داستان کوتاه #خانه_وحشت 😱
#قسمت_دوم- بخش سوم
ناهار که خوردیم و من داشتم ظرفا رو می بردم پایین تا بشورم ..هنوز پام روی پله دوم بود که صدای خش و خش منو سر جام میخکوب کرد ..
گوش دادم ..بازم اون صدا میومد ..
دویدم پایین اما چیزی ندیدم و ظرف ها رو از ترس ول کردم روی زمین و دویدم بالا ...و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و داد زدم مراد ...
بدو بیا ..مراد و مادر جون هر دو هراسون اومدن..در حالیکه از ترس دست و پام می لرزید گفتم یکی اون پایینه ...
مادر جون گفت : وا؟ چی میگی ؟ کی اون پایینه ؟ دزده ؟ مراد برو ببین چی میگه ؟
مراد جلو و مادر جون پشت سرش رفتن پایین ..
با تعجب گفت : اینجا که کسی نیست ؛؛ مراد گفت : سیما خانم فکر می کنم از توی کوچه کسی رد شده صدا می پیچه توی زیر زمین ...
یک فکری کردم و دیدم امکان داره ...یکم خیالم راحت شد ...رفتم و به کارم رسیدم و دیگه صدایی نشنیدم ..
داستان کوتاه #خانه_وحشت 😱
#قسمت_دوم- بخش چهارم
اما غروب که اونا رفتن و من تنها شدم ..سوگل رو گذاشتم زیر سینه ام و شیر می دادم تا بخوابه ...
همه جا سکوت بود ..که احساس کردم یک صدایی میاد ..بازم گوش دادم ..یک صدایی مثل بر خورد دوتا ظرف شنیدم ...
بچه رو روی تخت ول کردم و دویدم در کوچه رو باز کردم ببینم آیا کسی داره رد میشه ؟ هیچ کس نبود ولی از زیر زمین صدای ظرف میومد ...
با سرعت دویدم توی اتاق و درو بستم سوگل رو بغل کردم نشستم یک گوشه ...هر لحظه منتظر بودم یکی درو باز کنه و بیاد تو ..
یک ساعتی به همون حال موندم ..تا سوگل خوابید ..بلند شدم درو باز کردم دیدم سر و صدایی نیست ...
خدایا چیکار کنم باید شام درست می کردم ..ولی حاضر نبودم دیگه پامو توی اون آشپزخونه بزارم ...
اما بی اختیار همش حواسم به اون زیر زمین بود ...
سرمو آهسته از روی نرده ها دولا کردم ببینم واقعا صدایی میاد یا نه ...
خش خش خش ..انگار یکی ناخن هاشو می کشید به دیوار ...
در حالیکه از ترس گریه ام گرفته بود ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar