2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش هفتم 









تا یکبار که دسته جمعی رفتن شمال ویلای پدرِ سانیا ...یلدا نصف شب بیدار میشه یک نامه می نویسه که این دنیا رو  دوست نداره و دلش نمی خواد زنده بمونه ...جهان می گفت همیشه غمگین و افسرده بود ..و حمید که یکی از مخالفین ازدواج جهان و یلدا بود بعد از فوت اون به جهان میگه از بچگی بیماری روانی داشته و اغلب حالش بهم می خورد و تحت درمان بوده ..به هر حال وقتی این خبر به پدر و مادرش می رسه همه میرن شمال ..یادمه یک هفته طول کشید,,  اونقدر گریه و زاری کردن تا جنازه رو آب آورد و توی این مدت جهان عذاب سختی رو تحمل کرد   ..می تونم بگم حال جهان حتی از پدر و مادرشم بدتر بود ..ضربه ی خیلی بدی خورده بود و فکر می کرد چون مامان اجازه نداده یلدا خودشو کشته ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش هشتم 








به هر حال فراموش نمی کرد و می گفت : دوباره سراغ هیچ دختری نمیرم ...هشت سال گذشت ..اون دیگه اسمی از یلدا نمیاورد ولی همون طور که حتما دیدی عکس اونو نگه می داشت ..من و مامانم مخصوصا بعد از فوت برادرم و زنش تنها امیدمون توی زندگی جهان بود و خیلی براش دلواپس بودیم ..تا اینکه عاشق تو شد ..اون همیشه به من می گفت با اومدن بهار ؛  زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته ...کلا جهان اینطوریه؛؛؛ افراطی؛؛ در هر کاری ..مثلا قصد کرد مسافرکشی کنه ..دیدی چقدر شورشو در آورده بود ..چند بار بهش گفتم جهان جون ؛خوب حالا مسافرکشی می کنی سر شب برو خونه اینقدر خودتو خسته نکن ..ولی گوش نمی کرد ؛؛ حتما توام فهمیدی وقتی تصمیم می گیره  یک کاری بکنه باید تا تهش بره ..یادته برای شب چله برای اینکه دل تو رو به دست بیاره چیکار کرد؟ ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش نهم 








باور کن سه روز همه ی ما رو به سیخ کشیده بود ..هر چی منو و مامان بهش می گفتم گوش نمی کرد ..دیدی که دوتا وانت از بعد از ظهر اجاره کرده بود که وسایل رو بیارن در خونه ی شما ..بهار الانم ترس ما از اینه که پول قاچاق زیر دندونش مزه کنه اونوقته که دیگه خر بیار و باقالی بار کن ..کلا آرامش نداره ..عجوله و کم صبر برای همین وقتی یک برنامه پیش رو داره ترجیح میده مخالفت کنه ..اما قبول می کنه و همیشه با نارضایتی ظاهری اونو انجام میده ...خودش هر چی بخواد می خره ولی اگر کسی بهش بگه فلان چیز رو بخر مخالفه ..ما هر وقت بهش گفتیم بریم سینما و یا کنسرت مخالف بود ولی خودش بدون اطلاع ما بلیط می خرید و ما رو می برد اونم دوساعت زود تر ...امین شاکی می شد و من با هزار التماس ازش می خواستم چیزی نگه ...زود رنج و خیلی زیاد مهربونه برای همین توی عاشقی هم افراط می کنه ....





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش دهم 









گفتم : ای خدا ؛ من چرا متوجه ی این خصوصیت اون نشدم ..حالا که فکرشو می کنم می ببینم مادر درست فهمیده بود .. من از جهان هیچ شناختی نداشتم ..و شاید برای همین منم خود واقعی مو  به اون نشون ندادم ..ما در کنار هم در حالیکه همدیگر رو خیلی دوست داشتیم هیچ لذتی از زندگیمون نمی بردیم ..عدم شناخت باعث میشه فکر و خیال های غلط به سر آدم بزنه که بیشتر ما رو از هم دور می کنه ...کاش این درس ها یک جایی به ما آموخته میشد ..چیزایی که به نظر خیلی بی اهمیت و پیش پا افتاده میان ؛زیر ساخت زندگی هستن که اگر بهش توجه نشه فرو میریزه و دوامی نداره ..و همینطور که اشک میریختم ..ادامه دادم خدایا یک فرصت بهم بده ،،,جهان رو دوباره بهم برگردون ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش یازدهم 









آدرسی که داشتیم مارو برد کنار یک برج  مجلل و به اصلاح آنچنانی ..

محوطه ی بیرون برج مامور داشت ..اونجا توضیح دادیم که می خوایم کجا بریم ..تلفن زد و گفت : خانم میگن شما رو نمیشناسن ..نغمه گوشی رو گرفت و گفت : راضیه خانم منم نغمه دختر عمه ی علی آقا ..و اینطوری اجازه گرفتیم وارد برج بشیم ..یک سالن بزرگ که از لابی بهترین هتل های شهر زیبا تر بود ..مثل قصر ..تازه اونجا متصدی لابی ..ما رو نگه داشت و گفت من اطلاع ندارم ..دوباره زنگ زدن به راضیه خانم و تا دم آسانسور با ما اومد تا سوار شدیم و رفتیم بالا ...نغمه گفت : خدا کنه جهان نخواد همچین زندگی رو با پول قاچاق بدست بیاره ...گفتم : نمی خواد ..تو بهتر برادرت رو میشناسی ولی من اینقدر از جهان شناخت دارم که وجدانشو زیر پا نمی زاره ...نغمه گفت :  حسم بهم میگه ..علی از بردن جهان منظور خاصی داشته ...خدا بهمون  رحم کنه ..




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش  دوازدهم 









بالاخره آسانسور ایستاد و در باز شد  ..شماره خونه رو پیدا کردیم و زنگ زدیم ..وقتی در باز شد ..زنی رو دیدم ساده و بی آرایش با صورتی رنگ پریده با منو و نغمه رو بوسی کرد وبا تعارف  ما رو برد ؛ به زیباترین و شیک ترین  خونه ای که در عمرم دیده بودم ...و راضیه خانم وصله ای ناجور برای اون خونه ..با تعجب به ما نگاه می کرد و نمی دونست با با ما چیکار کنه و چی بگه  بی هدف دستشو تکون می داد و سرشو بالا و پایین می کرد مثل این بود که از نگاه کردن به چشم ما هراس داره  ......نغمه زود رفت سر موضوع و گفت : ببخش مزاحمت شدیم شما از علی آقا خبر دارین ؟ اگر میشه بهش تلفن کن شاید جواب شما رو بده ..پرسید : با علی چیکار دارین ؟ گفت : جهان ما رو با خودش برده ..و چند روزه که ازش بی خبریم ...با افسوس گفت :ای وای علی ؛؛ ای وای ؛ به خدا  خبر ندارم ..متاسفانه علی به من نمیگه چیکار می کنه  ..و نشست روبروی ما و همینطور بالا تکلیف نگاه کرد  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش سیزدهم 








نغمه گفت : تو می دونی کجا رفتن ؟ تو رو خدا هر چی می دونی به ما بگو ..مامانم داره دیوونه میشه گفت : چی بگم والله ...مگه به من میگه ؟ ..راستش من زیاد علی رو نمی ببینم ...گاهی میاد و به منو بچه ها سر می زنه و میره ..پرسیدم : ببخشید این سئوال رو می کنم شما می دونین شوهرتون چیکار می کنه ؟ این ثروت رو از کجا بدست آورده ؟ اخمهاشو در هم کشید و گفت : بهار خانم دهنم رو باز نکنین ..مگه فکر می کنین من خرم ؟ فقط بهتون میگم شوهر شما اولین و آخرین قربونی علی نیست ...مگه پسر خاله اش آقا منصور  رو بیچاره نکرد الان گوشه ی زندون افتاده ..خدا رحم کرد اعدامش نکردن ...من شرمنده ام ..که همچین شوهری دارم ...اما شما مثل من نباش از همین حالا جلوی شوهرتون رو بگیرین ..وگرنه به روز من میفتین ..گول این خونه رو نخورین ..اینجا قفس من و بچه هامه ..باور کنین هر چهار تاشون از اینجا بیزارن ..منم همینطور ...ما تازه شش ماهه اومدیم اینجا ...و معلوم نیست  تا کی اینجایم ....




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش چهاردهم 








راضیه خانم اینجا بغض کرد و صورتش از شدت ناراحتی سرخ شد وبشدت به گریه افتاد ..چنان هق و هق می زد که هر دوی ما رو به گریه انداخت ..و با همون حال   گفت : نغمه جون من خیلی تنهام ..همه ی خانواده ام ترکم کردن کسی جای منو بلد نیست یعنی علی اجازه نمیده به کسی بگیم ؛؛ 

خودشم نمیاد به ما سر بزنه  ..هر وقت هم میاد سر زده و طلب کار و فکر می کنه این خونه و زندگی برای خوشحالی ما بسه   میاد دعوا می کنیم منو می زنه و با بچه ها بد رفتاری می کنه و میره ..

من این پول رو نمی خوام این خونه رو نمی خوام فکر می کنین پدر و مادر و خواهراش چقدر دارن برای کارای علی حرص و جوش می خورن ؟ چند بار گرفتش فکر می کردیم دیگه این بار اعدامش می کنن ؛؛

چقدر توی این زندان ها من رفتم و اومدم ..چقدر عذاب کشیدم ....وقتی ازم می پرسیدن جرم شوهرت چیه ..دلم می خواست بمیرم و نگم مواد ....





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش شانزدهم 






البته خیالم راحت بود می گفتن باید مراحلش طی بشه ..

اونجا گوشی اون مامور رو گرفتم و زنگ زدم به بهار ...

گفت : بله بفرمایید ..

گفتم : بهار جان منم سلام حالت خوبه ..صدای شیون و فریاد اون که مامان و نغمه رو صدا می زد به من فهموند که توی این مدت چه عذابی به اونا دادم ...

گفت : جهان الهی قربونت برم حالت خوبه ..کجایی ؟ کی بر می گردی ؟ 

گفتم : من خوبم ..همین امشب میام تو گوشی رو بده به امین بیاد دنبالم ....

گفت : خودم میام بگو کجایی ..چیزه مادرم میاد ...

آره بقیه میگن همه با هم میایم ...

گفتم: گوشی رو بده به امین ...

اونشب من با سند آزاد شدم تا سه روز دیگه برم دادگاه و ثابت کنم در جابجایی اون جنس ها دخالتی نداشتم ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش دوم 







من و نغمه بدون اینکه نتیچه ای گرفته باشیم ,و به اصلاح ؛؛ یک مَن رفتیم هزار مَن برگشتیم ,, 

حالا بیشتراز قبل دلم برای جهان و زندگی خودم شور می زد ...آیا من به اندازه ی راضیه جهان رو دوست داشتم که با همه ی خوب و بدش بسازم ؟ 

اگر اونم به حرفم گوش نکرد و دنبال این کار رفت من باید چیکار می کردم ..آیا برای منم روزی خواهد رسید که مثل راضیه خون گریه کنم و بازم کنار شوهرم بمونم ؟ 

راضیه از نظر من بی تقصیر نبود اینطور که شنیدم از وقتی بچه ی اولشو بار دار بود علی از بیکاری و بی پولی افتاد دنبال مواد فروختن و راضیه سه بچه ی دیگه رو توی همین اوضاع به دنیا آورده بود ...

اما اونقدر دلم براش سوخته بود که نمی تونستم از فکرش بیرون بیام ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش سوم 







اونشب من خونه ی مادر موندم ..

آقا امین خیلی تلاش کرد یک خبری از جهان بدست بیاره ولی نشد و چشم های منتظر ما به تلفن و صدای در موند ..

دیگه کاری از دستمون جز دعا خوندن بر نمی اومد ...

اینکه جهان حتی پیامی هم نمی داد بیشتر از همه نگرانمون می کرد و دیگه مطمئن بودیم اتفاق بدی افتاده ..

حالم زیاد خوب نبود ؛ 

رفتم توی تخت جهان دراز کشیدم ..چقدر دلم براش تنگ بود اصلا فکر نمی کردم تا این اندازه دوستش داشته باشم .. 

اما هر بار چشمم رو روی هم می گذاشتم کابوس می دیدم . هراسون می پریدم ...نیمه های شب صدای گریه مادر رو شنیدم ..

رفتم کنارش نشسته بود و مثل ابر بهار اشک میریخت ..جلوی پاش زانو زدم و دستشو گرفتم ...

گفت : توام نخوابیدی ؟




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش چهارم 







گفتم : مادر بهتون قول میدم جهان صحیح  و سالم بر می گرده ..به من گفتین از جهان شناخت ندارم ..ولی چیزی که منو وادار کرد باهاش ازدواج کنم فقط عشق نبود ..

اون آدم پاکیه ..اهل خلاف نیست ..جهان این کارو نمی کنه ...

گفت :ولی من مادرم و بد جوری دلم شور می زنه ..خدا کنه اشتباه کرده باشم ... اگر علی براش درد سر درست کنه چی ؟ 

اگر بگیرنش چی میشه ؟ کی باور می کنه بیگناهه ...کاش حواسم بیشتر بهش بود ..کاش وقتی بهم گفت پول لازم دارم براش فراهم می کردم نمی ذاشتم خودشو آواره ی این شهر و اون شهر بکنه  ..

پرسیدم شما می دونین جهان پول برای چی لازم داشت ؟ 

گفت : آره مادر سر عروسی؛؛  از امین قرض کرده بود ..اونم بعد از شش ماه پولشو لازم داشت ..از وقتی امین بهش گفت آروم و قرار نداشت..مثل مرغ سربریده بالا و پایین می پرید ..

می خواست هر طوری شده اون پولو جور کنه و بهش پس بده  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش پنجم 






گفتم : اگر شما هم با من صادق بودین و بهم می گفتین من جورش می کردم اصلا می دادم به شما که بهش بدین و این همه عذاب نمی کشیدیم ...

گفت : منم مثل تو دخترم فکر نمی کردم جهان دست به همچین کاری بزنه ..تازه امین پسر  خوبیه نمی خواست بهش فشار بیاره ...

مادر یک آهی با افسوس کشید و بازوی منو گرفت و گفت بیا بغلم ..

تو بوی جهان رو برای من میدی ..

در حالیکه همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم گفتم این حرف رو نزنین جهان خوبه به زودی بر می گرده ..

احساس می کردم بشدت هر دو بهم نیاز داریم و حالا که باید اون لحظات سخت رو تحمل می کردیم همدلی با هم از هر مسکنی برامون بهتر بود ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش ششم 







فردا رفتم خونه وقتی خواستم کلید در رو از کیفم بیرون بیارم چشمم افتاد به اون عکس ها ..

اولین کاری که کردم اونا رو گذاشتم لای همون کتاب ..و به خودم قول دادم دیگه هرگز برای فکرهای باطل غصه نخورم و زندگیم رو با منطق و استدلال بگذرونم نه وهم و خیال ؛؛

اما توی خونه بند نشدم مدام صورت جهان جلوی نظرم بود ..و نمی فهمیدم چرا به جای اینکه از دستش عصبانی باشم دلم براش می سوخت ...  

دوباره برگشتم پیش مادر..حالش خوب نبود ؛ برای همین زنگ زدم به نغمه و اومد بردمیش دکتر ..

و تمام شب رو با مسکنی که بهش زده بودن خوابیدو منو نغمه نشستیم و حرف زدیم ..تا روز ششم ..

دوباره شب شده بود و ما از جهان خبری نداشتیم ..با بغض کنار اتاق نشسته بودم و دلم خیلی گرفته بود  ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش هفتم 







جهان : 

گفتم : علی تو واقعا فکر می کنی من اینقدر احمقم که برای تو جنس ببرم تهران ؟ 

کور خوندی داداش من اگر شده پیاده از این بیابون رد بشم و همون جا بمیرم این کارو نمی کنم ...

گفت : جهان این رسم مردونگی نیست تا اینجا اومدی باید بقیه اش رو هم بری ..

گفتم : آهان رسم مردونگی اینه که تو یک ماشین جا سازی شده از مواد مخدر بدی دست من و خودت بری ..

منم هالو چهارشنبه واست ببرم تهران تحویل بدم ...علی بهت دارم میگم من این کاره نیستم ..محاله پامو توی اون ماشین بزارم ...

گفت : می زاری ؛خوبم می زاری ,  کُری هم می خونی ...مگه دست توست ..

گفتم :موبایلم کجاست برای چی از جیبم بر داشتی ؟ بده می خوام به زنم و مادرم زنگ بزنم ...من بر می گردم ولی دیگه نه با تو ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش هشتم 







علی یک پا ؛پایی کرد و اومد جلو و گفت صد میلیون بهت میدم ؛ 

گفتم ابدا ؛محاله ؛ 

گفت : باشه لعنتی  دویست تا سوار شو برو ..

دستم رو بردم جلو و گفتم موبایل ؛؛ زود باش بده؛؛ اصلا پول نمی خوام شرافتم فروشی نیست ... تو بگو یک میلیارد ..نمی کنم ..

فریاد زد دِ لامذهب پس برای چی اومدی مرتیکه ؟ 

گفتم : تو گفتی جنس ،، تلویزیون ..و یخچال فریزر ..و لوازم صوتی نگفتی ؟

 گفت : چیه توقع داشتی رک بهت بگم ؟ تو مگه عقل نداری ؟ 

اگر می دونستم نفهمیدی ..که مطمئنم فهمیده بودی نمیاوردمت ..حالا اینجا ترسیدی خودتو زدی به نفهمی ..

گفتم اولا نفهم خودتی ..من واقعا نمی دونستم ..علی به خودت بیار اگر منو بگیرن اعدامم می کنن ..تازه من از نفس کار متنفرم ..دوم اینکه تو برای منصور چیکار کردی؟ الان کجاست ؟  ..اونم اینطوری گیر انداختی ؟ 

می خوای منم مثل اون بشم ؟ ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش نهم 







گفت : ببین جهان جون داره دیر میشه هر آن ممکنه لاپورت ما رو داده باشن ...پول در آوردن سخته ..این یکبارو برو قول میدم کسی کاری به کارت نداشته باشه ..اگر از محلی های اینجا بزارم حتما بهشون شک می کنن ولی تو قیافه ات به این کارا نمی خوره ...

به خاطر من جون داداش راه بیفت اینجا خطر ناکه نیاید زیاد معطل بشیم ...

دیوار موش داره ؛موشم گوش داره زود ما رو پیدا می کنن ...

جهان جون خواهش می کنم داداش باشه دویست و پنجاه بگیر و قالشو بکن ...

گفتم : دیگه داری حرف مفت می زنی موبایلم رو بده ..زود باش من بهت گفتم به جون مادرم قسم می خورم که نمی دونستم منظورت از جنس چیه ..

علی دست از سرم بر دار من این ؛؛ کارو ,, نمی ,, کنم ..روشنه ؟ موبایلم ؛؛






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش دهم 






یک مرتبه دو نفر که سوار موتور بودن از راه رسیدن و جلوی پای علی ایستادن ..

صورتشون رو کاملا بسته بودن .. همون طور به لحجه ی خودشون یک چیزایی گفتن که من فهمیدم اتفاقی افتاده ...چون علی بی اندازه دستپاچه شد و صدا زد..صاحب ..

همون  پیر مرد اومد و بهش گفت : چند تا ماشین پلیس دیدن ...

گشت می زدن ..برای چی صاحب این وقت شب این طرفا اومدن نکنه یکی خبر داده ؟  ..

اون با لحجه ی بلوچی گفت :  باید این وقت شب باشه ...روزکه کاری ندارن ..زود باشین ماشین رو قایم کنین ....

علی گفت : نه اینجا باشه پیداش می کنن بهتره خودم برم ...همه به دست و پا افتاده بودن  ...

علی رو کرد به من و گفت موبایلت توی اون اتاقه بدو  بیارش وگرنه دست پلیس میفته ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش یازدهم 







فورا وارد اتاق شدم ..فقط یکقدم رفته بودم که در رو  روی من  بست و از اونطرف قفل کرد ..

و گفت:  جهان من میرم مامورا که رفتن خودت برگرد ..ولی یادت باشه تقصیر تو بود ما الان باید نصف راه رو رفته باشیم ...بیچارم کردی ..تلافی نکنم نامردم ...

در و گرفتم و هل داد و فریاد زدم درو باز کن مرتیکه ...بهت میگم باز کن  ..

ولی دیگه هر چی زدم به در صدایی نیومد انگار هیچ کس اون اطراف نبود ..درِ چوبی ضیم و محکمی بود که هر کاری کردم باز نشد ....

اتاقِ خرابه ای بود که حتی یک پنجره هم نداشت ...اما راست می گفت موبایلم روی طاقچه ی کوچک کنار دیوار بود ..

فورا بر داشتم زنگ زدم به بهار ..ولی رو ی صفحه پیام اومد سیم کارت خود را وارد کنید ...هاج و واج مونده بودم ..ولی فکر می کردم اینجا حبس بشم از رفتن با ماشین پر از مواد جا سازی شده بهتره ..

اگر تا صبح طاقت بیارم یکی این در رو بالاخره  باز می کنه .....






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش دوازدهم 






اونجا نمی فهمیدم چرا علی منو حبس کرده بود؛؛ بعد ها متوجه شدم ..ده دقیقه ای بیشتر طول نکشید که صدای ماشین پلیس و سر و صدا اومد .. 

می شنیدم کسی یا کسانی وارد حیاط شدن فریاد زدم ..درو باز کنین من اینجام ..ولی صدای چند تیر و بگیر؛  بگیر بلند شد ..

اونقدر ترسیده بودم که دست و پامو گم کردم ..دیدن تیر اندازی توی فیلم ها چیز دیگه ای و مواجه شدن با اون در یک قدمیت چیز دیگه ای مغزت از کار میفته ..و خطر مرگ وجودت رو می گیره ..

توی همین گیر و دار یکی درو باز کرد و سه نفر اسحله بدست که به طرف من نشونه رفته بودن  روبروم دیدم خواستم فرار کنم که یکی شلیک کرد ..

چند ثانیه میخکوب شدم و نفهمیدم چه اتفاقی افتاده ..ولی به یکباره  سینه ام سوخت و درد شدیدی وجودم رو گرفت ..

زانو هام سست شدن و دو زانو زدم روی زمین و گفتم : منو چرا می زنین ندیدین حبس بودم ..ولی درد امونم رو برید ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش سیزدهم 







یک گلوله به کتفم خورده بود ..و نمی دونستم در چه حالی هستم ...

در حالیکه خون  از بدنم سرازیر شده بود نشستم روی زمین ...نیروهای انتظامی پنج ؛ شش نفر رو دستگیر کردن و منو با اینکه  گلوله خورده بودم به دستم دستبند زدن و دونفر منو بردن گذاشتن عقب وانت  ...و راه افتادن ...

راه زیادی بود تا زاهدان  ...

یکساعت بعد در حالیکه چشمم به آسمونی بود که داشت روشن میشد با به یاد آوردن صورت بهار؛  کسی که به اندازه ی جونم دوستش داشتم  بر اثر خونریزی زیاد از حال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم ...

این همه اتفاق همون شب اول افتاد ..وقتی چشم باز کردم سه روز بود با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کردم ..

توی یکی از بیمارستان های زاهدان بستری بودم ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش چهاردهم 








گلوله از بالای قلبم رفته بود و از پشتم بیرون اومده بود ...و عمل سختی داشتم ، آروم به اطراف نگاه کردم اولین کسی که دلم می خواست کنارم باشه مادرم بود و بعدم بهار ..... 

به یک دستم سرم بود و به دست دیگه ام دستبند ی که منو به تخت متصل می کرد ...

اون روز کسی سراغم نیومد ..ولی روز بعد پلیس برای باز جویی اومد گفتم : با پسر داییم اومده بودم برم زاهدان گفت می خواد توی اون روستا کسی رو ببینه ..

ولی منو تنها گذاشت و رفت و اونا هم وقتی فهمیدن شما دارین میاین منو حبس کردن ..همین ..

همون جا فهمیدم که علی دستگیر نشده و تونسته فرار کنه ...اما ماشین و دونفری که توش بودن رو گرفتن ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش پانزدهم 







اما به همین سادگی نبود ..ساعت به ساعت یکی میومد و باز جویی میشدم ..

مجبور بودم دوباره تکرار کنم ...و چون گفته من با بقیه مطابقت داشت و مدرکی از من نداشتن راحتم گذاشتن ...

از  یکی از پرستار ها خواهش کردم برام یک سیم کارت بگیره ..می گفت : اینجا از کسی نخواه این کارو برای تو بکنه ..

چون کسی به شما ها اعتماد نداره ..باید خودت بری و به اسم خودت بخری ...این بودکه من بدون تلفن موندم ..

می تونستم از جای دیگه یا گوشی کسی زنگ بزنم ولی نمی دونستم با دسته گلی که به آب داده بودم چی بگم که نگران نشن ...

مدام منتظر بودم تکلیفم روشن بشه ..خوشختانه افسر رسیدگی به کار من مرد خوبی بود و باور داشت که من این کاره نیستم ....

تا روز ششم تحت حفاظت یک مامور منو به تهران فرستادن ..هوا تاریک شده بود که رسیدیم تهران و یکراست با اون مامور رفتم کلانتری ..

با برگه ای که بهم داده بودن قرار شد تهران سند بزارم تا دادگاه ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش شانزدهم 






البته خیالم راحت بود می گفتن باید مراحلش طی بشه ..

اونجا گوشی اون مامور رو گرفتم و زنگ زدم به بهار ...

گفت : بله بفرمایید ..

گفتم : بهار جان منم سلام حالت خوبه ..صدای شیون و فریاد اون که مامان و نغمه رو صدا می زد به من فهموند که توی این مدت چه عذابی به اونا دادم ...

گفت : جهان الهی قربونت برم حالت خوبه ..کجایی ؟ کی بر می گردی ؟ 

گفتم : من خوبم ..همین امشب میام تو گوشی رو بده به امین بیاد دنبالم ....

گفت : خودم میام بگو کجایی ..چیزه مادرم میاد ...

آره بقیه میگن همه با هم میایم ...

گفتم: گوشی رو بده به امین ...

اونشب من با سند آزاد شدم تا سه روز دیگه برم دادگاه و ثابت کنم در جابجایی اون جنس ها دخالتی نداشتم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_آخر- بخش هفدهم 







وقتی رسیدم خونه ی مامان سر بهار رو از لای در دیدم ..یک مرتبه با دیدن ماشین امین درو باز کرد و از سه تا پله پرید پایین و خودشو به من رسوند ..

در حالیکه نمی دونست من زخمی هستم و تازه عمل کردم مثل یک پرنده خودشو توی آغوش من جا داد ...

احساس ما در اون لحظه فراموش شدنی نیست ..من بزرگترین نعمت رو داشتم و تا اون زمان قدرشو نمی دونستم ...

 با دیدن بهار و مادرم و نغمه و جانان تازه فهمیدم که خوشبختی برای من در چی می تونه باشه ...

مادر مدام سر زنشم می کرد ولی بهار حتی یک کلمه به زبون نیاورد و دلیل کارم رو نپرسید ...

اما رفتارش  با من تغییر کرده بود ؛آشنا ؛ صمیمی ، گرم و عاشقانه و این بهترین هدیه ای بود که خداوند می تونست به من بده  ..

من تبرئه شدم ولی این سفر برای من آغازی نو در زندگی بود ..

نفهمیدم این من بودم که عوض شدم یا بهار ؛؛ هر چی که بود دیگه مثل دوتا غریبه با هم زندگی نمی کردیم ..و رازی بین ما نبود ..

در واقع تازه با هم روبرو شده بودیم ...




پایان 

به امید بهتر زندگی کردن در کنار هم 💕

ناهید






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام این داستان هم تمام شد اوناییکه با این داستان همراه بودن لطفا این پست و لایک کنن و داستان بعدی هم فکرمیکنم دوسه روز دیگه باشه همینجا سر بزنید ممنون از همراهیتون ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز