داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیستم- بخش اول
آهسته رفتم جلو و دستم رو فرو کردم توی دستش ..
بدون هیچ حرکتی همین طور که به آسمون نگاه می کرد دستم رو محکم و با محبت گرفت و کشید طرف خودش ..رفتم جلوتر و دستهامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی بازوش ...
اونم منو گرفت و گفت : چقدر تو دختر خوبی هستی ..گاهی فکر می کنم اگر خدا بهرخ رو ازم گرفت تو رو بهم داد ..
مثل دختر خودم دوستت دارم ..
سرمو بیشتر به بدنش فشار دادم ..
گفت : چیکار می کنی ؟ نمی ترسی از من بگیری ؟
گفتم : نه ؛ مگه قرار نیست دختر شما باشم ؟ و با شما زندگی کنم پس فرقی نمی کنه بگیرم یا نگیرم ..
گفت : تو هنوز جوونی آینده داری ..کی گفته باید همیشه با من زندگی کنی ؟ حالا قراره پسر پادشاه بیاد و تو رو با خودش ببره ....
و خنده ی سردی کرد و گفت : خدای نکرده اگر جذام بگیری دیگه نمکی هم تو رو نمیخواد چه برسه به پسر پادشاه ..
هر دو داشتیم زیر بارون خیس می شدیم ولی همچنان همدیگر رو بغل کرده بودیم و حرف می زدیم ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیستم- بخش دوم
گفتم : پس چرا شما جذام داری و آقا هنوز مثل پسر پادشاه شما رو دوست داره ...
گفت : حالا خواهیم دید ..اگر اون منو می خواست ما الان اینجا نبودیم گلنار جون ؛؛..بریم تو می ترسم سرما بخوری ...
و همینطور که دست توی کمر هم کرده بودیم برگشتیم به کلبه ..
لباسهامون خیس شده بود شیوا گفت : زود باش لباست رو در بیار بشین کنار بخاری ...
این حرف رو طوری بهم زد که حس کردم واقعا من بهرخم و اونم مادرمه ..
مادری که داغ چهار فرزند به دلش بود و حالا دلشو به من خوش کرده بود ..
همینطور که لباس هامونو عوض می کردیم گفت : تو واقعا فکر می کنی تقصیر من بوده ؟
گفتم : نه بابا ، منظورم این بود که باید در مقابل عزیز ساکت نمی موندین ..اگر من بودم ؛؛ راست میگم به قران حسابشو می رسیدم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar