2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش سوم










.با ناراحتی گفت : رفته ماموریت ؟ نه من خبر ندارم ...بهار جان حتما بیا پیشم باهات کار دارم ..همین امروز بیا خواهش می کنم ...گفتم : مادر امشب اجرا دارم  اگر کارتون واجب نیست فردا ناهار میام پیش شما ..گفت : واجبه,,  هر چی زود تر بیای بهتر ...من نمیخواستم به مادر دروغ بگم برای همین از رفتن خود داری کردم ..و داشتم خودمو آماده می کردم که اگر بهم اصرار کرد جلوی خودمو بگیرم و راز جهان رو نگه دارم .... 

روز بعد صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم .. بازم بی قرار و سرگردون نمی دونستم چیکار کنم چند روز بود به خونه ی زندگیم نرسیده بودم ... شروع کردم به تمیز کردن و جابجا کردن وسایلم ..خونه کوچک بود و زود بهم میریخت ...رفتم سراغ  کتابخونه تا گرد گیری کنم و مرتب ؛ که یک مرتبه  از لای یکی از کتاب ها یک عکس به پشت  افتاد روی زمین  ..

خواستم بزارمش سرجا ش که چشمم افتاد به دست خطی  که بالافاصله تشخیص دادم مال جهانه ..با روان نویس قرمز نوشته بود ..من و یلدا کنار دریا ...تاریخش مال هشت  سال پیش بود فورا عکس رو نگاه کردم ..




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش چهارم







درست معلوم نبود ولی حدس زدم همون دختری بود که عکسش روی گوشی جهان بود ... در حالیکه کنار دریا ایستاده بودن و  سرش روی سینه ی جهان  بود و حالت مظلومانه ای داشت و  دست جهان دور کمرش ..واقعا از شدت ناراحتی خیس غرق شدم دست و پام می لرزید دوتا عکس دیگه هم لای کتاب بود ..وای خدای من دوستش حمید و ساینا با جهان و اون دختر؛؛  و عکس بعدی  هر سه تا دوستش بودن که من اونا رو توی عروسی دیده بودم ولی همون موقع نفهمیدم چرا بعد از اینکه به ما تبریک گفتن دیگه اونا رو ندیدم  ..و از اون به بعدم هم جهان باهاشون قطع رابطه کرد ... برام عجیب نبود چون از رابطه ی اونا خبر نداشتم  ...و حالا این عکس ها ؛؛ پس من درست حدس زده بودم ..با اینکه جهان توی اون عکس سن زیادی نداشت ولی کاملا معلوم بود  که رابطه ی عاشقانه ای با اون دختر که فهمیدم اسمش یلداش داره ...در وضعیت بدی قرار گرفته بودم اصلا منطقی نبود که به خاطر گذشت ای که اون داشت خودمو ناراحت کنم ..اون چیزی که من ازش می ترسیدم  این بود که جهان هنوز دلش با اون دختر باشه نه گذشته ای که با اون داشت ؛  برای همین هنوز عکس اونو لای کتاب هاش نگه داشته ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم









دیگه مغزم کار نمی کرد از قبل  قرار بود ناهار برم خونه ی مادر  فورا  عکس ها رو گذاشتم توی کیفم و آماده شدم و در حالیکه از شدت عصبانیت کنترلم رو از دست داده بودم و دلم می خواست بالا بیارم راه افتادم ..لحظه به لحظه حالم بدتر میشد اون میسر کوتاه رو به زحمت رفتم  ...زنگ زدم ؛؛ جانان در و روی من باز کرد ..فهمیدم نغمه هم اونجاست ..به محض اینکه وارد شدم هر دوشون به استقبالم  اومده و با دیدن من , با هم گفتن ..مریضی ؟ نفهمیدم  چرا من اونقدر حالم بد شده بود ؟چشمم سیاهی میرفت ..منو گرفتن و روی مبل دراز کشیدم ..

نغمه می خواست بهم آب قند بده گفتم : بهتر نخورم می ترسم فشارم بالا رفته باشه باید حالم بهتر میشد تا بتونم ازشون بپرسم این دختر کیه و چرا سایه اش روی زندگی من افتاده ؟ ..صورتم رو شستم و یک لیوان آب خوردم ..یکم که بهتر شدم ..و نشستم گفتم : مادر من باید در مورد جهان باهاتون حرف بزنم دیگه نمی تونم طاقت بیارم ..




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش ششم









با نگرانی گفت : الهی من بمیرم ...بهار جان راستشو بگو جهان با علی رفته ؟ گفتم : بله چطور مگه  ؟ محکم زد روی پاشو به نغمه گفت : می دونستم ؛؛بهت چی گفتم ؟ وای مادر چیکار کردی ؟ آخه تو چرا به من نگفتی جهان داره میره ؟چرا حرف نمی زنی ؟ درسته حرف زیادی زد ن کار درستی نیست اما اگر بغضی  چیزا رو نگی زندگیت نابود میشه .. گفتم : نمی دونم به خدا جهان همه چیز رو از من پنهون می کنه .. اصلا نمی فهمم داره چیکار می کنه ..مثلا یک مرتبه این پسر دایی توی زندگیش سبز شده  ..من نه می دونم کیه و نه می دونم چی کاراس ..نغمه در حالیکه مثل مادر ناراحت بود گفت : بهار جان من بهت میگم علی قاچاقچیه ...زنگ بزنیم جهان تا دیر نشده  برگرده ..زود باش عجله کن ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش هفتم








جهان :

 اونقدر خوشحال شده بودم که بی خودی می خندیدم و خدا رو شکر می کردم که دعا های منو مستجاب کرده بود و علی بهم پیشنهاد کار داده و فکر می کردم خدا این راه رو  جلوی پام گذاشته  ..چند روز بعد کارخونه بودم که علی زنگ زد و گفت : آماده ای ؟ گفتم : آماده ی چی ؟ گفت رفتن دیگه حاضری همین امروز با من بیای ؟ گفتم : راست میگی باید بریم ؟  چه موقع ؟ گفت : یازده فرودگاه باش ..گفتم : نمیرسم چرا زود تر خبر ندادی ؟ گفت خودمم تازه فهمیدم ..دارم بلیط می گیرم میای یا نه ؟ گفتم : بزار ببینم می تونم مرخصی بگیرم بهت زنگ می زنم ..بعد از اینکه تونستم یک هفته مرخصی بدون حقوق بگیرم .. خودمو رسوندم خونه ..بهار برای تمرین نرفته بود ..باید اول اونو راضی می کردم ..اما من شگرد خودمو داشتم ..اونو در مقابل کار انجام شده قرار دادم ..طوری که نتونست جلومو بگیره ا لبته خیلی طول کشید تا راضی شد ..بعد یک دل سیر بغلش کردم و بوسیدمش ..




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش هشتم









راستش یک لحظه پام سست شد و دلم نمی خواست به این سفر برم ..ولی وقتی  یاد قرض هام که افتادم دیدم راه دیگه ای ندارم ..

علی جلوی در ترمینال منتظرم بود ..با هم رفتیم توی سالن فرودگاه و اون رفت به طرف پرواز زاهدان ...پرسیدم : علی ما زاهدان چیکار داریم مگه نگفتی میریم کرمانشاه از اونجا بریم بانه ؟ گفت : کار ؛کاره برای تو چه فرقی می کنه ؛ کدوم طرف بریم ..ما از همه جا جنس میاریم ..بانه الان خیلی بگیر بگیر شده ..سخت میشه جنس آورد ..گفتم : تو از زاهدان چی میاری ؟ گفت : جهان سئوال و جواب نکن ..بهم اعتماد کن ..تو پول لازم داری منم دارم کارتو راه میندازم ....زنگ زدم بهار و دوباره ازش خدا حافظی کنم صداش گرفته و غمگین بود یکم دلداریش دادم و گفتم : تو رو خدا مراقب خودت باش تنها نمون من زود بر می گردم با بغض گفت : جهان نرو همین الان برگرد ..به خدا من زندگی بهتر نمی خوام ...گفتم : عزیزم دارم سوار هواپیما میشم بعدا زنگ می زنم ...وقتی توی  هواپیما نشستیم  علی خیلی قاطع گفت : موبایلت رو خاموش کردی دیگه  تا  نگفتم روشنش نکن ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش نهم









من اونجا دلم شور افتاده که این چه کاریه که من باید موبایلم رو خاموش کنم ..دلم نمی خواست مردی باشم که از چیزی می ترسه ولی حس بدی به اون کار پیدا کردم ..با خودم فکر می کردم هر کجا که  خطری بود  یا کار خلافی قبول نمی کنم و فورا از علی جدا میشم به زور که نمی تونه منو وادار به کاری بکنه ..

اما به فرورد گاه زاهدان که رسیدیم؛؛  یک مرد بلوچ به اسم عبدالوهاب با یک وانت تویوتا اومد دنبالمون ..با هم جلو نشستیم و من کنار راننده بودم ..من نه  راه بلد بودم نه می دونستم کجا داریم میریم .. علی و اون بلوچ که من زبونش رو نمی فهمیدم با هم حرف می زدن  چیز زیادی از حرفای اونا متوجه نمیشدم اما بو های خوبی به مشامم نمی رسید .. خیلی زود رسیدیم به شهر ولی اونا مدتی بعد دوباره از شهر خارج شدن و به راهشون ادامه دادن ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش دهم









گفتم : ببین علی چی میگم  اگر کار خلافی باشه من نیستم ..همین جا پیاده ام کن  ..گفت : خلاف از نظر کی ؟ مرد حسابی توی این مملکت باید یک کاری بکنی که بتونی زنده بمونی ..غیر از این باشه باید بدبختی بکشی ..جهان جون این تو بودی که دنبال من اومدی به زور نیاوردمت  ..؛ ولی اگر مردش نیستی و می ترسی ؛  من حرفی ندارم ..برت می گردونم فرودگاه ...منه احمق رو بگو می خواستم زیر دست و بالت رو بگیرم ..نمی خوای به سلامت .. خواستم کاری برای تو کرده باشم ..و محکم زد روی داشبورت و گفت : نیگر دار ..نیگر دار ..و با لحن تندی گفت : برو جهان ببخشید من کار دارم نمی تونم برگردم ..می خوای بری برو ...همین جا ماشین گیرت میاد ..بالا تر بریم کار از کار گذشته ..جنس آوردن منتظر ما هستن گفتم : تو فقط بهم بگو می خوای چیکار کنی ؟ تا بدونم ..طوری داری  منو می بری و هیچی بهم نمیگی اصلا می خوای چیکار کنی که منو به شک انداختی ...با تعجب گفت :  تو واقعا ساده ای یا خودتو زدی به اون راه ..جهان ؟ حالت خوبه ؟ هر بچه ای تا الان فهمیده بود داره کجا میره...ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش اول








جهان :

علی گفت نگه دار ولی عبدالوهاب به راهش ادامه داد  و من مونده بودم چه تصمیمی بگیرم ..

یک دلم می گفت برگردم و از خیر این کار بگذرم و یک دلم می گفت  این یکبار رو برو و قرض هاتو بده ..

گفتم : علی دقیقا به من بگو می خوای من چیکار کنم ..

گفت : هیچی ، جنس ها آماده اس بار می زنیم و تو و عبدالوهاب و بر می گردین ..

دوساعت  دیگه تو راه هستیم  کلا تا صبح میرسین به تهران و کار تمومه  ..اونجا بهت میگم چیکار کنی ....

بشدت به  فکر این بودم یک طوری خودمو خلاص کنم ..فهمیده بودم که علی چه جنسی می خواد جابجا کنه .و این برای من که بزرگترین خطای زندگیم قضا شدن نماز صبحم بود یعنی پریدن از یک پرت گاه و خودکشی ..

اما نمی دونم چرا بازم سکوت کردم و حرفی نزدم ..

منتظر چی بودم خودمم نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم ...سه ساعتی  توی تاریکی شب از بیراهه ها و تپه های کوتاه و بلند بالا و پایین رفتیم . تا به یک  روستای کوچک و فقیر نشین رسیدیم ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش دوم 









دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..علی جلوی در یک خونه پیاده شد و پیر مردی قوی هیکل با سیبل و ریش سفید که عمامه ای و دستار ی هم داشت  اومد بیرون باهاش دست داد ؛؛  به زبون خودشون یک چیزایی گفتن که من بازم متوجه نشدم ..

علی به من گفت : آبی چیزی نمی خوای ؟ اگر دستشویی هم می خوای بری اونجاست ...

پیاده شدم و عبدالوهاب با ماشین رفت جلوتر و دو سه نفر اومدن دور علی جمع شدن بعد  با هم رفتیم توی خونه ای که مثل خرابه بود ..

کنار حیاط خاکی یک گلیم پهن کرده بودن ..یک زن مسن که صورتشو با شال بسته بود طوری که انگار ما رو نمی دید توی یک سینی چند تا چای آورد و گذاشت روی زمین و با همون حالت رفت ..

اما فقط من و علی نشستم وبقیه داشتن بار سوار وانت می کردن ...

اما این کار یکساعتی طول کشید ..و علی رو صدا زدن آماده اس آقا ..و همون پیرزن  اومد در حالیکه توی یک  روسری کهنه چیزای ی پیچیده بود.. 

داد دست علی و رفت ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش سوم










علی هم در حالیکه اونو می گذاشت عقب ماشین  گفت : جهان ؛ توی راه گرسنه میشین غذاست بخورین .. 

جنس ها رو بار زدیم ..

 عبداوهاب می دونه از کجا برگرده که مامور نباشه احتیاطا اگر به موردی بر خوردی خونسرد مدارکت رو بده و بگو برای اولین بار اومدی ..

اگر خواستن ماشین رو بگردن دستپاچه نشو چیزی بدی نداریم یک مقدار چای و لباس زیر مردونه و ادویه جات ..بگو می خوای ببری تهران بفروشی ..

از خطر که رد شدین عبداوهاب رو پیاده کن و برو سمت تهران ....

گفتم : تو چی داری میگی؟ علی می خوای منو تنها بفرستی ؟ 

گفت : من زود شناسایی میشم تو رو کسی این طرفا ندیده ..

گفتم : برو مرتیکه من این کاره نیستم ..تو چی با خودت فکر کردی ..یابو ؛ خر گیر آوردی ؟ محاله من مواد جابجا کنم برای تو ...

گفت : مواد چیه بهت که گفتم چای ادویه جات و لباس زیر مردونه اس یکم خرت و پرت دیگه ..








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش چهارم









گفتم : علی من اونقدر ها هم ساده نیستم تو برای بردن این خرت و پرت ها منو تا اینجا کشونده باشی ..راننده می خواستی ؟ برای چی من ؟ گفت : بشکنه این دست که نمک نداره ..

جهان یادت رفت خودت ازم خواستی ؟ من با یک چهار این پول بدون درد سر ردش می کردم فکر کردی محتاج تو  بودم ؟ بهت میگم چیزی نیست اصلا تو خبر نداری ..

چیکار داری به این کارا ..تا اینجا اومدی باید تا آخرشم بیای ..می خواستی اونجا که بهت گفتم پیاده بشی الان دیگه مجبوری ..

گفتم : مرتیکه اگر منو بگیرن جوا ب مادر و زنم رو چی بدم ؟

 گفت : برای چی تو رو بگیرن ماشین رو تیکه تیکه کنن چیزی پیدا نمی کنن خاطرت جمع باشه ..

یک جایی هست که عقل جن بهش نمی رسه تو فقط خودت رو نباز ..زود باش داری آبروی منو جلوی اینا می بری ...باشه ..ده میلیون می زارم روش حالا سوار شو باید تا فردا تهران باشی تا شبه باید از اینجا رد بشی زود باش راه بیفت  ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش پنجم








بهار :

و اینجا مادر بود که از شدت ناراحتی به گریه افتاد و با اعتراض به من گفت : آخه چرا منو در جریان نذاشتی ؟

 چرا شما جوون ها هر کاری دلتون می خواد می کنین و فکر می کنین فقط خودتون می فهمین ..

نغمه گفت : مامان ؟ آروم باش هنوز که اتفاقی نیفتاده ...به بهار چه مربوط پسر خودتون سفارش  کرده به شما نگه ..

چرا از چشم این بنده خدا می ببینی ...

گفت : زنگ بزن برگرده ..من که از دست مادر بی اندازه ناراحت شده بودم گفتم : از وقتی رفته تلفنش خاموشه ..راست میگه نغمه به من چه مربوط پسرتون خطا کرده معترض من شدین ؟

گفت : شما ندیدی یا نخواستی واقعیت زندگی جهان رو بدونی ؟

 چرا تو که زنش هستی نمی دونی جهان قرض بالا آورده بود ..

با لکنت گفتم : چی میگن مادر؟ قرض برای چی ؟ در حالیکه می لرزید و لبهاش بهم می خورد گفت : قرض کرد عروسی گرفت یک عالم پول داشت بچه ام ..

نمی خواست دل تو رو بشکنه ..دلش می خواست همه چیز همون طوری باشه که میل توست خودشو انداخت توی درد سر ..








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش ششم









نغمه گفت : مامان ؟ بس کنین لطفا ..خودشون می دونین ..کسی که جهان رو مجبور نکرده بود می خواست نکنه ...

گفت : می خواست نکنه ؟ تو چی داری میگی ؟ اگر نمی کرد باهاش قهر می کردن ..من شاهد بودم سه روز ؛ سه روز با هم قهر بودن ...

می ترسید که اعتبارشو بیش خانواده اش از دست بده ...اصلا بهار تو می دونی شوهرت تا دیر وقت کجا بود ؟

 گفتم : بله ؛ می گفت کارخونه کار زیاده؛؛  می مونم تا دیروقت ..

گفت : نه خیر عزیز من ، اون بچه از سر کار میرفت مسافر کشی ..چرا تو که زنش بودی نباید می فهمیدی ...

گفتم ای بابا شما چرا از چشم من می ببینی ؟ پسر شما دروغ گو از آب در اومده من مقصرم ؟ گفت : تو مقصری چون نسبت به شوهرت فقط توقع داشتی ..

رنج اونو ندیدی ..یکبار ازش نپرسیدی برای چی این همه کار می کنه ..چرا داره خودشو به آب و آتیش می زنه ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش هفتم









گفتم : من گناهکار ؛؛ باشه ..شما چرا بهم نگفتین ؟

 پس شما هم بی تقصیر نیستین ..از نظر من ارزش و اعتبار آدما به پولشون نیست ..

جهان مشکل دیگه ای داره مادر .. خودش برای خودش ارزش قائل نبود ,  احساس ارزشمندی باید در وجود آدم باشه وگرنه پشت این تظاهرات خودشو قایم می کنه ..

اون اگر حقیقت رو از روز اول به من می گفت به خدا درک می کردم ..بعدم شما بگو من چه توقع بیجایی داشتم که جهان بر آورده کرد ؟ یک عروسی گرفتیم ...

به خدا اگر حتی شما بهم گوشزد می کردین محال بود بزارم این وضع بوجود بیاد ...

گفت : ولش کن دیگه من الان عصبانیم یک حرفی می زنم بعدا پشیمون میشم ...

نغمه گفت : به خدا مامان نباید از چشم بهار ببینی ..راست میگه وقتی اون ارزش خودشو در این می ببینه که تظاهر کنه پول داره شما از بهار چه توقعی دارین ؟ ...








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش هشتم







گفت : من نمی خوام کسی رو مقصر کنم ..ولی بهار نباید چشمش به این زندگی که ساخته باز بشه ؟ 

باید بدونه جهان چقدر قرض داره چطور خرج می کنه یا نه ...مگه زندگی مشترک همینه که آدم در کنار هم ,, معذرت می خوام ,,بخوابه ؟ 

وقتی با کسی ازدواج می کنی باید از همه ی احوال هم با خبر باشین با مسائل هم روبرو بشن ..اینطوری مثل دونفری هستن که بهم پشت کردن و با هم زندگی می کنن و اسمشو گذاشتن زندگی مشترک ..نه این نیست ..

وقتی دست به دست یکی میدی باید باهاش همدل باشی و هم نفس ..اینکه من اینو می خوام ..

من اونو می خوام و اگر فراهم نشد قهر کنم  ...و هرگز نفهمم توی  دل همسرم  چی میگذره نشد زندگی مشترک ..

من اینا رو تنها به تو نمیگم بهار؛؛  صد برابرشو به جهان گفتم ..گوش نکرد ..اونم نمی دونه توی دل تو چی میگذره ..

به خاطر من نه به خاطر خودتون با هم روبرو زندگی کنین ..تو وجهان ..امین و نغمه و هر زن و شوهر دیگه ای که  از دل هم خبر نداشته باشن هرکز با هم روبرو نمیشن تا بتونین زندگی درست و منطقی داشته باشن ....









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش نهم








نغمه با صدای بلند و لحن تندی گفت : بس کن دیگه مامان شورشو در آوردی ...

در حالیکه اشکهام صورتم رو خیس کرده بود گفتم : مامان راست میگه ...کاش مادر خودم اینا رو بهم می گفت ..

کاش این همه پنهون کاری نمی کردیم ...شایدم من می خواستم جهان  پول دار باشه ..نشونه های بیقراری اونو برای خرج کردن دیدم ولی نخواستم بفهمم که داره بهش فشار میاد ..

یک موضوع احمقانه رو برای خودم بهانه کردم و هر ناراحتی اونو به اون  ربط دادم و خودمو به نفهمی زدم ...

مادر راست میگه اگر من زود تر فهمیده بودم الان جهان به خطر نیفتاده بود ...من جهان رو دوست دارم ولی به شکلی که توی ذهنم ساخته بودم و همونطور  نگهش داشتم و با واقعیت روبرو نشدم ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفدهم- بخش دهم









مادر گفت : منو ببخش مدتها بود که می خواستم این حرفا رو به تو بزنم ..ولی جهان نمی ذاشت و می ترسیدم اختلافی بین شما پیش بیاد و باعث اون من بشم ...

یک مرتبه حالت تهوع بهم دست داد و خودمو رسوندم به دستشویی ...

اونقدر بالا آوردم و عق زدم که داشتم ضعف می کردم ..و اینطوری بحث ما خاتمه پیدا کرد .

اما  ما سه نفر به اندازه ای حالمون بد بود که نمی تونستیم بهم کمک کنیم و اصلا موضوع عکس رو فراموش کردم .

حالا روز چهارمی بود که جهان رفته بود و ازش هیچ خبری نداشتم ...و این دلشوره ای بیجا نبود ...




ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

به سلامتی بهار بارداره

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش اول







بهار :



 هر سه نفر عزا گرفته بودیم و احساس بدی داشتیم ..یک مرتبه مادر  بلند شد و گفت : زنگ بزنم به داداشم شاید اون ازشون خبر داشته باشه ..

نغمه گفت : کجای کارین مامان ؟ دایی با علی قهره فکر نمی کنم خبر داشته باشه وبیخودی اونم به دلشوره میندازیم ...

با این وجود مادر زنگ زد ..

دستش می لرزید و مرتب نفس عمیق می کشید انگار احساس خفگی می کرد  ...با اعتراض و لحن تندی گفت : سلام داداش ..خبر داری چی شده ؟ ..

پس گوش کن ..می دونستی علی جهان رو با خودش برده ؟..... به حضرت عباس راست میگم ..والله به خدا دروغم چیه ..آخه یکی نیست به این پسره بگه فامیل رو به گند کشیده حالا دست گذاشته روی بچه ی من ؟..

تو که می دونی جهان بدون پدر بزرگ شده من تا الان نذاشتم راه خطا بره .....می دونم داداش ...بابا می دونم ..

الان تو بگو من چیکار کنم ؟ ..تو رو خدا اگر می تونی باهاش تماس بگیر بگو اگر حکایت منصور بکنی و جهان توی درد سر بیفته با دست خودم تیکه تیکه ات می کنم ....

حالا تو بگو الان من چیکار کنم داداش ؟....اونو ول کن من از بس ناراحتم هر چی به دهنم بیاد میگم ..

تو رو خدا یک کاری بکن نزار جهان هم به این راه کشیده بشه ....




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش دوم






( مادر همینطور که به حرفای دایی گوش می داد گریه اش گرفت) و گفت : نه داداش ..به فاطمه ی زهرا اگر می خواستم گردن علی بندازم ..

ولی جهان درست نمی دونست علی چیکار می کنه ..والله نمی دونست ....چطورشو من نمی دونم ولی خودت می دونی که جهان اهل این کارا نبود ....

بله که تقصیر پسر توست ..اصلا  همین منظورِ من بود حالا چی میگی ؟ آره انداختم گردن علی ؛؛ برای اینکه  جهان اهل این کارا نبود ...

تو برای چی سر من داد می زنی ؟ 

اون دونفر با هم بحث می کردن و نغمه به مادر فشار میاورد بس کنین دیگه کار به جای باریک می کشه ...

مامان قطع کن ببینیم چیکار باید بکنیم ...

مادر درمونده و سر خورده از بحثی که با برادرش کرده بود  ادامه داد ..شماره ی علی رو بده شماره ی زنش روهم  بده اصلا آدرس خونه اش کجاست اونم بده  ..

ولی دستت درد نکنه که باهام همدردی کردی ...یادم نمیره ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش سوم 









وقتی گوشی رو قطع کرد بیشتر از قبل عصبانی بود و فورا شماره ی  علی رو گرفت خاموش بود بعد خونه رو گرفت ..کسی جواب نداد ..

رو به نغمه کرد و گفت : پاشو بریم در خونه اش ..اون حتما با شوهرش تماس داره ..اقلا بهمون بگه اتفاقی براشون افتاده یا نه حتما خبر داره  ..

گفتم : منم میام خودم می برمتون ...

نغمه گفت : نه مامان نمی زارم برین شما با این حالتون با اونم دعوا می کنین و حالتون بدتر میشه بهارم که حالش خوب نیست ..

باشه تا فردا صبر می کنیم شاید خبری شد ..

مادر هراسون و غمزده فریاد زد تو چی داری میگی ؟ من دیگه طاقت ندارم ...

چرا حال منو درک نمی کنین ؟ اگر بلایی سر بچه ام بیاد من چه خاکی تو سرم بریزم ؟ ..ای خدا دارم میمیرم ..

این چه سرنوشتی بود که من داشتم ؟ 

گفتم : مادر آروم باشین منو و نغمه میریم ..شما با جانان بمونین مرتب بهتون زنگ می زنیم ..قول میدم ..احتمال اینکه زن علی هم خبری داشته باشه کمه پس خونه باشین شاید از جهان خبری شد ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش چهارم








و منو و نغمه رفتیم بطرف آدرسی که مادر گرفته بود ..

همینطور که رانندگی می کردم حالم بهم می خورد می فهمیدم فشارم بالا رفته ولی دیگه به فکر خودم نبودم ..توی راه نغمه گفت : بهار جان من از طرف مامانم ازت معذرت می خوام ..اون از وقتی برادرِ بزرگم با همسرش توی تصادف فوت کرد هر موقع  ناراحت میشه دیگه کنترل اعصابشو نداره ...حتی از جهان خواهش کرد به خاطر اون ماه عسل نرین ..می ترسید ..گفتم : می فهمم ..من الان اونقدر ناراحتم که حرفای مادر رو به دل نگرفتم ..شایدم حق داشت ..گفت : من از توام ممنونم که درک کردی و منطقی باهاش بر خورد کردی ...گفتم : حرف دلمو زدم ..آخه فهمیدم که اشتباه کردم من باید می دونستم که جهان چه وضعی داره ..ولی اونم مقصر بود که به من حرفی نمی زد ..آخه من ازکجا باید می دونستم ..همش می گفت ؛ می خوام خونه بخرم ..از من می پرسید می خوای بریم ترکیه ؟ یا مثلا می گفت یک سرویس جواهر برات دیدم به زودی اونو می خرم ..تو جای من بودی چی فکر می کردی ؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم 








گفت : خوب ازش می پرسیدی تو که این همه پول داری چرا همش کار می کنی و اضطراب داری ؟ ..یکم مکث کردم ..وگفتم : من فکر می کردم دلیل این کاراشو می دونم ...گفت : یعنی چی ؟ چی می دونستی ؟ پرسیدم : نغمه؟ ,, یلدا کیه ؟ گفت : هیچکس ..تو اونو از کجا می شناسی ؟ گفتم : هیچکس نیست راست بگو اون کیه ..من فکر می کردم دختری رو دوست داره که وقتی باهاش آشنا شدم عکسش روی گوشیش بود ..حالا لای کتاب هاش چند تا عکس از اونو پیدا کردم ...گفت : بعدم با خودت فکر کردی جهان دلش پیش اونه ؟..با دلسردی زندگی می کردی ،، ..دلت رو کامل بهش نمی دادی ..دلسوزش نبودی چون فکر می کردی به کس دیگه ای فکر می کنه ..درسته ؟ اونجا که به مامان گفتی اشتباه کردم همین بود ؟ ولی  من برات خیلی ناراحت شدم و فکر می کردم برای اینکه مامان رو آروم کنی این حرف رو زدی ...




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هجدهم- بخش ششم 








گفتم :اینطورام نیست؛ نه تا این حد؛  شما  بهم بگو یلدا کیه ؟ گفت : جهان سال آخر دبیرستان بود یکی از دوستاش به اسم حمید عاشق یک دختر شد ..گویا همسایه ی اونا بودن و با هم دوست شدن ..تا دیپلم گرفت و دانشگاه قبول شد پاشو کرد توی یک کفش که می خواد زن بگیره ...اون زمان خونه ی ما زیاد میومد ...فکر می کنم یکماه بود که من ازدواج کرده بودم ..که عروسی حمید و ساینا شد ..توی عروسی اونا جهان خواهر ساینا رو می ببینه خوشش میاد ..یلدا اون زمان هفده سالش بود ...بعدام  از حمید الگو گرفت که می خوام بگیرمش ...ولی مامان مخالفت کرد و گفت صبر کن حالا زوده ..برادر بزرگم هم باهاش مخالف بود  ...حمید و جهان توی دانشگاه با دو نفر دیگه دوست صمیمی شدن که همه جا با هم بودن  ..تا اون دو نفرم  جوون و کم سن و سال زن گرفتن ..و شدن دوست های جدا نشدنی ..مدام دور هم جمع می شدن و به سفر میرفتن ..اما  جهان دیگه امون مامان رو بریده بود که اگر یلدا رو برام نگیرین می زارم از خونه میرم ...مامانم گفت : چشم بزار داداشت ازدواج کنه بعد نوبت تو ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز