2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190771 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش هشتم 







سلیمان در نبودن آقا بیشتر به من سر می زد و بهمون می رسید بدون اینکه شیوا خانم رو ببینه با شک و تردید  اصرار داشت بدونه خانم چه بیماری داره ...

در حالیکه فکر می کردم با رفتن آقا اوضاع ما خیلی بد میشه اینطور نشد و من می تونستم آزادانه هر کاری دلم می خواد انجام بدم ..

شیوا خانم اغلب قرص می خورد و می خوابید ..

گاهی تمام روز رو هم خواب بود ...و من هر بار که میرفتم آب بیارم کنار اون چشمه ی  پر آب و جوشان ..که بین دو تپه قرار گرفته بود و آبش از اون بالا بشکل نهری زیبا و آبشار مانند میرفت به طرف پایین می نشستم و توی رویا های خودم غرق می شدم تا  ..از نق و نق کردن های شیوا و ایراد ها و لوس بازی هاش دور بشم ..

دلم تنگ بود و اینطوری خودمو سرگرم می کردم ..

خوب البته اونم حق داشت اما اون زمان من درکش نمی کردم و فکر می کردم باید مثل یک آدم عادی رفتار کنه ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش نهم 






حس می کردم منو قابل نمی دونه و به چشم یک گارکر نگاهم می کنه ؛  اهمیتی نمی دادم که باهام حرف نمی زنه   ..

حرف زدن ما فقط در حد معمولی بود ..و اون اصلا مثل آقا با من ارتباط بر قرار نمی کرد  ..

سرم رو  به کار و غذا درست کردن  گرم می کردم ..خوب  من دختر سر زنده و شادابی  بودم و به عقلم نمی رسید که یک کاری برای اون بکنم تا از اون حال و روز در بیاد بقیه روز رو  برای خودم می گشتم با کوچیک بازی می کردم ؛؛ 

شعر می خوندم ..از تپه ها بالا و پایین می رفتم و  خودمو ملکه ی اون کوهستان می دیدم ...که هنوز پسر پادشاه دنبالم می گرده و پیدام نمی کنه ...

  سختی کار بعد از رفتن آقا ؛ یکی دو روزی بیشتر طول نکشید و من خیلی زود به اوضاع مسلط شدم ..

نمی دونم چرا فکر می کردم همه ی اون کارا رو به خاطر آقا می کنم و راضی بودم ...

اما شب ها می ترسیدم ..و جرات نمی کردم حتی با اینکه کوچیک پشت در بود برای دستشویی از کلبه بیرون برم ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش دهم 









ولی خوب طبیعی بود که شیوا روز به روز غمگین تر میشد و کمتر غذا می خورد و اصرار من هم فایده ای نداشت اجازه نمی داد بهش نزدیک بشم ..و خیلی کم اونم نزدیک غروب از کلبه میومد بیرون و رفتن خورشید رو پشت کوه تماشا می کرد و بر می گشت توی کلبه ..

 یک مرتبه متوجه شدم که ده روز گذشته و از آقا خبری نشده  ..از آقا سلیمان پرسیدم :آقا نگفت کی بر می گرده

 گفت: ببخشید دو؛ سه روزه وقت نکردم برم تلفن کنم فردا حتما میرم شما کاری نداری بهشون بگم ؟ 

گفتم : سلام برسون و بپرس کی بر می گردن ؛؛ ...

روز بعد از خواب که بیدار شدم دیدم شیوا خانم توی رختخوابش نشسته ..

سلام کردم ..جواب نداد ..احساس کردم بیقراره ...اما چیزی نپرسیدم .. ناشتایی روآماده کردم ..و گذاشتم جلوش .. 

داد زد نمی خورم برش دار ....

گفتم : خانم اگر غذا نخورین آقا بیاد ببینه لاغر شدین ناراحت میشه ...

دوباره سرشو گذاشت روی بالش و گفت : اون دیگه نمیاد ..عزت الله خان دیگه بر نمی گرده ..می دونستی ؟ توام قربونی من شدی طفلک ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش یازدهم 







گفتم : چرا میاد؛؛  ..من حتم دارم و بهتون قول میدم که به زودی پیداشون میشه ..تو رو قران به خاطر آقا چند تا لقمه بخورین ...

گفت : گلنار برای چی اصرار می کنی ؟  وقتی میگم میل ندارم یعنی ندارم ...

گفتم : لا اقل چایی تون رو بخورین 

خیلی قاطع گفت : بهت میگم اینا رو بردار از جلوی من دیگه ام با من جر و بحث نکن ...

همین کار و کردم و بعدم اتاق رو جمع و جور کردم تدارک ناهار رو دیدم و از کلبه  رفتیم بیرون ..

سلیمان بازم دیر کرده بود ..در رو بستم و از تپه ی پشت کلبه رفتم بالا کوچیک هم همراهم بود و با هم بازی می کردیم که یک مرتبه اون پارس کنون از همون راهی که رفته بودیم برگشت ...

با سرعت می دوید و معلوم بود کسی اومده که اون تا حالا ندیده ..منم ترسیدم کسی باشه که بره سراغ خانم چون درِ کلبه رو قفل نکرده بودم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش دوازدهم






با سرعت داشتم میومدم پایین که یک پسر جوون رو دیدم ..که کوچیک می خواست پاچه ی شلوارشو بگیره ...داد زدم کوچیک ولش کن ... 

و رفتم جلو و پرسیدم اینجا چی می خوای ؟

 گفت : تو گلناری ؟

 گفتم : آره تو کی هستی ؟ 

گفت : من یونس , پسر آقا سلیمانم ..براتون ماست و سبزی آش آوردم که خواسته بودین مادرم براتون شسته و ریز کرده  ..

گفتم : بده من آقا سلیمان کجاست ؟یونس که همسن و سال من معلوم میشد .. 

گفت : رفته شهر تلفن بزنه ..

گفتم : تو می تونی بشکه رو از آب چشمه پر کنی ؟ 

گفت : معلومه بگو سطل ها کجاست میرم میارم ...

گفتم: می دونی چشمه کجاست ؟ 

خندید و گفت : اینجا مال ما بوده ..الان برات پر می کنم ...

اما همینکه سطل رو دادم دست اون صدای فریاد های شیوا خانم بلند شد ..دوباره عصبی شده بود ..

فورا گفتم : تو برو آب بیار من خودم خانم رو آروم می کنم ..اما تا در کلبه رو باز کردم دیدم داره خودشو می زنه ....

موهاشو می کند ..و می زد توی صورتش و می گفت نمی خوام ..من این زندگی رو نمی خوام ...

اولین کارم این بود که درو از تو قفل کردم .. 




ادامه دارد









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنون خانوم گلی😍😘

😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دستت دردنکنه.خیلی این داستانو ودوست دارم

😍😍😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش اول







اما یونس کنجکاو شده بود و سعی می کرد از پنجره ما رو نگاه کنه ....

خوشبختانه شیوا زیر پنجره و پشت به دیوار نشسته بود ...

دو زانو زدم جلویش و سعی کردم دستهاشو بگیرم ..ولی اون دیگه از خود بی خود شده بود و زورش هم از من بیشتر  ..

داد زدم خانم ؟ بسه دیگه ..الان آبرومون میره ..پسر سلیمان اینجاست میره به همه میگه ..تو رو خدا آروم باشین ..

ولی کاری از پیش نبردم و اون همینطور خودشو می زد ..صورتش زخمی شده بود ...

یونس همینطور گردن می کشید تا از موضوع سر در بیاره ...با سرعت  درو باز کرد و فریاد زدم : برای چی نیگا می کنی ؟بی تربیت ؛  

برو آب بیار  تو نامحرمی ..زود باش برو پسره ی پر رو ...

دوباره درو بستم و خودمو رسوندم به شیوا و خواستم مانع کارش بشم که با شدت منو هل داد و فریاد  زد دست به من نزن احمق ... 

پرت شدم روی زمین و سرم خورد به بخاری ...

من چیزیم نشد فقط یکم دردم گرفت ولی چون بخاری داغ بود اون ترسید و بیشتر  عصبی شد و شروع کرد به فریاد زدن و گفت بیشعور چی می خوای از جون من ..

ولم کن برو گمشو ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش دوم






من دیگه نمی دونستم چیکار کنم .. 

مجبور شدم وانمود کنم که حالم بده و سرم خیلی درد گرفته ..

دستم رو گذاشتم پشت سرم وآه و ناله ام به هوا رفت ...آخ خدا ؟ مردم .. سرم ؛ سرم ..دارم میمیرم ..

شیوا یکم به من نگاه کرد و دستپاچه شد ..و گفت : شکسته ؟ همینطور با ناله گفتم : نمی دونم ...شاید ..

و دست کشیدم به سرم و گفتم : وای باد کرده ..

توی مغزم داره می سوزه ..نکنه بمیرم ؟ ..ای وای مادر؛؛ 

چقدر درد دارم  ..

شیوا بلند شد و اومد جلو و گفت : بهت میگم دست به من نزن ..باز میای منو می گیری ؟ 

نمی ترسی از من جذام بگیری ؟ 

گفتم : وای سرم داره می ترکه ...

انگار باورش شده بود گفت : پاشو ببینم چی شدی ؟ به خدا نمی خواستم بهت صدمه بزنم ..ببخشید منظورم این بود که تو از من جدا بشی ...

گلنار  نترس چیزی نیست الان بهتر میشی ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش سوم







و من در حالیکه مثلا از درد ناله می کردم گفتم : شما برو کناردیوار  پسر سلیمان اینجاست نکنه شما رو ببینه ...

در حالیکه نمی خواست به من دست بزنه با نگرانی گفت : بزار پشت سرت رو ببینم چقدر باد کرده ؟ 

گفتم : وای نه دست نزنین ..خیلی درد دارم ...

اما وقتی دیدم ساکت شده و خودشو فراموش کرده ..دیگه دلم نیومد بیشتر از این ناراحتش کنم و گفتم : شما نگران نباش دارم  بهتر میشم ..

و یکم پشت سرمو مالیدم و گفتم : من برم پسر سلیمان رو رد کنم بره ..

و از در اومدم بیرون ...یونس رفته بود آب بیاره و هنوز برنگشته بود ..با خودم گفتم اگر منم از صبح تا شب یک جا می نشستم؛؛ فکر و خیال ورم می داشت ..

باید سرشو گرم کنم ؛ 

 اینطوری شده مثل موقعی که خونه ی آقا بود ..نمی تونم تحمل کنم هر روز این بساط رو راه بندازه  ....





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش چهارم





سرمو کردم توی کلبه و گفتم : خانم اگر یونس رو بفرستم بره شما کمک می کنی آب بیاریم ؟ ..

یک وری نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید من آب بیارم ؟ حرف مفت می زنی ..

گفتم : شما تنها نه ؛؛ با هم میریم ..

گفت : نمی دونم؛؛  برو ولم کن  ؟ من  جون این کارا رو ندارم  ..

گفتم : خانم یونس  اگر اینجا بمونه می خواد از قضیه سر در بیاره ...باید بفرستمش بره ..شب بی آب نمونیم ؛

صدای بهم خوردن سطل های آب رو شنیدم و فهمیدم یونس داره میاد فورا درو بستم ورفتم بطرف اون و   گفتم : دستت درد نکنه ..اگر میشه بریز توی بشکه و برو ..

گفت : خانم بهتر شد ؟

 گفتم : آره دلشون برای بچه هاشون تنگ شده بود ...

گفت : مادرم پیغام داده می خواین بیاد کمک ؟

 گفتم : نه من خودم هستم کسی نباید اینجا بیاد آقا ممنوع کرده ..تو به آقا سلیمان بگو اگر خبری از آقا داره به من برسونه که خانم نگران شده ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش پنجم







گفت : تو چند سال داری ؟

 گفتم برای چی می خوای ؟ 

گفت عین زن های بزرگ حرف می زنی ..

گفتم : زن های بزرگ مگه چطوری حرف می زنن ؟ 

گفت : تو نمی ترسی شب اینجا تک و تنها با یک مریض ؟

 گفتم : چرا بترسم ؟ ..تازه آقا هم همین روزا میاد ..

گفت : من چهارده سالمه تو چی ؟

 گفتم : به آقات میگی فردا برام چند تا باطری بیاره ؟ از دیروز رادیوم کار نمی کنه ...

گفت :تو رادیو داری ؟  اینجا باطری ندارن باید بریم شهر ..من خودم برات می خرم و میارم ...

گلنار یک برکه اون پایین هست تو رفتی ببینی ؟ 

 گفتم : برکه چیه ؟ نه کجاست ؟

با انگشت پایین تپه رو نشون داد و  گفت:  اونجا؛  نزدیک اون درخت ها پایین چشمه ..

گفتم : بزار آقا بیاد میگم من و خانمو ببره ببینیم ..حالا تو برو من خیلی کار دارم ...

گفت : باشه زن بزرگ ..و در حالیکه می خندید و میرفت پایین ادامه داد ..

برات باطری می خرم و میارم ..بازم میام پیشت ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش ششم 







وقتی مطمئن شدم یونس از ما دور شده ..رفتم توی کلبه و گفتم : خانم بریم؟ ..

گفت : تو چی داری میگی من بلد نیستم آب بیارم ...خودت یک کاریش بکن ...

روبروش نشستم و گفتم :شیوا  خانم ؟ چرا از اتاق بیرون نمیاین ؟ چرا اینقدر غصه می خورین ؟ من می خوام شما رو ببرم کنار چشمه تا ببین چقدر دلتون باز میشه ..

اونقدر اونجا قشنگه که همه ی غصه هاتون رو فراموش می کنین ...

صورتش از شدت ناراحتی قرمز شده بود و در حالیکه دوباره اشکش سرازیر شده بود روشو ازم برگردوند ...

ادامه دادم ..اصلا چرا فکر می کنین آقا نمیاد ؟ اون همچین آدمی نیست که ما رو اینجا ول کنه و بره ...

گفت : گلنار چیزی که نمی دونی نگو ...من برای کارم دلیل دارم ..میشینم با خودم فکر می کنم و یک مرتبه آتیش می گیرم ...

باور کن طاقتم تموم شده ..نمی تونم با این وضعی که برام پیش اومده کنار بیام ...

دلم برای بچه هام تنگ میشه ..من یک مادرم می خوام اونا رو بغلم بگیرم و ببوسمشون ...

می خوام براشون مادری کنم ..پرستوی من بهم احتیاج داره ...افتاده زیر دست عزیز ...آخه تو چی می دونی که منو دلداری میدی ؟







#ناهید_گلکار



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش هفتم 







اونقدر دلم براش سوخته بود که بغضم گرفت گفتم :الهی قربونتون برم ولی از اینکه خودتون رو ناراحت کنین کاری درست نمیشه ..

خوب  بهم بگین من گوش می کنم ؛؛ چی رو نمی دونم ؟ اقلا دلتون خالی میشه ..

گفت : می خوام بخوابم ..خیلی خسته ام ..کاش میمردم و این روز ها رو نمی دیدم ..

گلنار من بچه هام رو می خوام شوهرم رو می خوام ..چیکار کنم ؟ 

یکی بیاد منو نجات بده ....در حالیکه هر دو مثل ابر بهار گریه می کردیم گفتم : شما خوب میشی بر می گردی پیش بچه ها فقط نباید اینقدر غصه بخورین ...

آروم سرشو گذاشت روی بالش و گفت : ببخش که تو رو هل دادم می خواستم به من دست نزنی ..

می ترسم توام از من بگیری ..هر چی تماس مون کمتر باشه بهتره ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش هشتم 







در حالیکه ناشتایی نخورده بود و ناهار هم نخورد تا نزدیک غروب  از زیر لحاف بیرون نیومد..

من دوبار رفتم از چشمه آب آوردم و همش تو فکر این بودم که یک طوری حال و هوای اونو عوض کنم ... این بود که مثل آقا جلوی کلبه آتیش روشن کردم  و کتری رو روی آتیش گذاشتم و چای درست کردم ..

بعد یک زیلو پهن کردم و بالش گذاشتم و سفره ی شام رو اونجا انداختم  و رفتم شیوا رو صدا کردم ..و گفتم : خانم من کنار آتیش نشستم چایی می خورم شما نمیای ؟

جواب نداد ...

گفتم : براتون میریزم زود بیان سرد نشه .. 

کمی بعد در حالیکه یک پتو دور خودش پیچیده بود اومد و نشست کنار آتیش ..خیالم راحت شد ...

حرفی نزد و با اون چشمهای آبی رنگش مدتی به شعله های آتیش خیره شد ..

چای رو گذاشتم جلوش ..یک حبه قند بر داشت و زد توش  و گذاشت دهنش و چای داغ رو روی اون سرکشید و همینطور که هنوز به آتیش نگاه می کرد دو قطره اشک از گوشه ی چشمش اومد پایین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش نهم 







گفتم : غصه نخورین ..آقا به زودی پیداش میشه ..

گفت : نمیشه ..اون دیگه نمیاد ..عزیز نمی زاره من مطمئنم ..

گفتم : عزیز ؟ چرا این فکر رو می کنین اون برای شما هم نگران بود ...

گفت : کی عزیز ؟ برای من نگران بود ؟ اون منو به این روز نشوند ..

حالا می خواد برای عزت الله خان زن بگیره فکر می کنی برای چی این همه اصرار داشت که منو از اون خونه دور کنه ...

نمی دونم چرا با شنیدن این حرف قلبم فرو ریخت انگار تمام غصه های دل اون زن به منم منتقل شده بود و حالشو می فهمیدم  ؛ 

گفتم : زن بگیره ؟ نه بابا ؛ اصلا در این مورد حرف نمی زدن ....

گفت : اون زرنگ تر از این حرفاس ...

شیوا پتو رو بیشتر به خودش پیچید و باز به آتش خیره شد ..

من چند تا دیگه هیزم گذاشتم و گفتم : ولی من می دونم که عزیز نمی تونه آقا رو وادار به کاری بکنه ..

یه طوری باهاش رفتار می کرد که انگار ازش کینه داشت ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش دهم 






نگاهی به من کرد و گفت : گلنار ؟ تو زیاد می فهمی ..

کاش اینطوری نبودی ..برای تو درد سر شده همه دارن ازت سوء استفاده می کنن از جمله من ....

گفتم : همه می دونستن که  آقا با عزیز بد رفتاری می کنه حتی یکبار به خاطر من دعواش کرد ..

روزی که اومده بودم بالا ببینم شما چرا ناله می کنی همون روز  ..

گفت : خوب آره می دونم ازش کینه داره ..آخه خیلی به ما بد کرد ...

شیوا یکم سکوت کرد ولی مثل اینکه دلش می خواست با کسی حرف بزنه .

یک تیکه چوب بر داشت و همینطور که فرو می کرد زیر هیزم هایی که داشتن می سوختن ..و اونا رو زیر و رو می کرد گفت : 

سال 1323 بود من اون زمان  پونزده سال داشتم دختر یکی یک دونه ی مردی که بیشترین زمین های اون اطراف مال اون بود ..

تعداد زیادی گاو و گوسفند و چند تا آسیاب ..

پول از زمین و زمان برامون میومد ..کلی نوکر و کارگر و چوپون داشتیم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش یازدهم







روزی نبود که چند تا خواستگار نداشته باشم ..

ولی پدرم راضی نمیشد و کسی رو لایق من نمی دونست ...تا اون زلزله ی وحشتناک توی گرگان اومد و همه چیز رو خراب کرد ..

خونه ای که ما توش زندگی می کردیم تک بود و همه آرزو داشتن فقط یکبار توی اون خونه رو  ببینن و با اون زلزله فقط قسمت عقبی که کهنه ساز بود خراب شدو یکی از اون تیر های چوبی سقف افتاد روی سر مادرم وقتی از اون زیر آوردنش بیرون تموم کرده بود ..

حال روز من معلوم بود ..

خونه ی ما پر بود از کسانی که میومدن برای تسلیت ...روز هفتم که رفته بودیم سر خاک  همینطور که سیاه پوشیده بودم و غصه دار مادرم ،  توی اون شلوغی چشمم افتاد به یک مرد جوون که به من نگاه می کرد ..نگاهی که قلب منو لرزوند و بی اختیار از خودم بی خود شدم ..

باور کردنی نبود با همه ی غمی که داشتم نمی تونستم اون نگاه رو فراموش کنم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_نهم- بخش دوازدهم 








حس می کردم مادرم اونو فرستاده تا منو از غصه خلاص کنه ..

اونشب عزت الله خان و پدرش مهمون خونه ی ما بودن و همه ی هوش و حواس من دنبال این بود که یک بار دیگه باهاش روبرو بشم ...

ولی مرد ها جدا بودن و نتونستم ؛؛ فقط از دور و یواشکی چند بار اونو دیدم ...

و اونقدر پرس و جو کردم تا فهمیدم اونو پدرش از تهران  اومدن برای تسلیت ..

روز بعد قبل از اینکه من از خواب بیدار بشم سوار کالسکه شدن و رفتن تهران ...

نمی تونستم صورتشو از یاد ببرم مدام جلوی چشمم بود و فراموشش نمی کردم ..

هر دختری برای خودش رویایی داره و من با دیدن عزت الله خان انگار به همه ی رویا هام رسیده بودم  ...

اما یکماه بعد یک روز عمه ام بهم گفت که میخواد از تهران برات خواستگار بیاد .





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792