داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهارم- بخش سوم
عزیز ..یکم به آقا نگاه کرد و با ناراحتی در حالیکه اتاق رو ترک می کرد گفت : همه ی این کارا زیر سر توست که حرف گوش نمی کنی ..
اینجا رو کردی خونه ی هراس وحشت ..لقمه توی گلوم گیر می کنه ..انگار دارم درد می خورم ..با شک به همه چیز دست می زنم ..
تو رو خدا عزت الله این کابوس رو زود تر تمومش کن ..خسته شدم ..والله منم آدمم پا به پای شوکت از صبح تا شب کار می کنم ..فکرم خرابه ..بسه دیگه طاقت آدم هم یک حدی داره ....
آقا اومد پیش من و با مهربونی گفت : تو رو زد ؟
گفتم : چیزی نبود آقا من خودم کار بدی کردم شوکت خانم بهم گفته بود نرم بالا ولی کسی خونه نبود فکر کردم شاید به کمک من احتیاج داشته باشه ...
پرسید : کی ؟ تو کسی رو دیدی ؟
گفتم نه آقا فقط صدا شنیدم ..
گفت : برو دست و صورتت رو بشور و این موضوع رو فراموش کن ...
من دیگه اجازه نمیدم کسی با تو این رفتار رو بکنه ..توام دیگه بالا نرو به زودی می فهمی که جریان چیه ..زیاد کنجکاو نشو ..قبول ؟
گفتم : چشم آقا ..
گفت حالا بخند تا من بدونم تو ناراحت نیستی ...
ولی منتظر خنده ی من نشد و رفت ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_چهارم- بخش چهارم
حدود نیم ساعتی بی هدف همون جا نشستم و با ریشه های قالی ور رفتم .
صدای پای آقا رو شنیدم که رفت بالا و مدتی بعد برگشت ...
نمی دونستم چیکار کنم هیچ کس کاری به کارم نداشت ..بالاخره تصمیم گرفتم برم توی آشپزخونه و ببینم چی میشه .....
عزیز داشت به کمک شوکت خانم برنج آبکش می کرد ..از اونجا نگاه کردم دیدم آقا ؛؛پرستو و پریناز رو با محبت گرفته توی بغلش ...
آروم رفتم پشت عزیز و گفتم : ببخشید دیگه این کارو نمی کنم ..
گفت : برو کنار از توی دست و پا ..تو اصلا دختر فضولی هستی ..از رفتارت خوشم نمیاد ..از جلوی چشم من برو ...
و من باز توی اتاق زیر پله تنها نشستم و بازم اونا فکر کردن من گوش شنیدن ندارم چون همه ی حرفای اونا رو می شنیدم ...
فرح که از مدرسه برگشت ..در حالیکه معلوم می شد داره یک چیزی می خوره گفت : گلنار کو ؟ شوکت خانم گفت : باورت نمیشه رفته بود بالا خانم خیلی عصبانی شد ..
فرح گفت : واقعا ؟ چیزی هم دیده بود ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهبد_گلکار
@nahid_golkar