2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش اول








سکوت کردم نمی تونستم  عزت  الله خان رو دوباره از دست بدم ..

من یکسال بود اونو ندیده بودم و قلب مهربونشو می شناختم اما نمی تونستم عزیز رو ببخشم ..

ولی در مقابل اون حرفایی که زده بود و حالت پشیمونی که داشت در مونده شده بودم  ..سر یک دوراهی گیر کردم ...فقط بی اختیار اشک میریختم 

 عزیز خیلی خوب بلد بود تظاهر کنه و حرف ناحق خودشو حق جلوه بده ...اون جز خودشو و بچه هاش هیچ کس دیگه ای رو توی این دنیا دوست نداره  ...

و من اون روز گول حرفاشو  خوردم ..و بهش اعتماد کردم ...

عزت الله خان دستی به سرم کشید و گفت : پاشو خانمم ..آماده شو با هم بریم خونه ..بهت قول میدم اینبار دیگه همه چیز روبراه میشه ...

گفتم : اگر من اومدم و پای یکی شکست چی میشه ؟

 عزیز گفت : پاشو دیگه از قدیم گفتن ؛ ناز باید به اندازه باشه ..هر چیزی زیادیش بده مخصوصا ناز کردن ..اگر پای یکی  شکست من گردن می گیرم پاشو بریم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش دوم








عزت الله خان گفت : آره عزیزم ..تمومش کن این کابوس رو به خدا  دلم خیلی برات تنگ شده بود ..

گفتم : دل منم برای بهرخ  تنگ شده ؛؛ نتونستم با رفتنش کنار بیام ..به خدا ناز نمی کنم من هنوز حالم خوب نیست ..

عزت الله خان بازوهامو گرفت و توی چشمم با التماس نگاه کرد و گفت : شیوا ؟ دلت میاد من دوباره تنها برگردم تهران ؟ 

گفتم : می ترسم ..عزت الله خان به خدا می ترسم .. بازومو محکمتر فشار داد و منو به خودش نزدیک کرد و  گفت : به خاطر خدا ول کن این حرفا رو ...ترس از چی ؟ 

من هستم ؛؛ خودت می دونی که نمی خوام خار توی پات بره ...زود باش  عزیزم ؛  

من کمکت می کنم وسایلت رو جمع کنی زیاد نمی تونیم بمونیم دیگه نمی زارم اینجا تنها زندگی کنی ...

دلتنگی من و تو با تنهایی بر طرف نمیشه باید با هم این بار رو بکشیم ..مرهم درد هم بشیم تا بتونیم غم دلمون رو فراموش کنیم  ..

متاسفانه من و تو ؛ توی  تنهایی خودمون با این درد سوختیم اگر پیش هم بودیم تا حالا حالمون بهتر شده بود ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش سوم








من به عزت الله خان نگفتم که چقدر چشم براهش بودم ..

نگفتم چقدر دلم می خواست سر روی سینه اش بزارم و درد دل کنم ...

به هر حال نمی دونم چطوری راضی شدم که با عزیز سوار یک ماشین بشم و باهاشون برم ...

شایدم عشق زیادم به عزت الله خان باعث شد ...و روز بعداز عمه و بابا خداحافظی کردم و راهی تهران شدیم ...

در حالیکه عزیز حالا از اون طرف پشت بوم افتاده بود ؛؛ اونقدر محبت می کرد که با وجود کینه ای که ازش به دل داشتم نمی تونستم جواب بدم  ..

اون نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم ..محبت رو به حد اعلای خودش رسونده بود ..

طوری که خیلی مصنوعی به نظر می رسید ...

حتی گاهی شوکت خانم به علامت تعجب به من نگاه می کردو پوزخندی می زد ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش چهارم







عزیز بدون من جایی نمی رفت و توی مهمونی هاش منو تاج سرش می کرد ..

اما  به من می گفت چی بپوشم و چطور آرایش کنم   ..و من نمی فهمیدم اون داره چیکار  می کنه ...

واقعا که بی عرضه و ساده بودم ....و عزت الله خان هم تلاش خودشو برای خوشحالی من می کرد در حالیکه بازم زیر نظر عزیز و با حضور اون ما رو به گردش و سفر می برد ...

و این عزیز  بود که تعین می کرد کجا بریم و کجا نباید بریم   ..

در حالیکه من  همه ی کارای اونو به حساب محبتش میذاشتم اختیار نفس کشیدن منو هم به دستش گرفت   ..

با فرح و امیر حسام ارتباط خوبی بر قرار کردم و ظاهرا شدیم یک خانواده ی خوشبخت ..

در حالیکه چشم من هنوز دنبال بهرخ بود که حس می کردم توی اون خونه داره بزرگ میشه هر طرف رو نگاه میکردم اونو می دیدم ..می خندید ..گریه می کرد و حتی قد می کشید ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم








تا چهار سال بعد  پریناز رو در حالیکه دیگه نا امید شده بودم وفکر می کردم دیگه بار دار نمیشم حامله شدم .

 منو عزت الله خان از خوشحالی روی پا بند نمی شدیم توی این مدتی که  بهرخ رفته بود نتونستیم فراموشش کنیم و پریناز شد مرهم دل ما و با وجودش گرمای تازه ای به زندگیمون  داد ...

اما  دیگه  اون زمان از دخالت های عزیز به تنگ اومدم  .. آخه من دیگه نسبت به بچه حساس بودم باید خودم ازش مراقبت می کردم ..

ولی اون بعضی شب ها بچه رو بر می داشت و با خودش می برد و با محبت می گفت : امشب من نگهش می دارم که زن و شوهر راحت بخوابین ...

الان شیرش بده ..حالا نده زوده ؛؛ بچه گریه می کرد می گفت بغلش نکن بد عادت میشه ..خواب بود می گفت دلش پیچ می زنه بلندش کن باد گلو بکنه ..

کلافه می شدم ولی بازم به حساب خیر خواهی اون می ذاشتم ..دیگه برای گرفتن جلوی کارای عزیز دیر شده بود.. و من  هیچ اختیاری توی اون خونه نداشتم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش ششم









حالا عزیز فقط جلوی عزت الله خان با من خوب بود و در غیابش هر چقدر می خواست متلک بارونم می کرد ..

شوکت خانم یک روز به من گفت : توی یکسالی که آقا از شما دور بود خیلی با عزیز بد رفتاری می کرد و همه چیز رو از چشم اون می دید ..

تا پریناز یکسال و نیمش بود که دوباره حامله شدم و به هوای اینکه می تونم عزیز رو خوشحال کنم از پله ها دویدم پایین و گفتم : عزیز من حامله ام ..

رو ترش کرد و گفت :آخ ؛ خدا به خیر کنه ... چه فایده مادر ده تام که بزای؛  دختر میشه ..

میگن آدم های مثل تو  دختر زا هستن ..

گفتم: عزیز  منظورتون از مثل من چیه ؟ 

گفت : همون دیگه ...چیز بودی ...حالا ولش کن ..انشالله این بار دختر نمیشه ..از من بهت نصیحت شیوا جان اگر این بارم دختر شد ..دیگه نزار بچه دار بشی اونوقت هفت ,هشت تا دختر دور ورت رو می گیرن ...

و با افسوس سری تکون داد و زیر لب گفت : بیچاره عزت الله خان ..سوخت ,








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم








تا چهار سال بعد  پریناز رو در حالیکه دیگه نا امید شده بودم وفکر می کردم دیگه بار دار نمیشم حامله شدم .

 منو عزت الله خان از خوشحالی روی پا بند نمی شدیم توی این مدتی که  بهرخ رفته بود نتونستیم فراموشش کنیم و پریناز شد مرهم دل ما و با وجودش گرمای تازه ای به زندگیمون  داد ...

اما  دیگه  اون زمان از دخالت های عزیز به تنگ اومدم  .. آخه من دیگه نسبت به بچه حساس بودم باید خودم ازش مراقبت می کردم ..

ولی اون بعضی شب ها بچه رو بر می داشت و با خودش می برد و با محبت می گفت : امشب من نگهش می دارم که زن و شوهر راحت بخوابین ...

الان شیرش بده ..حالا نده زوده ؛؛ بچه گریه می کرد می گفت بغلش نکن بد عادت میشه ..خواب بود می گفت دلش پیچ می زنه بلندش کن باد گلو بکنه ..

کلافه می شدم ولی بازم به حساب خیر خواهی اون می ذاشتم ..دیگه برای گرفتن جلوی کارای عزیز دیر شده بود.. و من  هیچ اختیاری توی اون خونه نداشتم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش ششم









حالا عزیز فقط جلوی عزت الله خان با من خوب بود و در غیابش هر چقدر می خواست متلک بارونم می کرد ..

شوکت خانم یک روز به من گفت : توی یکسالی که آقا از شما دور بود خیلی با عزیز بد رفتاری می کرد و همه چیز رو از چشم اون می دید ..

تا پریناز یکسال و نیمش بود که دوباره حامله شدم و به هوای اینکه می تونم عزیز رو خوشحال کنم از پله ها دویدم پایین و گفتم : عزیز من حامله ام ..

رو ترش کرد و گفت :آخ ؛ خدا به خیر کنه ... چه فایده مادر ده تام که بزای؛  دختر میشه ..

میگن آدم های مثل تو  دختر زا هستن ..

گفتم: عزیز  منظورتون از مثل من چیه ؟ 

گفت : همون دیگه ...چیز بودی ...حالا ولش کن ..انشالله این بار دختر نمیشه ..از من بهت نصیحت شیوا جان اگر این بارم دختر شد ..دیگه نزار بچه دار بشی اونوقت هفت ,هشت تا دختر دور ورت رو می گیرن ...

و با افسوس سری تکون داد و زیر لب گفت : بیچاره عزت الله خان ..سوخت ,








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش هفتم






با خودم گفتم : بهتره از همین الان جلوی کاراشو بگیرم وگرنه هر روز می خواد به من متلک بگه ..

گفتم : عزیز فراموش نکردین که به من چه قولی دادین ؟ نمی خوام دوباره اون قضیه ی پا قدم و این حرفا رو بشنوم ..

گفت : وای خدا نکنه من کی همچین حرفی زدم ؟ دختر چرا حرف درست می کنی موش به همبونه کار نداره همبونه به موش کار داره ؟ برو تو رو خدا من حوصله ی یکی بدو ندارم ..

صبح تا شب می خوری و می خوابی عوض دستت درد نکنه اس ..

من قول دادم ولی کنیز تو که نیستم .به من امر و نهی می کنی ..برو خودتو جمع و جور کن چاک دهنت رو هم ببند ...

رفتم بالا و درِ اتاقم رو بستم در حالیکه مثل بید می لرزیدم و قلبم تند می زد بیرون نرفتم  تا عزت الله خان اومد  ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش هشتم







اما قبل از من عزیز خوب پرش کرده بود ..و وقتی اومد پیش من تا خواستم حرف بزنم با لحن بدی گفت : شیوا جان عزیز دیگه مونده سرشو ببره بزاره توی دامن تو ؛؛ تو رو خدا کوتاه بیا ؛ باهاش یکی بدو نکن .. 

نزار اختلافی پیش بیاد و من مجبور بشم بین شما رو بگیرم ..خودت می دونی این روزا چقدر گرفتارم ..نمیشه که خسته و مونده بیام خونه شکایت گوش کنم ...

شیوا به اینجا که رسید ساکت شد ..من منتظر بودم ادامه بده گفت : گلنار جون ؟ گلنار ؟ خوابی ؟ 

گفتم : وا؟ مگه میشه خوابم ببره ؟ دارم گوش می کنم ..

خیلی از دست عزیز کفریم ..واقعا این همه شما رو اذیت کرده ؟

 گفت : صبر کن بقیه اش رو بشنوی ..ولی باشه برای بعد الان دیگه بخوابیم دیر وقته ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش نهم






گفتم : شیوا جون من اگر جای شما بودم طور دیگه ای رفتار می کردم ..

نمی ذاشتم حالا که با سلام و صلوات منو برگردوندن خونه دوباره سوار گردنم بشن ..من اگر جای شما بودم به خدا همچین سوار گردن عزیز میشدم که نفهمه از کجا خورده  ...

گفت : فکر می کنی ؛ ..یا باید آدمی میشدم  مثل عزیز ؛پر از دوز و کلک و دروغ که کار من نبود ..یا زیر بارِ زور گویی هاش میرفتم که اوضاع آروم بمونه و با عزت الله خان هم جر و بحثی نداشته باشم  ..

گلنار جون از من به تو نصیحت ذات آدم ها عوض نمیشه ..هزاری که بگن پشیمون شدیم دست خودشون نیست ، همونی میشن که هستن ..

عزیز شاید نمی خواست منو اذیت کنه ذاتش اینطوری بود ...حالا دیگه بخوابیم که دیر وقته ...

روز بعد هر دو کسل و بی حوصله بودیم ..تنها رفتن آقا نبود ..

برای شیوا یاد آوردی اون خاطرات تلخ و برای من شنیدن قصه ای که به نظر می رسید مثل قصه های مادرم نبود که  پایان خوشی هم داشته باشه ؛ غم به دلمون آورده بود ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش دهم








نمی دونم شیوا هم چیزی رو که من نگرانش بودم می فهمید یا نه ولی اون روز  دوباره رفته بود  به خلوت خودش اصلا از کلبه بیرون نیومد ...

ناشتایی فقط یک لقمه خورد ..و بدون اینکه رختخوابش رو جمع کنه دوباره خوابید ..و من نه دیگه از اون کوهستان و گلهای زیبا لذت می بردم و نه رغبتی به گشت و گذار هر روزه داشتم ...

باید یک کاری می کردم تا روحیه ی شیوا  عوض بشه  ..

اما این فکر منو رها نمی کرد ..؛؛آقا نباید ما رو بی دلیل اینجا آورده باشه؛؛ ..اون شیوا رو از اون خونه خیلی دور کرده بود خیلی دور ..یعنی انگار برش گردونده بود به جایی که با اصرار و خواهش  اونو برده بود...و با حرص  زیر لب می گفتم : نه آقا این کارو با ما نمی کنه ..

من اشتباه می کنم ؛ آقا به فکر همه چیز هست ؛ نه بابا این فکرا چیه می کنی گلنار ؟ وقتی شیوا خانم خوب بشه میاد و ما رو می بره ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم






خوب من آقا رو بی اندازه دوست داشتم یک طور خاصی بود تا اون زمان هیچ کس رو اونطور قبول نداشتم ....

و اصلا نمی تونستم فکر بدی در موردش بکنم ...

توی تمام حرفای شیوا من رد پایی از مظلومیت آقا می دیدم ..و هرچی برای شیوا ناراحت میشدم به همون اندازه دلم برای آقا می سوخت ...

یک مرتبه یک چیزی به فکرم رسید ..

رفتم توی کلبه و آهسته که اگر شیوا خوابه بیدارش نکنم گفتم : خانم ؟  

سرشو بلند کرد و گفت : چی شده گلنار ؟

 گفتم هیچی ..من یک فکری دارم ...دوباره سرشو گذاشت روی بالش و پرسید : در مورد چی؟  بگو 

 گفتم : عمه ؛؛ عمه خبر داره شما اینجاین ؟ 

گفت : برای چی می خوای ؟ 

گفتم شما بگو ..می خوام بهمون کمک کنه از اینجا بریم ..

با بی حوصلگی گفت : عمه دوساله از ایران رفته آلمان ..اول برای معالجه رفت بعدم با شوهرش موندن هنوز که نیومده ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هجدهم- بخش دوازدهم







گفتم :پدرتون اون چی ؟ 

گفت : می ترسه جذام بگیره و به بچه هاش انتقال بده ..الان سه تا پسر داره ...

نه ولش کن اون خودش می دونه من اینجام اگر می خواست میومد دیدنم ..گلنار دنیا جای عجیبه ..بی اعتباره ..نباید هیچوقت روی کسی حساب باز کنی ..

یاد بگیر از الان روی پای خودت بایستی و به هیچکس تکیه نکنی ...

گفتم: چشم ؛؛ خانم ؟ اگر من جذام بگیرم چی ؟

گفت : دکتر گفته که واگیر نداره ..می بینی که منم ظرف ها و وسایلم رو جدا می کنم ..

اگر اینطور بود خود عزت الله خان نمی تونست بهم نزدیک بشه ...باور کن 

گفتم : پس چرا عزیز اینقدر از شما می ترسید ؟ ..

گفت : چی بهت بگم ؟ نفهمیدی ؟ شلوغش کرده بود که منو از اونه بیرون کنه دفعه ی اولشم نبود ...

گفتم :  ناهار حاضره ؛؛ بکشم و  همینطور که می خوریم بقیه اش رو بگین ؟ 

گفت : باشه ؛ چی درست کردی ؟ 

گفتم عدس پلو با کشمش و خرما ..

گفت : به به آفرین ..مثل اینکه گرسنه شدم ...منم کمکت می کنم سفره رو بندازیم ..

با ذوق گفتم الهی قربونتون برم؛؛  بریم وسط گلها اونجا بخوریم و حرف بزنیم ؟ 

یک لبخند زد و گفت :بریم شیرین زبون ....




ا_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

به جای حساسش که میرسه یا شیوا خوابش میگیره بقیشو نمیگه یا خانم گلکار قطعش میکنه😕

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
به جای حساسش که میرسه یا شیوا خوابش میگیره بقیشو نمیگه یا خانم گلکار قطعش میکنه😕

😂😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام 

خوبی معصومه جان ⁦❤️⁩

با اجازه اینم لینک یه داستان کوتاه قشنگه اگه دوست داشتین بخونین

https://www.ninisite.com/discussion/topic/3807834/کیا-پاییه-یه-رمان-باحاله-عشقیا-بزارم-براتون-بخونید?page=13

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام  خوبی معصومه جان ⁦❤️⁩ با اجازه اینم لینک یه داستان کوتاه قشنگه اگه دوست داشتین بخونین ...

مرسی عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش اول








بالای اون تپه سر سبز و پر از گل و زیر گرمای دلچسب نور خورشید ؛ یک سفره ی کوچک پهن کردیم و نشستیم...

نسیم ملایمی که به صورتم می خورد روحم رو دوباره تازه کرد ..

چیزایی که من اون روزا می دیدم و می شنیدم خیلی بیشتر از سنم بود و انگار داشتم با دنیا ی خوبی ها و بدی ها آشنا می شدم ...که گاهی زندگی یک واقعیت تلخ بیشتر نیست ؛ 

اما  خوشحال بودم از اینکه که شیوا از لاک تنهایش بیرون اومده بود؛  احساس می کردم دلش می خواد حرف بزنه و راز دلشو با یکی در میون بزاره ..

حرفای نگفته ای که سالها توی سینه اش نگه داشته بود ..

شیوا نگاهی به اطراف کرد و گفت : من زیاد این طرفا زندگی کردم .. 

ولی هیچوقت این همه گل یکجا ندیده بودم ..آدم نمی تونه در مقابل این همه زیبایی بی تفاوت بمونه ..حتی آدمی مثل من که وجودم پر از غمه ...

من ساکت بهش نگاه می کردم ..چون اون راست می گفت حتی نتونستم دلداریش بدم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش دوم 






شیوا  یک مقدار برای خودش کشید و ادامه داد,  توام بکش گلنار جون شروع کن ...من دست پخت تو رو دوست دارم ...

یادمه یک روزی بود که  عزت الله خان خیلی غذا های منو دوست داشت  و با چه لذتی می خورد و می گفت اگر تو یک روز خدای نکرده نتونی برای من آشپزی کنی من از گرسنگی میمیرم ..

اما دیدی که نه تنها نمرد ..خیلی راحت ازم گذشت ..

گفتم :تو رو قران ؛ دلتون میاد در مورد آقا این حرف رو بزنین ؟ اون  که هر کاری از دستش بر بیاد برای شما انجام میده  ..من که تازه به شما رسیدم ولی می فهمم چقدر خاطر شما رو می خواد ..اگر بابای منو می دیدین چقدر با مادرم بد رفتاری می کنه ..می دونستین وادارش می کنه رخت های مردم رو بشوره ؟ 

انگشت های دستشو سرما زده خشک شده و حرکت نمی کنه ...بزارین من بزرگ بشم می دونم باید چیکار کنم که هیچ مردی نتونه اذیتم کنه ...

یک چیزی بهتون بگم ؟ راستش؛  خانم اون شاهزاده ای که از درخت پایین پرید و عاشق دختر شاه پریون شد درست مثل آقا ست ..مهربون و با وفا ...قوی و محکم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش سوم 







شیوا که حالا به اندازه تمام دنیا دلم به حالش می سوخت ؛ همینطور که اون عدس پلو رو میذاشت دهنش و با بی میلی می جوید گفت : گلنار تو اول بگو چرا یک مرتبه اون فکر به سرت زد که بریم پیش عمه ؟ 

گفتم : همینطوری می خواستم شما رو از ناراحتی در بیارم ..فکر کردم با عمه تون باشین بهتره ...

شیوا سکوت طولانی کرد گفت : بهم میگی آقا دم ماشین داشت بهت چی می گفت ؟

 گفتم : آره میگم سفارش شما رو کرد که مراقبتون باشم ..

بعدم  گفت یونس نیاد اینجا اگر اومد زود بفرستمش بره ..همین دیگه .....

شیوا مدت زیادی سکوت کرد منم حرفی نمی زدم و منتظر بودم خودش شروع کنه ....ولی مثل اینکه حوصله نداشت و همینطور به خوردن ادامه داد تا بالاخره گفتم : خوب بقیه اش؟ چی شد بگین دیگه ؛؛ گوش می کنم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نوزدهم- بخش چهارم






آهی کشید و گفت :عزیز راه خوبی رو برای آزار من در پیش گرفته بود ..

حالا یا از روی عمد یا غیر عمد فرقی نمی کنه مهم این بود که من روزی رو بدون متلک های تند و تیز اون شب نمی کردم اونقدر منو تحت فشار قرار می داد که گاهی دست و پامو گم می کردم و اعتماد به نفسم از بین رفته بود ...

نمی دونم ؛؛ ولی حس می کردم   از بارداری منم خوشحال نیست ؛

مثلا وقتی حال تهوع داشتم می گفت : ای بابا دختر زاییدن که این همه ناز و ادا نداره ..یا می گفت : باید زودتر برای امیر حسام زن بگیرم که اقلا یک پسر توی خانواده ی ما بدنیا بیاد از تو که آبی گرم نمیشه ..

و این دلشوره ی دائمی رو به دلم انداخته بود که اگر بچه ام دختر شد چیکار کنم ...اون  به هر بهانه ای آزارم می داد چندین بار خواستم جلوش در بیارم جوابش رو بدم ولی هر بار چنان اوضاع رو به نفع خودش تموم می کرد و مظلوم نمایی ؛؛ که عزت الله خان هم معترضم می شد که چرا با عزیز نمی سازی اون که هر کاری می کنه تا تو راضی باشی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز