داستان کوتاه #خانه_وحشت 😱
#قسمت_آخر- بخش هفتم
با اینکه من آدم بد جنسی نبودم ولی اونقدر از این حادثه خوشم اومده بود که اون همه ترسی رو که توی این مدت تجربه کرده بودم فراموش کردم ..
و از دست مجید حرص می خوردم که چرا حرف مادرشو قبول کرد در حالیکه توی این مدت حتی یکبار به من اعتماد نکرد ...
داشتم فکر می کردم بدون اینکه به اون بگم سوگل رو بر دارم و میرم سمنان و تا خونه رو عوض نکرده بر نگردم ...
خوب اون روز ناهار می خواستیم ..
همراه مجید و مراد و مهتاب با احتیاط رفتیم پایین تا من آبگوشت رو بار بزارم اما بسته ی گوشت چرخ کرده روی یخچال نبود ...
گفتم : مجید اگر باز منو متهم به دروغ گویی نمی کنی گوشت غیب شده؛؛ نیست ..
با حالتی که حاکی از ترس و نا باوری بود خندید و گفت : لابد بردن کوفته درست کنن ..تو مطمئنی گذاشتی اونجا ؟
گفتم برو بابا تو واقعا داری بهم توهین می کنی دیگه باهات حرف نمی زنم ...
داستان کوتاه #خانه_وحشت 😱
#قسمت_آخر- بخش هشتم
گم شدن گوشت هم معمایی شد وتمام مدت در مورد این موضوع حرف می زدیم و آرامشی نداشتیم و بالاخره هم نفهمیدیم ماجرا چی بود ...
بعد از ناهار من و مادر و مهتاب توی پذیرایی دراز کشیدیم ولی مجید و مراد رفتن سراغ باغچه ..
تازه چشمم گرم شده بود که مجید بازوی منو گرفت و آهسته گفت : پاشو بیا یک چیزی نشونت بدم ...
همراهش رفتم ...کنار باغچه مقدار زیادی سیم و چیزای دیگه ریخته بود که معلوم بود از زیر خاک در آورده ..
گفتم : اینا چیه ؟ گفت : وسایل بمب دست ساز ..چاقو اسلحه ...مواد منفجره ...توی این کیسه ی پلاستیکی بود ...
گفتم : پس مراد راست می گفت اینجا خونه ی تیمی بوده و الان تحت نظر هستیم ...
گفت : باید اینا رو یک طوری از خونه خارج کنیم ..نباید کسی بدونه ما اینا رو پیدا کردیم ...
صبر کن ببینم ..مراد برو از پنجره نگاه کن ببین اون مرد رو هنوز می ببینی ؟ ..
مراد رفت و ما هم دنبالش ..یکم گوشه ی پرده رو پس کرد و هیجان زده گفت : داداش یکم پایین تر ایستاده ...
مجید فورا لباس پوشید و از خونه رفت بیرون در حالیکه من بهش التماس می کردم تو رو خدا خودت رو توی درد سر ننداز ..نرو مجید ..ولی اون گوش نکرد ..از سر و صدای ما مادرجون و مهتاب هم بیدار شدن ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar