داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم
خوب من آقا رو بی اندازه دوست داشتم یک طور خاصی بود تا اون زمان هیچ کس رو اونطور قبول نداشتم ....
و اصلا نمی تونستم فکر بدی در موردش بکنم ...
توی تمام حرفای شیوا من رد پایی از مظلومیت آقا می دیدم ..و هرچی برای شیوا ناراحت میشدم به همون اندازه دلم برای آقا می سوخت ...
یک مرتبه یک چیزی به فکرم رسید ..
رفتم توی کلبه و آهسته که اگر شیوا خوابه بیدارش نکنم گفتم : خانم ؟
سرشو بلند کرد و گفت : چی شده گلنار ؟
گفتم هیچی ..من یک فکری دارم ...دوباره سرشو گذاشت روی بالش و پرسید : در مورد چی؟ بگو
گفتم : عمه ؛؛ عمه خبر داره شما اینجاین ؟
گفت : برای چی می خوای ؟
گفتم شما بگو ..می خوام بهمون کمک کنه از اینجا بریم ..
با بی حوصلگی گفت : عمه دوساله از ایران رفته آلمان ..اول برای معالجه رفت بعدم با شوهرش موندن هنوز که نیومده ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هجدهم- بخش دوازدهم
گفتم :پدرتون اون چی ؟
گفت : می ترسه جذام بگیره و به بچه هاش انتقال بده ..الان سه تا پسر داره ...
نه ولش کن اون خودش می دونه من اینجام اگر می خواست میومد دیدنم ..گلنار دنیا جای عجیبه ..بی اعتباره ..نباید هیچوقت روی کسی حساب باز کنی ..
یاد بگیر از الان روی پای خودت بایستی و به هیچکس تکیه نکنی ...
گفتم: چشم ؛؛ خانم ؟ اگر من جذام بگیرم چی ؟
گفت : دکتر گفته که واگیر نداره ..می بینی که منم ظرف ها و وسایلم رو جدا می کنم ..
اگر اینطور بود خود عزت الله خان نمی تونست بهم نزدیک بشه ...باور کن
گفتم : پس چرا عزیز اینقدر از شما می ترسید ؟ ..
گفت : چی بهت بگم ؟ نفهمیدی ؟ شلوغش کرده بود که منو از اونه بیرون کنه دفعه ی اولشم نبود ...
گفتم : ناهار حاضره ؛؛ بکشم و همینطور که می خوریم بقیه اش رو بگین ؟
گفت : باشه ؛ چی درست کردی ؟
گفتم عدس پلو با کشمش و خرما ..
گفت : به به آفرین ..مثل اینکه گرسنه شدم ...منم کمکت می کنم سفره رو بندازیم ..
با ذوق گفتم الهی قربونتون برم؛؛ بریم وسط گلها اونجا بخوریم و حرف بزنیم ؟
یک لبخند زد و گفت :بریم شیرین زبون ....
ا_golkar