داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شانزدهم - بخش یازدهم
و من روز به روز خراب تر میشدم تا باز عمه به دادم رسید و منو برد پیش حکیم ..
اون گفت : ببرش پیش قابله چیزیش نیست .. حکما بار داره .. با شنیدن این خبر غافلگیر شدم و یک فکر به ذهنم رسید که برم به هوای دادن این خبر ؛ عزت الله خان رو وادار کنم برگرده ...
با هم رفتیم خونه ی عمه و از اونجا تلفن کردم ..
این بار شوکت گوشی رو بر داشت ..
گفتم : شوکت خانم منم شیوا میشه گوشی رو بدین به عزت الله خان ؟
گفت : نیستن رفتن مریضخونه ...
گفتم : برای چی ؟ کی مریضه ؟
یکم من؛ من کرد و طوری که معلوم بود کسی داره حرف توی دهنش می زاره گفت : عزیز ؛ آهان عزیز مریض شدن ..
آقا چیز می کنن ..چیز ...یعنی موندن تا ایشون حالشون بهتر بشه ...
گفتم : من خونه ی عمه هستم اومد بگو به من زنگ بزنه اینجا منتظرم ؛ شوکت خانم بگو یک خبر خوب هم براش دارم ..حتما بگی ها ؛؛ یادت نره شوکت خانم ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_شانزدهم - بخش دوازدهم
گفت : چشم ..چشم یادم نمیره ..شما نگران نباشین ..
گفتم : بهرخ حالش خوبه ؟ بهانه ی منو نمی گیره ؟
گفت : اون ؟ بهرخ ؟ بله ؟ ..چیزه ..بچه حالش خوبه ..
گوشی رو که گذاشتم دستم رو گرفتم به سرم و گفتم : یا حضرت عباس ...خودت به دادم برس ..
عمه اگر عزت الله خان زنگ نزد من همین امشب میرم تهران ...یکی داشت حرف توی دهن شوکت می ذاشت قشنگ معلوم بود که یک اتفاقی افتاده ..خدا کنه بهرخ مریض نشده باشه ..
نیم ساعتی طول کشید که تلفن زنگ زد و من گوشی رو بر داشتم عزت الله خان بود ..
با هراس پرسیدم ..بهرخ حالش خوبه ؟ چرا نمیای ؟
گفت : عزیز یکم حال نداره ..فردا راه میفتم ..خبر خوبت چی بود ؟
گفتم : تو رو خدا قسم بخور که بچه ام حالش خوبه ..
گفت : یکم اسهال گرفته ولی چیزیش نیست حالش بهتر شده بهت که گفتم فردا میایم ...تو بگو خبر خوبت چی بود ..
گفتم : دوباره من حامله ام ..
گفت : واقعا ؟مطمئنی ؟
گفتم : آره از روزی که رفتی همش حال تهوع داشتم امروز فهمیدم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar