داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سیزدهم - بخش یازدهم
اما نمی تونستم فکرم رو از داستان زندگی شیوا خالی کنم ..که من می فهمیدم اونچه زندگی آدم ها رو خراب می کنه خرافات و باور های غلطی هست که هیچ دلیل منطقی هم براش نداریم و فقط به صرف اینکه دیگران گفته اند خودمون رو و اطرافیامون رو بدبخت می کنیم ..
و اینکه من در مورد شیوا اشتباه کرده بودم ..اون زن سرد و بی روحی نبود ..بلکه سر شار از محبت و احساس بود با کوله باری از ناملایمات که با اون سن کم به دوش کشیده بود ..
اونقدر غرق در افکار خودم بودم که یادم رفت باید وظایف روزانه رو انجام بدم ..
که صدای شیوا رو شنیدم که بلند گفت : گلنار کجا میری ؟
برگشتم و بهش نگاه کردم و داد زدم خانم بیا ..بیا اینجا خیلی قشنگه ..
دم پایی هاشو پوشید و با قدم های بلند خودشو به من رسوند ..وگفت : از دور دیدمت داشتی میرقصیدی ؟
گفتم : رقص ؟ نه خانم همینطوری دور خودم چرخ می زدم ..
گفت : منم امروز حالم خوبه چون احساس می کنم عزت الله خان پیداش میشه ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سیزدهم - بخش دوازدهم
گفتم : شاید منم برای همین حالم خوبه ؛
و با خوشحالی دستهامو برای گرفتن دستش دراز کردم و ادامه دادم ؛؛آقا میاد ،، ..با گرمی و محکم دستم رو گرفت و خودشو خم کرد و در حالیکه می خندید و به صورتم نگاه می کرد ؛ گفت : آره , آقا میاد .. ..و با هم پریدیم بالا و فریاد زدیم آقا میاد ...
و همینطور که دستهای همدیگر رو محکم گرفته بودم شروع کردیم به چرخیدن و بلند خندیدن ..آقا میاد ...آقا میاد ....
اون روز آفتاب داغی می تابید و نسیم خنکی می وزید و این تضاد منو به وجد میاورد ..
همون جا آتیش روشن کردیم و ناشتایی رو با هم خوردیم ..دیگه اینو می دونستیم که اگر کسی از پایین تپه سر و کله اش پیدا بشه کوچیک پارس می کنه و ما می فهمیدیم و شیوا فرصت داره خودشو پنهون کنه ..
یک مرتبه من متوجه ی یک چیزی شدم اینکه شیوا دیگه صورتشو از من پنهون نمی کرد ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar