2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190858 بازدید | 2148 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

باشه گلم زحمت میکشی

😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
مرسي استارتر عزيز از وقتي كه ميدازي  داستان هم واقعا زيبا و جذابه  ممنون خدا قوت🌹

خواهش میکنم عزیزم 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

امروز داستان نداریم نه⁦☹️⁩😭😭😭

چقد این داستان جذابه 

میگما باب دندون نی نی سایتی هاس

عروس مظلوم و مادر شوهر عفریته😈😈😈

بازم مثل همیشه ممنون معصومه جون فقط وسط پست ها کمتر پست میداریم فاصله نیفته😊

گل پسری چطوره بهتر شد

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

امروز داستان نداریم نه⁦☹️⁩😭😭😭 چقد این داستان جذابه  میگما باب دندون نی نی سایتی هاس عروس ...

نه دیگه شنبه ها داستان نداریم متاسفانه 

اره واقعا باب دندون نی نی سایتی هاس 

مرسی عزیزم خدا رو شکر بهتره 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش اول







 عزت الله خان در کمال آقایی خم شد وگوشه ی چادر عمه رو گرفت و بوسید و گفت : عمه خانم شیوا زن منه ..

هیچ وقت ازش جدا نمیشه ..یعنی شما منو اینقدر بی شرف دیدین که فکر می کنین اومدم ازش سوءاستفاده کنم و برم ؟ آخه چطور ممکنه ؟

 شما با خودتون چی فکر کردین ؟ من به این خرافات اعتقاد ندارم ..و از بابت حرفای مادرم معذرت می خوام  .. اما چیکار می تونم بکنم شما بهم بگین ..این وسط گناه من و شیوا چیه ؟  کارای عزیز دست من نیست اونم مادرمه وبرام  حرمت داره ..

پدرمو از دست داده و الان داغدیده اس ..به نظر شما نباید ملاحظه ی دل شکسته ی اونو می کردم ؟ که اگر اینطور آدمی باشم شوهر خوبی هم برای دخترتون نیستم عمه خانم  من قادر به شکستن دل مادرم نیستم اگر این عیب منه ..قبول می کنم ..

اما شیوا زن منه در مقابل اونم همینطورم تنهاش نمی زارم  من آدمی  نیستم که زنم رو اینطوری نا جوانمرانه رها کنم به امید خدا ؛؛ 

عمه خانم ؟ من شیوا رو از دل و جون دوست دارم ..اومدم گرگان با هم زندگی کنیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش دوم






هر چه کردم عزیز راضی نشد ..دست خودش نیست اون اسیر خرافاته و باور داره که آدم می تونه پا قدمش بد باشه .. 

بهش گفتم باید منو با زنم بخواد قبول نکرد ..منم اومدم همین جا خونه بگیرم و با زنم زندگی کنم .. 

یک کاری هم پیدا می کنم .. تا روزی که خودش قبول کنه اشتباه کرده و بیاد عروسش رو ببره ..ولی با این وضع صلاح نیست شیوا رو ببرم تهران  ..

حتم دارم  عزیز راحتش نمی زاره ..عمه که هنوز عصبانی بود و گفت : جواب داداشم رو چی می خوای بدی ؟ 

گفت : شما کمک کنین ..راستشو بگیم ..هر چی می خواد بشه الان بشه ..

پدرم موضوع رو که فهمید با اینکه خیلی از کار عزیز ناراحت شده بود ،  از مردونگی عزت الله خان خوشش اومد و گفت : من متوجه بودم  که تو مرد خوبی هستی ولی الان بهتر فهمیدم  که هم مردونگی داری هم عاقلی ..

من خودم کمکتون می کنم ندار که نیستم یک دونه دخترم بیشتر ندارم  ...صد ها نفر دارن از قبال من نون می خورن ..شما که بچه های من هستین ..

توی همین خونه بمونین توام توی کارا به من کمک کن منم پسر ندارم از خدا می خوام که دست راست من بشی  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش سوم 







اما عزت الله خان  زیر بار نرفت که داماد سر خونه بشه و توی خونه ی پدرم زندگی کنیم ..

گرگان بعد از زلزله بیشتر خونه هاش ترک بر داشته بودو مردم شروع کرده بودن به ساخت و ساز خونه های جدید ..

این بود که فورا یک زمین خرید و در حالیکه بابا مسئولیت زمین های مینو دشت رو بهش داده بود شروع کرد به ساختن ِ یک خونه ی نقلی و زیبا  ..

و توی این مدت ما خونه ی پدرم زندگی می کردیم ..تا یک روز متوجه شدم که حال تهوع دارم و از بوی غذا بدم میاد ..

عمه متوجه شد و قابله رو خبر کرد و اونم مژده داد که بار دارم ....

عزت الله خان از صبح زود میرفت سر کار و تا دیر وقت بر نمی گشت ..اما عمه و پدرم از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن عمه دستور شام مخصوص داد و پدرم فورا دوتا گوسفند کشت و خیرات کرد ..

خودمم باروم نمیشد یک بچه توی شکم دارم ....و منتظر عکس العمل عزت الله چشم براهش بودم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش چهارم







حالا نه تنها من همه ی اهل خونه اونو دوست داشتن ..یک طور خاصی دوست داشتی بود ..مادب ..خوش بر خورد ؛ و عاقل اما پر جذبه و محکم ..

من با وجود اینکه عاشق بیقرارش بودم خیلی ازش حساب می بردم ...

تا صدای در خونه بلند شد و فهمیدیم که اون داره میاد ولوله ای به پا شد و همون جا جلوی در دوره اش کردن ..مژدگونی ؛؛ مژدگونی ؛ ... 

من از پنجره ی اتاقم بهش نگاه می کردم خسته بود ولی از استقبالی که ازش شده بود تعجب کرد و با یک خنده   پرسید ..عزیز اومده ؟ 

عمه گفت : نه ؛؛ ولی مژدگونی بده تا بهت بگم   .....

گفت : تو رو خدا فقط زود بهم بگین  هر چی بخواین میدم روی چشمم ؛؛  خبر خوب رو بدین که این روزا بهش خیلی احتیاج دارم ...

عمه گفت :  ..تو راهی داریم ....داری بابا میشی ؛؛

عزت الله خان یک لحظه موند و به صورت عمه نگاه کرد ..و با سرعت دوید طرف ساختمون و اتاق خودمون ...

با شدت درو باز کرد و اومد جلو و  به یکباره منو در آغوش گرفت ؛ همینطور که سر و روی منو غرق بوسه کرده بود اشکهاش صورتم رو خیس می کرد  ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش پنجم







از اون روز به بعد زندگی ما شیرین تر شد ..

عزیز تر از قبل شده بودم و با عشقی که بهم داشتیم از لحظه ؛؛لحظه ی اون زندگی لذت می بردیم ..تا  وقتی که خونه آماده شد ..

جهاز من تهران مونده بود و دوباره با کمک عمه و پدرم و خود عزت الله خان همه چیز تهیه کردیم ...و در حالیکه مدام قربون صدقه ی هم میرفتیم با عشق و  ذوق و شوق توی اون خونه می چیدیم ...و زندگی ما تازه  از اونجا شروع شد ...

هر چی شکم من بالاتر میومد عزت الله خان بیشتر یاد عزیز میفتاد و دلش می خواست مادرشم می دونست که نوه دار شده اون فکر می کرد شاید با این خبر دست از کینه ای که از من به دل گرفته بر داره و منو به عنوان عروس خودش بپذیره ...

این بود که با مشورت هم نامه ای به عزیز نوشتیم ..و ازش خواهش کردیم به خاطر بچه ما رو ببخشه ..عزیز به اون نامه جواب نداد ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش ششم 







اون زمان هنوز برای هیچ کدوم از خونه های بافت جدید گرگان تلفن نکشیده بودن ...

یک روز  عزت الله خان دست منو گرفت و با هم رفتیم مخابرات و زنگ زدیم به عزیز ...از شنیدن صدای عزت الله خان به گریه افتاد اول باهاش مهربون بود و می گفت دلم تنگ شده هر چی زود تر بیا که دیگه طاقت دوری تو رو ندارم ...

عزت الله خان گفت : عزیز داری نوه دار میشی خوشحال نیستی ؟ 

گفت : می دونم نامه ی تو رو خوندم ..بالاخره اون چشم سفید کار خودشو کرد و دست تو رو گذاشت توی پوست گردو؟ ...

من نمی تونم عزت الله ؛؛ هنوز کفن بابات خشک نشده تو رو ازم گرفت ..تک و تنها موندم ..وقتی بهت میگم نحسه یعنی همین ..

نمی خوام دوباره چشمم بهش بیفته ..نه خودشو می خوام نه بچه اش رو ...زندگی منو داغون کرد ..یک روز خوش ندارم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش هفتم






من دیگه به حرفاشون گوش ندادم و از کیوسک تلفن رفتم بیرون ..

با اینکه یک لحظه بغض کردم اما  خیلی برام مهم نبود؛؛  منم عزیز و  دوست نداشتم ولی به خاطر عزت الله خان که اونقدر با من مهربون بود این کارو کردم ..

و یک طورایی هم بدم نیومد راستش دلم نمی خواست دیگه با اون زن روبرو بشم ...اگر عزیزآشتی می کرد عزت الله خان منو می برد تهران و این اصلا خوب نبود ..

اما از روز بعد احساس کردم عزت الله خان بی طاقت شده و مثل این بود که دلش برای مادر و خواهر و برادرش تنگه ؛ اما صدام در نمی اومد تا اینکه به زبون آورد و بار سفر بست و در میون نگرانی و اضطراب من رفت تهران ..

و با رفتش قلب منم خالی شد ..

ماتم گرفته بودم ..می ترسیدم که عزیز کاری کنه و نزاره اون برگرده ..اما درست روزی که بهم قول داده بود پیشم بود ..

وقتی بعد از این جدایی بهم رسیدیم دیدنی بود ..اشتیاق ما برای با هم بودن صد برابر شده بود ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش هشتم 






و  از اون به بعد عزت الله خان که حالا ماشین داشت هر ماه یک سر به تهران می زد و منم دیگه اون همه استرس برای برگشتنش نداشتم ..

 سوم خرداد سال بعد من دختری به دنیا آوردم که درست شکل من بود ..

یعنی موهای بور و چشم های آبی ..

چاق  و سر حال عمه کارگر خودشو فرستاد پیش من و کمکم می کرد ...عزت الله خان هر بار که بچه رو بغل می کرد آه بلندی از ته دل می کشید و می گفت : کاش عزیز اینجا بود ..و من که خیلی دوستش داشتم از حسرتی که می خورد رنج می بردم ...

شیوا به اینجا که رسید بغض شدیدی کرد و یک مرتبه دستمالشو گرفت روی چشم هاش و  هق و هق به گریه افتاد ..شونه هاش می لرزید ..

گفتم : خانم ؟ تو رو خدا گریه نکنین ..عزیز بازم کاری کرد شما ناراحت شدین ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش نهم 







با همون حال ادامه داد ..عزیز به عزت الله خان گفته بود اسم دخترت رو بزار عشرت ...و من این اسم رو برای دخترم نمی خواستم ...  

گذاشتم بهرخ ..رفتم عکاس خونه و یک عکس ازش گرفتم و چند روز بعد چاپ کرد و بهم داد و پشتش نوشتم مادر بزرگ عزیزم ..دست بوس شما هستم ..با اجازه ی شما اسمم رو بهرخ گذاشتن و حالا وقتی صدام می کنن سرمو بر می گردونم انشالله شما هم این اسم رو دوست داشته باشین مامان و بابام خیلی دلشون می خواست شما منو می دیدین ....

و عکس رو پست کردم ...

گلنار جون دیگه نمی تونم ، با اون چشم های مشاقت منو نگاه نکن ..می دونم دلت می خواد بقیه اش رو گوش کنی ولی باشه برای بعد ..

دیگه حالم خوب نیست خسته شدم ..و آه جانسوزی کشید ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش دهم 






گفتم  :باشه چشم فقط یک جمله بهم بگین ؛ خانم بهرخ الان کجاست ؟ 

گفت : پاشو چراغ رو خاموش کن دختر ...دیگه خوابم گرفته  ...

و من که کاملا غرق در داستان زندگی اون بودم ..

زیر لب گفتم : آخیش آقای عزیز من ...چقدر سختی کشیده ...

روز بعد وقتی که از در کلبه بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم ..کوه و دشت رو سر سبز تر و پر گل تر دیدم انگار همه ی علفه و گلها با هم مسابقه گذاشته بودن که زودتر بیرون بیان و بلندتر از بقیه به نظر برسن ..اون طبیعت با من حرف می زد ......

گلهای سفید و قرمز لابلای گلهای زرد  تزیین شده بودن و خود نمایی می کردن  ..بوی بهار  روح منو نوازش داد...

دستهامو به علامت خمیازه باز کردم و تابی از روی سر مستی به خودم دادم و فریاد زدم خدایا ..برای این همه قشنگی شکر ...

 یکم بی هدف دویدم ..و دور خودم چرخ زدم ..اونجا  مثل بهشت شده بود ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش یازدهم 







اما نمی تونستم فکرم رو از داستان زندگی شیوا خالی کنم ..که من می فهمیدم اونچه زندگی آدم ها رو خراب می کنه خرافات و باور های غلطی هست  که هیچ دلیل منطقی هم براش نداریم و فقط به صرف اینکه دیگران گفته اند خودمون رو و اطرافیامون رو بدبخت می کنیم ..

و اینکه من در مورد شیوا اشتباه کرده بودم ..اون زن سرد و بی روحی نبود ..بلکه سر شار از محبت و احساس بود با کوله باری از ناملایمات که با اون سن کم به دوش کشیده بود ..

اونقدر غرق در افکار خودم بودم که یادم رفت باید وظایف روزانه رو انجام بدم ..

که صدای شیوا رو شنیدم که بلند گفت : گلنار کجا میری ؟ 

برگشتم و بهش نگاه کردم  و داد زدم خانم بیا ..بیا اینجا خیلی قشنگه ..

دم پایی هاشو  پوشید و با قدم های بلند خودشو به من رسوند ..وگفت : از دور دیدمت داشتی میرقصیدی ؟ 

گفتم : رقص ؟ نه خانم همینطوری دور خودم چرخ می زدم ..

گفت : منم امروز حالم خوبه چون احساس می کنم  عزت الله خان پیداش میشه ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش دوازدهم 







گفتم : شاید منم برای همین حالم خوبه ؛ 

و با خوشحالی دستهامو برای گرفتن دستش دراز کردم و ادامه دادم ؛؛آقا میاد ،، ..با گرمی و محکم دستم رو گرفت و خودشو خم کرد و در حالیکه می خندید و به صورتم نگاه می کرد  ؛ گفت : آره , آقا میاد .. ..و با هم پریدیم بالا و فریاد زدیم آقا میاد ...

و همینطور که دستهای همدیگر رو محکم گرفته بودم شروع کردیم به چرخیدن و بلند خندیدن ..آقا میاد ...آقا میاد ....

اون روز آفتاب داغی می تابید و نسیم خنکی می وزید و این تضاد منو به وجد میاورد ..

همون جا آتیش روشن کردیم و ناشتایی رو با هم خوردیم ..دیگه اینو می دونستیم که اگر کسی از پایین تپه سر و کله اش پیدا بشه کوچیک پارس می کنه و ما می فهمیدیم  و شیوا فرصت داره خودشو پنهون کنه ..

یک مرتبه من متوجه ی یک چیزی شدم اینکه شیوا دیگه صورتشو از من پنهون نمی کرد ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش سیزدهم 






نمی دونستم جذام چیه و چه نشونه هایی داره برای همین اصلا به فکرشم نبودم ..من همیشه عادت داشتم غصه ها رو همون جایی بخورم که لازمه و هیچوقت نه نگران آینده بودم و نه به گذشته فکر می کردم ..

سلیمان قرار بود اون روز برامون نفت و مرغ بیاره ..و من منتظرش بودم تا بیاد و شاید از آقا خبری داشته باشه .. 

اما وقتی اومد می گفت نتونسته بره شهر و  تلفن کنه ..

کمی برامون هیزم شکست و بشکه رو پر از آب کرد چراغ ها رو نفت ریخت و چند قلم چیزی که برای هفت سین لازم داشتیم سفارش گرفت و رفت ..

اون روز چهارشنبه بود و سال تحویل شب جمعه نزدیک ساعت هشت  ، 

 شیوا گفت : گلنار خونه تکونی بکنیم ؟ 

گفتم : من حاضرم  ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سیزدهم - بخش چهاردهم







همه چیز رو از اتاق بیرون ریختیم و دوباره مرتب کردیم ...

رختخواب ها رو بشکل تخت  چیدیم ..

شیوا چمدون ها رو کنار هم گذاشت و روش پارچه کشید ..و لیوان های روحی بلند رو گلدون کردیم و دسته ؛ دسته گل چیدیم و دور تا دور کلبه گذاشتیم ..

یک سفره هفت سین انداختیم .. ...

آینه و قران کوچک اولین چیزی بود که توی اون سفره قرار گرفت  ..

دیگه نزدیک ظهر بود که صدای پارس کوچیک بلند شد ...

هر دو بهم نگاه کردیم ..

قلب منم مثل شیوا تند می زد ..شاید باور کردنی نباشه منم مثل اون مشتاق و بیقرارِ اومدن آقا بودم ...

ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز