داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هفتم- بخش پنجم
نمی فهمم چطور می تونه در مورد تو اینطوری حرف بزنه ؟ ..
گفت : حق دارن می ترسن از من بگیرن ..همه می دونن این بیماری چقدر خطرناکه ...من برای توام می ترسم ..
بهتر توام دیگه سراغم نیای ...اگر دیدیم اینجا نمیشه زندگی کرد منو ببر همون جا توام راحت میشی ...
آقا گفت : آخ ؛آخ زن لوس من ..بازم از اون حرفا زدی ؟ خودت می دونی که ولت نمی کنم اصلا نگران نباش اگر تو رو شناسایی کنن و ببرن اونجا ؛ منم باهات میام ..
هیچوقت از دست من خلاص نمیشی ...
شیوا گفت : ترس از دست دادن تو بیشتر از همه چیزتوی این دنیا اذیتم می کنه ...
من دیگه صبر نکردم به حرفای اونا گوش کنم ...
به هوای آب کردن پارچ از اتاق اومدم بیرون ...بیماری اون واگیر دار بود یعنی اینکه ممکنه منم مثل اون بشم ...
و این بشدت منو ترسوند ..
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_هفتم- بخش ششم
همینطور که پارچ دستم بود روی هیزم ها نشستم واز اون بالا به تپه های سبز و وسیع نگاه کردم ...و به جای هر لذتی وجودم رو وحشت گرفت ..دلم شور افتاده بود ..
با خودم گفتم ؛؛چیکار کنم خدایا ؟ خوبه فرار کنم یک طوری خودمو می رسونم به تهران ...
اصلا رک و راست به آقا میگم که پشیمون شدم ..
من نمی خوام مثل شیواخانم مریض بشم ...و بغض کردم..و با همون حال زیر لب تکرار کردم آره بهش میگم ..بهش میگم ؛؛ مگه چیه ؟..
نمی خوام اینجا بمونم زور که نیست ...
که از صدای قرچ قرچ در سرمو برگردوندم ..
آقا اومد بیرون ..و بدون اینکه به من نگاه کنه در حالیکه چشمش لبریز از اشک بود یکم تو سرازیری قدم برداشت و پشت به من ایستاد ...
خدایا چرا دلم برای اون می سوزه ..نمی خوام ناراحت ببینمش ...گناه داره ..
پارچ رو گذاشتم زمین و رفتم نزدیک اون ایستادم ..مثل اینکه وجودم رو احساس کرده بود ..
بدون اینکه برگرده با بغض گفت : گلنار کاری داری ؟
گفتم : آقا ؟ شما ناراحتی ؟
گفت : خیلی زیاد ...منو ببخش گلنار ؟
گفتم : بله ؟ شما چی گفتی آقا ؟
تکرار کرد : منو می بخشی ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar