داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهاردهم- بخش اول
رنگ به صورت شیوا نبود و آشکارا دستپاچه شده بود و این نشون دهنده عشق بزرگی بود که به آقا داشت..
کوچیک رفت تا پایین تپه ..
گفتم : شما صبر کنین من ببینم کیه شاید آقا نباشه نباید کسی شما رو ببینه ...
گفت پس زود باش برو ببین ؛ خبر بده ...
از کلبه رفتم بیرون...از دور یونس رو دیدم که داره میاد بالا ..حرصم گرفت ..و داد زدم هایییی تو چی می خوای هر روز میای اینجا برگرد برو اگر کاری نداری ؛؛ ..
ایستاد و بقچه ای که دستش بود بالا گرفت و گفت : گلنار؟ سرغلبیلی ..
گفتم : چی میگی؟ نمی فهمم ..همینطور که میومد بالا داد زد ..ننه ام درست کرده ..سرغلبیلی ؛؛
سریع برگشتم و از پنجره به شیوا گفتم : آقا نیست یونس اومده ..یک چیزی آورده من نفهمیدم چیه؛؛ ازش می گیرم و میام ...
و صبر کردم تا اون رسید بالا ..و بقچه رو داد به من و گفت : ..چیزایی که از آقام خواسته بودین با سرغلبیلی براتون آوردم ..خوب عیده ..
فردا نمی تونیم بیایم بهتون سر بزنیم ..
گفتم :سرغلبیلی چیه دیگه ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهاردهم- بخش دوم
گفت : نمی دونی ؟ شیرینی برای عیدتون ..شاید آقا نیاد ...
گفتم : حرف مفت نزن آقا میاد؛ ..حتما این یکی دور روزه پیداش میشه .. نتونستی ماهی بیاری ؟
گفت : ماهی ؟ برو برگه پر از ماهیه خودت بگیر ..
گفتم :برای خوردن هم هست ؟
گفت : اگر بتونی بزرگ شو گیر بیای آره هست ..از این قدری؛ تا این قدری هر جور بخوای ؛؛
گفتم : یونس ؟شما ماهی خودتون رو از کجا می گیرین ؟
گفت : ما ماهی نمی خوریم تا حالا که نخوردیم ...ولی اگر بخوایم اون طرف روستا یک برگه ی دیگه هست اونجام ماهی داره ....
گفتم : من بلد نیستم ماهی بگیرم ؛؛ تو برام می گیری ؟
گفت : اگر توام بیای ؟
گفتم : صبر کن از خانم اجازه بگیرم ...
وقتی وارد کلبه شدم شیوا رو وارفته و نا امید دیدم ...
در حالیکه من اصلا نیومدن آقا رو فراموش کرده بودم و رفتن به برگه شوقی توی دلم انداخته بود ...به روی خودم نیاوردم ..
و گفتم : خانم با یونس برم ماهی بگیرم آقا که اومد سبزی پلو با ماهی درست کنیم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar