داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ششم- بخش هفتم
بغض کردم ..خدا ی من چیکار کردی گلنار ؟
کاش بر می گشتم خونه ی خودمون ..یا اقلا از پریناز و پرستو مراقبت می کردم ...با همه ی بچگی احساس می کردم بهم ظلم شده و من نباید اینجا باشم ...
مثل اینکه شیوا متوجه ی وحشت من شد ...آروم گفت : می ترسی ؟
گفتم : بله خانم ...
گفت : منم می ترسم ..توام بشین ممکنه آقا دیر برسه ..راه زیادی بود ..
خدا کنه ماشین تو چاله ای چیزی نیفته ...
آروم نشستم ..
و گفتم : شما چرا شال روی صورتون رو بر نمی داری ؟
با صدایی که انگار به زحمت از گلوش بیرون میومد گفت : به زودی می فهمی ...تو چند وقته اومده بودی خونه ی ما ؟
گفتم : نمی دونم ..فکر می کنم یک ماه و نیم باشه ..پرستو و پریناز رو نگه می داشتم ..
گفت : آره آقا بهم گفته بود ..
و آه عمیقی کشید و ساکت شد ...
صدای باد توی کوهستان می پیچید و به طور وهم آوری به گوش ما می رسید ..اونقدر سکوت بود که دلم داشت می ترکید ..
حرفی برای گفتن نداشتم ...من باید از اینجا می رفتم ولی یاد حرف آقا افتادم که گفته بود راه برگشتی نداری... و بدون اختیار شروع کردم به گریه کردن و گفتم : من نمی خوام اینجا بمونم ..می خوام برم پیش مادرم ....
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_ششم- بخش هشتم
شیوا گفت : آروم باش ..تو رو خدا گریه نکن من عصبی میشم ...گریه نکن ...
بهت میگم خفه شو ...
و اونم شروع کرد به گریه کردن و گفت : تقصیر منه ...تقصیر منه ...
و صدای ناله ای که برای من آشنا بود ..از گلوش بیرون میومد و شونه هاشو خم کرد و هق و هق می زد و به همون حال سرشو تکون می داد ...
گفتم : تو رو خدا گریه نکنین ..چشم منم دیگه نمی کنم ..تو رو خدا ...
غلط کردم ...و رفتم جلو تا دلداریش بدم فریاد زد برو کنار به من نزدیک نشو ..
از ترس خودمو به دیوار چسبوندم و با وحشت نگاهش کردم.. و با عذاب وجدان از اینکه اونو به گریه انداختم همونطور ایستادم ...
و اونقدر به همون حال موندیم که از بیرون صدا شنیدم از پنجره نگاه کردم و گفتم : خانم آقا داره میاد ..دیگه ناراحت نباشین ....
فورا خودشو گوشه ی اتاق مخفی کرد ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar