داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_دوم- بخش دهم
اتاق کنار آشپزخونه بود و زیر پله ؛؛ من صدای اونا رو می شنیدم ..که عزیز گفت : عزت الله خان به نظرم این بچه رو رد کن بره ..اون نمی تونه از پس این کار بر بیاد ..
خدایش کار سختیه ..من که دلم برای اون می سوزه ...
آقا گفت : فعلا چاره ای نداریم ..بزارین به عهده ی خودم ..ما از اینجا میریم دیگه چیکار دارین می خوام چه کسی رو با خودم ببرم ..
شما نمی خواد دلت برای کسی بسوزه ..
عزیز گفت : منظورت چیه باز منو مقصر کردی؟ چیکار کنم بزارم همه ی بچه هام نابود بشن ؟ ..اینطوری دلت خنک میشه ؟
آقا گفت : بسه دیگه تمومش کنین ..چند روز دیگه دندون روی جگر بزارین و با من بحث نکنین ..توی این سوز و سرما نمی تونم کاری بکنم دستم بسته اس ..
مهلت بدین .؛؛.این کارو که می تونین بکنین ؟
ظرف های اونشب با من بود ..
خوب شستم و آب کشیدم و لذت بردم چون آب داغ ازیک لوله بیرون میومد و سرد نبود ...
عزیز گویا نظارت می کرد چون وقتی تموم شد گفت : نه بابا ..بدک نیستی ..خوبه خوشم اومد می تونی آشپزی هم یاد بگیری ؟
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_دوم- بخش یازدهم
گفتم : خیلی چیزا بلدم خانم ...از مادرم یاد گرفتم ..
گفت : باشه برای فردا حالا برو توی همون اتاق بخواب گفتم شوکت برات رختخواب بیاره ...
وقتی توی همون اتاق که کنار آشپز خونه بود و زیر پله تنها شدم ..به فکرم رسید ..کاش به مادرم خبر می دادم که به من مزدی نمیدن تا جمع کنم ...
بعد آه عمیقی کشیدم و یادم اومد اصلا نمی دونم کجا هستم ..نکنه دیگه پیدام نکنن ..
راستی اونا در مورد من چه حرفی می زدن ..
از من چه کاری می خواستن که فکر می کردن از عهده ی من بر نمیاد ..و من سعی داشتم به اونا ثابت کنم که توانشو دارم ..
ای گلنار احمق ؛ شاید واقعا کار بدی ازم می خوان .. ..یک مرتبه احساس بدی بهم دست داد ..تازه متوجه ی موقعیت خودم شده بودم ..
حرفای اونا رو به یاد آوردم و توی دلم خالی شد ..دیگه خوابم نمی برد و از این دنده به اون دنده می شدم که صدای ناله ی یک زن رو شنیدم ..
نیم خیز شدم ..صدا بلند تر شد و مثل این بود که یکی ضجه می زد ..و صدای پایی رو شنیدم که از پله ها بالا میرفت ...
با سرعت از اتاق اومدم بیرون و نگاه کردم کسی رو ندیدم و صدای ناله هم قطع شده بود ..ترسیدم و مو به تنم راست شد ..با عجله برگشتم سر جام و لحاف رو کشیدم روی سرم ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar