2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش اول







رنگ به صورت شیوا نبود و آشکارا دستپاچه شده بود و این نشون دهنده عشق بزرگی بود که به آقا داشت..

کوچیک رفت تا پایین تپه ..

 گفتم : شما صبر کنین من ببینم کیه شاید آقا نباشه نباید کسی شما رو ببینه ... 

گفت پس زود باش برو ببین ؛ خبر بده ...

از کلبه رفتم بیرون...از دور یونس رو دیدم که داره میاد بالا ..حرصم گرفت ..و داد زدم هایییی تو چی می خوای هر روز میای اینجا برگرد برو اگر کاری نداری ؛؛ ..

ایستاد و بقچه ای که دستش بود بالا گرفت و گفت : گلنار؟  سرغلبیلی ..

گفتم : چی میگی؟ نمی فهمم ..همینطور که میومد بالا داد زد ..ننه ام درست کرده ..سرغلبیلی ؛؛ 

سریع برگشتم و از پنجره به شیوا گفتم : آقا نیست یونس اومده ..یک چیزی آورده من نفهمیدم چیه؛؛ ازش می گیرم و میام ...

و صبر کردم تا اون رسید بالا ..و بقچه رو داد به من و گفت :  ..چیزایی که از آقام خواسته بودین با سرغلبیلی براتون آوردم ..خوب عیده ..

فردا نمی تونیم بیایم بهتون سر بزنیم ..

گفتم :سرغلبیلی چیه دیگه ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش دوم 







گفت : نمی دونی ؟ شیرینی برای عیدتون ..شاید آقا نیاد ...

گفتم : حرف مفت نزن آقا میاد؛ ..حتما این یکی دور روزه پیداش میشه  .. نتونستی ماهی بیاری ؟ 

گفت : ماهی ؟ برو برگه پر از ماهیه خودت بگیر ..

گفتم :برای خوردن هم هست ؟ 

گفت : اگر بتونی بزرگ شو گیر بیای آره هست ..از این قدری؛  تا این قدری هر جور بخوای ؛؛ 

گفتم :  یونس ؟شما ماهی خودتون رو از کجا می گیرین ؟

 گفت : ما ماهی نمی خوریم تا حالا که نخوردیم ...ولی اگر بخوایم اون طرف روستا یک برگه ی دیگه هست اونجام ماهی داره ....

گفتم : من بلد نیستم ماهی بگیرم  ؛؛ تو برام می گیری ؟

 گفت : اگر توام بیای ؟ 

گفتم : صبر کن از خانم اجازه بگیرم ...

وقتی وارد کلبه شدم شیوا رو وارفته و نا امید دیدم ...

در حالیکه من اصلا نیومدن آقا رو فراموش کرده بودم و رفتن به برگه شوقی توی دلم انداخته بود  ...به روی خودم نیاوردم ..

و گفتم : خانم با یونس برم ماهی بگیرم آقا که اومد سبزی پلو با ماهی درست کنیم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم 







گفت : اگر نیومد ؟ 

گفتم خودمون می خوریم ..تازه مگه برای سفره ی هفت سین هم ماهی زنده نمی خوایم ..

فقط بهم نگاه کرد ..

گفتم :  ...تو رو خدا نا امید نشین من و شما می دونیم که آقا حتما میاد ..الان نیومده ولی بهتون قول میدم به زودی اینجاست  ..قسم می خورم ..تو رو قران خوشحال باشین ..

گفت : باشه برو ولی دیر نکنی هنوز ناهار نخوریم و خیلی هم کار داریم ...

گلنار جان کفش پات کن ..مراقب باش از کوه نیفتی ؛؛ به اون پسره هم رو نده ؛ بزار حد خودشو بدونه ..

یک مرتبه احساس کردم مادرم داره باهام حرف می زنه از بس که دلسوزی اون مهربانانه بود ..

نگاهش کردم  و گفتم : چشم مراقبم ..به قران به خاطر ماهی میرم ..

در حالیکه بشدت یاد مادرم افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود ...

کفش هامو پام کردم و به یونس گفتم : بریم ..و اون  همینطور که  از خوشحالی جلو جلو با قدم های محکم و بلند می رفت به طرف چشمه  گفت : باید از کنار چشمه بریم پایین از اون طرف راه نداره جلوش یک کوه بلنده که راهمون خیلی دور میشه تا شب هم نمی رسیم ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم






یونس از کنار نهر خروشان حاصل از اون چشمه ی پر آب میرفت پایین و منم دنبالش ..یکم عبور از اونجا برام سخت بود ..و اون هر چند دقیقه یکبار می ایستاد تا من بهش برسم ..

تا به اون برگه رسیدیم ..

درخت ها دور تا دورش رو گرفته بودن  و آب ازمسافتی به طول ده متر بصورت آبشاری زیبا وارد اون میشد ..و از اونجا راهی دشت ...

نمی تونم زیبایی رو که اون روز دیدم وصف کنم ..فقط احساس می کردم دیگه توی این دنیا نیستم ..

روحم جلا گرفته بود از همه ی بدی ها ..تهمت ها خرافات ..دور شده بودم ...طوری که یادم رفت یونس با منه ..

آروم تا نزدیک آبشار رفتم ..قطرات آب که با بر خورد به صخره ها بخش می شد صورتم رو خیس می کرد  و حس خوبی بهم دست می داد ...

نور خورشید لابلای بلور های آب رنگین کمون درست کرده بود ...چشمم رو بستم و سرمو بالا کردم و نفس بلند کشیدم ..

کاش می تونستم مدت زیادی به همون حال بمونم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم 







گفت : اگر نیومد ؟ 

گفتم خودمون می خوریم ..تازه مگه برای سفره ی هفت سین هم ماهی زنده نمی خوایم ..

فقط بهم نگاه کرد ..

گفتم :  ...تو رو خدا نا امید نشین من و شما می دونیم که آقا حتما میاد ..الان نیومده ولی بهتون قول میدم به زودی اینجاست  ..قسم می خورم ..تو رو قران خوشحال باشین ..

گفت : باشه برو ولی دیر نکنی هنوز ناهار نخوریم و خیلی هم کار داریم ...

گلنار جان کفش پات کن ..مراقب باش از کوه نیفتی ؛؛ به اون پسره هم رو نده ؛ بزار حد خودشو بدونه ..

یک مرتبه احساس کردم مادرم داره باهام حرف می زنه از بس که دلسوزی اون مهربانانه بود ..

نگاهش کردم  و گفتم : چشم مراقبم ..به قران به خاطر ماهی میرم ..

در حالیکه بشدت یاد مادرم افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود ...

کفش هامو پام کردم و به یونس گفتم : بریم ..و اون  همینطور که  از خوشحالی جلو جلو با قدم های محکم و بلند می رفت به طرف چشمه  گفت : باید از کنار چشمه بریم پایین از اون طرف راه نداره جلوش یک کوه بلنده که راهمون خیلی دور میشه تا شب هم نمی رسیم ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم






یونس از کنار نهر خروشان حاصل از اون چشمه ی پر آب میرفت پایین و منم دنبالش ..یکم عبور از اونجا برام سخت بود ..و اون هر چند دقیقه یکبار می ایستاد تا من بهش برسم ..

تا به اون برگه رسیدیم ..

درخت ها دور تا دورش رو گرفته بودن  و آب ازمسافتی به طول ده متر بصورت آبشاری زیبا وارد اون میشد ..و از اونجا راهی دشت ...

نمی تونم زیبایی رو که اون روز دیدم وصف کنم ..فقط احساس می کردم دیگه توی این دنیا نیستم ..

روحم جلا گرفته بود از همه ی بدی ها ..تهمت ها خرافات ..دور شده بودم ...طوری که یادم رفت یونس با منه ..

آروم تا نزدیک آبشار رفتم ..قطرات آب که با بر خورد به صخره ها بخش می شد صورتم رو خیس می کرد  و حس خوبی بهم دست می داد ...

نور خورشید لابلای بلور های آب رنگین کمون درست کرده بود ...چشمم رو بستم و سرمو بالا کردم و نفس بلند کشیدم ..

کاش می تونستم مدت زیادی به همون حال بمونم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم 







یونس صدام کرد و گفت : گلنار ؟ نمی خوای ماهی بگیریم ؟ ..

برگشتم دیدم  از درخت توتی که تازه برگ هاش جوونه زده بود داره   شاخه جدا  می کنه   ..

گفتم : بهت که گفتم من بلد نیستم .. 

گفت : بیا من یادت میدم ...

بعد  با چاقویی که  از جیبش در آورده بود شاخ و برگ های اضافه ی اون زد و نوکشو تیز کرد  ..نشست کنار مرداب و آروم منتظر شد ..

وقتی به آب خیره شدم  تازه ماهی ها یی رو که رنگ سنگ های ته برگه بودن  دیدم .. بی حرکت لای خزه ها دیده نمی شدن  ..

یونس چند لحظه بعد با یک ضرب ؛چوب رو زد توی سر یکی از اونا و اونو نگهش داشت و  به من گفت : تا فرار نکرده بگیرش می تونی ؟ 

با عجله کفشم رو در آوردم و پاچه های شلوارم رو زدم بالا و رفتم توی آب  و دودستی ماهی رو گرفتم و تا آوردمش بالا از دستم لیز خورد افتاد توی آب و رفت ...

یک جیغ کشیدم ولی خندم گرفت ..و به شوخی گفتم : خیلی خوب بود..یکی دیگه ..یونس می خوای من با چوب بگیرمش تو از آب بیاریش بیرون ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم 







گفت : اصلا بهت نمیاد دختر شهری باشی ..

گفتم : چرا مگه دختر شهری ها چجوری هستن ...

گفت : ناز نازی ..دل این جور کارا رو ندارن ..که ماهی بگیرن و بخورن ..

گفتم : برو بابا این همه ماهی اینجاست دوتا شو ما بخوریم چیزی نمیشه ...

شاید دوساعتی طول کشید تا ما تونستیم سه تا ماهی بگیریم اونقدر بهم خوش میگذشت که گذر زمان رو فراموش کرده بودم ..

یونس یک چوب نازک از دهن هر سه ی اونا رد کرد و گرفت دستش و  گفت بریم ...

گفتم ماهی کوچولو ی زنده برای سر سفره ..

گفت ظرف نداریم ..تا اون بالا تلف میشن ..من فردا از برگه ی پایین می گیرم و برات میارم ...

نگاهی به اون آبشار و برگه ی زیبا انداختم ..

دلم می خواست ساعت ها اونجا بشینم و تماشا کنم ..ولی باید بر می گشتم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم 






وقتی به بالا رسیدیم دیدم خورشید داره غروب می کنه  ، بلند گفتم : وای خانم دعوام می کنه دیر شد ..

یونس تو زود برو ..مرسی کمک کردی ..

در حالیکه نگاهی خریدارانه به من می کرد گفت : گلنار برای تو هر کاری می کنم ..فقط بهم بگو ....

یونس از اون طرف رفت و منم بطرف کلبه ..شیوا پشت پنجره بود و نگاهم می کرد ...منم ایستادم و در حالیکه ماهی ها دستم بود با شرم بهش نگاه کردم ..

گفت : چی شده ؟ چرا نمیای ؟ 

گفتم : ببخشید دیر شد ..

گفت : بیا تو من می دونستم همین قدر طول می کشه ..عوضش ماهی داریم ..وقتی رفتم توی کلبه دیدم اونم بیکار نمونده ...

همه چیز برای سال تحویل و اومدن آقا حاضر کرده   ..

و اینطوری من و شیوا یک دونه از اون ماهی ها رو شب روی آتیش کنار کلبه کباب کردیم و با هم خوردیم ...

این کارا رو اون بلد بود و به منم یاد می داد ..حس می کردم خیلی بهش نزدیک شدم و اونم طوری رفتار می کرد که انگار من دخترشم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم







بعد سرشو گذاشت روی بالش و رو به آسمون خوابید ...

آسمونی که ستاره های روشن داشت و اگر دست دراز می کردیم می تونستیم همه ی اونا رو بگیریم ...و قبل از اینکه من ازش بخوام بقیه ی قصه شو برام تعریف کنه شروع به گفتن کرد :  

می دونی چیه گلنار ؟ 

حالا که فکرشو می کنم می ببینم اونوقت ها خیلی بی عقلی کردم ....شاید اگر به گذشته بر می گشتم نمی ذاشتم زندگیم به اینجا برسه ...

بهرخ یکساله شد ولی عزیز هنوز اونو ندیده بود  ..

اون اشتیاقشو برای دیدن بهرخ به عزت الله خان نشون می داد اما حاضر نبود منو ببینه .....و عزت الله خان هر روز بی تاب تر می شد برای اینکه دخترشو نشون خانواده اش بده ..

اینو می فهمیدم ولی کاری ازم بر نمی اومد ..

چند بار با عمه مشورت کردم که خودم یک روز با عزت الله خان سر زده برم تهران و در مقابل کار انجام شده قرارش بدم ولی اون گفت : هیچ کار نکنی بهتر از اینه  که یک چیزی بهت بگه و کینه و بین تون   بیشتر بشه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم 








یک شب با هم شام می خوردیم و بهرخ هم کنار ما نشسته بود و غذا دهنش می ذاشتم ..

همینطور که شیطونی می کرد از جاش بلند شد و برای اولین بار چند قدم برداشت و خودشو رسوند به عزت الله خان ..و اون با شوقی وصف ناپذیر فریاد زد قربونت برم بابا جون تو راه افتادی؟ ..

خوشحالی می کردیم من بهرخ رو می بوسیدم و می دادم بغل اون و اون می بوسید و ..بالا و پایینش مینداخت ..و قربون صدقه اش می رفت ..

دختر ما راه افتاده بود و این برای من و عزت الله خان شادی بزرگی بود  ..اونشب من سفره رو جمع کردم و عزت الله خان بهرخ رو خوابوند ..

وقتی برگشتم کنار ننوی اون نشسته بود ..نگاهی بهش کردم ؛ خیلی  غمگین به نظرم  رسید ..

پرسیدم : چی شده تو که خوشحال بودی ..

گفت : عزیز ؛؛ عزیز خیلی دلش می خواست این روز رو ببینه که دختر من راه افتاده ..براش یک سری وسایل خریده که همچین روزی بهش بده ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم 








گفتم : تو رو خدا غصه نخور هر کاری تو بگی من می کنم ..

گفت : نه تقصیر تو نیست ..اینو می دونم ..ولی به خدا عزیز زن بدی نیست اسیر خرافات شده ترس داره یکی دیگه رو از دست بده ..

منم فکر می کنم اگر یک وقت خدای نکرده اتفاقی بیفته نندازه گردن تو ...اون خیلی تو رو دوست داشت ...الانم داره فقط از همین می ترسه ...

گفتم : حالا خودت رو ناراحت نکن انشالله درست میشه ..همینطور که با افسوس به بهرخ نگاه می کرد گفت : تو اجازه میدی چند روز با خودم ببرمش تهران عزیز و بچه ها اونو ببین و برگردم ..

قلبم فرو ریخت با هراس گفتم : نه ..نه ..نمیشه من نمی تونم از بهرخ جدا بشم .اون شیر می خوره ..نمیشه ...

گفت : باشه عزیزم فقط پیشنهاد کردم اصلا ولش کن حرف درستی نبود ...بهرخ هنوز خیلی کوچیکه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم 







چند روز بعد عمه جشنی توی خونه ی پدر م گرفت که شاید صد نفر رو شام دادیم کلی کادو و عروسک و اسباب بازی ..

لباس برای بهرخ آوردن اما عزت الله خان خوشحال نبود و من غمی سنگین رو توی چشمهاش می دیدم ...

با خودم فکر کردم این خود خواهی منه که همه ی اونا رو ناراحت نگه داشتم چی میشه مگه یکی دو روز بهرخ رو ببره و اونا ببیننش ..

این بود که وقتی شب کنار هم روی بازوی اون خوابیده بود ..آروم گفتم : تو مرد منی ..در مورد بهرخ هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم ..بالاخره عزیز مادر بزرگشه ...

عزت الله خان خوشحال شد و گفت : قربون قلب مهربونت برم ..مطمئن باش پاداش این خوبی که می کنی رو می گیری ..

عزیز خیلی داره غصه می خوره ..بزار خوشحالش کنم ...پرسیدم کی می بریش ؟ 

گفت : حالا کار دارم و سرم شلوغه ..توی یک فرصت اگر تو اجازه بدی این کارو می کنم ...







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش دوازدهم







از لحظه ای که با بردن بهرخ موافقت کردم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..شبانه روز توی بغلم بود و از خودم جداش نمی کردم انگار از بوی اون سیر نمیشدم ...

من حتی یکساعت جدایی از اونو تصور نمی کردم چه برسه به چند روز ؛؛ هر بار یادم میفتاد اشک توی چشمم حلقه می زد ولی نمیذاشتم عزت الله خان متوجه بشه ..

یک هفته گذشت و دیگه داشتم فکر می کردم بردن بهرخ فراموش شده که یک روز نزدیک ظهر بی موقع عزت الله خان اومد خونه و سراسیمه گفت : شیوا جان زود باش بهرخ رو آماده کن ..عزیز توی راهه داره میاد اونو ببره ..

با اعتراض گفتم یعنی چی عزیز اونو می بره ؟ من بچه مو دست کسی نمیدم ....

گفت : شیوا اینطوری نکن ..من یکی دو روز دیگه میرم میارمش ..به خاطر خودت بود فکر کردم وقتی از بهرخ دوری پیشت باشم  ..

رنگ از روم پرید ؛؛ دنیا برام تموم شد ...سست شدم و همون جان نشستم روی زمین ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش سیزدهم







عزت الله خان دو زانو نشست روبروم و گفت : عزیزم ؟ مگه خودت نگفتی ؟ راضی نیستی ؟ در مونده بهش نگاه کردم ..

و گفتم تو می تونی از بهرخ جدا بشی ؟توام باهاشون برو ..

تو رو خدا خودت ازش مراقبت کن  گفت : معلومه که نه ؛ ولی الان کار دارم نمی تونم برم به پدرت قول دادم ....

توام دیگه سخت نگیر ..منم راضی نیستم ولی به خاطر عزیز این کارو کردم شاید ما رو ببخشه و بتونیم با هم زندگی کنیم ..

اگر مِهر بهرخ به دلش بیفته دیگه نمی تونه ازش جدا بشه ...

منم اینقدر سر گردون نیستم ..همه ی کارای پدرم مونده روی هوا ..اون همه ثروت و زمین و خونه انگار بی صاحب شده ..

عزیز دست تنها نمی تونه با دوتا بچه از عهده اش بر بیاد ..خواهش می کنم تحمل کن ...منم همین کارو می کنم ..

ولی اگر از ته دلت راضی نیستی بهم بگو ..بازم دل عزیز رو می شکنم ..به خاطر تو ...


داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهاردهم






گفتم : چرا سر من منت می زاری مگه من چه خطایی کردم که دل عزیز شکسته ؟ اون دل منو شکست یا من دل اونو ؟ 

گفت : نه اشتباه نکن ..من دلشو شکستم ..تو که گناهی نداری ..

می دونم ..حالا خانمی کن و بزار تموم بشه ...

گفتم : تو رو خدا حالا که عزیز داره میاد سعی کنیم اینجا نگهش داریم ..من روی دست و پاش میفتم ازش معذرت می خوام ..همین جا بمونه و بهرخ رو ببینه و بره ..هان؟ چی میگی ؟ 

گفت : باشه ...باشه تو خودتو ناراحت نکن شاید همین کارو کردیم ...

با دلی خون تدارک پذیرایی از عزیز رو دیدم ..

پیغام فرستادم عمه هم بیاد  .. شاید بتونم عزیز رو نگه دارم و نزارم بهرخ رو با خودش ببره ...

 و بالاخره اون لحظه رسید و یک ماشین دم در بوق زد ..

عزت الله خان فورا گفت : عزیز اومد ..حاضر باش صدات کردم بیا تعارفش کن ..

و من که از غصه داشتم دق می کردم همینطور که بهرخ بغلم بود منتظر شدم ...



ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش اول






 اما مدتی طول کشید و عزت الله خان برنگشت ..

قلبم داشت از توی سینه ام بیرون  میومد ..همینطور که بهرخ بغلم بود رفتم تا دم در .

 صدا زدم عزت الله خان بگو تشریف بیارن تو ....

سرشو خم کرده بود و از پنجره ی ماشین با عزیز حرف می زد ..برگشت و با دست به من اشاره کرد برو تو ..من الان میام ..

حدس زدم چی شده عزیز می ترسید با من روبرو بشه ...

سر بهرخ رو گرفتم توی سینه ام و زار زار گریه کردم ..

باید ازش جدا می شدم ...وقتی عزت الله خان اومد که با من حرف بزنه ..و چشمان گریون منو دید ..

سرشو گرفت و روی پله نشست و داد زد به خدا دیگه خسته شدم از دست شما ها ..موندم این وسط  چیکار کنم ..

اون گریه می کنه تو گریه می کنی ..بسه دیگه هر چی تلاش می کنم هیچ کدومتون  راضی نمیشین  ..

چرا شما ها از من طلبکارین ؟خودت گفتی اجازه میدی ..حالا برو جواب عزیز رو خودت بده  گریه امونم نمی داد اما حال اونم درک می کردم گفتم : خودت بگو من بچه ام رو بدم دست عزیز بره ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش دوم 







گفت : چرا نمی فهمی اون مادر منه ؛ مثل من و تو دوستش داره برای همین این همه راه رو کوبیده تا اینجا اومده تازه فرح و امیر حسام هم می خوان بچه ی برادرشون رو ببین آخه خودت بگو بیراه میگن ؟ 

گفتم : خوب مثل همه ی آدم های دنیا رفتار کنن ..

بیان خونه ی ما ...

با بی تابی از جاش بلند شد و گفت دوباره این بحث رو پیش نکش ..چی میگی عزیز منتظره میدی ببرنش یا نه ؟ ....

یکم مکث کردم و دیدم چاره ای دیگه ای برام باقی نمونده ...

گفتم : کاش لال میشدم و اون شب بهت این حرف رو نمی زدم ...

سرشو گرفت و بازم داد زد ..وای ..وای ..وای از دست تو چیکار کنم کلافه ام کردی  ..تصمیم بگیر زود باش ..

گفتم : پس قول بده زود بری برش گردونی ..من طاقت دوری اونو ندارم ...

عزت الله خان فورا  بهرخ رو ازم گرفت و گفت : توام قول بده بی تابی نکنی و غصه نخوری وگرنه همین الان بهم بگو نمی زارم عزیز اونو ببره یک کاریش می کنم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم 







گفتم : میشه ؟ میشه یک کاریش بکنی ؟  من نمی تونم؛؛ طاقت ندارم ..

اما عزت الله خان که توقع نداشت من همچین حرفی بهش بزنم؛  به روی خودش نیاورد و  همینطور که بهرخ بغلش بود وسایل اونو بر داشت و خواست از در بره بیرون ..

دویدم دنبالش و یک بار دیگه بهرخ رو بوسیدم و بوییدم ..

و در حالیکه هنوز دستهام برای نوازش اون بالا بود ..عزت الله خان اونو ازم جدا کرد و رفت ..

بچه ام رو بردن ..صدای گریه ی بهرخ بلند شد دویدم دم در تا یکبار دیگه ببنمش ولی عزت الله خان هم سوار ماشین شد و از اونجا دور شدن ...

دستم رو گذاشتم روی صورتم و با صدای بلند گریه کردم ...

صدای عمه رو که شنیدم این گریه تبدیل شد به شیون و ضجه ..

خودمم باور نمیشد که همچین کاری بکنم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم 







عمه فورا فهمید چه اتفاقی افتاده و گویا ماشین رو  دیده بود که دور میشد ..گفت : خیلی بی عرضه ای ..تو بچه رو سپردی به اون زنِ سیاه دل ؟ 

گفتم : عمه ؟ کمک کن طاقت ندارم تا اون برگرده میمیرم ..به خدا دارم جون میدم ..

نمی دونم چرا ولی دلم شور میزنه ..

گفت : حالا که کردی به دلت بد نده ..

گفتم: بچه ام  داشت گریه می کرد بردنش ...بردنش ...عمه بچه ام رو بردن ...

شاید عزت الله خان همین چیزا رو می دونست و اونم تحمل نداشت چون تا دیر وقت خونه نیومد و من وسط لباس ها و اسباب بازی های بهرخ نشسته بودم و زار می زدم ...

به هر طرف نگاه می کردم بهرخ  رو می دیدم اونقدر که براش آغوش باز می کردم ولی کسی نبود که خودشو بندازه توی بغلم ...

سینه هام رگ کرده بودن و فشار شیر اذیتم می کرد ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم 







گفتم : میشه ؟ میشه یک کاریش بکنی ؟  من نمی تونم؛؛ طاقت ندارم ..

اما عزت الله خان که توقع نداشت من همچین حرفی بهش بزنم؛  به روی خودش نیاورد و  همینطور که بهرخ بغلش بود وسایل اونو بر داشت و خواست از در بره بیرون ..

دویدم دنبالش و یک بار دیگه بهرخ رو بوسیدم و بوییدم ..

و در حالیکه هنوز دستهام برای نوازش اون بالا بود ..عزت الله خان اونو ازم جدا کرد و رفت ..

بچه ام رو بردن ..صدای گریه ی بهرخ بلند شد دویدم دم در تا یکبار دیگه ببنمش ولی عزت الله خان هم سوار ماشین شد و از اونجا دور شدن ...

دستم رو گذاشتم روی صورتم و با صدای بلند گریه کردم ...

صدای عمه رو که شنیدم این گریه تبدیل شد به شیون و ضجه ..

خودمم باور نمیشد که همچین کاری بکنم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم 







عمه فورا فهمید چه اتفاقی افتاده و گویا ماشین رو  دیده بود که دور میشد ..گفت : خیلی بی عرضه ای ..تو بچه رو سپردی به اون زنِ سیاه دل ؟ 

گفتم : عمه ؟ کمک کن طاقت ندارم تا اون برگرده میمیرم ..به خدا دارم جون میدم ..

نمی دونم چرا ولی دلم شور میزنه ..

گفت : حالا که کردی به دلت بد نده ..

گفتم: بچه ام  داشت گریه می کرد بردنش ...بردنش ...عمه بچه ام رو بردن ...

شاید عزت الله خان همین چیزا رو می دونست و اونم تحمل نداشت چون تا دیر وقت خونه نیومد و من وسط لباس ها و اسباب بازی های بهرخ نشسته بودم و زار می زدم ...

به هر طرف نگاه می کردم بهرخ  رو می دیدم اونقدر که براش آغوش باز می کردم ولی کسی نبود که خودشو بندازه توی بغلم ...

سینه هام رگ کرده بودن و فشار شیر اذیتم می کرد ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم







دلم نمی خواست عزت الله خان رو هم ببینم ..

از همه چیز بدم میومد ..تنها دوری از بهرخ نبود که منو از همه چیز بی زار کرده بود ..اینکه عزیز منو در موقعیت بدی قرار داده بود و عروسی بودم که اون حتی تا در خونه ی من اومده بود و نخواست منو ببینه اعصابم رو بهم ریخته بود ..

حس بدی داشتم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم ...

شب ها کنار هم می خوابیدیم ولی نه با هم حرف می زدیم و نه تماسی با هم داشتیم ...

گاهی نیمه هاش شب بیدار میشدم و عزت الله خان رو می دیدم که به سقف نگاه می کنه ..و گاهی می دیدم که بغض کرده ..

ولی بازم دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ..

روز سوم چمدون بست و به من گفت : دارم میرم بهرخ رو بیارم ..دیگه غصه نخور زود بر می گردم ...

فورا رفتم جلو و یقه ی کتشو گرفتم و گفتم : تا فردا اینجایی ؟ تو رو خدا رسیدی مثل عزیز بچه رو بگیر و بدون معطلی بیا ..

اصلا صبر کن منم باهات میام  ..عزت الله خان دارم دق می کنم چرا نمی فهمی ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم 








گفت : نگران نباش همین کارو می کنم ..منم دیگه از این وضع خسته شدم ؛؛

  به خاطر تو همه کار کردم ؛پشت کردم به مادر و خواهر برادرم و تنهاشون گذاشتم و اومدم پیش تو ؛ 

ولی تو حاضر نشدی چند روز به خاطرمن دندون روی جگر بزاری و با خوش رویی این کارو بکنی دلمو خون کردی ..سه روزه با من قهری ..این حق من نبود  ..

حتما باید منو عذاب می دادی ؟ منم به عنوان شوهر تو نباید ازت انتظار داشته باشم که منو درک کنی ؟ ..

جوابی نداشتم بهش بدم فقط زیر لب گفتم من بچه ام رو می خوام همین ...

نگاهی با سردی به من کرد و گفت : اینو  بدون که توی این مدت منم به اندازه ی تو برای بهرخ ناراحت بودم؛ اما تو تنهام گذاشتی ..

این قهر تو رو فراموش نمی کنم ؛؛ فقط خودت رو دیدی و  رنج منو صد برابر کردی ؛ عزت الله خان اینو گفت  و از در خونه بیرون رفت ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم 







گلنار جون سردمه ..برای امشب بسه 

گفتم : نه تو روخدا یکم دیگه بگین من الان آتیش رو بیشتر می کنم ..

گفت : نه دیگه الان نمی تونم ادامه بدم ..باشه فردا ..

گفتم : اگر میشه یک کلام بگین بهرخ رو بر گردوند ؟

یک مرتبه غمی بزرگ توی صورتش دیدم و چشمهای آبی که توی حلقه ای از اشک به آتیش ذل زده بود ...

آروم طوری که فهمیدم اصرار فایده ای نداره  گفت : آخه مفصله قول میدم فردا برات بگم چی شد ...

صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم چایی حاضره و بخاری پر از هیزم و شیوا نیست ..

بلند شدم از کلبه رفتم بیرون هوا ابری بود مه توی کوهستان و دشت پیچیده بود ..از اینکه زمین خیس بود معلوم میشد شب قبل بارون اومده ...

اما بوی علف وگل و خاک آدم رو مست می کرد ..شیوا توی همون هوا شالشو دورش گرفته بود و از اون بالا چشم براه به پایین کوه نگاه می کرد  ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم 







چقدر انتظار سخته و اون زن تمام عمرشو به این انتظار کشنده گذرونده بود ..

خیلی دلم براش سوخت ...کاش کاری از دستم بر میومد و براش انجام می دادم ...

اون روز نه تنها شیوا منم دیگه امیدی به برگشتن آقا نداشتم ...

و این فکر که اونا ما رو فرستاده بودن اینجا تا کاملا از دست شیوا راحت بشن به جونم افتاد و هراسم گرفت ..

اینطور که معلوم میشد منم باید مثل اون قربونی افکار عزیز می شدم ..و از این فکر اصلا خوشم نیومد حالا بهتر می تونستم بفهمم که اگر اینطور نبود آقا  می تونست  همون جا توی تهران خونه ای  برای ما پیدا کنه ..و این همه برو و بیا  به نظرم بی دلیل اومد  ..

اینکه این همه راه ما رو به این جای  دور افتاده آورده بودن جای حرف داشت  ....

با این فکرا دیگه حتی نمی تونستم  شیوا رو دلداری بدم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم 







اما اون هنوز امیدش رو از دست نداده بود ..در حالیکه مه دور تا دور کلبه رو گرفته بود و بارون ریز ریز میومد ..آب گرم کردیم و توی اتاق خودمو شستیم و لباس نو پوشیدیم ...

وقتی  یک دست از اون بلوز و دامنی که آقا برام خریده بود پوشیدم ..

شیوا بهم خندید و گفت : برات کوچک شده یا از اول کوچک بود ؟...

گفتم : اینا رو آقا برام خریده ؛ اولش  بزرگ هم بود ..حالا شاید آب رفته ...

بلند تر خندید وبا مهربونی  منو ورانداز  کرد و  گفت : نه خانم خانما تو بزرگ شدی  : آره من حس کرده بودم  از روزی که اومدیم تو  هم از قدت بلند تر شده  و هم خانم تر شدی  ..

گفتم : از روزی که اومدیم شما هم حالتون خیلی بهتره ، خوب شد اومدیم اینجا مگه نه ؟






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم








اما غروب که شد و هیچ خبری از آقا نبود هر دو دمق و بی حوصله بودیم و تا نزدیک سال تحویل اصلا با هم حرف نزدیم و توی نور چراغ زنبوری و صدای رادیو سوت و کور نشسته بودیم و به بارونی که سیل آسا به سقف کلبه می خورد و ما رو به وحشت مینداخت گوش می کردیم ...

نگاهم پر از ترس بود ..

شیوا کنار بخاری نشسته بود به من گفت : بیا پیش من ...خودمو روی زمین کشوندم و بهش رسیدم ؛؛ دستم رو گرفت و با محبت ازم پرسید خوب ..گلنار جون حالا تو  از زندگی خودت بگو ..از پدرت ؛؛مادرت ؛ ؟ سرمون گرم میشه ..بگو دیگه ؛؛

 با خودم فکر کردم سر سال تحویل بهتره حرف خوب بزنیم ..

این بود که گفتم : من دختر شاه پریون بودم ..

با یک لبخند در حالیکه سرشو به علامت شوخی تکون می داد گفت : خوب ؟ که اینطور تو دختر شاه پریون بودی و ما نمی دونستیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkarظ

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز