داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_هجدهم- بخش اول
بهار :
هر سه نفر عزا گرفته بودیم و احساس بدی داشتیم ..یک مرتبه مادر بلند شد و گفت : زنگ بزنم به داداشم شاید اون ازشون خبر داشته باشه ..
نغمه گفت : کجای کارین مامان ؟ دایی با علی قهره فکر نمی کنم خبر داشته باشه وبیخودی اونم به دلشوره میندازیم ...
با این وجود مادر زنگ زد ..
دستش می لرزید و مرتب نفس عمیق می کشید انگار احساس خفگی می کرد ...با اعتراض و لحن تندی گفت : سلام داداش ..خبر داری چی شده ؟ ..
پس گوش کن ..می دونستی علی جهان رو با خودش برده ؟..... به حضرت عباس راست میگم ..والله به خدا دروغم چیه ..آخه یکی نیست به این پسره بگه فامیل رو به گند کشیده حالا دست گذاشته روی بچه ی من ؟..
تو که می دونی جهان بدون پدر بزرگ شده من تا الان نذاشتم راه خطا بره .....می دونم داداش ...بابا می دونم ..
الان تو بگو من چیکار کنم ؟ ..تو رو خدا اگر می تونی باهاش تماس بگیر بگو اگر حکایت منصور بکنی و جهان توی درد سر بیفته با دست خودم تیکه تیکه ات می کنم ....
حالا تو بگو الان من چیکار کنم داداش ؟....اونو ول کن من از بس ناراحتم هر چی به دهنم بیاد میگم ..
تو رو خدا یک کاری بکن نزار جهان هم به این راه کشیده بشه ....
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_هجدهم- بخش دوم
( مادر همینطور که به حرفای دایی گوش می داد گریه اش گرفت) و گفت : نه داداش ..به فاطمه ی زهرا اگر می خواستم گردن علی بندازم ..
ولی جهان درست نمی دونست علی چیکار می کنه ..والله نمی دونست ....چطورشو من نمی دونم ولی خودت می دونی که جهان اهل این کارا نبود ....
بله که تقصیر پسر توست ..اصلا همین منظورِ من بود حالا چی میگی ؟ آره انداختم گردن علی ؛؛ برای اینکه جهان اهل این کارا نبود ...
تو برای چی سر من داد می زنی ؟
اون دونفر با هم بحث می کردن و نغمه به مادر فشار میاورد بس کنین دیگه کار به جای باریک می کشه ...
مامان قطع کن ببینیم چیکار باید بکنیم ...
مادر درمونده و سر خورده از بحثی که با برادرش کرده بود ادامه داد ..شماره ی علی رو بده شماره ی زنش روهم بده اصلا آدرس خونه اش کجاست اونم بده ..
ولی دستت درد نکنه که باهام همدردی کردی ...یادم نمیره ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar