داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هفدهم- بخش سوم
گفتم : عمه چی داری میگی شما که خودت به خونش تشنه بودی حالا چی شده ازش دفاع می کنی ..دیگه نمی خوام بشنوم ...
الان توی خونه ی منه ؟ اینجاست ؟
گفت : آره عزت الله خان چند روزه تب داره و بیهوش و بی گوش افتاده توی رختخواب ..اما منتظر توست خیلی برات نگرانه ...
چیکار کنم توام باید بعد از این با اینا زندگی کنی ...
گفتم :چرا ؟ کی گفته ؟ من میام خونه ی شما پامو توی این خونه نمی زارم ..نمی خوام هیچکدومشون رو ببینم ...
پدرم گفت : چرا خونه ی عمه بیا خونه ی خودمون خودم ازت مراقبت می کنم ..
گفتم : اجازه بدین برم خونه عمه اونجا راحت ترم ...
پدرم فورا دور زد و از اونجا دور شد ..
روز بعد برای اولین بار رفتم سر خاک بچه ام ..به عمه قول داده بودم که خودمو کنترل کنم ولی مگه میشد ؟ جگر گوشه ام اونجا خوابیده بود ...
وقتی زار و نزار از سر خاک برگشتم عزت الله خان رو دیدم که خونه ی عمه منتظرمه ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هفدهم- بخش چهارم
با اون ریش بلند و موهای ژولیده خراب تر از من به نظر میرسید ..اونم بشدت لاغر شده بود ..بدون اینکه حرفی بزنم نشستم ..
گفت : از سر خاک میای ؟
همینطور که با گل قالی بازی می کردم و سرم پایین بود با سرد و بی روحی گفتم : آره ..از سر خاک بچه ام میام ...
گفت : خیلی نگرانت بودم ..
گفتم : ممنون ...
گفت : شیوا منم مثل تو بچه ام رو از دست دادم ..نمیگم مقصر نیستم ..ولی خودت می دونی که اگر یک ذره احتمال می دادم این کارو نمی کردم ...باور کن ..
گفتم : باور می کنم ..
گفت : عزیز هم مثل من و تو داره می سوزه ..صبح تا شب خودشو نفرین می کنه و میگه کاش لال شده بودم و ازشون نمی خواستم بچه رو بفرستن پیش من ...به خدا خیلی ناراحته و میگه هر کاری حاضرم بکنم که شما ها منو ببخشین ..
گفتم : باشه ...
گفت : پاشو بریم خونه بزار مرهم دل هم باشیم توی این وضعیت بهتره در کنار هم غصه بخوریم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar