2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190820 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش پنجم






خوب مراسم عقد که نداشتیم آرایشگر اومد خونه و  منو آماده کرد ..ولی احساس خستگی می کردم و خوابم میومد ...

اما اونقدر عاشق بودم که هیچ اعتراضی نداشتم ...

مطربی که دعوت کرده بودن مجلس رو حسابی گرم کرده بود عزت الله خان اومد بالا تا منو با خودش ببره توی مجلس ...

وقتی زیر بغلشو گرفتم احساس می کردم خوشبخترین زن دنیام ...که اشتیاق اون کمتر از من نبود ..

اونشب اولین شبی بود که می تونستیم با هم یک جا بخوابیم  ...وارد حیاط شدیم ..

دست می زدن و هلهله می کشیدن ..و نقل و پول سرمون می ریختن ..

پدر و مادر عزت الله خان و پدر من و  عمه  همراهمون بودن ...دور می زدیم و به مهمون ها خوش اومد می گفتیم ..

تا رسیدیم به یک داربست تاک انگور که گوش تا گوش مهمون ها زیرش نشسته بودن .. 

سرم گیج رفت یک تلو خوردم و دستم رو گرفتم به یکی از پایه های داربست ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش ششم 







تا اومدم حرکت کنم محکم  بدنم به چوبه ی عمودی داربست اصابت کرد ..و یک مرتبه در یک چشم بر هم زدن داربست فرو ریخت و عده ی که دنبال ما بودن با همه ی اون مهمون ها  زیر چوب ها و شاخه های تاک گیر افتادن ..

جز من که پرت شدم توی باغچه و فقط یک پام زیر شاخه های موند .....

واویلایی راه افتاد و همه شروع کردن به بیرون آوردن کسانی که زیر تاک آه و ناله می کردن  ...

از جمله عزت الله خان ...من مات بودم ..هراسون و وحشت زده از جام بلند شدم و فقط زیر لب تکرار می کردم ..یا خدا ؟ چرا اینطوری شد ؟خودت کمک کن ... 

اما به این آسونی ها نبود  یک فاجعه اتفاق افتاده بود .. مهمون ها کمک می کردن تا  اونا رو از زیر  چوب ها و شاخ و برگ ها در بیارن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش هفتم 







همه زخمی  با سر و صورت داغون از اون زیر بیرون میومدن ..عزت الله خان سرش شکسته بود ولی خودشو بیرون کشید و داد زد شیوا خوبی ؟ 

گفتم : آره تو حالت خوبه ..

گفت منم خوبم نترس چیزی نیست ...عزیز هم خیلی صدمه دیده بود و با آه و ناله بیرونش آوردن ...

پدرم زیاد صدمه ندیده بود و دنبال عمه می گشت  ..که یک مرتبه چند تا مرد پدر عزت الله خان رو کشیدن بیرون و  فریاد زدن نفس نمی کشه ....زود یکی دکتر خبر کنه ...

حال  و روز گار بدی بود همه چیز بهم خورده بود و من نگران پدر شوهرم بودم که جنازه ی یک خانم مسن رو در آوردن و بچه هاش غوغا راه انداختن  ...

و بعد یک جنازه ی یک دختر بچه دوسه ساله ...در یک چشم بر هم زدن همه ی روشنایی ها تبدیل به سیاهی شد..

پدرم می خواست منو از اونجا دور کنه ولی طاقت نداشتم و زار زار گریه می کردم  ..

ماشین ها و کالسکه ها زخمی ها رو بردن مریض خونه  ..وپدر عزت الله خان رو بردن توی اتاقش   ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش هشتم 







سه نفر توی این حادثه در جا از این دنیا رفته بودن  ...همه با هم فریاد می زدن و شیون و زاری می کردن ...عزیز و عزت الله خان اونقدر گریه می کردن و نا باورانه به جنازه نگاه می کردن که هیچ کس نمی تونست دلداریشون بده ..

حالا توی خونه ای که قرار بود تا چند روز صدای بزن و بکوب بلند باشه ...صدای قران میومد و گریه ...

پدرم و بقیه ی فامیل روز سوم وقتی از سر خاک بر می گشتیم راهی گرگان شدن ....

و فقط عمه موند که من تنها نباشم ..هیچ کس حال خوبی نداشت ..

عزیز به روی من نگاه نمی کرد و فکر می کردم به خاطر غم زیادیه که برای از دست دادن شوهرش داره و اجازه نمی داد من با عزت الله خان تنها باشم شب ها با عمه توی یک اتاق می خوابیدیم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش نهم 





تا یک روز عمه منو کشید کنار و گفت : شیوا فکر می کنم عزیز از چشم تو می ببینه که تاک خراب شده روی سرمون ؛؛ یعنی چی آخه به تو چه مربوط ؟ زیر بار نری یه وقت ؛؛؛ 

گفتم : آخه فقط عزیز کنارم بود و حتما دیده تنه ی من خورد به پایه ی تاک ؛؛ سرم گیج رفت ..یعنی تقصیر من بود ؟ ...

عصبانی شد و گفت : دیگه این حرفا رو قبول نکنی ها ؛؛ خودشون مقصرن ..

پایه های چوبی داربست همه پوسیده بود وگرنه اونطور یک مرتبه با یک تنه خوردن که خراب نمیشه ...همه دیدن و  همینو می گفتن ...

گفتم : عیب نداره یک مدت بگذره فراموش می کنن حالا هنوز داغشون تازه اس ...

اما من متوجه بودم که عزیز اصلا به من و عمه محل نمی زاره و اهمیتی نمیده ..

تا بعد از هفت عمه آماده می شد که بر گرده گرگان ..و من داشتم بهش کمک می کردم در حالیکه  هنوز با عزت الله خان تنها نشده بودم و عمه با ناراحتی  می گفت : دیگه مجبورم برم اما نگرانم  با حالتی که عزیز الان با تو داره می ترسم یک تهمتی چیزی بهت بزنه ..

اگر تا من بودم عروسی می کردی با خیال راحت میرفتم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش دهم 






که در باز شد و عزیز در حالیکه یک تور سیاه روی سرش انداخته بود وارد شد ..و گفت : نگران نباشین دخترتون رو بر دارین ببرین ..دیگه اینجا جاش نیست ...

قلبم فرو ریخت ..گفتم : عزیز شما چی داری میگی ؟ مگه میشه به همین راحتی ؟ 

گفت : میشه ؛؛ بعد از چهلم میام و طلاق نامه ات رو میارم و قول و قرارمون رو  پس می گیرم هنوز که کسی دست بهت نزده ....

دختری ؛؛ برو با یکی دیگه عروسی کن ما نخواستیم ...وسایلت رو جمع کن ؛ بقیه اش رو هم می فرستم گرگان ...

زود باش  با عمه ات برو ..عمه  که زن مغروری بود با عصبانیت گفت : دست شما درد نکنه ؛ حیف که عزا داری وگرنه بلد بودم جوابت رو بدم ....عزیز خانم شما فکراتون رو کردین ؟ من دختر از این خونه ببرم دیگه اگر پسرتون خودشو بکشه پس نمی فرستم ...

عزیز گفت : چیه بازم قربونی می خواین ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش یازدهم 






عمه گفت : من شنیدم که داشتی گناه خراب شدن داربست رو گردن شیوا مینداختی ..ولی خودت برو اون پایه های چوب رو ببین همه پوسیده بود که با یک تلگنر پایین اومد ..

عوض اینکه ما مدعی شما باشیم شما مدعی شدین ؟ می خواستی عروسی بگیری باید اون چوب های پوسیده رو عوض می کردی ....

عزیز گفت : اینا همش حرفِ یا مفته ؛؛ اگر قدمش نحس نبود چنین چیزی نمی شد ...

خودت بگو ؛ عروسی که روز عروسیش سه نفر بمیرن نحس نیست ؟ ..عمه خانم خودتون رو بزارین جای ما ..الله وکیلی خودت چنین عروسی رو قبول می کردی ؟ 

خودتم می دونی که برادر زاده ی تو نحسه ..وگرنه چرا مادرشم همینطور با افتادن چوب روی سرش مرد ..

من با شنیدن اسم مادرم و نوعی که اون به زبون آورده بود ؛ عصبانی شدم و شروع کردم به گریه کردن و گفتم : به مادر من چیکار دارین؟ ..اگر فکر می کنین من نحس هستم همین الان میرم ...

عمه صبر کن من حاضر بشم ..عزت الله خان خبر داره ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش دوازدهم






گفت : خبر داره از خونه رفته بیرون تا تو بری ..

گفتم : من یک قدم بر نمیدارم تا عزت الله خان بیاد ..تا نبینمش از جام تکون نمی خورم ..

عمه گفت : ولشون کن عمه جون ..ارزش نداره خودتو کوچک نکن ..

همینطور که مثل ابر بهار اشک میریختم گفتم : نمیام ..نمیام هر چی می خواد بشه من تا عزت الله خان بهم نگه برو؛  هیچ کجا نمیرم ...

عزیز با افسوس سرشو تکون داد و گفت : میگن چشم آبی ها خیره سر و بی عارن راست گفتن ..

عمه صداشو بلند کرد و گفت : چی شد تا چند روز پیش که پُز می دادی که عروسم شکل فرنگی هاست حالا چشم آبی ها خیره سر شدن ؟ تو داری بی خود و بی جهت زندگی دوتا جوون رو بهم می زنی ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش سیزدهم 





عزیز از اتاق بیرون رفت و وسط هالِ بالا شروع کرد خودشو زدن و زبون گرفتن ...زندگی من با سه تا بچه  بهم خورد یا تحفه ی شما ؟

 خدا ..خدا نمی خوام ..چرا عروس نحس بهم دادی زندگیم نابود شد؛؛ سایه ی سرم از بین رفت ؛؛ حالا چیکار کنم ؟ 

عمه گفت : شیوا جمع کن بریم تو حریف این زن نمیشی ...

با اشک و آه وسایلم رو جمع کردم در حالیکه اونقدر عزت الله رو می خواستم که حاضر بودم بمونم و عزیز هر بلایی می خواد سرم بیاره ...اما دیگه عمه بهم اجازه نمی داد ...

برای همین اونقدر دست دست کردم تا اون از راه رسید ...

شیوا به اینجا که رسید سکوت کرد ..

گفتم : خوب ..بگین ؛؛  طاقت ندارم می خوام بدونم رفتین یا نه ؟ آقا وقتی اون اوضاع رو دید چیکار کرد ؟ 

گفت : سردمه ..پاشو بریم توی کلبه ..

گفتم : تو رو قران فقط بگین رفتین یا نه ؟ 

گفت : صبر داشته باش برات میگم  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش چهاردهم







شیوا این بار بهم کمک کرد تا وسایل رو جمع کردیم و خودش آب روی آتیش ریخت و به کوچیک غذا داد و در همین حال پرسید : گلنار تو میگی آقا میاد ؟

گفتم : بله خانم حتم دارم به زودی پیداش میشه شایدم توی راه باشه ...

گفت : منم احساس می کنم میاد ....کاش براش یک نامه می نوشتم ...

گفتم : خوش بحالتون سواد دارین ...

گفت : می خوای به تو هم یاد بدم ؟

 گفتم : میشه ؟ اگر بتونم بخونم و بنویسم خیلی خوبه ...

من رفتم توی کلبه و منتظرش شدم ..

اما اون مدتی از اون بالا توی تاریکی به پایین نگاه  کرد ..صدا کردم خانم بیا دیگه ..

گفت : احساس کردم یک نوری اون پایین دیدم ...

گفتم : خیال کردین امشب دیگه از اومدن آقا گذشته ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

SPY24 یک بسته نرم افزاری موبایل با نصب بسیار آسان است که با نصب آن روی تلفن همراه فرزندانتان به شما این امکان را می دهد تا از راه دور

تماس ها و پیامک ها و مکاتبات با دوستان و مخاطبین

ارتباطات شبکه های اجتماعی همچون تل گرام ، واتس اپ

موقعیت مکانی لحظه ای و مسیر های پیموده شده روزانه

برنامه ها و بازی های مورد استفاده و مدت زمان استفاده از آنها

تحت نظر بگیرید و از دغدغه های فکری و یا آشفتگی های روحی روانی رهایی یابید و با استفاده از قابلیت کنترل از راه دور گوشی تلفن همراه مراقب آن ها باشید تا از آسیب های احتمالی پیشگیری به عمل آورید.

 

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️ #قسمت_یازدهم- بخش سیزدهم  عزیز از اتاق بیرون رفت و و ...

معصومه جان ی سوال در داستان عقاب اسم یوسف دماوندی واقعیه چون زدم نت اسمشو میاره ولی اطلاعات در موردش نیست..یا مث داستا ن های دیگه اسامی غیر واقعیه

معصومه جان ی سوال در داستان عقاب اسم یوسف دماوندی واقعیه چون زدم نت اسمشو میاره ولی اطلاعات در موردش ...

نمیدونم منم شاید اسم واقعی باشه شایدم مستعار میپرسم حتما میگم عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش اول





شیوا که حالا تازه به نظرم آشنا میومد و می تونستم باهاش ارتباط بر قرار کنم با مهربونی که تا اون زمان ندیده بودم  ؛گفت : می دونم روباه بود چشمهاش توی نور برق زد و فرار کرد نخواستم تو رو بترسونم ...

گفتم : شما نترسیدین ؟ 

گفت : نه ؛ من اینجا ها زندگی کردم اگر داستانم رو بشنوی می فهمی برای چی ,, 

گفتم : شیوا جون تو رو خدا بگین اون روز بالاخره چی شد؟ من خوابم نمی بره اگر نگین  ..

کاسه ی آجیل رو گذاشت جلوشو و دامنشو جمع کرد و نشست کنار بخاری  بعد دست کرد توی کاسه و یک مشت بر داشت و آه عمیقی کشید و همینطور که آهسته  یک دونه ؛یک دونه دهنش میذاشت و آروم می جوید ..

گفت : عزت الله خان اومد ..اما قبل از اینکه بیاد بالا سراغ من ؛ عزیز جریان رو بهش گفت ..من و عمه رفتم سر پله ها  گوش ایستادیم تا بفهمیم نظر عزت الله خان چیه ...

صدای اعتراض اونو می شنیدیم   ..این چه حرفیه ؟

 عزیز نکن این کارا رو ؛؛ من نمی زارم زن منو جایی بفرستین ..این دیگه از کجا در اومده ؟ عزیز با من این کارو نکن ؛ ...

خواهش می کنم تو رو خدا عزیز کوتاه بیا ..آخه تقصیر اون چیه که داربست خراب شده ؟ این خرافات رو بریز دور ..به اون قران گناه می کنی ؛؛

 می دونم الان ناراحتی ولی یکم صبر کن عصبانیت شما  از بین بره بعد تصمیم بگیر ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش دوم








عزیز داد زد نمی تونم ..نمیشه ؛؛ می ترسم یک بلایی سر تو بیاد ...

اون سر خوره ..چرا نمی فهمی ؟ من دیگه تحمل یک داغ دیگه رو ندارم ..شیوا باید از این خونه بره ؛ چون قدمش نحسه ...

من دیگه همچین عروسی ندارم ...

عزت الله خان با صدای بلند تر گفت : عزیز اینو توی گوشت فرو کن ؛ من به خاطر یک مشت خرافات زنی رو که دوست دارم طلاق نمیدم ..

عزیز در حالیکه شیون می کرد گفت :من خرافاتیم ؟ من نمی فهمم ؟ 

پس برو بیین همه ی فامیل چی دارن پشت سرمون میگن ؛؛تو که توی زنونه نبودی ؛ منه پدر سگ بودم ..همه ی اون حرفا رو من شنیدم ... کسی نیست به زبون نیاورده باشه که عروس شون  پا قدمش بده ؛نحسه  ...

ببین عزت الله خان یک کلام به صد کلام ؛ من این حرفا حالیم نیست .. یا جای من توی این خونه اس یا جای اون ..اگر نگهش داری من از اینجا میرم ....

میرم سر خاک آقات بس میشینم ؛؛  اونقدر گریه می کنم تا بمیرم و تو راحت بشی ..به ولای علی این کارو می کنم ..عزت الله به اون امام رضا که قفلشو گرفتم می کنم ...میگی نه ؟ امتحان کن ..

ولی شیرم رو حلالت نمی کنم چون  مرگ آقات درس عبرت نشد برات؛؛ نفهمیدی ؛؛  حالا می خوای ما رو بفروشی  به یک دختر شهرستانی  بد پا قدم ...




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش سوم








عمه چارقد و چادر منو بر داشت و پرت کرد طرف من که همینطور اشک میریختم و گفت : زود باش بریم ؛؛ دیگه موندن تو اینجا جایز نیست ..

عزت الله حریف مادرش نمیشه ...اون زن نمی زاره تو آب خوش از گلوت بره پایین ..

گفتم : عمه نه ,, تو رو خدا من نمی خوام بیام ؛؛  تازه شوهر کردم ..باید به دستور اون عمل کنم ..تو رو خدا یکم دیگه صبر کنین ..

شاید راضیش کرد موندم ...من می دونم عزیز کم کم باهام خوب میشه ..خودش می فهمه اشتباه کرده ...

عمه گفت : احمق نشو دختر ؛ مُهر بد پا قدمی به کسی بزنن دیگه نمیشه پاکش کرد ..روزگارت رو سیاه می کنن ...

پاشو راه بیفت من نمی زارم تو اینجا بمونی ....

در همون موقع  عزت الله خان با گردنی کج و صورتی شرمگین اومد بالا و وارد اتاق ما شد ..و رو به عمه گفت : ببخشید ..من بی تقصیرم ..برای کارای عزیز من معذرت می خوام ..

و اومد جلو و دستهای منو گرفت و با خجالت توی چشمم نگاه کرد ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش چهارم









گفتم : عزت الله خان تو رو خدا بهم بگو شما که نمی زاری من از اینجا برم ؟ رسوا میشم توی شهرمون؛؛ 

 پدرم آبرو داره ..مردم میگن حتما یک عیبی داشته که برش گردوندن ..پدرم تو رو می کشه من می دونم زیر بار این ننگ نمیره ...

گفت : اصلا نگران نباش ..من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم ..نه از ترس کسی ، دوستت دارم ..

فقط مرگ منو از تو جدا می کنه ..اگر توام بخوای من این کارو نمی کنم ؛؛هرگز ..من عزیز رو میشناسم الان افتاده سر قوز ..یک مدت بگذره آروم میشه خودش میاد دنبال تو بهت قول میدم ...

اینو که گفت ؛ مثل یخ وارفتم ...

دستهام شل شدن و از دستش کشیدم بیرون  و با بی حالی گفتم : ی...ی..یعنی من برم ؟ 

گفت : یکی دو روز دیگه منم میام پیش تو ..فعلا یک بهانه ای بیار و بگو خودت اینجا بند نشدی چون ما عزا دار بودیم تو طاقت نیاوردی ..

اصلا عمه خانم بگن تو رو به زور بردن گرگان که غصه نخوری تا من بیام همه چیز رو درست کنم  .. سر فرصت با عزیز حرف می زنم و میام دنبالت ؛؛ بهم اعتماد کن قول میدم ,,...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم








دوقدم رفتم عقب ؛؛ 

اومد جلو که منو بغل کنه دستم رو گرفتم جلوی سینه ام و گفتم به من دست نزن ...

دیگه هیچی نگو ..نمی خوام صداتو بشنوم ..عمه بریم ..منو از اینجا ببر ..

عمه یک  تف  جلوی پاش روی زمین انداخت وگفت : واقعا که توام مثل مادرت بی غیرت و بی شرفی ..حساب آبروی یک دختر رو نکردین؟ ..

تقصیر ما بود که زود به شما جواب دادیم ..ندیده و نشناخته دسته ی گلمون رو دادیم دست شما ..

خونه تون آباد باشه ..و دیگه غم نبینین ..اما تقاص این کاراتون رو واگذار کردم به خدا ...

عزت الله خان در مونده التماس می کرد گوش کنین عمه خانم ؛ من چند روز دیگه میام و می برمش ...

شیوا مبادا فکر کنی من از تو جدا میشم ..محاله ممکنه جز تو کسی رو دوست داشته باشم ..

منتظرم بمون ..از پله ها که اومدیم پایین کسی نبود ..

در اتاق ها رو بسته بودن و ما از توی راهرو خونه رو ترک کردیم و سوار کالسکه شدیم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش ششم









عزت الله خان همینطور دنبال من میومد و یک چیزایی می گفت ولی من دیگه از شدت ناراحتی دستهام گذاشته بودم روی گوشم و گریه می کردم و چیزی نمی شنیدم  

 اصلا انتظار نداشتم اون به همین راحتی اجازه بده عزیز منو که تازه عروس اون خونه بودم بیرون کنه ..اونم با خاری و خفت به گناهی نکرده ...

عمه توی راه نمی تونست منو دلداری بده چون حالش از منم خراب تر بود ..

و مدام سفارش می کرد مبادا به کسی بگی برای چی برگشتی ..بزارش به عهده ی من تو هیچی به زبون نیار ..

اگر پدرت بفهمه ممکنه کار دست خودش بده  و بفرسته یک بلایی  سرعزت الله خان بیاره ..اون از این بی آبرویی به راحتی نمیگذره ...

صدات در نیاد .. یک مدت صبر می کنیم تا ببینم خدا چی می خواد ..ولی اگر عزت الله خان پاشو بزاره گرگان همون کاری رو باهاش می کنم که با ما کردن ..

قلم پاشو نشکستم اسمم رو عوض می کنم ...من تو رو باید از گرگان  دور کنم ..تا انگشت نمای خاص و عام نشدیم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش هفتم








زن پدرم از دیدن من بطور آشکاری ناراحت شده بود ..

با اینکه سعی می کرد به روی خودش نیاره اما مشخص بود که نمی خواد دیگه من توی اون خونه باشم ...

چون تا من بودم عمه هم از کنارم تکون نمی خورد و اون باید طبق دستور عمه زندگی می کرد ..خوب بیشتر دارایی ها ارث پدر بزرگم بود که مال عمه هم میشد ..اون شوهر داشت ولی چون بچه دار نشده بود  ...بیشتر اوقاتش رو صرف من می کرد ..

دو سه روزی خیلی بهم سخت گذشت و کارم گریه بود البته  دور از چشم دیگران ..

واقعا آسون نبود من که تازه عشق رو شناخته بودم و با اون همه امید و آرزو دستم رو توی دست مردی گذاشته بودم که تا آخر عمر باهاش زندگی کنم ؛ حالا  برگشته بودم خونه ی پدرم ..و از ترس انتقامی که ممکن بود پدرم از اونا بگیره جرات حرف زدن هم نداشتم  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش هشتم








اما ناامید نبودم و  چشم انتظار اومدن عزت الله خان شبانه روز بی هدف و بی رمق روزگار میگذرونم ..

با اتفاقی که افتاده بود همه باور کرده بودن که من به خاطر دور شدن از عزا داری برگشتم ولی این دروغ تا کی می تونست  فاش نشه ..

از هفته دوم زمزمه های زن بابام شروع شد و به اهل خونه رسید که نکنه قبولش نکردن .؛؛ .نکنه دختر نبوده ؛؛ 

و بالاخره یک بعد ظهر تابستون که بارون شدیدی میومدو عمه یکی دور روزی رفته بود خونه ی خودش ؛ یکی از کارگر ها به من خبر داد که پدرتون شما رو خواسته برین اتاقشون ...

حدس می زدم به زودی این اتفاق میفته ..تصمیم گرفتم برم و همه چیز رو بگم ..هر چی باداباد ..بزار تکلیفم روشن بشه ..

بارون چنان شلاقی میومد که از این طرف حیاط اونطرف دیده نمیشد ...

یکم جلوی پنجره ایستادم و حرف هایی رو که باید می زدم با خودم تکرار کردم ..در حالیکه می دونستم پدرم از این بی آبرویی به راحتی نمیگذره ..و حتما یک غوغایی به پا میشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش نهم






با قدم های سست و بدنی بی رمق رفتم به اتاق پدرم تا همه چیز رو بگم ..

اما تا وارد شدم عزت الله خان رو دیدم که روبروی پدرم نشسته  و با اشتیاق به من نگاه می کرد ...

در حالیکه هنوز از بارون کت و موهای سرش خیس بود ..نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم دلم می خواست فریاد بزنم ...

نه راه پس داشتم نه راه پیش ..با شرم از پدر چیزی نگفتم و نشستم ...

اون  داشت عزت الله خان رو باز خواست می کردکه چرا در این مدت نیومده سراغ زنش .. و اون از گرفتاری های بعد از فوت پدرش  گفت و بهانه که نمی خواسته توی این مدت و اول زندگی من ناراحتی داشته باشم ..

بالاخره پدر دستور شام مخصوص داد و همه ی اهل خونه از داماد پذیرایی کردن ولی من با تمام عشقی که به اون داشتم رغبت نمی کردم به صورتش نگاه کنم ..

و عزت الله خان که اون زمان شناختی ازش نداشتم در مقابلم صبور بود و بهم حق می داد ...

تا بالاخره زن پدرم اتاقی رو برای ما مهیا کرد و من و اون تنها شدیم ..

فرصت نداد که کلامی حرف بزنم یا گله های تلنبار شده روی دلم رو خالی کنم ..بغلم کرد و چنان محکم در آغوشم گرفت که همه چیز فراموشم شد ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش دهم








حتی روز بعد هم اونقدر در دریای محبت اون غرق بودم که اون همه غصه ای رو که در نبودن اون به دلم کشیده بودم برام بی ارزش شدن ..

و دو روزی رو عزت الله خان با پذیرایی و احترام پدرم و اهل خونه با من گذروند ...

جرات نمی کردم از عزیز و نظرش در مورد خودم بپرسم ..و منتظر بودم خودش همه چیز رو بگه ..

تا اینکه عمه از اومدن عزت الله خان با خبر شد ..و سراسیمه خودشو رسوند ...

زمانی که دوتایی توی اتاق با هم شوخی می کردیم و می گفتیم و می خندیدم ..دولنگه در اتاق رو با شدت باز کرد و مثل شیری زخم خورده توی چهار چوب در ایستاد ...

قبل از اینکه چیزی بگه خودمو بهش رسوندم و گفتم : تو رو خدا عمه ...به خاطر من ..به خاطر آبروی بابام ساکت باش ..عمه تو رو خدا ؛؛ التماست می کنم بزار با شوهرم زندگی کنم ...

چیزی نگو که باعث پشیمونی بشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دوازدهم- بخش یازدهم








همینطور که خشمگین بود زد تخت سینه ی منو سرم داد زد برو کنار بی آبرو ...و  اومد توی اتاق و درو بست ..و ادامه داد ..

دختره ی وارفته ...عرضه نداشتی از خودت محافظت کنی ؟ غرور  نداری ؟مگه این آقا نبود که ما رو از خونه شون بیرون کرد ..اونم با چه فضاحتی ..

برای چی خودتو انداختی توی بغلش ؟ ..سرم پایین بود و جرات حرف زدن نداشتم ....

چادرشو دورش جمع کرد و نشست روبروی عزت الله خان و با لحنی تهدید آمیز گفت : یادت رفت بهت چی گفتم ؟ تو غلط کردی اومدی اونو تصاحب کردی قبل از اینکه تعهد بدی  ..

چرا دست بهش زدی ؟ تف به روت بیاد ..خجالت نکشیدی بعد از اینکه با اون وضع ما رو از خونه ی خودتون بیرون کردین پا شدی اومدی اینجا چی بگی ؟ 

چرا دست به دختری که نمی خواین زدی ؟ می دونی اگر الان به داداشم بگم جنازه ات از این خونه بیرون میره  ؟





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز