2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان های خانم گلکار اکثرا هیجانی هستن وزیباــاگه نخوندی داستان زنی در تهران قدیم با داستان عزیز جا ...

عزیزم من چند ساله داستاناشو میخونم چند تا کاربری تو این راه دادم😂

❤خداجونم شکرت❤
عزیزم من چند ساله داستاناشو میخونم چند تا کاربری تو این راه دادم😂

چرا کاربری مگه میترکیدی 😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

امروز پنج شنبه ۱۹ دی ماه ،

     و یک روز برفی در تهران 


 صبح یک روز برفی و هوا گرفته ، بهترین بهانه برای بیدار نشدن شش صبح طبق عادت و چک نکردن کانال های خبری ؛ یک خستگی عجیب به تن مانده از ۱۸ دی ماه  .

ندایی مدام در دورنم زمزمه می کرد امروز همه چیز امن است  تو بخواب😔.


رنگ آسمون شش صبح را نشون میداد و عقربه های ساعت ۸:۰۰🕗



 وای چقدر از برنامه ی روزانه ام عقب افتادم ...و این دلهره ای به دلم انداخت .. دیگر هیچ صبحی را با شنیدن خبر بد  نمی خواهم ، . 

به جای روشن کردن گوشی و چک کردن خبر های امروز رفتم سراغ پنجره ....

چه برفی .....


چند روز منتظر باریدن این برف بودیم؟!!!!

با خودم گفتم اگر ۱۷ دی ماه برف میامد چقدر از دیدنش خوشحال می شدم !!


چقدر حالم خوب می شد از اینکه می توانستم نفس بکشم !!! 

ولی امروز نفس کشیدن تو هوای پاک دغدغه ی من نیست .

و باز طبق عادت روشن کردن گوشی و کانال خبر 



 

و دوباره و دوباره بیست نفر در حادثه ی اتوبوس سوادکوه!!!

دیگر قدرت هضم این خبر را ندارم، خبرها نمکی بود بر زخم عمیق دلم . 


و من بلند از خدایم پرسیدم  

چرا!!!؟؟؟؟؟



امروز ۱۹ دی ماه 

یک روز برفی در تهران 



درحالیکه قلبم از شدت اینهمه اتفاقات دردناک فشرده شده دوست دارم فریاد بزنم 

آهای دنیا......

 ما اینجا در ایران خیلی چیز ها نداریم ، ما امکانات اولیه ی زندگی کردن را نداریم ،  ولی کاش با هم یک دل بودیم.. کاش مهربانی داشتیم .


ای کاش عشق ورزیدن و دوست داشتن را در بدترین شرایط زندگی یاد می گرفتیم .


کاش معنا واقعی زندگی را می دانستیم

تا ؛ با تفاوت عقیده و نظر این همه با هم سر ستیز نداشته باشیم.


شبیه یک رویاست اما کاش می توانستیم با عشق ایران مان را بسازیم.


#دلنوشته

✍🏻#آتوسا_قهرمان



@rahbar_kimiyaeboodan

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش اول






گفتم : آقا هر کاری بگین می کنم ..گفت : گوش کن ببین چی میگم ؛؛ ..نمی دونم چقدر از حرفای منو می فهمی ولی باید من زنم رو ببرم یک جای دور ؛؛ 

ازت می خوام همراه من بیای و ازش مراقبت کنی ؛؛ می تونی ؟ 

با حیرت بهش نگاه می کردم نمی تونستم بفهمم دقیقا اون از من چی می خواد سرمو بی هدف چند بار تکون دادم  ..

ادامه داد  ..گلنار جان , دخترم  اولش که تو رو آوردم اینجا ؛ فکر می کردم از عهده اش بر نمیای ..ولی حالا می فهمم که می تونی ..

اما  باید خودت بخوای و رضا باشی ..

گفتم : کجا آقا می خوایم بریم ؟

 گفت : یک جای دور ..خیلی از اینجا دور میشیم و تو نمی تونی به این زودی ها برگردی ..

گفتم : آقا من از زن شما همین جا مراقبت می کنم .؛؛ به قران ؛؛ ...

گفت : نمیشه دخترم ..متاسفانه نمیشه ..زن من مریضه ولی کسی نباید بدونه ..

اینجا موندنش هم دیگه صلاح نیست ..باید بره یک جایی که هوا بخوره آزاد باشه تا خوب بشه اینطوری داره زجر می کشه ,, 

اون بالا توی یک اتاق داره دیوونه میشه ..می فهمی چی میگم ؟





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش دوم 







و قبل از اینکه من جوابی بدم  آقا دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و به یک باره صورتش از اشک خیس شد و چشمش سرخ ؛ 

خیلی دلم براش سوخت و آمادگی پیدا کردم که بدون چون و چرا قبول کنم گفتم : باشه هر کاری شما بخواین من می کنم  ..

تو رو قران شما ناراحت نباشین آقا ..

گفت : بازم فکر کن اگر بریم و بعد پشیمون بشی نمی تونم برت گردونم ..

گفتم : نه پشیمون نمیشم ..اگر این کار کمک به شماست؛؛  من حرفی ندارم ..

گفت : من غیر از اینکه از بابات کرایه نمی گیرم به خودتم حقوق میدم ..

اونقدر میدم که آینده ی تو تامین باشه ..بهت قول میدم مثل بچه ی خودم ازت حمایت می کنم ..

گفتم : آقا میشه حقوق منو بدین به مادرم که دیگه رخت نشوره ؟ 

انگشت هاش خشک شده ولی ...

نذاشت حرفم تموم بشه گفت: اونم به چشم به مادرتم هر ماه یک چیزی میدم و نمی زارم دیگه کار کنه حقوق توام سر جاش ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش سوم







گفتم : پس شما دیگه غصه نخور من از زن شما مراقبت می کنم ...

گفت : گلنار این قول و قرار باشه بین منو تو یادت نره ؛ این یک رازه به هیچ کس حرفی نمیزنی   ...ما باید هر چی زود تر راه  بیفتیم ..

گفتم : آقا پرستو رو چیکار کنم ؟ اون بدون من نمی خوابه ..میشه بچه ها رو هم با خودمون ببریم ؟ گفت : نه ؛ متاسفانه نمیشه .. 

اما توام می تونی تا فردا فکر کنی و بهم خبر بدی عجله نکن ..خودم دارم بهت میگم کار آسونی نیست ..

درسته من دختر با هوشی بودم و حواسم به همه چیز بود ولی نمی تونستم بفهمم جای دور یعنی چی ؛؛ وکجا ؟ 

فردای اون روز  بعد از ناهار وقتی  آقا که از بالا اومد پایین و طبق معمول اول رفت دست و صورتشو شست و لباس شو عوض کرد به من که داشتم پرستو رو عوض می کردم گفت : برو حاضر شو می خوایم با هم بریم بیرون ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش چهارم







گفتم : الان می خوایم بریم آقا ؟

 عزیز و فرح بهم نگاه کردن ..

عزیز گفت : عزت الله خان اونجا تنهاش نزار من که میگم نبرش درد سر درست نکن ..

فرح گفت : داداش عزیز راست میگه ممکنه هوایی بشه ....

آقا جواب نداد و رفت بطرف در ...

امیر حسام بلند گفت : داداش می خواین منم باهاتون بیام ؟ یک فکری کرد و گفت : بد نیست بیا ..گلنار زود باش من منتظرم ..

و مدتی بعد من عقب ماشین آقا نشسته بودم ..

هنوز نمی دونستم کجا داره منو می بره و از بس اوقات آقا تلخ بود جرات پرسیدن نداشتم ..که بعد از مدتی چشمم افتاد به  کوچه ی خونه مون  ..

دیگه سر از پا نمی شناختم و در حالیکه یک دستم به دستگیری ماشین بود و یکی روی پشتی صندلی جلو  گفتم : آقا دست شما درد نکنه ...

دستشو گذاشت روی دست من و گرفت و گفت : یادته بهت چی گفتم ؟ تو نباید راز ما رو به کسی بگی ..بهشون نگو که می خوای جایی بری من یکی دوساعت دیگه میام دنبالت ..گلنار؟ , من به تو اعتماد دارم ..

با دستپاچگی برای اینکه زودتر خودمو برسونم به مادرم گفتم : چشم آقا ..چشم آقا..یادمه به قرآن نمیگم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش پنجم 






گفت :این پول رو هم یواشکی بده مادرت تا خیالت راحت باشه  من بهشون میرسم .. حالا برو ...

با پولی که توی دستم بود و ذوقی که برای دیدن خانواده ام داشتم تا در خونه دویدم چند بار روی یخ ها سر خوردم و چادرم گرفت زیر پام ولی از اشتیاق دیدن مادرم و برادرام هیچی حالیم نبود ...

بابای من محبتی زیادی به ما نداشت و من همیشه از دستش دلخور بودم اون بابای خوبی برای ما نبود ..برای همین دلم براش تنگ نشده بود ...

زدم به در و بابا درو باز کرد و به جای هر حرفی که دلم رو شاد کنه گفت : خاک برسرت اونقدر زبون زدی که پس فرستادنت ؟ 

مادرم پشت سرش بود که با تمام وجود آغوشش رو برام باز کرد پریدم بغلش و مدتی سر و روی منو غرق در بوسه کرد..و در  آغوش پر از محبت اون مدتی از دنیای پر از ابهام عزت الله جدا شدم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش ششم







وقتی پول رو به مادرم دادم طوری که بابا متوجه نشه ..نمی خواست بگیره و می گفت : جمع کن برای خودت ..

گفتم : این سهم شماست از این ماه قراره آقا به شما پول بده که دیگه رختشویی نکنی ..

به گریه افتاد و از حالم پرسید ..گفتم همه چیز عالیه آقا مهربون ترین و بهترین مرد دنیاست منو مثل بچه ی خودش دوست داره ..

و فقط تعریف کردم که چطوری از بچه های آقا مراقبت می کنم ....و نفهمیدم چطوری زمان به سرعت گذشت و صدای در خونه ؛ بهم فهموند که باید برم و شاید مدت زیادی نتونم اونا رو ببینم ....

وقتی همراه آقا سوار ماشین شدیم ..به من گفت : گلنار ؟ اون بسته ها که روی صندلیه مال توست ..برات لباس خریدیم ..

یک چیزای دیگه ام هست که ممکنه لازمت بشه ..

گفتم : دست شما درد نکنه ..

ببخشید آقا مثل لباس فرح خانم باشه من نمی پوشم ...

آقا لبخندی زد و از توی آینه بهم نگاه کرد و گفت : دست امیر حسام درد نکنه سلیقه ی اون بود ؛؛ خوب چه خبر ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش هفتم 







گفتم :  آقا ؛؛ خاطرتون جمع باشه  من به کسی حرفی نزدم ..

گفت : می دونم ..بهت اعتماد دارم ...

امیر حسام گفت :گلنار ؟ تو واقعا چند سالته ؟ 

گفتم : دوازده سال آقا ..

گفت : پس به خدا  نصف تو  زیر زمینه ، 

گفتم : اینی که گفتین یعنی چی ؟ خوبم یا بدم ؟ 

خندید و گفت : نصف بیرون زمین رو میگی ؛ یا نصف زیر زمین؟ ..

گفتم : وا ؟ آقا دارین شوخی می کنین ؟ 

آقا گفت : امیر حسام ؟ سر بسرش نزار ...

آقا به جز چیزایی که برای من گرفته بود کلی خرید کرده بود برای سفر ..

من از ذوق دیدن لباسهام اونا رو بغل زدم و وارد خونه شدم ..

آقا به شوکت گفت : برو به محمود و امیر حسام کمک کن ..فرح یک چمدون بده به گلنار وسایلشو بزاره توش ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش هشتم 







بطور شگفت انگیزی همه با من مهربون شده بودن ..

عزیز گفت : گلنار جون بیا اینجا بازش کن ببینیم برات چی خریدن ؟ ..

باورم نمیشد پالتو سبز یشمی با یک یقه ی بزرگ ..چند جفت جوراب پشمی بلند ..دو دست بلوز و دامن ..ژاکت سفید ..

رو سری پشمی و دو جفت کفش درست و حسابی که بیشتر از رویا های من بود .. 

کلی چیزای دیگه که از خوشحالی بالا و پایین می پریدم ..ولی نگاه دلسوزانه ی عزیز و شوکت و فرح از نظرم دور نموند ...

با اینکه از ذوقی که داشتم اصلا  جدی نگرفتم ..ولی از اینکه اون همه با من مهربون شده بودن به شک افتادم ..

اصلا چرا اونا یک مرتیه این همه با من تغییر رفتار داده بودن ..نمی فهمیدم ..

اونشب با ذوق و شوق کنار پرستو خوابیدم ....و دیگه از دل و جون دوست داشتم با آقا به اون سفر دور برم ..غافل از اونچه که انتظارم رو می کشید ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش نهم 






صبح زود عزیز بیدارم کرد و گفت : گلنار پاشو حاضر شو زود باش عزت الله خان منتظره  ..

از جام پریدم ..چمدونم بسته و آماده بود ..

زود لباسمو عوض کردم و نمازم رو توی اتاقم خوندم و  پالتوی قشنگم رو پوشیدم ..

همه بیدار بودن ..

عزیز گفت : بیا جونم یک چای داغ بخور و ناشتایی که گرسنه نمونی ..

شوکت خانم گفت : این بسته رو ببین تو باید توی راه به آقا و خانم برسی ..این مال وسط روزه ..

این ناهار شماست ...این آجیل و خرما ..

اینم اناز دون کرده کاسه و قاشق هم گذاشتم ..چای و استکان اینجاست ..فهمیدی ؟ 

گفتم فهمیدم ...ماشین جلوی پله ها پارک بود ..

سقف ماشین روی بار بند چمدون ها و رختخواب بسته شده بود؛؛  و صندوق عقب اونقدر پر بود  که درش به زور بسته شد ..

روی صندلی عقب دو تا پتو ویک بالش دیدم  ...عزت الله خان ماشین رو روشن کرد و برگشت ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش دهم 







عزیز فورا  به همه که توی راهرو جمع شده بودن گفت برین توی اتاق ..

عزت الله خان از پله ها رفت بالا ...

من هاج و واج نگاه می کردم ..که آقا رو دیدم دست زنی رو گرفته که سر تا به پا سیاه پوشیده بود و یک شال سیاه هم روی سرش انداخته بود ..

و با تکیه بر شونه های آقا از پله ها پایین می اومدن   ...

عزیز پرستو رو بغل کرده بود و فرح پریناز رو ..

از دور بچه ها رو گرفتن جلوی صورت اون زن ..یک لحظه زانو هاش خم شد و آقا اونو گرفت ...

در سکوتی تلخ و غمبار در حالیکه همه با هم اشک میریختن ..مدتی بی حرکت از زیر شال بچه ها رو نگاه کرد و در حالیکه هیچ صدایی از گلوش در نیومد؛؛از شدت گریه   شونه هاش می لرزید ..

به کمک آقا از در بیرون رفت ..و سوار ماشین شد ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_پنجم- بخش یازدهم 






من همینطور مات زده ایستاده بودم ...

امیر حسام گفت : گلنار بیا این رادیو رو بدم به تو با باتری کار می کنه تازه خریدم ..

اونجا سرت گرم میشه ..حالا  برو منتظرن  ...مراقب خودت باش ..

و من همینطور بهت زده با همه خداحافظی کردم و رفتم روی صندلی جلوی ماشین نشستم ...

اما نمی تونستم پشت سر هم برنگردم و به اون زن نگاه نکنم ..و در حالیکه عزیز پشت سرمون آب میریخت از در خونه بیرون رفتیم ..

آقا از توی آینه به عقب نگاه کرد و گفت : شیوا جان عزیز دلم راحتی ؟حالت خوبه ؟  

بخواب برای ناشتایی صدات می کنم ...

اون زن آهسته گفت :  ..نه خوابم نمیاد ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز