داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_یازدهم- بخش اول
شیوا هم شنید و با خوشحالی گفت : پس ممکنه همین فردا عزت الله خان بیاد من می دونم اون شب عید منو تنها نمی زاره ..
خندیدم و گفتم : شاید الان یک دَقه برسه ..زود باشین خانم باید یک کاری بکنیم که وقتی اومد ببینه ما حالمون خوبه ..
شیوا یک فکری کردو گفت : آجیل چی داریم ؟ زود باش بریز توی ظرف ؛؛..تو آتیش روشن کن ..
منم چای رو حاضر می کنم ...
گفتم : شیوا خانم من گفتم شاید؛ ..اگر این کارا رو بکنیم و آقا نیاد توی ذوقمون می خوره ..
گفت : نه ؛؛ به خاطر اون نمیگم می خوام به خودمون خوش بگذره ..اومد که چه بهتر اگر نیومد فردا منتظرش میشم ...
و برای اولین بار شیوا رو می دیدم که مثل یک آدم طبیعی داره کار می کنه ..
توی یک ظرف پسته و توت خشک و برگه ی زردآلو و انجیر خشک ریخت و توی یک ظرف خرما ..
من هیزم ها رو توی دایره ی کوچکی که آقا دورشو سنگ چیده بود گذاشتم و روشن کردم ..
شیوا از پشت سرم کبریت زد؛؛
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_یازدهم- بخش دوم
برگشتم دیدم داره زنبوری رو روشن می کنه ...نور امیدی توی دلم روشن شد که داره خوب میشه ...
بلند گفتم : خانم بیا از روی آتیش بپریم ..
خندید و نگاهی به من کرد و گفت : باشه الان میایم ...
باورم نمیشد که اون به این راحتی راضی بشه ..
چند دقیقه بعد می خندیدیم و از روی آتیش می پریدیم ...
تا اون زمان خنده های بلند شیوا رو ندیده بودم ..چقدر زن خوب و شیرینی بود ..
توی سرمای ملایم غروب کوهستان دوتایی نشستیم کنار آتیش تا گرم بشیم ..
گفتم : خانم گرسنه نیستین آش حاضره فکر کنم می چسبه الان بخوریم ؟
نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : بخوریم ..آش چی درست کردی بوش که خیلی خوبه ...
گفتم : الان میارم ؛؛ آش بلغور ..
گفت : به به خیلی دوست دارم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar