2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190771 بازدید | 2148 پست
نیستین؟؟؟😥😭😭😭😭

چرا عزیزم الان میذارم بیرونم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش اول






در حالیکه از خوشحالی بال در آورده بودم  دلم شور می زد که نکنه کس دیگه ای باشه ؟ نکنه مجبورم کنن با کسی که دوستش ندارم عروسی کنم؟ 

چون پدرم به خاطر داد و ستد هایی که می کرد  دوستان زیادی داشت این احتمال میرفت ...

اون زمان مادرم دیگه نبود و اختیار زندگی ما افتاده بود دست عمه ام ...که اونم زن سخت گیر و بد خلقی بود که نمی تونستم باهاش درد دل کنم ... 

حالا اصلا خودمم نمی دونستم چرا من با یک نظر اونقدر دلم پیش اون مرد جوون مونده بود ...

کارم شده بود دعا کردن به در گاه خدا و انتظار  ....و  بالاخره روزی رسید که قرار بود خواستگارا از تهران برسن ..

همه در تدارک پذیرایی بودن و اینطور که معلوم میشد ؛ باید پدرم  حسابی از اونا رو در وایسی داشته باشه که مرتب میرفت و میومد و سفارش می کرد که چیزی کم و کسر نباشه 

اما  جرات پرسیدن نداشتم حتی خجالت کشیدم از عمه ام  بپرسم؛؛؛  تا خبر رسید که مهمون ها اومدن و دارن به خونه نزدیک میشن  ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش دوم 







من در حالیکه قلبم بشدت می زد و از هیجان نمی تونستم خودمو جمع و جور کنم از پنجره ی اتاق به در وردی که یک پرده جلوش آویزان بود نگاه می کردم و زیر لب می گفتم : خدایا خودش باشه ..خدایا کمک کن ...

عمه و پدرم رفتن به استقبالشون  ..و پرده کنار رفت و  دو تا مرد وارد شدن و پشت سر اونا  چند تا زن و بعدم  طبق رسوم سه مرد که توی مجمعه های بزرگ روی سرشون پیشکش آورده بودن ..

یک لحظه امیدم داشت ناامید میشد که عزت الله خان از پشت پرده اومد بیرون ..

با دیدنش انگار خدا دنیا رو یکجا به من داد و نفس راحتی کشیدم ..پس اون نگاه های عاشقانه ای که سر خاک به من می کرد همونی بود که فکر کرده بودم و اونم خاطر منو می خواد که از تهران برای خواستگاری من تا گرگان اومده  ؛؛

 حس غریبی داشتم  دست و پام سست شده بود دلم می خواست بال در میاوردم و این خوشبختی رو جار می زدم .......








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش سوم 






عزیز که زن جوونی بود ؛؛ طوری که  وقتی شنیدیم مادر داماد هست همه تعجب کردیم به محض اینکه منو دید ..اومد جلو و در حالیکه می گفت ؛؛ماشاالله ؛؛؛ ماشاالله ..هزار الله و اکبر ..تو رو خدا اسپند دود کنین ...

خدا یا شکرت که همچین عروسی نصیبم کردی ...و اینطوری من خیالم راحت شد که مادرشم منو پسندیده ...

عزیز و چند تا زن دیگه توی زنونه و عزت الله خان و پدرشو و عموش توی مردونه منو خواستگاری کردن دیدن و پسندیدن ؛؛ 

و نشون  کردن و شام مفصلی که براشون تدارک دیده بودیم رو خوردن و شب رو خوابیدن و صبح زود راهی تهران شدن .. ؛؛ 

 بدون اینکه من و عزت الله خان با هم روبرو بشیم حالا من بیقرار تر از قبل ثانیه شماری می کردم تا مردی رو که فقط چند بار از دور دیدم و دلمو پیشش گرو گذاشته بودم ببینم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش چهارم 






پدرم گفته بود تازه مادرش فوت کرده و باید مدتی صبر کنیم ..و من خیلی  دلم می خواست بدونم اون مدت چقدر طول می کشه  ..

ولی دختر کجا و این سوال ها کجا ؟ اگر کلامی به زبون میاوردم بی حیا و دریده صدام می کردن ....

اما خود پدرم چند روز بعد به وساطتت عمه ام با دختر جوونی که فقط سه سال از من بزرگتر بود ازدواج کرد البته بی سر و صدا و ناگهانی ..

طوری که من اصلا آمادگی پذیرش اون زن رو توی خونه ی خودمون به عنوان زن پدر نداشتم ..

ولی بازم کسی نظر منو نخواست ..و این بود که  ضربه ی روحی بدی به من وارد شد ..

زنی  اومده بود که جای مادرم رو بگیره و همه چیز اونو تصاحب کنه و این برای من غیر قابل تحمل بود  ..

اونقدر ناراحت شدم  که اصلا عزت الله خان رو فراموش کردم ..

غمگین و ناامید بودم و از همه دوری می کردم .....

فکر می کنم دو ماهی طول کشید تا دوباره عزت الله خان و خانواده اش   برای مراسم بله برون و عقد اومدن ...











#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش پنجم 







اون زمان امیر حسام سه سال و فرح یکسال داشتن و عزت الله خان بیست سالش بود ..

من بعدها فهمیدم که عزیز دوتا بچه اش رو بعد از عزت الله خان از دست داده ..و چند سالم حامله نشده ....

خوب  دوباره خوشحالی اومد به سراغم چون  قرار بود بعد از عقد من و عزت الله خان همدیگر رو ببینیم و عروسی رو انداختن توی تابستون  ...

اونا حتی اجازه ندادن سر سفره ی عقد کنار هم بشینیم ...

اما به محض اینکه خطبه رو خوندن همه ی زن ها از اتاق رفتن بیرون و عزت الله خان اومد پیش من ...

دستپاچه و خجالتی به نظر میرسید وحال  من از اون بدتر ..

این بود که نزدیک نیم ساعت کنار هم نشسته بودیم و هیچکدوم حرفی نمی زدیم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش ششم 








اما من حتی از گرمای وجودشم احساس خوبی داشتم همینقدر که کنارم بود خوشحال بودم ...

تا بالاخره گفت : من، من ..من شما رو سر خاک ؛؛ مادرتون خدا بیامرز دیدم ..

با خودم گفتم  این همون زنیه که من می خوام ...از اون موقع هم از فکر شما بیرون نرفتم ...

و دستهاشو بین دو تا پاش گذاشت و خودشو دولا کرد ..

توجه من جلب شد ببینم چیکار می کنه ..نگاهمون بهم تلاقی کرد ..و وجود منو به آتیش کشید .

و سرمو انداختم پایین .اما اون خندید و گفت : دیگه چیکار کنم که بازم  منو نگاه کنی ...

گفتم: وقت زیاده ..ما تازه عقد کردیم ..

گفت : وقت زیاده صبر من کمه ..

و اینطوری سر حرف باز شد و ما تمام اونشب رو تا بعد از شام با هم حرف زدیم و یک طواریی بهش فهموندم که منم احساس اونو داشتم ...و منتظر ش بودم ..

اونقدر خوشحال بود که بی دلیل می خندید....و لبخند از روی لبش محو نمیشد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش هفتم







عزت الله خان خیلی ستاره گرم بود ..هر کس اونو می دید ازش تعریف می کرد و همه ی دخترای فامیل به حال من غبطه می خوردن ...

و روز بعد با دو کالسکه برگشتن تهران در حالیکه دیگه قرار مدارهامون رو گذاشته بودیم ...

پنج  روز بعد پست چی نامه ی اونو برام آورد ..و توی خونه ای که دیگه نسبت بهش احساس خوبی نداشتم نامه عاشقانه ی و پر محبت اون باعث شادی من شد ..

فورا خودم براش نامه ای پر از عشق  نوشتم و حرف دلمو راحت زدم  ..

اون توی نامه هاش می نوشت که عزیز اجازه نمیده بیاد  منو ببینه و از این بابت خیلی ناراحته ...

بالاخره عروسی ما هم سر گرفت من خوشبخت ترین دختر روی زمین شدم ..

همه چیز داشتم ..پدر پول دار شوهرخوش قیافه و اسم و رسم دار ..با یک خانواده ی خوب ... 

عمه جلو تر  همراه جهاز من رفت تهران تا همه چیز رو آماده کنه .. بعدم با سلام و صلوات منو بردن تهران  به خونه ی بخت .. 

تا یکبار دیگه برای فامیل های اونا عروسی بگیریم  ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش هشتم







تمام طول راه منو عزت الله خان توی یک کالسکه که تزیین شده بود برای عروس و داماد تنها بودیم و دست همدیگر رو رها نکردیم و بهم قول دادیم تا ابد همینطور باقی بمونیم ..

یک عشق عجیب و باور نکردی بین ما بود که خیلی زود زبون زد خاص و عام شد...

اما اون اتفاق وحشتناک زندگی منو از همون روز اول تیره و تار کرد ...چیزی که حتی تصورشم نمی کردم ...

شیوا به اینجا که رسید سکوت کرد ..

من با اشتیاق گفتم : خوب بقیه اش ؟ 

گفت : سردمه بریم توی کلبه ..باقیش باشه برای بعدا ...

با اینکه خیلی دلم می خواست بدونم اون اتفاق چی بوده اما احساس کردم از گفتش ناراحت میشه برای همین دیگه اصرار نکردم و اونجا رو جمع و جور کردم و روی آتیش آب ریختم و  در کلبه رو قفل کردم و رفتیم توی رختخواب اما حرف های شیوا من رو به فکر وا داشته بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش نهم








احساس می کردم دوست دارم هر چیزی که مربوط به آقا باشه  بدونم ..علاقه ی من به اون طوری بود که همیشه هرکاری ازم می خواست با دل و جون انجام می دادم ..

نمی دونم شاید برای اینکه پدر خوبی نداشتم و اون نهایت محبت رو به من می کرد ..

با اینکه در واقع آقا منو از اجتماع و پدر و مادرم دور کرده بود و با یک بیمار جدامی تک و تنها  مونده بودم ؛  بازم از  دستش ناراحت نبودم  و درکش می کردم ...

نمی دونم چرا بر عکس همیشه خوابم نمی برد و فکر و خیال به سرم زده بود و اونقدر از این دنده به اون دنده شدم که  صبح خواب موندم و با صدای گلنار ؛گلنار سلیمان بیدار شدم .

هراسون لباس پوشیدم و چارقدم رو سرم کردم که برم ازش بپرسم ازآقا چه پیغامی برای ما آورده و کی بر می گرده ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش دهم






اما سلیمان همینطور که سطل های آب رو می برد از چشمه آب بیاره گفت : تلفن رو مادرشون جواب داد و گفت آقا خونه نیست ..

منم گلنار خانم از ایشون پرسیدم کی میان ؟

 گفت : نمی دونم اونم معلوم نیست فعلا اینجا کار داره ...

به نظرم آقا به این زودی ها نمیاد ...

گفتم : آقا سلیمان صبر کنین ...و رفتم جلو و آهسته پرسیدم ..خانم از حال ما نپرسید ؟ 

سلیمان گفت : نه والله مثل اینکه عجله داشتن زود گوشی رو قطع کردن ..

خوب مخابرات بود من دیگه نتونستم نوبت بگیرم ..می دونین که یکساعت طول می کشه تا خط آزاد بشه به این راحتی تهران رو نمی گیره ...

گفتم : ممنون شما برو دیگه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش یازدهم 







حسابی اوقاتم تلخ شده بود ..راستی چرا عزیز به همین راحتی از کنار ما میگذره؟ ..

اون حتی نمی خواسته حال ما رو بدونه که به آقا خبر بده ...برگشتم به کلبه ..

شیوا نشسته بود ..در حالیکه اونم منتظر یک خبری از آقا بود پرسید : سلیمان چی گفت ؟ 

با خونسردی گفتم : آقا گفته به همین زودی ها میام حال شما رو پرسیدن و سلام رسوندن  و سفارش کردن که به شیوا خانم بگین مراقب خودش باشه اگر بیام ببینم لاغر شده ناراحت میشم ..

با تردید گفت : راست میگی ؟ 

سلیمان نپرسیده حال خودشو بچه ها چطوره ؟

 گفتم : بله که راست میگم ...خود آقا گفته به شما بگه که حال همه شون خوبه ..فقط نگران شما هستن ...

پرسید نگفت دقیقا کی میاد ؟

 گفتم : چرا دیگه گفته به زودی ..پس ما منتظر میشیم و خودمون رو شاد نگه می داریم خوب غذا می خوریم تا آقا اومد خوشحال بشه ...

به خدا گناه داره اینقدر به فکر همه چیز هست ...مرد بیچاره ؛؛





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش دوازدهم







اون روز شیوا خیلی حالش بهتر بود ..

وقتی سلیمان رفت چای دیگه دم کشیده بود و یک سینی ناشتایی آماده  کردم و گفتم : شیواخانم بریم روی علفها بشینیم و ناشتایی بخوریم ؟ 

گفت : اگر یک مرتبه کسی بیاد چی  ؟

 گفتم سلیمان که دیگه بر نمی گرده کس دیگه ای هم که نیست ..علفها بلند شدن و روز به روز م هوا گرم تر میشه ..

فکر می کنم چیزی به عید نمونده ..حتما آقا سال تحویل اینجاست ...

با هم رفتیم روی تپه ..یک مرتبه چشمم افتاد به گلهای زرد زیبایی که دسته دسته همه جا روییده بود ...

هوای دل انگیز و نسیم ملایم و آفتاب داغ و یک کاسه سر شیر و مربا حال هر دومون رو بهتر کرد ..

و من با وجود اینکه  از دروغی که گفته بودم عذاب وجدان داشتم سعی می کردم شیوا رو خوشحال نگه دارم ...

ولی اینو می دونستم که تغییر حالت شیوا به خاطر اینکه که فکر می کنه اومدن آقا نزدیکه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش سیزدهم






روز خوبی رو با هم گذروندیم ..یکبار ازش خواستم بقیه ی داستان خودشو برام تعریف کنه ولی قبول نکرد و گفت : الان نه گلنار؛؛  حالا که حالم خوبه چرا خرابش کنم ؟ 

بعداز ظهر بود که  شیوا توی کلبه و من بیرون روی علف ها دراز کشیده بودیم که کوچیک شروع کرد به پارس کردن و فهمیدم کسی داره نزدیک میشه ...

بلند شدم و دیدم یونس داره میاد بالا ...

همون جا ایستادم تا رسید و گفت : سلام ..

گفتم : سلام چیزی شده ؟ چی می خوای ؟

 گفت برات باطری آوردم ..گفتی برای چی می خوای ؟ 

گفتم :برای رادیو ...

با تعجب گفت : چطور رادیوییه که با باطری کار می کنه میشه ببینم ؟ گفتم : تازه اومده برادر آقا خیلی گرون اونو خریده ولی وقتی ما میومدیم اینجا می دونست برق نیست داد به من..

حالا بهت نشون میدم ولی نه امروز ؛؛ الان خانم خوابیده ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_دهم- بخش چهاردهم 







دست کرد جیبشو چهار تا باطری در آورد و طرف من دراز کرد و گفت : می دونی تا گرگان رفتم تا گیر آوردم ؟ ...

ازش گرفتم و گفتم :دستت درد نکنه ولی  چرا ندادی به آقا سلیمان بیاره ؟

گفت : اومدم ببرمت تا برکه اونجا رو ببینی ..

گفتم : نمی تونم خانم رو تنها بزارم ..باشه آقا بیاد ...

گفت : آقام بهت نگفت ؟ پرسیدم چی رو ؟ 

گفت : درست نمی دونم ولی اون فکر می کنه آقا دیگه نمیاد ..لااقل به این زودی نمیاد ...

گفتم : هیس صداتو بیار پایین ..نمی خوام به گوش خانم برسه ..من می دونم که میاد ..

شما ها اونو نمیشناسین ..اینطور آدمی نیست ..اون بهترین آقای دنیاست ...

مدتی با یونس اون اطراف گشتیم و حرف زدیم ..

من احتیاج به هم زبون داشتم و حالا احساس می کردم اون می تونه دوست خوبی برای من باشه ...

وقتی یونس رفت باطری رادیو رو انداختم و روشنش کردم ؛؛ و بالافاصله   فهمیدم که شب چهارشنبه سوریه ... 

و واقعا به عید چیزی نمونده ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون خانوم😆

❤️❤️❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش اول






شیوا هم شنید و با خوشحالی گفت : پس ممکنه همین فردا عزت الله خان بیاد من می دونم اون شب عید منو تنها نمی زاره ..

خندیدم و گفتم : شاید الان یک دَقه برسه ..زود باشین خانم باید یک کاری بکنیم که وقتی اومد ببینه ما حالمون خوبه ..

شیوا یک فکری کردو گفت : آجیل چی داریم ؟ زود باش بریز توی ظرف ؛؛..تو آتیش روشن کن ..

منم چای رو حاضر می کنم ...

گفتم : شیوا خانم من گفتم شاید؛  ..اگر این کارا رو بکنیم و آقا نیاد توی ذوقمون می خوره ..

گفت : نه ؛؛ به خاطر اون نمیگم می خوام به خودمون خوش بگذره ..اومد که چه بهتر  اگر نیومد فردا منتظرش میشم ...

و برای اولین بار شیوا رو می دیدم که مثل یک آدم طبیعی داره کار می کنه ..

توی یک ظرف پسته و توت خشک و برگه ی زردآلو و انجیر خشک ریخت و توی یک ظرف خرما ..

من هیزم ها رو توی دایره ی کوچکی که آقا دورشو سنگ چیده بود گذاشتم و روشن کردم ..

شیوا  از پشت سرم کبریت زد؛؛






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش دوم






برگشتم دیدم داره زنبوری رو روشن می کنه ...نور امیدی توی دلم روشن شد  که داره خوب میشه ...

بلند گفتم : خانم بیا از روی آتیش بپریم ..

خندید و نگاهی به من کرد و گفت : باشه الان میایم ...

باورم نمیشد که اون به این راحتی راضی بشه ..

چند دقیقه بعد می خندیدیم و از روی آتیش می پریدیم ...

تا اون زمان خنده های بلند شیوا رو ندیده بودم ..چقدر زن خوب و شیرینی بود ..

توی سرمای ملایم غروب کوهستان دوتایی نشستیم کنار آتیش تا گرم بشیم ..

گفتم : خانم گرسنه نیستین آش حاضره فکر کنم می چسبه الان بخوریم ؟ 

نگاهی به من کرد و با لبخند گفت : بخوریم ..آش چی درست کردی بوش که خیلی خوبه ...

گفتم : الان میارم ؛؛ آش بلغور ..

گفت : به به خیلی دوست دارم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش سوم 







همینطور که اون آش داغ رو تند و تند می ذاشتم توی دهنم گفتم : شیوا خانم میشه بقیه ی زندگی تون  رو بگین ..

سرمون گرم میشه ...

سرشو بلند نکرد و چند قاشق دیگه خورد انگار داشت افکارشو مرتب می کرد و گفت :چقدر خوشمزه اس دستت درد نکنه ..

از کی یاد گرفتی ؟

 گفتم : مادرم ..تو رو قران بگین دیگه حرف رو عوض نکنین ...

گفت : بزار خودمو آماده کنم ؛ آخه هر وقت  یادم  میفته موهای بدنم راست میشه ..خیلی بد بود ..

خلاصه ..برات گفته بودم ؛ عمه و یک عده از فامیل های ما زودتر رفته بودن تا جهاز منو بچینن ..

پدرمن و زن جدیدش  با مادر و خواهراش توی یک کالسله دیگه پشت سر ما راهی تهران شدیم ..

من نمی دونم اینقدر زیاد دوست داشتن کسی ؛ خوبه یا بد ولی اینو می دونم که عشق قشنگ ترین هدیه خداست و بدون اون زندگی معنایی نداره   ؛





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_یازدهم- بخش چهارم







تمام شب من سرم روی شونه ی عزت الله خان بود و قلبم تند می زد ؛ دست تو دست هم تا صبح  حرف می زدیم ..

روز بعد  نزدیک ظهر  رسیدیم تهران ..چه استقبالی ازمون کردن ؛ افسانه ای و با شکوه ..

عزیز و پدر عزت الله خان سنگ تموم گذاشته بودن  ...حیاط رو چراغونی کرده بودن و صدای ساز و دهل بلند به گوش میرسید ..   

گل و نقل جلوی پام می ریختن ..

عزیز به همه گفته بود عروسم شکل فرنگی ها ست و به خودش می بالید ...

و دوست داشت هر چه زودتر منو به فامیلش نشون بده ..

حیاط خونه مثل حالا نبود ..باغچه های زیادی داشت پر از گل و گیاه درخت های سر به فلک کشیده ..و دار بست ها چوبی تاک انگور و پیچک های یاس بنفش  ...

طبقه ی بالا رو برای من درست کرده بودن ..و من در میون دود اسپند و هلهله ی مهمون ها وارد اون خونه شدم تا آماده بشم برای شب که جشن عروسی بود ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792