داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_آخر- بخش پانزدهم
اما به همین سادگی نبود ..ساعت به ساعت یکی میومد و باز جویی میشدم ..
مجبور بودم دوباره تکرار کنم ...و چون گفته من با بقیه مطابقت داشت و مدرکی از من نداشتن راحتم گذاشتن ...
از یکی از پرستار ها خواهش کردم برام یک سیم کارت بگیره ..می گفت : اینجا از کسی نخواه این کارو برای تو بکنه ..
چون کسی به شما ها اعتماد نداره ..باید خودت بری و به اسم خودت بخری ...این بودکه من بدون تلفن موندم ..
می تونستم از جای دیگه یا گوشی کسی زنگ بزنم ولی نمی دونستم با دسته گلی که به آب داده بودم چی بگم که نگران نشن ...
مدام منتظر بودم تکلیفم روشن بشه ..خوشختانه افسر رسیدگی به کار من مرد خوبی بود و باور داشت که من این کاره نیستم ....
تا روز ششم تحت حفاظت یک مامور منو به تهران فرستادن ..هوا تاریک شده بود که رسیدیم تهران و یکراست با اون مامور رفتم کلانتری ..
با برگه ای که بهم داده بودن قرار شد تهران سند بزارم تا دادگاه ..
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_آخر- بخش شانزدهم
البته خیالم راحت بود می گفتن باید مراحلش طی بشه ..
اونجا گوشی اون مامور رو گرفتم و زنگ زدم به بهار ...
گفت : بله بفرمایید ..
گفتم : بهار جان منم سلام حالت خوبه ..صدای شیون و فریاد اون که مامان و نغمه رو صدا می زد به من فهموند که توی این مدت چه عذابی به اونا دادم ...
گفت : جهان الهی قربونت برم حالت خوبه ..کجایی ؟ کی بر می گردی ؟
گفتم : من خوبم ..همین امشب میام تو گوشی رو بده به امین بیاد دنبالم ....
گفت : خودم میام بگو کجایی ..چیزه مادرم میاد ...
آره بقیه میگن همه با هم میایم ...
گفتم: گوشی رو بده به امین ...
اونشب من با سند آزاد شدم تا سه روز دیگه برم دادگاه و ثابت کنم در جابجایی اون جنس ها دخالتی نداشتم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar