2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم







گفتم : بله ..پدرم پادشاه شهر پری ها ومن یک دونه دختر اون بودم  ..

اما یک روز که از کنار یک رود خونه رد میشدم دلم خواست پاهامو بزارم توی آب تا خنک بشم ..یک مرتبه یک شاهزاده از روی درخت پایین پرید و جلوی روم سبز شد ..و یک دل نه صد دل عاشق من که دختر شاه پریون بودم شد ..

از اونجایی که آدمیزاد نباید  پری ها رو می دیدن مجبور شدم  خودمو غیب کنم  ..

اما پسر پادشاه دست بر ندار نبود و همه جای اون سر زمین رو به دنبال من گشت ..صد جفت کفش پاره کرد و ده تا اسب رو توی این راه از دست داد ...

که صدای رعد و برق هر دو مون رو از جا پروند ...

و بالای اون کوه این صدا وحشت عجیبی ایجاد می کرد طوری که فکر کردیم کلبه داره خراب میشه ..

همدیگر رو بغل کردم و از ترس ساکت شدیم ...

 شیوا  با مهربونی سرمو نوازش کرد و گفت : دختر شاه پریون که از چیزی نمی ترسه ...

که صدای مهیب دیگه ای بلند شد هر دو با هم جیغ کشیدیم ..صدای در بود گفتم:  خانم فکر کنم یکی داره در می زنه ..

و پریدم درو رو باز کردم ..و آقا رو موش آبکشیده جلوی روم دیدم ...

ده دقیقه به سال تحویل  ..




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش اول








 درحالیکه در یک چشم بر هم زدن شیوا خودشو انداخت توی بغل آقا و بدون اینکه متوجه ی من باشن همدیگر رو به شدت در آغوش کشیدن ..

من گوشه ای  ایستادم و تماشا گر اون صحنه عاشقانه بودم  از خوشحالی بغض کردم  ..صدای رعد لحظه ای قطع نمی شد و پشت سرش آسمون روشن می شد ..

طوری که میشد از پنجره اون بارون تند رو دید ..اما دیگه با اومدن آقا ترسی توی دلم نبود ..و همینطور به اون دونفر خیره شده بودم و لبخندی احمقانه روی لبم نقش بسته بود ... 

آقا همه ی لباسهاش خیس و گلی بود ....

خوب دیگه نمیشد از کلبه بیرون برم ..این بود که  رو به دیوار ایستادم ..و در همون حال رادیو سال نو رو با صدای یک توپ اعلام کرد و  سال تحویل شد ..

حالا دیگه هیچی مهم نبود چون آقا اونجا بود ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم- بخش دوم 






وقتی سفره رو پهن کردیم باورم نمیشد که  ما اون ماهی رو داریم با آقا می خوریم و شیوا با ذوق و شوق براش تعریف کرد که من چطور تا برکه رفتم و اونا رو گرفتم ...

آقا نگاهی از روی محبت به من انداخت ..

زیر نور چراغ زنبوری برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم ..گفت : گلنار جون ؛ دخترم خیلی ازت ممنونم ..حال شیوا خیلی خوبه ..اصلا فکرشم نمی کردم وقتی بیام اینقدر حالش بهتر شده باشه ..

دروغ نگم حالا شده مثل شیوایی که باهاش عروسی کردم  ..من که خیلی خوشحالم ...

هر دو شون رو دوست داشتم و از اینکه خوشحال بودن حس خوبی بهم دست داد ..و دلم براشون  ضعف رفت...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم- بخش سوم 







آقا شروع کرد به تعریف کردن ؛ و  در حالیکه من و شیوا سراپا گوش بودیم  ..

گفت : پریناز توی بازی هاش مرتب گلنار میشه و خودشو جای تو می زاره ..عروسک تو رو از خودش جدا نمی کنه ..اسمش رو هم گذاشته گلنار ..

پرستو دیگه توی بغل عزیز نمی خوابه ؛ و این روزا فرح ازش نگه داری می کنه ..

در حالیکه براش خواستگار اومده و عزیز هم جواب داده و به زودی شوهر می کنه و میره ..وقتی چشمم به شیوا افتاد که بسختی خودشو کنترل می کرد تا دلتنگی خودشو برای بچه ها نشون نده ؛؛ 

اما من بغضی رو که با لقمه هاش فرو می برد می دیدم .. که آقا متوجه ی اون نبود ...

اونشب باز من کنار دیوار خوابیدم در حالیکه شیوا و آقا پهلوی هم دراز کشیده بودن و درِ گوش هم زمزمه می کردن طوری که من فقط پچ پچ صدای اونا رو می شنیدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش چهارم







روز بعد اول عید بود ..

سلیمان و یونس  ماشین رو دیده بودن و از اومدن آقا  با خبر شدن و خودشون رو رسوندن ..

کمی بعد آقا رفت تا سه تایی چیزایی رو که از تهران برای ما آورده بود از ماشین بیارن بالا ..شیوا رو دیدم که جلوی آینه ایستاده بود و داشت به خودش می رسید ..

با روسری قسمت زخمی صورتش رو پنهون کرد  و یک ماتیک کم رنگ مالید؛ 

وقتی داشت توی چشمش رو سیاه می کرد رفتم جلو و گفتم : فکر نمی کنم برای آقا مهم باشه ..اون شما رو از ته قلبش دوست داره ..شما خیلی خوشگلی ..نکنه دختر شاه پریون شما بودین ؟ 

خندید و گفت : تو نصفت زیر زمینه ...

گفتم : واقعا ؟ امیر حسام هم همینو بهم گفت ؛؛مگه چی گفتم ؟ شیوا در حالیکه چشم هاش برق می زد خندید و گفت : برای اینکه خیلی شیرین زبونی  ..حالا برو به آقا کمک کن ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش پنجم







آقای عزیز من حتی فکر لباس هم برای ما بود ..اصلا اون به فکر همه چیز بود ..

اما وقتی بسته هایی رو که آورده بود می داد به من متوجه ی صورت غمگین اون شدم حس کردم خوشحالی اون عمیق نیست و داره برای ما تظاهر می کنه ... نمی دونم چرا ؟  

درد و رنجی توی صورتش دیدم که تا اون زمان با همه ی سختی هایی که داشتیم ندیده بودم  ..انگار بار سنگینی رو به دوش می کشید .. که به نظر میومد به این زودی ها هم زمین گذاشته نمیشه ...

دلم گرفت یک تشویش خاصی بهم دست داد ..نه می تونستم بپرسم و نه می تونستم فراموش کنم ..و با اینکه  شور و نشاط به اون کلبه برگشته بود ..و همه چیز رنگ و بوی تازه ای داشت  ..

من مدام به صورت آقا خیره می شدم  تا شاید این حس رو پیدا کنم که اشتباه کردم ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش ششم 






حالا دیگه هوا زیاد سرد نبود و دشت و کوه پر از گلهای رنگ و وارنگ شده بود ..منظره ای که هیچ کس نمی تونست از کنارش بی تفاوت بگذره و نا خود آگاه به آدم شادی می بخشید ...

منم وقتی وظایفم رو انجام می دادم میرفتم توی گلها و گشت می زدم تا اونا تنها بمونن ...

یک روز هم به بهانه همین کار,, اجازه گرفتم و تنهایی رفتم لب برکه ..و تا غروب برنگشتم ...

ماهی گرفتم آب بازی کردم و از اون طعیبت زیبا لذت بردم ...نمی دونم شیوا چی فکر می کرد ؟ ولی من مدام به روزی فکر می کردم که آقا بخواد  بره و این خیلی نزدیک به نظر میومد چون مدام به شیوا می گفت : باید عید رو خونه می موندم ولی ترجیح دادم سال تحویل پیش تو باشم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش هفتم 







شیوا سر حال بود غذا رو خودش درست می کرد و برای آقا چای میریخت با هم حرف می زدن و گاهی می خندیدن ..گاهی درد دل می کردن ...

آقا روز چهارم از صبح زود بیدار شد و هیزم شکست و دسته کرد تعمیرات کلبه رو انجام داد ..و تا شب هر کاری از دستش بر میومد برای خوشحالی شیوا کرد  و اینطوری  سعی داشت اونو برای رفتنش راضی کنه ..و بالاخره صبح روز پنجم  راهی شد ..

در حالیکه بهمون قول داد به زودی دوباره بر می گرده ..

اونا داشتن خداحافظی می کردن و من چمدون آقا رو بر داشتم و بردم طرف ماشین ...

اما بشدت دلم گرفته بود ؛ با خودم فکر می کردم اون شیوا رو راضی کرد اما چرا من راضی نیستم ؟ 

کنار ماشین ایستادم تا آقا رو دیدم که از کوه سرازیر شد و شیوا  هم از اون بالا با نگاه بدرقه اش می کرد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش هشتم 







چمدون رو گذاشت عقب ماشین و به من گفت : گلنار دیگه بهت سفارش نکنم خیلی هوای شیوا رو داشته باش مثل اینکه دواهاشو درست نخورده بود دقت کن سر ساعت بهش بدی ..این یونس پسر سلیمان خیلی فضوله گفتم که دیگه اینجا نیاد ..

اگر اومد خودت ردش کن بره می ترسم بفهمه و بره به همه بگه ..آهان در ضمن می خواستم بهت بگم ..

خیلی ازت ممنونم کارتو خوب انجام دادی ..منم هوای خانواده ی تو رو دارم ,به  مادرت سر زدم و یکم پول  بهش دادم ..

حالشون خوب بود اما نمی دونن که تو خونه ی ما نیستی ..مادرت می خواست که سال تحویل بری خونه ؛؛ بهش گفتم پرستو بدون تو نمی خوابه ..

گفتم : آقا ما تا کی باید اینجا بمونیم ؟ 

گفت : نمک به زخمم می پاشی ؟ تو دیگه چرا این سئوال رو می کنی ؟ از دل خوشم این کارو می کنم ؟ باور کن هر چی برای شیوا ناراحتم برای توام هستم ..ولی خودت که می دونی ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش نهم 







گفتم : بله آقا می دونم فقط پرسیدم ..چند تا هندل زد و سوار ماشین شد و درو بست و رو کرد به من و گفت : گلنار ؟ بعد از خدا امیدم به توست حواست به همه چیز باشه ..

انشالله به زودی همه چیز ....و سکوت کرد و باز با غمی که توی صورتش نشسته بود با افسوس گفت : نگران نباش زود بر می گردم ...و گاز داد و رفت ..

حالا شیوا اون بالا و من این پایین عزای رفتنش رو گرفته بودیم ...

دوباره باید خودمون رو با اون وضع عادت می دادیم ...

و تا شب ده تا جمله بین ما رد بدل نشد ..

اما موقعی که رفتیم به رختخواب شیوا گفت : خوابت میاد ؟ 

گفتم : نه بابا هنوز سر شبه ولی بی حوصله ام ..فکر کنم شما هم همینطور هستین ؛؛ 

گفت : می خوای بقیه اش رو تعریف کنم ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش دهم







گفتم : آه راستی ؛؛ آره تو رو خدا بگین چی شد ..بهرخ رو آقا بر گردوند ؟ 

بلند شد و نشست و به دیوار تکیه داد و گفت : یک هفته من مثل کسی که توی آتیش افتاده باشه سوختم و چشم براه موندم ..و از عزت الله خان خبری نشد ..

چند بار تا مخابرات رفتم و تلفن کردم ولی هر بار عزیز گوشی رو بر می داشت و من بدون اینکه حرفی بزنم قطع می کردم  ..

از غذا افتادم ..شیرم خشک شد و خودم از لاغری قدرت راه رفتن نداشتم ..همش حالم بهم می خورد  ..

حالِ خراب خودم از یک طرف و شکایت های پدرم از عزت الله خان که ول کرده و رفته از طرف دیگه بهم فشار میومد ..پدرم اون روزا سخت سر گرم زن جدید و پسری که تازه زاییده بود ؛ منو کاملا فراموش کرده بود ..و هر وقت به من می رسید فقط می پرسید عزت الله خان کی میاد ؟ اگر می خواد اینطوری کار کنه که من خودم کاراشو انجام بدم؛؛ اصلا نمی خوام بیاد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش یازدهم 






و من روز به روز خراب تر میشدم تا  باز عمه به دادم رسید و منو برد پیش حکیم ..

 اون گفت : ببرش پیش قابله چیزیش نیست .. حکما بار داره .. با شنیدن این خبر غافلگیر شدم و یک فکر به ذهنم رسید که برم به هوای دادن این خبر ؛ عزت الله خان رو وادار کنم برگرده ...

با هم رفتیم خونه ی عمه و از اونجا تلفن کردم ..

این بار شوکت گوشی رو بر داشت ..

گفتم : شوکت خانم منم شیوا میشه گوشی رو بدین به عزت الله خان ؟ 

گفت : نیستن رفتن مریضخونه ...

گفتم : برای چی ؟ کی مریضه ؟

 یکم من؛ من کرد و طوری که معلوم بود کسی داره حرف توی دهنش می زاره گفت : عزیز ؛ آهان عزیز مریض شدن ..

آقا چیز می کنن ..چیز ...یعنی موندن تا ایشون حالشون بهتر بشه ...

گفتم : من خونه ی عمه هستم اومد بگو به من زنگ بزنه اینجا منتظرم ؛ شوکت خانم بگو   یک خبر خوب هم براش دارم ..حتما بگی ها ؛؛ یادت نره شوکت خانم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش دوازدهم







گفت : چشم ..چشم یادم نمیره ..شما نگران نباشین ..

گفتم : بهرخ حالش خوبه ؟ بهانه ی منو نمی گیره ؟

 گفت : اون ؟ بهرخ ؟ بله ؟ ..چیزه ..بچه حالش خوبه ..

گوشی رو که گذاشتم دستم رو گرفتم به سرم و گفتم : یا حضرت عباس ...خودت به دادم برس ..

عمه اگر عزت الله خان زنگ نزد من همین امشب میرم تهران ...یکی  داشت حرف توی دهن شوکت می ذاشت قشنگ معلوم بود که یک اتفاقی افتاده ..خدا کنه بهرخ مریض نشده باشه ..

نیم ساعتی طول کشید که تلفن زنگ زد و من گوشی رو بر داشتم عزت الله خان بود ..

با هراس پرسیدم ..بهرخ حالش خوبه ؟ چرا نمیای ؟ 

گفت : عزیز یکم حال نداره ..فردا راه میفتم ..خبر خوبت چی بود ؟ 

گفتم : تو رو خدا قسم بخور که بچه ام حالش خوبه ..

گفت : یکم اسهال گرفته ولی چیزیش نیست حالش بهتر شده بهت که گفتم  فردا میایم ...تو بگو خبر خوبت چی بود ..

گفتم : دوباره من حامله ام ..

گفت : واقعا ؟مطمئنی ؟

گفتم : آره از روزی که رفتی همش حال تهوع داشتم امروز فهمیدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش یازدهم 






و من روز به روز خراب تر میشدم تا  باز عمه به دادم رسید و منو برد پیش حکیم ..

 اون گفت : ببرش پیش قابله چیزیش نیست .. حکما بار داره .. با شنیدن این خبر غافلگیر شدم و یک فکر به ذهنم رسید که برم به هوای دادن این خبر ؛ عزت الله خان رو وادار کنم برگرده ...

با هم رفتیم خونه ی عمه و از اونجا تلفن کردم ..

این بار شوکت گوشی رو بر داشت ..

گفتم : شوکت خانم منم شیوا میشه گوشی رو بدین به عزت الله خان ؟ 

گفت : نیستن رفتن مریضخونه ...

گفتم : برای چی ؟ کی مریضه ؟

 یکم من؛ من کرد و طوری که معلوم بود کسی داره حرف توی دهنش می زاره گفت : عزیز ؛ آهان عزیز مریض شدن ..

آقا چیز می کنن ..چیز ...یعنی موندن تا ایشون حالشون بهتر بشه ...

گفتم : من خونه ی عمه هستم اومد بگو به من زنگ بزنه اینجا منتظرم ؛ شوکت خانم بگو   یک خبر خوب هم براش دارم ..حتما بگی ها ؛؛ یادت نره شوکت خانم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش دوازدهم







گفت : چشم ..چشم یادم نمیره ..شما نگران نباشین ..

گفتم : بهرخ حالش خوبه ؟ بهانه ی منو نمی گیره ؟

 گفت : اون ؟ بهرخ ؟ بله ؟ ..چیزه ..بچه حالش خوبه ..

گوشی رو که گذاشتم دستم رو گرفتم به سرم و گفتم : یا حضرت عباس ...خودت به دادم برس ..

عمه اگر عزت الله خان زنگ نزد من همین امشب میرم تهران ...یکی  داشت حرف توی دهن شوکت می ذاشت قشنگ معلوم بود که یک اتفاقی افتاده ..خدا کنه بهرخ مریض نشده باشه ..

نیم ساعتی طول کشید که تلفن زنگ زد و من گوشی رو بر داشتم عزت الله خان بود ..

با هراس پرسیدم ..بهرخ حالش خوبه ؟ چرا نمیای ؟ 

گفت : عزیز یکم حال نداره ..فردا راه میفتم ..خبر خوبت چی بود ؟ 

گفتم : تو رو خدا قسم بخور که بچه ام حالش خوبه ..

گفت : یکم اسهال گرفته ولی چیزیش نیست حالش بهتر شده بهت که گفتم  فردا میایم ...تو بگو خبر خوبت چی بود ..

گفتم : دوباره من حامله ام ..

گفت : واقعا ؟مطمئنی ؟

گفتم : آره از روزی که رفتی همش حال تهوع داشتم امروز فهمیدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش سیزدهم 






گفت : قربونت برم ... وای چه خبر خوبی ؟  خدا رو شکر ..پس بهرخ داداش دار شد ..الهی شکرت  خیلی خوشحالم ..فردا عصر میام می ببینمت عزیزم ..

اونشب با خیال راحت خوابیدم ..راحت ِ راحت ..نه دلشوره ای داشتم نه نگرانی ..

با تصویری از آینده برای خودم و دوتا بچه هام خوابم برد ..و روز بعد در حالیکه با ذوق و شوق منتظر رسیدن اونا بودم خونه رو مرتب کردم و حتی آرایش کردم لباس خوب پوشیدم ..

اما وقتی ماشین عزت الله خان جلوی در نگه داشت و بوق زد و من دویدم دم در بهرخ رو توی بغل شوکت دیدم که نصف شده ..

اونقدر لاغر و نحیف که باور کردنی نبود توی این مدت کوتاه  بچه ام  اونطور آب شده باشه ..صبر نکردم پیاده بشن در ماشین رو هراسون باز کردم ..

بهرخ روشو ازم برگردوند ..گفتم : مادر؟ بهرخم؛؛  قربونت برم ..میای بغلم ؟..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش چهاردهم








خودشو طرف عزت الله خان کش داد ولی من گرفتمش و چسبوندم به سینه ام ..

شروع کرد به گریه کردن و دستهاشو دور گردنم حلقه کرد ..

همینطور که می بوسیدمش بردمش توی خونه ..گوشتی به تن بچه ام نمونده بود ..

گریه ام گرفت؛   ولی با خودم فکر کردم عیب نداره حالا که اومده دوباره چاقش می کنم  ...

عزت الله خان و شوکت خانم پشت سرم اومدن توی خونه ..

از قیافه هاشون معلوم بود که احساس گناه دارن ...

بهرخ از سینه ام جدا نمی شد دو دستی منو گرفته بود حتی اجازه نمی داد به کس دیگه ای نگاه کنم ...

از عزت الله خان پرسیدم : چرا این بچه اینطور خراب شده ؟

گفت : اسهال شده بود ..

گفتم :  چطوری اسهال شده ؟چی خورده ؟  

گفت : نمی دونم ..عزیز می گفت به تهران که رسیدیم اون شکمش زیاد کار می کرد ..

گفتم : آهان فهمیدم ,, عزیز فرمودن من بچه ی مریض دادم بهشون ؟..اونا مریضش نکردن؟ ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش پانزدهم 






بهرخ شروع کرد به زور زدن و معلوم بود دلش پیچ می زنه ...شوکت خانم دوا هاشو آورد و گفت ..الان باید بخوره ...

عزت الله خان گفت : نه من اینو نگفتم ..

فکر می کنم از دوری تو اینطوری شده ..

یک مرتبه رفته پیش یک عده که تا حالا ندیده بوده خوب معلومه مریض شده ..داد زدم حالا اینو میگی ؟ خودت نباید می فهمیدی ؟ 

اگر بچه ام طوریش بشه ازت نمی گذره ..

گفت : نه دیگه خطر رفع شده ..چند روز توی بیمارستان خوابید ..

الان بهتر شده که آوردمش ..

با گریه گفتم بی رحم ها چرا زنگ نزدی بیام تو که می دونستی این بچه برای من ناراحته ..چرا بهم نگفتی بیام پیشش باشم ..

این بچه رو شما ها دق دادین ...خدا ازتون نگذره ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_شانزدهم - بخش شانزدهم 






شیوا همینطور که تعریف می کرد اشک میریخت ...

و طوری که انگار ترمزش بریده بود تند و تند می گفت و آروم نمیشد ...ادامه داد ...

بچه ام هر چی می خورد از اون طرف پس میاورد ..

دکتر می گفت راست روده شده ...

دوباره بردمیش مریضخونه بستریش کردم ولی سه روز بعد بچه ام چشمشو بست و دیگه باز نکرد ...

همون جا توی مریضخونه اونقدر جیغ کشیدم که بچه ای رو هم که توی شکم داشتم از دست دادم و خودمم به حال اغما افتادم روز تخت مریضخونه ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز