2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190771 بازدید | 2148 پست
ادامشو کی میزاری گلی

سلام عزیزم دیروز سایت از دسترس خارج شده بود چند بار سر زدم الان میزارم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش اول







این حرف رو با تردید زد طوری که من باور نکردم ..

اما اندوهی که همیشه توی صورتش می دیدم دوباره مثل سایه ای سیاه پیدا شده بود ..  و باز دلم بشدت به حالش  سوخت ..

اصلا دوست نداشتم اونو غمگین ببینم .. و در حالیکه دو تا سطل دست آقا بود و یکی دست من, با زحمت اونا رو می بردیم بالا .. هر قدمی که بر می داشتم یکبار به صورت اندوهگین  اون نگاه می کردم  غمی که حالا می تونستم بفهمه از کجاست ؛؛  ..و دلم می خواست کاری کنم که باعث  خوشحالی اون بشم ؛؛ ...

نزدیک کلبه که رسیدیم , آقا سطل ها رو گذاشت زمین و گفت : گلنار خانم یک سر به شیوا بزن ببین حالش خوبه ؟

 فورا رفتم و در کلبه رو باز کردم و نگاهی انداختم ..و برگشتم و گفتم : آقا راحت خوابیدن ...

اون همینطور که  داشت آب ها رو میریخت توی بشکه گفت : گلنار؟ بهم بگو  پشیمون نشدی با ما اومدی ؛؛  اگر اینطوره ؛ من یک فکری برات می کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش دوم 







بدون معطلی گفتم : نه آقا میمونم ..راستش اول پشیمون شدم ولی تا خانم خوب بشه پیش شما  می مونم ...

گفت : تو دختر با معرفتی هستی ..کاش یکی از نزدیک های ما هم مثل تو بود...

بادی به سینه انداختم و نفسی بلندی کشیدم این تعریف برای اینکه از ته قلبم رضایت پیدا کنم کافی بود.. 

بعد به آقا کمک کردم تا کمی هیزم بشکنه ..

هوا آفتابی ولی سرد بود ..اما من در کنار اون هیچ احساس سرما نمی کردم ...

تا وقتی برگشتیم توی کلبه شیوا رو در حال گریه کردن  دیدیم ...

زن بیچاره جز گریه کاری از دستش بر نمی اومد ...آقا با مهربونی رفت کنارش نشست و گفت :وای باز چی شده زن عزیز من غمگین شده ؟..

قرارمون این نبود شیوا خانم ... اینطوری نکن روحیه تو باید خوب باشه تا بتونی زود تر خوب بشی ..

از این طبیعت لذت ببر ..و سعی کن غصه به خودت راه ندی  ..دارو هاتو خوردی ؟

شیوا در حالیکه دستمالی که توی دستش بود می برد زیر شال تا اشکشو پاک کنه ، گفت : عزت الله خان ؟ تو کی بر می گردی ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش سوم 







آقا خنده ی زورکی کرد و گفت : ای بابا چه وقت این حرفاس ما تازه رسیدیم ..تو از الان برای رفتن من گریه می کنی ؟ 

اونقدر میمونم تا خودت بگی برو ..خودت می دونی که کار دارم و اگر نرم اوضاع مون خراب میشه ,, 

اگر به خودم بود همین جا تا ابد میموندم ...تازه بچه هامون رو چیکار کنم ؟ عزیز رو که میشناسی ...

باید یکی رو مثل گلنار پیدا کنم که از پرستو مراقبت کنه ..عزیز بد اخلاقی می کنه ؛؛ و اون بچه اینو می فهمه ..

نمیدونی چطوری به گلنار عادت کرده بود بدون اون نه می خوابید نه شیر می خورد ...

باید برم به اونا هم برسم ..حالا خیالم از بابت تو راحته ..همه چیز رو برات روبراه می کنم ..

خودت می دونی که چاره ندارم ..نمی زارم تو رو ببرن توی اون خونه ها که پر از مریضه ...سه روزم دوام نمیاری ..

شیوا گفت : من اگر از این مرض نمیرم از دوری بچه ها دق می کنم ...به سلیمان گفتی من چم شده ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







گفت : نگران نباش 

گفتم روانت بهم ریخته و باید استراحت کنی ..بهش سفارش کردم هیچکس حق نداره بیاد اینجا ...

پرسید : بابا می دونه ما اینجایم ؟ 

گفت : والله نمی دونم ..شاید براش مهم هم نباشه ..اون سرش با زن جدید و بچه اش گرمه یکبارم سراغ تو رو نگرفته ...

یکبار  بار که اومدم اینجا رو ببینم توی گرگان دیدمش از حالت پرسید و منم ازش گله کردم ..گفت : گرفتارم تازه خودت می دونی که نمی تونم به دیدن شیوا بیام می ترسم ازش بگیرم  ..

گفتم : وضع خوبی نداری می دونی چی جواب داد ..به من گفت به نظرم ببرش تبریز بزار بابا باغی همه رو اونجا می برن برای خودشم بهتره ؛ توی مینو دشت همه ما رو میشناسن فایده ای نداره زود شناسایی میشه اونوقت برای منم بد میشه .. 

اونقدر عصبانی بودم  که بدون خدا حافظی ازش جدا شدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

حال گل پسرت خوب شده الان چند وقته میخوام حالشو بپرسم سایت مشکل داره

امیدوارم همه در سلامت باشن.

بزرگترین ازمون ایمان زمانیست که انچه میخواهید رابدست نمی اورید .با این حال قادرید بگویید     خدایا شکرت  

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش سوم 







آقا خنده ی زورکی کرد و گفت : ای بابا چه وقت این حرفاس ما تازه رسیدیم ..تو از الان برای رفتن من گریه می کنی ؟ 

اونقدر میمونم تا خودت بگی برو ..خودت می دونی که کار دارم و اگر نرم اوضاع مون خراب میشه ,, 

اگر به خودم بود همین جا تا ابد میموندم ...تازه بچه هامون رو چیکار کنم ؟ عزیز رو که میشناسی ...

باید یکی رو مثل گلنار پیدا کنم که از پرستو مراقبت کنه ..عزیز بد اخلاقی می کنه ؛؛ و اون بچه اینو می فهمه ..

نمیدونی چطوری به گلنار عادت کرده بود بدون اون نه می خوابید نه شیر می خورد ...

باید برم به اونا هم برسم ..حالا خیالم از بابت تو راحته ..همه چیز رو برات روبراه می کنم ..

خودت می دونی که چاره ندارم ..نمی زارم تو رو ببرن توی اون خونه ها که پر از مریضه ...سه روزم دوام نمیاری ..

شیوا گفت : من اگر از این مرض نمیرم از دوری بچه ها دق می کنم ...به سلیمان گفتی من چم شده ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







گفت : نگران نباش 

گفتم روانت بهم ریخته و باید استراحت کنی ..بهش سفارش کردم هیچکس حق نداره بیاد اینجا ...

پرسید : بابا می دونه ما اینجایم ؟ 

گفت : والله نمی دونم ..شاید براش مهم هم نباشه ..اون سرش با زن جدید و بچه اش گرمه یکبارم سراغ تو رو نگرفته ...

یکبار  بار که اومدم اینجا رو ببینم توی گرگان دیدمش از حالت پرسید و منم ازش گله کردم ..گفت : گرفتارم تازه خودت می دونی که نمی تونم به دیدن شیوا بیام می ترسم ازش بگیرم  ..

گفتم : وضع خوبی نداری می دونی چی جواب داد ..به من گفت به نظرم ببرش تبریز بزار بابا باغی همه رو اونجا می برن برای خودشم بهتره ؛ توی مینو دشت همه ما رو میشناسن فایده ای نداره زود شناسایی میشه اونوقت برای منم بد میشه .. 

اونقدر عصبانی بودم  که بدون خدا حافظی ازش جدا شدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
حال گل پسرت خوب شده الان چند وقته میخوام حالشو بپرسم سایت مشکل داره امیدوارم همه در سلامت باشن.

مرسی عزیزم بهتره 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش پنجم






نمی فهمم چطور می تونه در مورد تو اینطوری حرف بزنه ؟ ..

گفت : حق دارن می ترسن از من بگیرن ..همه می دونن این بیماری چقدر خطرناکه ...من برای توام می ترسم ..

بهتر توام دیگه سراغم نیای ...اگر دیدیم اینجا نمیشه زندگی کرد منو ببر همون جا توام راحت میشی ...

آقا گفت : آخ ؛آخ زن لوس من ..بازم از اون حرفا زدی ؟ خودت می دونی که ولت نمی کنم اصلا نگران نباش اگر تو رو شناسایی کنن و ببرن  اونجا ؛ منم باهات میام ..

هیچوقت از دست من خلاص نمیشی ...

شیوا گفت : ترس از دست دادن تو بیشتر از همه چیزتوی این دنیا  اذیتم می کنه ...

من دیگه صبر نکردم به حرفای اونا گوش کنم ...

به هوای آب کردن پارچ از اتاق اومدم بیرون ...بیماری اون واگیر دار بود یعنی اینکه ممکنه منم مثل اون بشم ...

و این بشدت منو ترسوند ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش ششم 






همینطور که پارچ دستم بود روی هیزم ها نشستم واز اون بالا به  تپه های سبز و وسیع نگاه کردم ...و به جای هر لذتی وجودم رو وحشت گرفت ..دلم شور افتاده بود ..

با خودم گفتم ؛؛چیکار کنم خدایا ؟ خوبه فرار کنم یک طوری خودمو می رسونم به تهران ...

اصلا رک و راست به آقا میگم که پشیمون شدم ..

من نمی خوام مثل شیواخانم مریض بشم ...و بغض کردم..و با همون حال زیر لب تکرار کردم آره بهش میگم ..بهش میگم ؛؛  مگه چیه ؟..

نمی خوام اینجا بمونم زور که نیست ...

که از صدای قرچ قرچ در سرمو برگردوندم ..

آقا اومد بیرون ..و بدون اینکه به من نگاه کنه در حالیکه چشمش لبریز از اشک بود یکم تو سرازیری  قدم  برداشت و پشت به من ایستاد ...

خدایا چرا دلم برای اون می سوزه ..نمی خوام ناراحت ببینمش ...گناه داره ..

پارچ رو گذاشتم زمین و رفتم نزدیک اون ایستادم ..مثل اینکه وجودم رو احساس کرده بود ..

بدون اینکه برگرده با بغض گفت : گلنار کاری داری ؟ 

گفتم : آقا ؟ شما ناراحتی ؟ 

گفت : خیلی زیاد ...منو  ببخش گلنار ؟ 

گفتم : بله ؟ شما چی گفتی آقا ؟ 

تکرار کرد : منو می بخشی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش هفتم 







حال عجیبی داشت چشمهاش سرخ شده بود ..

گفتم : برای چی آقا ؟ 

گفت : تو رو توی شرایط سخت قرار دادم ..باور کن خودم راضی نیستم ..برای توام نگرانم ..

نمی دونم کاری که کردم درست بوده یا نه ...ولی ..و ساکت شد و چند قدم دیگه رفت جلوتر دستشو با حرص کشید به سرشو با بی تابی صورتشو مالید ..و روی زمین نشست و به دور دست نگاه کرد ...

از همون جا با بغض گفتم : ولی چی آقا ؟

 گفت : بیا اینجا ..رفتم جلوتر ؛؛ 

گفت : بشین باهات حرف بزنم ...

نشستم و گفتم : آقا شما ناراحت نباش من از شما ناراحت نیستم که ببخشم ...

گفت : تو دختر با هوشی هستی ...تا حالا فهمیدی که من در حق تو خوبی نکردم ..اما باور کن دخترم چاره نداشتم  ...

جریانش مفصله ..دکترش میگه مسری نیست ..ولی مردم از این بیماری وحشت دارن ..و همه ی مردم فکر می کنن  که واگیر داره ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش هشتم 







اگر کسی بفهمه که ما یک جذامی نگه می داریم ..دنیا رو روی سرمون خراب می کنن ..ولی تو شیوا رو نمیشناسی ..

نمی دونی چقدر حساس و لطیفه ..من رفتم خونه هایی که این بیمارا رو توش نگه می دارن دیدم ...

نمی تونم بزارم شیوا بره اونجا زندگی کنه ...مرگش حتمیه ..می فهمی چی میگم ؟ نمی تونم ..توانشو ندارم ازش بگذرم ..

اون مادر دوتا بچه ی منه ...

تو رو این وسط قربونی کردم ..کار درستی نبود ..من آدم با شرفی هستم و اینو می فهمم ولی باور کن قصدم این نبود ..

تو رو هم دوست دارم دختر خوبی هستی ....بازم همین الان بهت میگم ..اگر راضی نباشی وجدانم راحت نیست ...یک کاریش می کنم دخترم ..

گفتم : آقا ...آقا ...

 زبونم بند اومده بود   ..خواسته های اون مراد من بود ؛؛ نمی تونستم در مقابلش مخالفتی بکنم ..

می خواستم خوشحال باشه ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش نهم 






گفتم : نه آقا انشالله من نمی گیرم خودم مواظبم ..

خوب شد بهم گفتین ...کاری می کنم که شیواخانم زود ؛زود خوب بشه ..بعد همه با هم از اینجا میریم ...

بهتون قول میدم خوب میشن ..من نمی دونم جذام چیه تا حالا نشنیدم ولی به دلم افتاده که حالشون خوب میشه ...

نگاهی پر از محبت و مهربونی به من کرد و آه عمیقی کشید وگفت : تو چه انسان والایی هستی توی این همه بدبختی تو نعمتی بودی که خدا بهم داد ...

در حالیکه قلبم لبریز از محبت اون شده بود گفتم : واقعا راست میگین آقا ؟ شما در مورد من اینطوری فکر می کنین ؟ 

گفت : گلنار یک چیزی بهت میگم هیچوقت یادت نره ..قلب تو مهربونه مثل آینه ای صاف و شفاف ..نزار هیچ کس این مهربونی رو ازت بگیره ..

من ازت خیلی ممنونم اگر خدا عمری بهم بده تا آخر عمرم مراقبت خواهم بود ...

و از جاش بلند شد و سریع رفت بالا ...من آهسته و زیر لب در حالیکه حس عجیبی داشتم  گفتم : آقای عزیز من تو فقط ناراحت نباش ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش دهم






چند روز دیگه گذشت من و آقا ثانیه ای بیکار نبودیم ..و شب ها خسته از کار سخت زیر نور چراغ زنبوری می نشستیم و رادیو گوش می دادیم  ..

اول با کمک سلیمان توالت رو درست کرد ..

دور کلبه حصار کشید ...

پنجره ها رو از بیرون با چوب نرده زد ...و خودش به تنهایی قسمت کنار اجاق رو که یک تو رفتگی داشت با سنگ و سیمان یکم بالا آورد تا آب توی اتاق نیاد وبا  یک سوراخ آب  از کنار دیوار بره بیرون ..

و اینطوری یک حموم برای ما درست کرد ..

و از سلیمان خواست تا یک لگن مسی بزرگ بیاره و یک چهار پایه ..بعد که همه چیز روبراه شد ..

لگن رو پر از آب داغ کرد و با خوشحالی به شیوا گفت : حالا می تونی حموم کنی عزیزم ..

شیوا نگاهی کرد و گفت : گلنار تو برو بیرون ..

آقا گفت : ببین تو باید با گلنار زندگی کنی اگر قراره صورت تو رو ببینه بزار همین حالا باشه ,, برش دار و خودتو خلاص کن ..

دل منم از این پارچه ی سیاه ؛گرفته ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش یازدهم








فورا گفتم : خانم به خدا برای من مهم نیست شما چه شکلی داشته باشین ..مهم اینه که زن مهربونی هستین ...و آقا خودش جلوی شیوا ایستاد و با دو دست پایین شال رو گرفت و از سرش بر داشت ....

اما من طوری وانمود کردم که انگار برام مهم نیست مشغول سرد و گرم کردن آب شدم ..

شیوا لباسهاشو در آورد و روی چهار پایه نشست و به آقا گفت : پس تو برو من با گلنار خودمو می شورم ...

آقا لبخندی زد و بدون اعتراض رفت ..اون داشت بیرون از کلبه روی هیزم تاس کباب درست می کرد ..

من همینطور که یک کاسه آب میریختم سر شیوا به صورتش نگاه کردم ..

اگر اون زخم ها نبود اون زیبا ترین زن دنیا محسوب می شد ..

سفید و بلورین ..با موهای مجعد و بور ..و چشمانی آبی ...وای خدای من تو با این زن چه کردی ؟ ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش دوازدهم 







اما  با اینکه از اون زخم هایی که صورتشو خورده بود چندشم شد به روی خودم نیاوردم قسمتی از گوشه ی چشمش بالای ابروش و کنار گوشش و یک تیکه روی گردنش زخم عمیقی داشت و دوتا از انگشت های یک دستش هم خورده شده بود و منظره بدی بوجود آورده بود ....

با مهربونی و آروم  گفتم : شیوا خانم ؟

اگر آب داغه بگین سردش کنم ...شیوا روشو ازم برگردوندو تا آخری که حمام می کرد ؛ طرف راست صورتش به طرفم بود ..

می تونستم بفهمم اون چه احساسی داره و چقدر داره درد می کشه ..

شیوا خودشو شست و لباس پوشید ..و من فقط آب می دادم دستش ...اما دیگه اون شال سیاه  رو روی صورتش ننداخت..

مگر اینکه احساس می کرد کسی داره به کلبه نزدیک میشه .. و اینطور همه راحت شدیم ..

با اینکه من هنوز نمی تونستم با دیدن اون منظره کنار بیام اما نهایت سعی خودمو می کردم تا شیوا متوجه این موضوع نشه  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هفتم- بخش سیزدهم 






هر روز سلیمان میومد و سر می زد ..و برامون شیر و لبنیات و نون میاورد ...

ما دوتا دبه ی بزرگ گوشت قُرمه با خودمون آورده بودیم و بیشتر روز ها من دمی درست می کردم و با اون گوشت می خوردیم ...

آقا سعی داشت شیوا خانم رو خوشحال نگه داره ..

غروب ها  سه تایی میرفتیم بیرون کلبه دور آتیش می نشستیم و آقا چای درست می کرد و  می خوردیم..

شیوا اغلب روی بازوی آقا لم می داد و اون در حالیکه موهای اونو نوازش می کرد  با هم حرف می زدن...

 با اینکه دست به فرمون بودم ..

از بودنم در اونجا لذت می بردم  ...

تا اینکه یکشب آقا چمدونشو بست و گفت : من صبح زود میرم .. 





ادامه دارد






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش اول







با شنیدن این خبر  نه تنها شیوا؛  منم بشدت ناراحت شدم ..و قبل از اون با اعتراض گفتم : آقا شما می خوای منو با شیوا خانم تنها بزاری و بری ؟ من اینجا چیکار کنم ؟ اگر حالشون بد بشه ؟ اگر بترسیم ؟ یا یکی بهمون حمله کنه ؟ ..

خنده ی بلند و صدا داری کرد  و گفت : دستت درد نکنه گلنار خانم ؛اصلا فکر نمی کردم تو ترسو باشی ؟

 من روی تو حساب کردم ..فکر می کنم ..و می دونم که برای خودت شیر زنی هستی ..

عوض اینکه به زن من روحیه بدی داری اونو می ترسونی ؟ هر دو تون گوش کنین من چی میگم ..فکر همه چیز رو کردم ..اولا سلیمان هر روز میاد و هر چی لازم داشته باشین براتون تهیه می کنه ..

اگر اتفاقی افتاد فورا به من خبر میده ..شما ها فقط باید یک کاری بکنین که کسی متوجه نشه ما برای چی اینجا اومدیم ..

من چند روز دیگه بر می گردم ..باید برم کارامو روبراه کنم ..

شیوا ساکت سرشو با اندوه  انداخته بود پایین و حتی یک کلمه به زبون نیاورد ..

فقط چشم های آبی رنگ و شیشه ایش پر از غم بود ...من که بیشتر وقت ها از نگاه کردن به اون پرهیز می کردم حالا بهش خیره شده بودم ببینم شاید یک عکس العملی نشون بده  و نزاره آقا بره ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش دوم 







بالاخره از ترس رفتن آقا گریه ام گرفت و گفتم : تو رو قران آقا ما رو اینجا  تنها نزارین من شیر زن نیستم ..من ...

آقا اومد کنار من نشست و گفت : گلنار؛؛ دخترم ؛ من می دونم که  تو می تونی ..

اگر این فکر رو نمی کردم که تو الان اینجا نبودی ...خواهش می کنم بهم کمک کن ..چاره ای ندارم ..می فهمی ؟ ..

تو بگو می تونم خونه و زندگی و بچه ها رو ول کنم به امون خدا ؟

پرستو ؛؛ پریناز اونا بابا نمی خوان ؟  یک دلم اینجاست یک دلم پیش بچه ها و کارای عقب موندم ...

تو فکر می کنی من نمی فهمم و خیالم راحته ؟که شما دو نفر رو اینجا توی این دشت ول کنم و برم ؟ چیکار کنم ..شیوا رو کجا ببرم ؟

 که کسی متوجه نشه و اونو نبرن خونه ی جذامی ها ..

جای وحشتناکی که جز درد و غم توش هیچی نیست ..دلم رضا نمیشه خودشم می دونه من چی میگم ...پس  این وضع که اصلا خوب نیست رو ترجیح میدم ...








#ناهید_گلکار

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش سوم 







و باز بغض گلوشو گرفت و پِقی زد زیر گریه و با سرعت از کلبه بیرون رفت ...

بدون توجه به شیوا خانم دنبالش رفتم و هر حالیکه خودمم گریه می کردم گفتم : آقا تو رو خدا گریه نکنین ..چشم هر کاری شما بگین من می کنم ..بهتون قول میدم از خانم خوب مراقبت کنم نگران نباشین ...

صورتشو با دو دست مالید و نشست روی هیزم ها و گفت : چند روز بهم فرصت بده میرم و زود برمی گردم  ..

می خوام یکی دیگه رو پیدا کنم که بیاد اینجا کمک تو ..خودت می دونی مرد نمیشه باشه..اگر پیدا نکردم ..اون بیرون یک اتاق دیگه می سازم تا شب ها یکی از روستا بیاد پیش شما ها تنها نباشین ..

منی که دوباره تحت تاثیر گریه آقا قرار گرفته بودم و حسابی دلم براش سوخته بود گفتم : نه نمی خواد نگران ما باشین ,, من که  نمردم ؟ از هیچی نمی ترسم ..

خاطرتون جمع باشه  از شیوا خانم خوب مراقبت می کنم تا شما سه روز دیگه برگردی ...

گفت : گلنار جون سه روز دیگه من اینجا نیستم ..شاید یک هفته و یا بیشتر طول بکشه ..حالا بهت میگم در نبودن من باید چیکار کنی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش چهارم






اونشب در حالیکه من خودمو زده بودم به خواب ..آقا تا نزدیک صبح سر شیوا خانم رو توی بغلش گرفته بود و نوازشش می کرد و گاهی با هم آهسته حرف می زدن ..

همینطور که سعی می کردم بفهمم اونا چی بهم میگن خوابم برد و صبح موقع نماز بیدار شدم که آقا داشت وسایلشو می برد بزاره توی ماشین ...

مقداری پول گذاشت روی  چمدون ها و به من گفت : هر چی لازم داشتین   بگو سلیمان بخره براتون بیاره ..

هر روز از حالتون منو با خبر می کنه ,, بهش گفتم به من  زنگ  بزنه ...

امروزم  قراره  یک سگ خوب بیاره  که اگر کسی به اینجا نزدیک شد شما ها بفهمین ..و کلی سفارش دیگه ...

در میون گریه و ترسی که توی دل من و شیوا بود و به زبون نمی آوردیم آقا از سرازیری کوه  پایین رفت ..به طرف ماشینش ..

شیوا بی حرکت به رفتش نگاه می کرد ...هر دو همینطور اون بالا ایستادیم؛؛





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش پنجم 







تا صدای روشن شدن ماشین و بعدم نور چراغی که دور زد و کم کم دور شدو بغضی که در گلو داشتیم رو به اشک تبدیل کرد و با وجود سرما ی زیادِ سحر گاه که تا استخوان آدم رو می لرزوند  از جامون تکون نخوردیم و تا اونجایی که می تونستیم ببنیمش ایستادیم ..

یک مرتبه نگاهم افتاد به شیوا که مثل بید می لرزید و اشک میریخت ..

دستشو گرفتم و گفتم : بیا بریم توی کلبه سرما می خوردین خانم .. 

آقا زود بر می گرده ..قول داده..شکل مرده ی متحرک شده بود آروم توی رختخوابش نشست و مات زده به دیوار خیره شد.

 من  در و از تو قفل کردم و مدتی روبروش نشستم و در سکوتی که هر دو می دونستیم برای چیه ماتم گرفتیم  ..

تا شیوا  رفت زیر لحاف و در حالیکه خودشو جمع کرده بود بی حرکت موند...

منم با همه ی تشویشی که به وجودم افتاده بود خوابم برد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش ششم 







این کلبه و این طبیعت زیبا بدون آقا هیچ لطفی نداشت انگار همه چیز یخ زده بود و اون روح زندگی و گرما رو با خودش برده بود ...

و من از همون روز اول تمام سعی خودمو می کردم تا اوضاع رو به همون شکلی که آقا بود نگه دارم ...

نزدیک های ظهر بود که بر خلاف هر روز هنوز سلیمان نیومده بود ..اون باید میومد و بشکه رو پر می کرد ..و این نگرانم کرده بود و می ترسیدم با رفتن آقا اونم دیگه به ما سر نزنه ..

که صدای پارس یک سگ رو شنیدم ..

برگشتم و دیدم که سلیمان داره میاد در حالیکه طناب یک توله سگ توی دستشه ...

وای خدای من یک توله ی قشنگ ..

رفتم جلو و بلند گفتم : آقا سلیمان این که خیلی کوچیکه ؛؛ 

گفت : سلام ..بزرگ میشه خانم چیزی طول نمیکشه به شما هم عادت می کنه اینطوری بهتره ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_هشتم- بخش هفتم 






نون و تخم مرغ ها رو از سلیمان گرفتم و گفتم : اسمش چیه ؟ 

گفت : هر چی خودتون می خواین بزارین ما اینجا سگ هامون اسم ندارن ..

گفتم : بیاکوچیک ..بیا   ..

پرسید: خانم حالشون خوبه  ؟ 

گفتم : بله خوبن ؛؛ خوابیدن ..

گفت : راستی  دقیقا خانم چشون شده که آقا گذاشتن اینجا و رفتن ؟ گفتم : چیزی نیست ..دکتر گفته باید یک مدت توی کوهستان زندگی کنن تا حالشون خوب بشه ..

آقا هم زود بر می گرده ..

گفت : فکر نکنم تا تهرون یک ذره ؛ دو ذره راه که نیست ..

گفتم آقا سلیمان بشکه رو پر کنین که برای من سخت نباشه ...و اینطوری از سوال های اون فرار کردم ..

 آقا بهم سفارش کرده بود لباس های خانم رو توی چشمه نشورم ..اون تاکید داشت که حتما آب ظرف ها و لباسهای خانم  رو بزیرم به جایی که آب حموم ازش بیرون میاد و میرفت به گودالی که پشت کلبه کنده بود یک چیزی شبیه  به چاه ..و روز هایی که من لباس می شستم و یا حموم می کردیم آب زیادی لازم داشتیم ... 

برای همین من به جز آبی که سلیمان میاورد چندین بارم خودم میرفتم پایین و بر می گشتم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792