داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_سوم- بخش پنجم
فورا دویدم شیشه رو گرفتم و رفتم توی آشپزخونه ..
و از اونجا دیدم که آقا یک سینی ناشتایی یک دستش بود و یک سطل ذغال سنگ هم دست دیگه اش داشت از پله ها میرفت بالا..
من دیدمش ولی وانمود کردم ندیدم ..
اگر شوکت راست می گفت چرا آقا می تونست بره بالا ؟
شیشه رو دادم به شوکت و اونم شیر ریخت توش و داد دستم ..
بدو برگشتم پیش عزیز که نشسته بود و بچه رو توی بغلش تکون می داد ..
گفتم : عزیز بدین به من ؛؛ بلدم بچه داری کنم ..
دوتا داداش دارم هر دو شون توی بغل من بزرگ شدن ...
نگاهی به من کرد و با تردید گفت : بشین ببینم ؛؛ حالا معلوم میشه ..شاید منم یک نفس راحت بکشم ..
در حالیکه اون تازه به من تذکر داده بود دوباره نشستم روی مبل و بچه رو گذاشت توی بغلم ..و شیشه ی شیر رو گذاشتم دهنش ...
یکم همون جا ایستاد تا کار منو ببینه ..
بعد گفت : خوبه خدا رو شکر ..مراقب باش نندازیش ...
در ضمن من عزیز تو نیستم ...بهم بگو خانم ...
گفتم : چشم ببخشید ..
همینطور که میرفت با خودش گفت : ای خدا مُردم دیگه از خستگی ،، تا صبح نخوابیدم ..
این چه نفرینی بود پشت سر من که به این روز افتادم ...
بلند گفتم : خانم تو رو خدا اینطوری نگین شما که همه چیز دارین اگر مادر منو ببینین پس چی میگین ؟
در حالیکه بر گشت و نگاه غضبناکی به کرد گفت : منو با مادرت مقایسه می کنی ؟
گلنار زبونت درازه مواظب حرف زدنت باش ...لبم رو گاز گرفتم و یاد حرف بابام افتادم که گفت زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ...
وگرنه می خواستم بگم خوب هر دوتون آدم هستین چرا مقایسه نکنم ..
ولی سرمو انداختم پایین ..و چشمم به اون بچه افتاد ؛ چقدر زیبا بود ..
با ولع خاصی شیر می خورد و انگشت منو گرفته بود ...
آروم گفتم : پرستو خانم ؟ خوشگل خانم ؟ ماه پیشونی ؟
نمی دونم واقعا از صدای من بود یا یک واکنش طبیعی ولی اون شیشه رو رها کرد و به صورتم خیره شد ..و لبخندی زد که دلم براش ضعف رفت ..
گفتم : قربونت برم کوچولو و اون شروع کرد به دست و پا زدن و به من خندیدن ..و این آغاز یک رابطه ی عاطفی بین ما شد ...
عزیز برای اینکه به قول خودش نفسی بکشه وقتی از اتاقش اومد بیرون و دید که پرستو هنوز توی بغل منه و آروم داره شیر می خوره گفت : ببینم تو می تونی عوضش هم بکنیم