقابل عزیز ساکت نمی موندین ..اگر من بودم ؛؛ راست میگم به قران حسابشو می رسیدم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش سوم







گفت : این طوری فکر می کنی چون کاری که با من شده بود با تو نشده  ..

یک دختر پونزده ساله شب عروسیش سه نفر بمیرن ..و مارک نحسی به پیشونیش بخوره , از  خونه ی بختش بیرونش کنن ..

دوتا بچه اش بمیرن ؛ و یکسال با دلی شکسته  تنهایی بکشه ..و بعد دوباره بره  توی خونه ای که قسم خورده بود هرگز پاشو  اونجا نزاره..چه حسی داره ؟ 

ترس ؛ نگرانی از آینده , بی اعتمادی به دیگران و به خودم ؛پس با رفتار های عزیز بهتر نبود دهنمو می بستم ؟ 

مطمئنم توام بودی همین کارو می کردی ...

گفتم : آخه نمی دونم شما در مقابل آقا هم هیچی نمیگی ..اصلا ازش نمی پرسی کی بر می گردی ؟ سئوال جوابش نمی کنی ..سکوت شما برای چیه ؟ من مدتی که توی اون خونه زندگی کردم اینو فهمیدم که همه ی اونا شما رو دوست داشتن ..

فرح ..امیر حسام و حتی شوکت خانم و عزیز ..وقتی ناله می کردین همشون ناراحت میشدن ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش چهارم






گفت : عزیز رو قبول ندارم اون جز خودشو و بچه هاش هیچ کس دیگه رو دوست نداشت و نمی تونست به کسی محبت داشته باشه تو ذاتش نیست ...

 اما در مقابل عزت الله خان هم زبونم کوتاه شده نمی تونم ازش بخوام حالا که این بیماری رو دارم با من زندگی کنه ..

تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شدم ...حالا برو کنار بخاری سرما نخوری ...

و از اون روز به بعد رابطه ی منو و شیوا رنگ دیگه ای به خودش گرفت ..

اون زمان نمی فهمیدم دلم براش می سوزه یا واقعا اون همه بهش علاقمند شده بودم.. سیزدهم فروردین  هم اومد و رفت و ماه  تموم شد و از آقا خبری نشد ..

با اینکه چشم براهش بودیم ولی هر دو به خاطرهم سعی می کردیم از لحظاتمون لذت ببریم ..اینکه من آدم غصه خوری نبودم روی شیوا هم اثر گذشته بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش پنجم







روزها برای خودمون سورو سات درست می کردیم بعد از اینکه سلیمان و هرزگاهی یونس ؛ کارشون تموم میشد و میرفتن؛؛  بین گلها؛ یا  بالای کوه می بردیم پهن می کردم و می خوریم و با هم حرف می زدیم ..

شیوا  بازم از خاطرات تلخ و شیرینش برام می گفت و من قصه هایی رو که از مادرم شنیده بودم براش تعریف می کردم  ..و شب ها هم به من خوندن و نوشتن یاد می داد ..

و ازم می خواست که مشق بنویسم ...البته دلتنگ بود ؛ اونم خیلی زیاد؛ گاهی چنان چشم های آبی و قشنگش پر از اشک می شد و بغضی آشکار گلوشو فشار می داد که اشک منم در میاورد ..

ولی زود به خودش مسلط میشد  ...من درد اونو  خوب می دونستم و  اینم می فهمیدم که داره سعی می کنه خودشو نگه داره تا شاید خوب بشه و به بچه هاش برسه ...

هر روز غروب دست تو دست هم تا سر تپه میرفتیم جایی که می تونستیم اگر آقا بیاد ماشینشو ببینیم , می ایستادیم  و بدون اینکه در موردش با هم حرف بزنیم منتظر میشدیم ..ولی هیچ خبری نبود ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش ششم 







کوهستان بود و چلچله هایی که بالای سرمون در حالا آواز خوندن پرواز می کردن ...و روباهی که تنگ غروب به هوای بدست آوردن غذا دور اطراف کلبه گشت می زد تا یکی از اون مرغ هایی رو که یونس برامون آورده بود و تخم می ذاشتن رو شکار کنه  ..

و منو شیوا سخت از مرغ هامون مراقبت می کردیم ...و دنبال روباه می دویدیم تا بترسه و از اونجا دور بشه ..

بهار تموم شد و فصل گرما از راه رسید .. 

سلیمان مرتب برامون میوه های تازه میاورد و نون و لبنیات مون هم روبراه بود ....

حالا اگر سلیمان وقت نمی کرد به ما سر بزنه  یونس همه ی هوش و حواسش پیش ما بود ..خیلی وقت ها  از نوع نگاه کردنش به خودم  می فهمیدم که نسبت به من حس خاصی داره و شایدم آقا همینو فهمیده بود که سفارش کرد به یونس رو نده ..

به هر حال زیاد برام مهم نبود ..چون اون برای من فقط یونس بود که گاهی می تونستم باهاش وقت بگذرونم و کلی ازش کار بکشم که با دل و جون انجام می داد ..اما  پسر پادشاه نبود..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش هفتم






با اومدن فصل تابستون و نیومدن آقا ،  شیوا که باز از چشم انتظاری خسته شده بود و ناامید از دیدن بچه ها روز به روز غمگین تر میشد و گرمای خورشید رو بهانه می کرد و از کلبه بیرون نمی اومد ..

حتی از یاد آوردی خاطراتش هم خسته بود ..اون این بار حرفی از اومدن آقا نمی زد و منم فکر می کردم بهتره منم حرفی نزنم  ..این بود که هر دو با یک سکوت معنا دار منتظر آقا بودیم ...

آذوقه هامون مثل برنج و روغن و گوشت قورمه داشت تموم می شد ..و مدتی بود که دیگه پولمون هم تموم شده بود ..

و سلیمان هر چیزی که برامون میاورد پولشو نمی گرفت و ما نمی دونستیم این وضع تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ..

اما یک روز برای من اتفاق تازه ای افتاد که اصلا ازش سر در نمیاوردم ..

بالغ شده بودم به محض دیدن علائم اون فکر کردم جذام گرفتم ..

مدتی بیرون کلبه زیر گرمای شدید آفتاب ایستادم و گریه کردم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش هشتم 







آدم ضعیفی نبودم اما دلم نمی خواست جذام داشته باشم اونجا هم احساس خطر کردم و هم اینکه تازه به دردی که شیوا می کشید پی بردم ..

با همون گریه رفتم توی کلبه ..شیوا داشت ناهار درست می کرد ..چشمش به من که پریشون و گریون بودم افتاد و پرسید : گلنار چی شدی عزیزم ؟ حالت خوبه ؟ 

با همون گریه گفتم : خانم منم جذام گرفتم ؛؛

 با هراس گفت : محاله ..تو نمی گیری من مراقب بودم ..چرا این حرف رو می زنی ..کجات ؟ از کجا فهمیدی ؟ 

گفتم : نمی تونم بگم خجالت می کشم ..

گفت : یا حضرت عباس نشونم بده ببینم ..

گفتم : نه به قران نمیشه ...

از اون اصرار و از من انگار و وقتی ماجرا رو فهمید ..

اونقدر خندید و خندید که منم به خنده انداخت ..و همین طور که غش و ریسه میرفت همه چیز رو برام توضیح داد ..

 مثل یک مادر مهربون ؛..همینطور که با صدای بلند به این موضوع می خندیدیم در کلبه باز شد و آقا با دست پر جلوی ما ظاهر شد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش نهم 







شیوا خنده روی لبش ماسید ...منم همینطور اصلا فکر نمی کردم که اون مردی باشه که چهار ماه بره و ازمون خبری نگیره ..و این بی خیالی اون دل نازک و لطیف شیوا رو سخت رنجونده بود ...

آقا با لبخندی که به لب داشت گفت : چه خوب صدای خنده ی شما رو میشنوم ..

هر دو از جامون بلند شدیم ...

من با اخم گفتم : سلام آقا ..و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون ..و زیر پنجره ی کلبه ایستادم ..

آقا به شیوا گفت : سلام عزیزم خوبی ؟

 شیوا جواب نداد ..

آقا دوباره گفت : می دونم دیر اومدم ولی خدا شاهده گرفتار بودم اگر برات توضیح بدم خودت بهم حق میدی ..

شیوا گفت : بچه هام ؟ اونا خوبن ؟ مگه قرار نبود بیاریشون من اونا رو ببینم ؟ 

گفت : روی چشمم حتما این کارو می کنم قول میدم تو از دستم ناراحتی ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش دهم 







شیوا گفت : نه ..برای چی ناراحت باشم ..من چه حقی دارم که از تو توقع کنم بیای به من که یک زن جذامی هستم سر بزنی ؟..

اما توقع هم نداشتم برای دور کردن من این همه به خودت زحمت بدی ..این بچه رو هم آواره  ی دشت و کوه بکنی ..

مرد و مردونه منو می بردی همون خونه ی جذامی ها ؛ چرا نگفتی می خوای از شرم خلاص بشی ؟ 

آقا  با بغضی که توی صداش بود و به زحمت حرف می زد گفت : تو رو خدا درکم کن شیوا ..منم هزار جور گرفتاری دارم ای لعنت به من اگر خواسته باشم یک ذره تو رو ناراحت ببینم ..

خدا ازم نگذره که برای این که ازم دور باشی تو رو اینجا آورده باشم ..

آوردم چون توی اون خونه با رفتاری که  عزیز با تو می کرد  داشتی نابود می شدی ..

روز به روز بدتر شدی که بهتر نشدی ..ولی الان حالت خوبه ممکنه بهت یکم سخت بگذره ولی دیگه آزادی ..

اسیر دست و حرفای عزیز نیستی ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیستم- بخش یازدهم






آره من بی عرضه ام نمی تونم جلوی عزیز درست و حسابی در بیام و دست و پاشو جمع کنم ..

متاسفانه هر کاری دلش می خواد می کنه ..

شیوا کارایی کرده که اگر بشنوی می فهمی من دارم چی می کشم  ..فرح رو بدبخت کرد باید بشینم برات مفصل تعریف کنم نمی دونی چه ماجرا هایی داشتیم ..

حالا بیا بغلم که خیلی دلم برات تنگ شده بود ...تو رو خدا تو دیگه اذیتم نکن ..از اون همه مشکلات پناه آوردم به تو ..

من قدم زنون از کلبه دور شدم ...

اصلا حس خوبی نداشتم ..نمی دونم شیوا حرفاشو باور کرد یا نه ..اما آقا مثل قبل نبود  

نمی دونم؛؛ احساس می کردم شرمنده اس ؛ ..

با خودم گفتم : شایدم برای اینکه دیر اومده و ما رو بی پول گذاشته ..ولی دلم قرار نمی گرفت ..آقای عزیز من در نظرم مثل قبل نبود ..

و من دلیلشو نمی دونستم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

تموم شد😭😭😭😭😭

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

معیار زیبایی

chodshor | 9 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز