2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190726 بازدید | 2148 پست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش اول







 یکم ترسیده بودم خوب ترس از جن و پری چیزی بود که اون زمان خیلی زود از پدر و مادرامون یاد می گرفتیم ..

مادرم شب توی حیاط آب نمی ریخت و می گفت : ممکنه بریزیم روی  از ما بهترون ؛؛ 

 از  خیس شدن عصبانی میشن  و میان سراغمون ..و یا هر وقت شب پاشو از در بیرون می ذاشت  یک بسم الله می گفت و با هراس به اطراف نگاه می کرد ...

و اونقدر ذهن ما مشغول ترس از موجوداتی که نه اونا رو می دیدیم و نه احساسشون می کردیم می شدیم که گاهی از سایه ی خودمون هم می ترسیدیم ..و من در عالم بچگی اونشب از ترس اون موجودات برای مادرم گریه کردم و زیر لب اونقدر تکرار کردم و اشک ریختم که ؛؛ من مامانم رو می خوام؛؛  تا خوابم برد ..

خوب با اینکه من کلا آدمی بودم که زود خودمو با محیط وقف می دادم ..ولی اون اولین شبی بود که بدون نوازش اون می خوابیدم ..

مامانم همیشه مراقب من بود که سرما نخورم و بهم بد نگذره ..اون کارش شستن رخت های مردم بود ؛  ولی اجازه نمی داد من کمکش کنم بخصوص توی زمستون  ..

اما ناز پرورده هم  نبودم و همه کار از اون یاد گرفته بودم ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش دوم








صبح روز بعد خیلی زود چشمم رو باز کردم و طبق عادت صداش کردم ,, مامان ,,

 اصلا یادم نبود که کجام  و دیگه اون پیشم نیست ...

هنوز کسی بیدار نشده بود ..کمی توی رختخواب نشستم تا به خودم اومدم ..

اتاقم سرد شده بود خواستم ژاکتم رو بپوشم اما مکثی کردم و با خودم گفتم : تو باید مثل اونا مرتب باشی..رفتم توی آشپز خونه و صورتم رو خوب با آبگرم و صابون شستم ..

بعد بقچه ام رو باز کردم؛؛  لباس بافتی داشتم به رنگ نارنجی با راه های سفید  که مادرم برام بافته بود ..

قبلا خیلی زیاد پوشیده بودم ؛ هم کهنه شده بود  و هم کوچک  اما هنوز دوستش داشتم ..و می تونستم تنم کنم ؛؛  

و اون شلوار گشاد رو از پام در آوردم و یک جوراب بلند پام کردم ..موهامو از دو طرف بافتم و  چارقدم رو سرم انداختم  ...

و رفتم توی آشپزخونه و زیر سماور رو روشن کردم ولی هنوز کسی بیدار نشده بود ..که باز از طبقه ی بالا صدا شنیدم ..

یک چیزی مثل ناله ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش سوم










رفتم جلوی پله ها ایستادم و با خودم فکر کردم برم و ببینم اون صدای ناله از کجاست ..

که شوکت خانم محکم بازوی منو گرفت و کشید و گفت : کجا ؟ 

گفتم : یک صدای ناله میاد ..

گفت : نمیاد ..من که چیزی نمی شنوم تو حق نداری بری بالا ...

گفتم : اما ..

گفت : اما نداره ..ببین بهت چی میگم اون بالا نمیری ..

گفتم : ولی صدای ...چیز ، من خودم شنیدم  صدای ناله میومد ...

گفت : اشتباه شنیدی ..بیا به من کمک کن بخاری ها رو سوخت بریزیم ..زود باش ...

همراه اون راه افتادم ..و همینطور که به همه جا سرک می کشیدم و خونه رو وارسی می کردم دست به فرمون اون شده بودم ..

ازش پرسیدم : شوکت خانم من می ترسم بهم بگو صدای کیه ؛؛به قران  به کسی نمیگم ...

گفت : اگر بگم بیشتر می ترسی ..باور کن ببین ما هیچکدوم نمیریم بالا ..اگر کسی بود که خوب نمیشد اون بالا بمونه ...

پس توام هر صدایی شنیدی به روی خودت نیار ..زود تموم میشه ..قول میدی ؟ 

گفتم : بله قول میدم ...از ما بهترون اونجاست ؟ گفت : یک چیزی مثل همون ...دیگه هم حرفشو نزن که خانم عصبانی میشه ....






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش چهارم









کارمون که تموم شد رفت تا سمارو رو روشن کنه که دید جوش اومده و با تعجب گفت : کی  روشن کرده ؟ 

گفتم : من؛؛ ..سری تکون داد و گفت : آفرین به تو ..فکر می کنم تو از سنت بیشتر می فهمی ..

در همین موقع آقا لباس پوشیده و آماده از پله ها اومد پایین ...

هر دو سلام کردیم ولی اون به جای جواب ؛ یک اشاره به شوکت کرد و اونم به من گفت : گلنار جون تو برو توی اتاق بشین تا خانم بیاد ..

اینجا توی دست و پا نباش ..من اون اشاره رو دیدم برای همین کنجکاو شدم و زیر لب گفتم : برم دنبال نخود سیاه  ...

رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم ...ولی از جایی که  بودم چیزی معلوم نمیشد ..تا صدای گریه بچه بلند شد و عزیز خواب آلود در حالیکه یک بچه بغلش بود و یک شیشه پستونک دار دستش با موهای ژولیده  درِیکی از اتاق ها رو باز کرد و اومد بیرون  ..

به من گفت :تو برای چی   اونجا نشستی ؟جای تو روی مبل نیست ...

اینو بده به  شوکت بگو شیر کنه ..دیگه هم نبینم از این کارا کردی ..چه پر رو ؛؛  ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش پنجم








فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه ..

و از اونجا دیدم که آقا یک سینی ناشتایی یک دستش بود و یک سطل ذغال سنگ هم دست دیگه اش داشت از پله ها میرفت بالا..

من دیدمش ولی وانمود کردم ندیدم ..

اگر شوکت راست می گفت چرا آقا می تونست بره بالا ؟ 

 شیشه رو دادم به شوکت و اونم شیر ریخت توش و داد دستم ..

بدو برگشتم پیش عزیز که نشسته بود و بچه رو توی بغلش تکون می داد ..

گفتم : عزیز بدین به  من ؛؛ بلدم بچه داری کنم ..

دوتا داداش دارم هر دو شون توی بغل من بزرگ شدن ...

نگاهی به من کرد و با تردید گفت : بشین ببینم ؛؛ حالا معلوم میشه ..شاید منم یک نفس راحت بکشم ..

در حالیکه اون تازه به من تذکر داده بود دوباره نشستم روی مبل  و بچه رو گذاشت توی بغلم ..و شیشه ی شیر رو گذاشتم دهنش ...

یکم همون جا ایستاد تا کار منو ببینه ..

بعد گفت : خوبه خدا رو شکر ..مراقب باش نندازیش ...

در ضمن من عزیز تو نیستم ...بهم بگو خانم ...

گفتم : چشم ببخشید ..


















همینطور که میرفت با خودش گفت : ای خدا مُردم دیگه از خستگی ،، تا صبح نخوابیدم ..

این چه نفرینی بود پشت سر من که به این روز افتادم ...

بلند گفتم : خانم تو رو خدا اینطوری نگین شما که همه چیز دارین اگر مادر منو ببینین پس چی میگین ؟ 

در حالیکه بر گشت و نگاه غضبناکی به کرد گفت : منو با مادرت مقایسه می کنی ؟ 

گلنار زبونت درازه مواظب حرف زدنت باش ...لبم رو گاز گرفتم و یاد حرف بابام افتادم که گفت زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ...

وگرنه می خواستم بگم خوب هر دوتون آدم هستین چرا مقایسه نکنم ..

ولی سرمو انداختم پایین ..و چشمم به اون بچه افتاد ؛ چقدر زیبا بود ..

با ولع خاصی شیر می خورد و انگشت منو گرفته بود ...

آروم گفتم : پرستو خانم ؟ خوشگل خانم ؟ ماه پیشونی ؟

 نمی دونم واقعا از صدای من بود یا یک واکنش طبیعی ولی اون شیشه رو رها کرد و به صورتم خیره شد ..و لبخندی زد که  دلم براش ضعف رفت ..

گفتم :  قربونت برم کوچولو و اون شروع کرد به دست و پا زدن و به من خندیدن ..و این آغاز یک رابطه ی عاطفی بین ما شد ...

عزیز برای اینکه به قول خودش نفسی بکشه وقتی از اتاقش اومد بیرون و دید که پرستو هنوز توی بغل منه و آروم داره شیر می خوره گفت : ببینم تو می تونی عوضش هم بکنیم

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش هفتم










گفتم : بله عزیز ؛؛ نه خانم ..

چند دقیقه بعد آقا از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : گلنار ؟ نندازیش مراقب باش ,, عزیز بچه رو دادی دست این ؟

گفتم آقا نگران نباشین من بلدم از پس کارای شما بر میام ...

گفت : خیلی مواظب باش دخترم یک وقت از دستت نیفته ؛؛ 

گفتم : خاطرتون جمع باشه ..و توی دلم ادامه دادم آقای مهربون ...

اون روز من پرستو رو بردم توی اتاق خانم و عوضش کردم و خوابوندم ..

و بعدم به شوکت خانم کمک کردم ..امیر حسام و فرح هر دو ناشتایی خوردن و رفتن دبیرستان و من موندم و پریناز ..

اصلا دوست داشتم با بچه ها بازی کنم این کار هر روز من با برادرام بود ..

در حالیکه از پرستو مراقبت می کردم برای پریناز قصه می گفتم ..و با هم بازی می کردیم ..

عزیز که خیالش از بابت هر دوتا بچه راحت شده بود ..وقتی شوکت خانم براش چای نزدیک ظهرشو آورد در حالیکه راحت روی مبل لم داده بود به اون گفت : گلنار برای من یکی که خوب شد ..

کاش عزت الله خان یکی دیگه رو پیدا می کرد و اینو میذاشت واسه ی من ؛؛ خوب بچه داری می کنه ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش هشتم






شوکت خانم گفت : دختر خوبیه صبح اول وقت سمارو روشن کرده بود ..

عزیز نگاهی به من که پرستو توی بغلم بود و با پریناز حرف می زدم  انداخت و گفت : چه پیرهن قشنگی پوشیدی ..از کجا آوردی ؟ 

گفتم : مامانم بافته ..

گفت : چرا دیروز اینو نپوشیده بودی ؟ اون لباست خیلی بد بود ....

خندیدم و گفتم : فکر کردیم چون تازه خریدیم بهتره ؛؛  خودمم زیاد دوستش ندارم ..ولی لباس های فرح خانم اصلا به درد من نمی خورد؛ خیلی  جلف بودن   ...

عزیز پشت چشمی نازک کرد و رو به شوکت خانم یکم آهسته تر گفت : چه زبونی داره ...

گستاخه  .. مبادا بهش رو بدی ؛؛ سوارمون میشه ..

 من اینو شنیدم ولی کسی نبودم که بتونم جلوی زبونم رو بگیرم ..دلیلی هم برای این کار نمی دیدم .. 

نمی فهمیدم  چرا جواب های منو  گستاخانه می دونستن  ..

ظهر فرح و امیر حسام برگشتن خونه ولی از آقا خبری نبود ..

موقع ناهار من تازه یادم افتاده بود که از ذوق پرستو و بازی با پریناز یادم رفته بود ناشتایی بخورم ..خیلی گرسنه بودم ..همه دور میز نشستن و مشغول خوردن شدن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش نهم





شوکت خانم داشت برای شوهرش محمود غذا می کشید و من یک گوشه ایستاده بودم و مدام آب دهنم رو قورت می دادم ..و منتظر این شدم که برای منم غذا بکشن ...

حس بدی داشتم ..کلا آدم مغروری بودم ..که یک مرتبه صدای ناله ی زنی  از طبقه ی بالا بلند شداین بار خیلی واضح بود  ..

همه بهم نگاه کردن ..

شوکت خانم فورا بلند گفت : گلنار جون برو یک سر به بچه بزن تا من برات بکشم ..

رفتم درِ اتاق رو باز کردم و دیدم خوابه ..به محض اینکه برگشتم دم در آشپز خونه سینی غذا رو داد دست منو و گفت : برو پیش بچه بشین بخور که  یک وقت بیدار نشه ...

صدای ناله بلند تر شده بود ولی کسی از جاش تکون نمی خورد اما من دیدم که حالت عادی ندارن و مضطرب شدن ...

سینی رو گرفتم و در حالیکه صدای ناله ها بلندتر شده بودشنیدم که  عزیز با لحن تندی گفت : ای خدا نجاتم بده ..پس این عزت الله خان کجا مونده ؟

و امیر حسام گفت : عزیز ؟ هیس ..بسه دیگه ...با قدم های آهسته رفتم به اتاق عزیز ...

هم می ترسیدم هم دلم می خواست بدونم واقعا  اون ناله ها مال کیه ... دیگه اشتهام کور شده بود ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش دهم








و اون زن اونقدر ناله کرد تا آقا برگشت ..

مثل این بود که همه به اون صدا عادت داشتن جز من ...

از اونشب به بعد  توی اتاق عزیز کنار پرستو خوابیدم تا اگر شب گریه کرد آرومش کنم و عزیز بی خواب نشه ...

نمی دونم شایدم اینطوری منو از شنیدن اون ناله ها دور کردن ...

یک هفته به همین منوال گذشت ؛ پرستو سخت به من عادت کرده بود طوری که فقط توی بغل من می خوابید ..

گاهی روز ها من صدای ناله ی اون زن رو می شنیدم ولی می دیدم که کسی به روی خودش نمیاره ...

طوری که فکر می کردم فقط این منم که اون صدا ها رو میشنوم ...

.تا یک روز عزیز برای کاری از خونه بیرون رفته بود  و شوکت خانم هم غذا رو به من سپرد و رفت تا یک سری به خونه اش بزنه ...

پرستو خواب بود و من داشتم موهای پریناز رو شونه می کردم که صدای ناله دوباره منو بهم ریخت ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_سوم- بخش یازدهم









نمی تونستم بیشتر از این بی تفاوت بمونم ..می خواستم بدونم اون کیه و چرا اون بالا زندانی شده و کسی پاشو به اون طبقه نمی زاره ...

عروسک پارچه ایم رو آوردم دادم به پریناز و تصمیم گرفتم برم ببینم  چه خبره ...

از پله ها رفتم بالا ..یک هال کوچک بود با چند تا اتاق ...

خوب گوش دادم صدا از آخرین اتاق میومد ...

دستگیره رو فشار دادم ..ولی در قفل بود ..

زدم به در و گفتم : خانم ؟ خانم من اینجام چیزی می خواین ؟ حالتون بده ؟

 صدای ناله قطع شد و هر چی ایستادم دیگه خبری نشد ...

خوب وحشت کردم اگر آدم بود حتما جواب می داد ...با ترس خواستم برگردم  ..که پایین پله ها عزیز رو دیدم ..

از حالت و نگاه غضبناکش فهمیدم اوضاع خرابه ..




ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
داستان عقاب هم هست عزیزم اونم بخون اگه نخوندی قشنگه 

نخوندم عزیزم ..تو تاپیک های خودته؟؟؟خیلی گلی خانومی امیدوارم بحق باب الحوایج پسرت سلامت باشه وبلا ومریضی ازش دورباشه...همه بچه ها سالم باشن وپشتیبانشون علی اصغر امام حسین..چون وقتی بچه ای مریضه دل مادر خون میشه..دخترای منم دوهفته مریض بودت وتب شدید مخصوصا کوچیکه یکسالشه مث شمع حلوم داشتن آب میدن منم نابود شدم این چندروز..ویروسه عزیزم دکتر بمنم گفت ..ناراحتش نباش عزیزم .خدا پشت وپناهشون

نخوندم عزیزم ..تو تاپیک های خودته؟؟؟خیلی گلی خانومی امیدوارم بحق باب الحوایج پسرت سلامت باشه وبلا وم ...

فدات شم خانومی اره واقعا راضیم خودم مریض شم ولی بچه هام نه اصلا این شش روزه داغون شدم بچم هی یه گوشه افتاده کسل و مریضه چند بار دکتر بردم نمیدونم این چه ویروسیه خوب نمیشه  مرسی از دعات عزیزم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
برای تب خوبه  پسر خودمم 6سالشه همینجور درمانش کردم

مرسی عزیزم لطف کردی

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
نخوندم عزیزم ..تو تاپیک های خودته؟؟؟خیلی گلی خانومی امیدوارم بحق باب الحوایج پسرت سلامت باشه وبلا وم ...

اره عزیزم تو‌ تاپیک خودمه بذار بگردم لینکش و بذارم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام عزیزم بهتره خدا رو شکر تبش افتاده یه کم بی حاله هنوز ‌و بی انرژی تب خیلی اذیتش کرد  ممنون ...

خوب خداروشکر تبش قطع شد😍

خیلی طفلک بچه ها رو بیحال میکنه

ایشالا بسرعت و سلامت دوران بعد بیماریشو میگذرونه😍

خدا همیشه بهترینها رو برایم رقم میزند
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

شاسی بلند

سبزسبززم | 35 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز