داستان کوتاه #وحشت در خانه😱
#قسمت_اول- بخش اول
من پشت سر کامیون رسیدم در اون خونه ..از همون جا توی تاکسی نگاهی به ظاهرش کردم و با اعتراض گفتم :وای خدا یا بازم خونه ی قدیمی ؟
خدا بگم چیکارت کنه مجید ...
کرایه رو دادم و سوگل رو بغل کردم پیاده شدم ..
با حرص گفتم : همین بود نمیذاشت من بیام خونه رو ببینم ..احمق ؛
اما مجید جلوی در با خنده منتظرم بود صورتش نشون می داد که خوشحالم هست ...
با لحن تندی گفتم : کار خودتو کردی ؟ دوباره یک خرابه گرفتی برای من ؟ آخه این چیه؟
گفت : خونه ؟
گفتم : این خونه اس یا مخروبه ؟دیواراش داره می ریزه .. من نمی زارم اثاث رو اینجا پیاده کنی ..
گفت : به جون تو توش خوبه ..بازسازی شده بیا ببین چقدر خونه ی قشنگیه ..بزرگ؛؛ جا دار ..تو بیا اگر دوست نداشتی هر چی خواستی به من بگو ..
گفتم : آخه من تا کی باید روی گند و کثافت های مردم برم و زندگی کنم ..
اینجا رو دوست ندارم از همین دم درش معلومه ..
گفت : بسه دیگه بد خلقی نکن ..منم دوست ندارم برم توی یک آپارتمان مثل قفس موش زندگی کنم ..آدم نمی تونه جُم بخوره ...و دست منو گرفت و گفت بیا تو کارگرا معطلن ..
تو بیا ببین ..
داستان کوتاه #وحشت در خانه😱
#قسمت_اول- بخش دوم
سوگل رو دادم بغلشو در حالیکه عصبانی بودم وارد شدم ...بلند داد زد آقا تا اثاث رو بزارین پایین من میام ..و لنگه دیگه ی درو باز کرد ..
از درکه وارد شدم یک حال کوچک که از همون جلوی در با شش پله میرفت به یک زیر زمین ..
گفتم : از همین اولش بهت بگم مناسب ما نیست ..؛ نمیشه مجید سوگل از اینجا میفته ...
گفت : تا اینجا که نرده داره اینجام من خودم واست نرده می زارم ...
پشت نرده های زیر زمین سمت راست و چپ به دوتا اتاق باز میشد و روبرو یک درِ بزرگ داشت که به یک ایوون ال مانند راه داشت ...
اتاق سمت چپ بزرگ و جا دار بود با یک پنجره رو به حیاط ..و اتاق سمت راست پذیرایی و ناهاری یک اتاق مربع شکل ...
سمت چپ انتهای اون اتاق یک در بود که به یک اتاقِ کوچک دیگه راه داشت ..و اون اتاق به یک راهروی باریک و توی اون راهرو یک اتاق دیگه ...
و راهرو هم دری به همون ایوون داشت که به حیاط وارد می شد ...همه چیز بوی کهنگی می داد فقط رنگ شده بود؛؛ اما در و پنجره های چوبی و زوار در رفته حال آدم رو بهم می زد ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar