داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_نهم- بخش پنجم
گفت : تو چند سال داری ؟
گفتم برای چی می خوای ؟
گفت عین زن های بزرگ حرف می زنی ..
گفتم : زن های بزرگ مگه چطوری حرف می زنن ؟
گفت : تو نمی ترسی شب اینجا تک و تنها با یک مریض ؟
گفتم : چرا بترسم ؟ ..تازه آقا هم همین روزا میاد ..
گفت : من چهارده سالمه تو چی ؟
گفتم : به آقات میگی فردا برام چند تا باطری بیاره ؟ از دیروز رادیوم کار نمی کنه ...
گفت :تو رادیو داری ؟ اینجا باطری ندارن باید بریم شهر ..من خودم برات می خرم و میارم ...
گلنار یک برکه اون پایین هست تو رفتی ببینی ؟
گفتم : برکه چیه ؟ نه کجاست ؟
با انگشت پایین تپه رو نشون داد و گفت: اونجا؛ نزدیک اون درخت ها پایین چشمه ..
گفتم : بزار آقا بیاد میگم من و خانمو ببره ببینیم ..حالا تو برو من خیلی کار دارم ...
گفت : باشه زن بزرگ ..و در حالیکه می خندید و میرفت پایین ادامه داد ..
برات باطری می خرم و میارم ..بازم میام پیشت ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_نهم- بخش ششم
وقتی مطمئن شدم یونس از ما دور شده ..رفتم توی کلبه و گفتم : خانم بریم؟ ..
گفت : تو چی داری میگی من بلد نیستم آب بیارم ...خودت یک کاریش بکن ...
روبروش نشستم و گفتم :شیوا خانم ؟ چرا از اتاق بیرون نمیاین ؟ چرا اینقدر غصه می خورین ؟ من می خوام شما رو ببرم کنار چشمه تا ببین چقدر دلتون باز میشه ..
اونقدر اونجا قشنگه که همه ی غصه هاتون رو فراموش می کنین ...
صورتش از شدت ناراحتی قرمز شده بود و در حالیکه دوباره اشکش سرازیر شده بود روشو ازم برگردوند ...
ادامه دادم ..اصلا چرا فکر می کنین آقا نمیاد ؟ اون همچین آدمی نیست که ما رو اینجا ول کنه و بره ...
گفت : گلنار چیزی که نمی دونی نگو ...من برای کارم دلیل دارم ..میشینم با خودم فکر می کنم و یک مرتبه آتیش می گیرم ...
باور کن طاقتم تموم شده ..نمی تونم با این وضعی که برام پیش اومده کنار بیام ...
دلم برای بچه هام تنگ میشه ..من یک مادرم می خوام اونا رو بغلم بگیرم و ببوسمشون ...
می خوام براشون مادری کنم ..پرستوی من بهم احتیاج داره ...افتاده زیر دست عزیز ...آخه تو چی می دونی که منو دلداری میدی ؟
#ناهید_گلکار