داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_اول - بخش پنجم
بابام توی نانوایی کار می کرد قرار بود عزت الله خان بره همون جا و با هم بیان دنبالم ....
ما عزت الله خان رو ندیده بودیم ولی می دونستیم صاحب اصلی خونه هایی که توی کوچه ی ما بود اونه و یک مردی به نام نورالدین به اوضاع رسیدگی می کرد و کرایه ها رو هر ماه می گرفت و می برد برای عزت الله خان ...
و از طریق همون نورالدین ؛ هم من انتخاب شدم تا برم توی خونه ی اونا برای کار ..
هر چی به اطراف نگاه کردم چیزی نداشتم که قابل این باشه که با خودم ببرم ..
تنها عروسک کنهه ای که از بچگی باهاش بازی می کردم و کنار دستم بود , رو بر داشتم و پرت کردم روی لباسهام ..و مامان در حالیکه اونو می گذاشت توی بقچه و گره می زد ...سری با افسوس تکون داد و گفت : ای دختر جان حالا دم رفتن نمی خوام دلت رو بشکنم تو برای کار میری عروسک بازی تموم شد ...
که صدای باز شدن در حیاط تنم رو لرزوند و تا گردن رفتم زیر کرسی و ..با هراس گفتم : مامان نزار من برم ؛؛ اشک هاش بیشتر شد وطوری که انگار یک چیز ترسناک دیده بود ؛؛ نمی تونست خودشو جمع و جور کنه اما گفت : بیا بیرون از اون زیر ..
بهت قول میدم به زودی خودت می فهمی چرا این کارو کردم ..بعد منو دعا می کنی ,, باید تو رو از این خونه و زندگی نجات بدم ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_اول - بخش ششم
درِ اتاق باز شد و بابام که مرد لاغر و کوتاه قدی بود و اونقدر مواد می کشید که اغلب در حال چرت زدن بود گفت : زینت ؟ زینت ؟ حاضرش کردی ؟ آقا اومده ..
اما خودش منو دید که هنوز زیر کرسی نشستم ..
داد زد این که حاضر نیست ....
مامان زیر بغلم رو گرفت و گفت : پاشو دیگه ..زود باش ..با همه ی سختی که توی اون خونه وجود داشت دلم رضا به رفتن نبود ..
از وقتی چشم باز کرده بودم در و دیوار های اون خونه همه ی دنیا ی من بود .. برادرام رو دوست داشتم با همه ی غم و دردی که داشتیم با هم بازی می کردیم و توی رویا های خودمون زندگی بهتری رو می ساختیم و خوش بودیم ..
یک چارقد سفید با گلهای سبز ..و یک چادر سفید کهنه سرم انداختم و آماده شدم ....
بابا دوباره گفت : دِ یاالله ؛؛آقا توی سرما منتظره ..
با اعتراض گفتم : منتظره که منتظره باشه ؛ نباید از مامان و داداشم خدا حافظی کنم ؟خودتون که عین خیالتون نیست از خدا خواستین ,,
گفت : چشم سفید اونجا رفتی اینطوری حرف بزنی اون زبونت رو از پس کله ات می کشن بیرون ..جمع کن اون گاله رو ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar