2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست
صداشونو میشنوم خیلی به آشپزخونه علاقه دارن  به ناخنگیر و یه لنگه از جورابای شوهرم هم خیلی علاقه ...

نه عزیزم خواهش میکنم شما واقعا شجاعی آفرین 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فدای تو مهربون❤

😘😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

عزیزانم سلام ..🌹🌹🌹

😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂


هر چی خواستم به روی خودم نیارم و کار خودم رو بکنم نشد پیام ها اونقدر زیادن که نتونستم بی تفاوت بمونم ...


بعد از چهل و دو داستان هنوز باور دارین که من همچین کاری بکنم و شما رو بترسونم و از نیرو های ماورایی توی کانال بگم ؟ 

این داستان انشالله دو قسمت دیگه داره و جمعه تموم میشه هر کس می ترسه بهتره این داستان رو

 حتما ؛ حتما بخونه 🙏🙏🙏🙏🙏

...چون برای همین نوشتم بصورت بقیه داستان ها نگاهش کنید ..ولی اگر اونقدر ترسو هستین خوب نخونین ..

به نظر من مادران ترسو و خیالاتی مادران خوبی نیستن و نمی تونن مردان و زنان شجاع به جامعه تحویل بدهند  ..

منو ببخشید ولی بازم صبر نکردین تا آخرش


ناهید

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش اول







و در کوچه رو باز کردم و مراد روبروم دیدم ..و زدم زیر گریه ..با هراس گفت : سیما خانم بازم صدا شنیدین ؟ همون جا نشستم روی زمین و گفتم مراد یکی اون پایین داره منو اذیت می کنه ..تو رو خدا برو ببین این صداها از کجاست ؟ 

مراد ساکِ بزرگی که دستش بود گذاشت کنار دیوار و  درو بست و گفت : نترسین ؛؛من دیگه اینجام ..از هیچی نترسین ....هر چی باشه خودم حسابشو می رسم ..بلند شدم و اشکم رو پاک کردم و گفتم : قسم می خورم فکر و خیال نیست با گوش خودم شنیدم یکی ناله می کرد ..با ترس پرسید : واقعا ؟ صداشو شنیدین ؟ گفتم : به جون سوگل با گوش های خودم شنیدم حتم دارم یکی اون پایین منو نگاه می کنه ..یک جایی قایم شده ..

گفت : من الان میرم نگاه می کنم شما خیالت راحت ..و از کنار پله ها با احتیاط و آهسته رفت پایین طوری که  من فهمیدم اون از منم بیشتر می ترسه و فقط ژست مردونگی نمی زاره اعتراف کنه ...دنبالش رفتم ..و گفتم : با هم بریم بهتره ..




داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش دوم









اما وسط اون آشپزخونه مدتی ایستادیم و هیچ خبری نشد ..مراد جرات پیدا کرد و توی کابیت ها رو گشت ..پشت یخچال و گاز ..اما چیزی پیدا نکرد و آخرم به این نتیجه رسیدیم که صدا از بیرون میاد ...

خلاصه مراد توی یکی از اون اتاق ها جابجا  شد و منم یک دست رختخواب بهش دادم ..رفتم سراغ کارام ..ولی حس می کردم اون از کنار من تکون نمی خوره سوگل بغلش بود و دنبال من میومد ..معذب شده بودم ..نمی دونستم برای اینکه من نترسم یا خودش می ترسید این کارو می کنه  ..به هر حال با هم حرف می زدیم و تنها نبودم ..بین حرفاش مادرجون رو هم لو داد ..اون می گفت : مامانم باور نمی کنه که شما راست بگی ..میگه دارین خودتون رو لوس می کنین که شام درست نکنین ..بااینکه دفعه ی اولم نبود که می شنیدم پشت سر من حرف می زنن خیلی بهم بر خورد ...و دلم می خواست یک طوری این موضوع رو ثابت کنم ...

بعد ظهر چند قلم چیز لازم داشتم مراد رو فرستادم تا بخره ..و خودم توی اتاق با سوگل بازی می کردم ..

انگاربا اومدن مراد ترسم کمتر شده بود ..وقتی برگشت و زنگ زد ..سوگل رو گذاشتم توی تختش تا برم درو باز کنم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش سوم









ولی اون بشدت به گریه افتاد ..برای همین با سرعت رفتم و جفت درو کشیدم و گفتم مراد جون ببر بزار پایین تا من بیام ..و برگشتم توی اتاق ..من هنوز به سوگل نرسیدم بود که صدای فریاد های دلخراش مراد بلند شد و هراسون خودشو انداخت توی اتاق و درو بست در حالیکه رنگش مثل گچ سفید شده بود گفت : صدای ظرف میومد ...تازه یک دودی هم توی زیر زمین پیچیده ...با عجله رفتم بیرون و از روی نرده ها پایین رو نگاه کردم ..خیار و گوجه و شیر و ماکارانی ها توی پله ها بخش و پلا شده بود ...

گوش دادیم ..خش ..خش ..خش ..و صدای ناله ای که از دور میومد ..گفتم مراد میشنوی ؟ گفت : بله سیما خانم ...و یک مرتبه سایه ای  روی دیوارروبرو  افتاد و غیب شد ما رو چنان به وحشت انداخت که  دوتایی مثل اینکه کسی دنبالمون کرده باشه  با سرعت خودمون رو انداختیم  توی اتاق و درو بستیم ..و همون موقع چراغ خاموش شد ..با هم جیغ کشیدیم ..من فورا چراغ رو روشن کردم ..ولی چند لحظه بعد دوباره خاموش شد ...دیگه معطل نکردیم و با عجله لباس پوشیدیم و از خونه زدیم بیرون و سه تایی  توی پیاده رو ایستادیم و از ترس لرزیدیم ....




داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش چهارم








حالا در خونه باز و ما مضطرب جلوی در ..مراد گفت : اون آقاهه رو می ببینین اونجا ایستاده ..این سه روز ؛که شما اومدین اینجا همش اونجاست و خونه ی شما رو میپاد ...گفتم : آخه برای چی؟ نه مراد جون  فکر نمی کنم ..گفت : چرا به خدا من همون شب اول که با داداش رفتیم کباب بخریم دیدمش صبح هم که اومدم بود؛  الانم هست ...اون مرد وقتی دید که ما حواسمون به اون جلب شده به راهش ادامه داد و دور شد ..و منو مراد اونقدرتوی کوچه ایستادیم تا مجید اومد ...

با دیدن ما دم در و اوضاع خونه و زندگی ؛؛ و اینکه خسته و گرسنه بود و شامی در کار نبود عصبانی شد و هر چی از دهنش در میومد به ما دونفر گفت ..هر چی گفتم آروم باش خوب مریض که نیستم از خودمون حرف در بیاریم حالا می گفتی من دروغ میگم ..مرادم دروغ میگه ؟ گفت : از بس تو گفتی اون بچه ام رو هم ترسوندی ...الان چند روزه توی این خونه زندگی می کنیم اگر کسی می خواست تو رو بخوره تا حالا خورده بود ..بسه دیگه کلافه ام کردی ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش پنجم









گفتم : مجید ؟چرا زور میگی وقتی  چراغ اتاق خود به خود خاموش میشه ما نباید بترسیم ؟ ..تو رو خدا حرفم رو باور کن .. مراد هم برای دفاع از من گفت : داداش به خدا من شاهدم واقعا از زیر زمین سر و صدا میومد من خودم سایه ی یک نفر رو روی دیوار دیدم ..سیما جون راست میگه چراغ هم خود به خود خاموش می شد ...سرش داد زد ..کو پس چرا الان خاموش نمیشه ؟  اسم خودتو گذاشتی مرد ؟ مثلا بهت اعتماد کردم گفتم بیای سیما نترسه خودت ترسو تری؟ ؛؛  بزدل ؛؛ گفت : داداش به خدا ...مجید حرفشو قطع کرد و گفت  : زِر مفت نزن مرتیکه از سایه که آدم نمی ترسه ...

اما یک چیزی این وسط جور نبود چون مجید چراغ رو روشن کرد و تا وقتی خوابیدیم اصلا خاموش نشد و از زیر زمین هم صدایی در نیومد ...خوب من و مراد مجبور بودیم ساکت بشیم به خودمون شک کنیم ..




داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش ششم








حتی مراد جریان اون مرد رو که جلوی در ما کشیک می داد برای مجید تعریف کرد ..فورا بلند شد و رفت توی کوچه رو نگاه کرد و برگشت ..و گفت : سیما تو هر نقشه ای هست کشیدی و داری منو اذیت می کنی ..ولی خوب گوشت رو باز کن من از اینجا برو نیستم ..حالا هر روز یک معرکه درست کن ....و  گوشی تلفن رو برداشت و مدت زیادی با مادر جون در مورد  خریت من و مراد حرف زد و مسخره کرد  ..اون تازه متعرض من بود که مراد رو هم ترسوندم ...ترس و وحشتی که از زندگی توی اون خونه داشتم از یک طرف و بی اعتمادی و توهین های مجید از طرف دیگه سخت منو آزرده کرد ..نشستم گوشه ی اتاق و گریه کردم ..کمی بعد مجید برای دلجویی اومد و قول داد به زودی منو از اونجا ببره ..

این ترس هر روزه تا یک هفته ادامه پیدا کرد یک روز بعد از ظهر نزدیک غروب مراد دوباره رفت خرید و وحشت زده برگشت و آب دهنشو قورت داد و با استرسی که معلوم بود خیلی ترسیده به من گفت : سیما خانم ..سیما خانم ...می دونین چی شده ؟ تو رو خدا  نترسین من اینجام ...گفتم : چی شده مراد ؟ حرف بزن ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_سوم - بخش هفتم








گفت: ..سیما خانم وقتی رفتم نون بگیرم یکی از همسایه ها منو  به حرف گرفت و گفت توی این خونه دونفر کشته شدن ..می گفت ساواک به این خونه حمله کرده و از اون موقع این خونه خالی بوده ..کسی اینجا رو اجاره نمی کرده ... گفتم : وای خدای من ..تو مطمئنی ؟ گفت : به خدا راست میگم اینجا خونه ی تیمی بوده ...گفتم : ببین همه دارن من و تو رو مسخره می کنن هیچ حرفی به کسی نزن ..من زنگ می زنم مامانم بیاد مجید رو وادار می کنیم از اینجا بریم ..به خدا من برای سوگل ناراحتم ...همینطور که ما داشتیم دنبال راه چاره می گشتیم ..صدای وحشتناکی از زیر زمین بلند شد ..و هم زمان چراغ اتاق خاموش شد ..با هم فریاد زدیم و دویدیم توی حیاط ..سوگل گریه می کرد ..هیچ کدوم جرات نداشتیم بریم بچه رو بیاریم ...من پیرهن مراد رو از پشت گرفتم و آهسته در حالیکه خم شده بودیم و با هراس به اطراف نگاه می کردیم رفتیم توی اتاق و سوگل رو بر داشتیم و باز اونقدر توی حیاط لرزیدیم تا مجید و مادر جون و یکی از خواهرهاش  اومدن ..نگران شده بودن چون هر چی زنگ زده بودن ما جواب نداده بودیم ...




ادامه دارد





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش اول







 

با اومدن اونا غوغایی به پاشد مجید که چشمش افتاده بود به مادر جون دور بر داشت و داد و بیداد راه انداخت که چرا تلفن  رو جواب نمیدی ؟ والله به خدا دیگه شورشو در آوردی ..

من و مراد نگاهی بهم کردیم و در حالیکه فکر می کردم وقتی حق با منه چرا باید کوتاه بیام ..شروع کردم به گریه و زاری و گفتم الان وسایلم رو جمع می کنم و سوگل رو بر می دارم و میرم سمنان ..

هیچ کس هم نمی تونه جلومو بگیره ..وقتی تو اینقدر نادونی که نمی فهمی زنت داره از ترس سکته می کنه و هر شب به جای دلداری و پیدا کردن علتش دعوا راه میندازی توی این خونه موندن نداره ..

مادرجون گفت : خوب سیما جان داری بچه بازی در میاری ..ترس نشونه ی نادونیه ..آدم های ضعیف و بی سواد از هر چیزی می ترسن ....

گفتم : مادر جون تو رو خدا اینقدر از پسرتون حمایت نکنین ..

من که تنها نبودم مراد هم بود اون بیشتر از من ترسیده ..ازش بپرسین ؛؛ بگو مراد ..مراد






داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش دوم 








گفت : یک صدای مهیب از توی زیر زمین اومد و چراغ اتاق خاموش شد ..باور کنین همزمان بود ..تازه من به سیما خانم نگفتم ..یکی دیشب پای منو نیشگون می گرفت ..از ترس رفتم پشت در اتاق داداش خوابیدم ...منم دیگه اینجا نمی مونم ...

مادر جون گفت : باشه بیاین بریم ببینم اون صدای مهیب چی بوده ..مادر جون جلو و به فاصله مجید و بقیه ی ما پشت سرش رفتیم توی زیر زمین ...

اون به محض اینکه چشمش به آشپزخونه افتاد ..با تعجب و یا شایدم با وحشت گفت : یا خدا ..بسم الله ..بسم الله ..و ما رسیدیم ..در کابینت باز  و ظرف ها ریخته بود  اون وسط ..

اما چیزی که همه ی ما رو ناراحت کرد این بود که دیوار اجاق قدیمی سیاه شده بود انگار یکی عمدا بهش دوده مالیده بود ...

مراد که دست و پاش می لرزید   گفت : من به سیما خانم  گفتم دود دیدم ..

مجید با تعجب ظرفا رو جمع کرد و همینطور که میذاشت روی کابینت ..

گفت : ظرف هام سیاه شدن اینجا رو ببین مامان , و با تردید یکی از قابلمه ها رو که یک طرفش سیاه شده بود نشون مادر جون داد و ادامه داد ..

نکنه راست باشه ..شما میگی دیوار چطوری سیاه شده و این قابلمه ها رو کی ریخته اینجا ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش سوم 







گفتم : دیدی حالا از اولم باید یک روز توی این خونه تنها موندی تا به حرف من برسی ..

مهتاب خواهر مجید که هم سن و سال من بود ولی هنوز شوهر نداشت و همیشه یک شیشه خورده ی خاصی نسبت به من داشت گفت : سیما جون بی خودی ما رو نترسون برای اینکه حرفتو به کرسی بشونی این کارا رو نکردی ؟ 

مراد طرفش براق شد و گفت : حرف دهنت رو بفهم بزن من اینجا بودم ..

مجید که یکم رفته بود توی فکر یک دوری توی آشپز خونه زد و همه جا رو وارسی کرد و گفت : مراد گفتی توی نانوایی مرده بهت چی گفت ؟ 

مراد با آب و تاب تعریف کرد که دونفر توی این خونه کشته شدن ..بهشون تیر اندازی کردن همه ی همسایه ها اینو می دونن ...

داداش نکنه روح اونا باشه ..

مادر جون گفت : بسه دیگه ..زود باشین دخترا یک چیزی درست کنین بخوریم ..دیگه هم حرفشو نزنین من خودم چند روز اینجا میمونم و بهتون ثابت می کنم که همش وهم و خیاله ...

خلاصه با موندن مادر جون و مهتاب و مراد توی خونه ی ما من شب رو با خیال راحت خوابیدم ..اما هر وقت می خواستم توی آشپز خونه کار کنم باید یکی همراهم می بود و تنهایی جرات رفتن نداشتم ...






داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش چهارم 







دو روزی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد من و مراد شدیم دروغ گو و خیالاتی ...تا یک روز جمعه ..

مجید مقداری گل خریده بود و می خواست توی باغچه بکاره و  به قول خودش صفایی به حیاط بده در حالیکه من هنوز دلم نمی خواست توی اون خونه بمونم ...

دیگه حرفی نمی زدم و داشت باورم میشد که ممکنه من اشتباه کرده باشم ... 

بعد صبحانه مادرجون که خیلی دوست داشت من یک کاری رو بلد نباشم و هنر خودشو به رخ من بکشه گفت : سیما جون امروز کوفته برنجی درست کن مجیدم خونه اس دورهم می چسبه  ..

من دیگه دلم بر نمی داره پلو و خورش بخورم ..

گفتم : مادر جون من بلد نیستم می ترسم وا بره گفت : من امروز درست می کنم به دست من نیگا کن یاد بگیر بعد از این خودت درست کن ..مامانت یادت نداده ؟ شما ها کوفته برنجی نمی خوردین ؟ ..

بلند شدم وگفتم من میرم گوشت چرخ کرده رو از فریزر در بیارم تا یخش باز بشه ..از حرص دندون هامو بهم فشار می دادم ..که حرفی نزنم که باعث پشیمونی بشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش پنجم 







رفتم توی زیرزمین و یک بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم روی یخچال  و برگشتم بالا ...مراد و مجید مشغول زیر و رو کردن خاک باغچه شدن و مهتاب هم سوگل رو بر داشت و رفت توی حیاط ..منم داشتم اتاق ها رو جمع و جور می کردم ..و مادر جون گفت : سیما  من میرم شروع کنم توام زود بیا  

گفتم : چشم ..شما برو منم میام ..ولی  از مامانم که یادت نگرفتم ممکنه از شما هم یاد نگیرم ... 

زیر زمین چراغ می خواد بالای پله روشن کنین بعد برین پایین ...

اون رفت و من داشتم زیر لب با خودم غر می زدم که :  به خدا مظلوم گیر آوردن شیطونه میگه دست از دهنم بکشم و هر چی دلم می خواد بگم ... که  صدای وحشت زده و هراسون مادر جون بلند شد و داد زد مجید ..مجید ..

همه متوجه ی اون شدیم از هر طرف دویدیم بطرفش بالای پله ها ایستاده بود و می لرزید ..

اول از همه من رسیدیم و  پرسیدم چی شده ؟ چیزی دیدین ؟

 گفت : بسم الله ..بسم الله ..و دستشو گذاشت روی قلبشو ادامه داد یک سایه  روی دیوار افتاده بود یک حیوون پشمالو ...

خودم دیدمش ؛ یک مرتبه پرید بالا و غیب شد ....مجید و مراد معطل نکردن و دویدن پایین ..ولی چیزی  ندیدن ...





داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش ششم 








مجید گفت : مامان ؟ شما دیگه چرا ...با همون وحشتی که داشت و نفس ,نفس می زد گفت : بچه ها راست میگن منم دیدمش ..

خودم دیدم ..قشنگ سایه اش روی دیوار بود ..زود باش قران بیار ببرییم بزاریم پایین ...

سیر دارین ؟ یکم سرکه هم جوش بیارین خاک بریزیم توش دور خونه بپاشیم ..

مجید با تردید گفت : یعنی شما میگی اینجا جن داره ؟

 گفت : اسمشو نیار ...ما که نمی دونیم چیه باید احتیاط کنیم ..توام به فکر جا باش ..از اینجا برین ..اصلا حالا گیرم که نباشه طفلک سیما می ترسه ..

بچه ی کوچک داره یک وقت پس میفته ...مادر؛؛ سیما جون برو یک آبگوشت بار کن کوفته باشه یک روز بیان خونه ی ما براتون درست کنم و رفت توی اتاق و روی مبل دراز کشید ..

هنوز حالش جا نیومده بود براش آب قند درست کردیم و مهتاب کلی شونه هاشو مالید ..

می گفت : زود تر ناهار بخوریم بریم خونه ی خودمون ..اصلا بهتره صبح ها سیما بیاد خونه ی ما ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش هفتم 







با اینکه من آدم بد جنسی نبودم ولی اونقدر از این حادثه خوشم اومده بود که اون همه ترسی رو که توی این مدت تجربه کرده بودم فراموش کردم ..

و از دست مجید حرص می خوردم که چرا حرف مادرشو قبول کرد در حالیکه توی این مدت حتی یکبار به من اعتماد نکرد ...

داشتم فکر می کردم بدون اینکه به اون بگم سوگل رو بر دارم و میرم سمنان و تا خونه رو عوض نکرده بر نگردم ...

خوب اون روز ناهار می خواستیم ..

همراه مجید و مراد و مهتاب با احتیاط رفتیم پایین تا من آبگوشت رو بار بزارم اما بسته ی گوشت چرخ کرده روی یخچال نبود ...

گفتم : مجید اگر باز منو متهم به دروغ گویی نمی کنی گوشت غیب شده؛؛  نیست ..

با حالتی که حاکی از ترس و نا باوری بود خندید و گفت : لابد بردن کوفته درست کنن ..تو مطمئنی گذاشتی اونجا ؟

 گفتم برو بابا تو واقعا داری بهم توهین می کنی دیگه باهات حرف نمی زنم ...





داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش هشتم 







گم شدن گوشت هم معمایی شد وتمام مدت در مورد این موضوع حرف می زدیم و آرامشی نداشتیم و بالاخره هم  نفهمیدیم ماجرا چی بود  ...

بعد از ناهار من و مادر و مهتاب  توی پذیرایی دراز کشیدیم  ولی مجید و مراد رفتن سراغ باغچه ..

تازه چشمم گرم شده بود که مجید بازوی منو گرفت و آهسته گفت : پاشو بیا یک چیزی نشونت بدم ...

همراهش رفتم ...کنار باغچه مقدار زیادی سیم و چیزای دیگه ریخته بود که معلوم بود از زیر خاک در آورده ..

گفتم : اینا چیه ؟ گفت : وسایل بمب دست ساز ..چاقو اسلحه ...مواد منفجره ...توی این کیسه ی پلاستیکی بود ...

گفتم : پس مراد راست می گفت اینجا خونه ی تیمی بوده و الان تحت نظر هستیم ...

گفت : باید اینا رو یک طوری از خونه خارج کنیم ..نباید کسی بدونه ما اینا رو پیدا کردیم ...

صبر کن ببینم ..مراد برو از پنجره نگاه کن ببین اون مرد رو هنوز می ببینی ؟ ..

مراد رفت و ما هم دنبالش ..یکم گوشه ی پرده رو پس کرد و هیجان زده گفت : داداش یکم پایین تر ایستاده ...

مجید فورا لباس پوشید و از خونه رفت بیرون در حالیکه من بهش التماس می کردم تو رو خدا خودت رو توی درد سر ننداز ..نرو مجید ..ولی اون گوش نکرد ..از سر و صدای ما مادرجون  و مهتاب هم بیدار شدن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش نهم 








مدتی طول کشید تا مجید برگشت ..

گفت : فکر می کردم اون ساواکی باشه ازش پرسیدم اینجا چی میخواد؟ طفره رفت ولی از حرفاش پیدا بود که یک چیزایی توی این خونه هست که اون دنبالشه ..

شایدم همین اسلحه و شایدم .....و مکثی کرد و گفت باید خونه رو بگردیم ...زود باشین همه جا رو زیر و رو می کنیم اگر چیزی باشه باید نابود بشه ....

مبادا کسی رو به هر بهانه ای توی این خونه راه بدین ...و همه با هم شروع کردیم به گشتن ...اول از همه زیر زمین ..اجاق رو نگاه کرد ..دستشو برد قسمت دود کش اون که با یک لایه آجر بسته شده بود ..همه جا رو دست کشید ..

گوشه ی سمت راست یک سوارخ کوچک پیدا کرد ..و گفت مراد برو اون چکش رو  بیار بده به من ..و شروع کرد به خراب کردن  تیغه ی بالای اجاق.. 

با چند ضربه ریخت پایین و همراه اون یک گربه و شش تا بچه گربه ونگ زنون افتادن پایین.و تعدادی دفتر و کاغذ و یک ساک کوچک لباس  .. 

همه دودی و سیاه ..بهم نگاه کردیم ...همه چیز روشن شد. جز اون سایه های روی دیوار ..اینو من فهمیدم ..وقتی گربه میرفت روی یخچال لامپ پشت سرش بود و خوب سایه ی اون بزرگ روی دیوار  میفتاد و فرار ناگهانی از ترس ما؛؛  امری بود طبیعی .







داستان کوتاه  #خانه_وحشت 😱

#قسمت_آخر- بخش دهم 








مجید همه ی اون مدارک رو از ترس از بین برد چیزایی که اون مبارزین از زندان ساواک نوشته بودن برای آیندگان ..توی باغچه سوزند و نابود کرد ...

همون شب مجید کلید چراغ اتاق رو که هرز شده بود عوض کرد و دیگه خود به خود خاموش نمیشد ..

حیاط رو گل کاشت حوض رو رنگ آبی زد ..گلدون های گل خرید و دور اون گذاشت ..و من هفت سال دیگه توی اون خونه زندگی کردم بچه ی دومم اونجا بدنیا اومد و عروسی مراد رو همون جا توی اون حیاط گرفتیم ..

اما برای من درس بزرگی شد ..شاید جن و روح وجود داشته باشن اما دیده شدن و تماس با انسان فقط زاییده ذهن آدم هاست ..

از جنس ما نیستن و به خواست  خداوند نمی تونن نه به ما آزاری برسونن و نه تماسی با ما داشته باشن ..

آنچه که شما بصورت نقل قول از کسی شنیده اید فقط زاییده خیال است و بس ...

اما ترس نعمتی است که خداوند در وجود انسان ها نهاده است برای حافظت از خود و ما در قبال این موهبت باید خرد مندانه از آن استفاده کنیم ..




پایان







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز