داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم
گفت : تو چی می فهمی؟ من داره پوستم کنده میشه ..از وقتی ازدواج کردم بی پول شدم ..
حقوقم تا نصف ماه هم نمی رسه ..تو اینا رو می فهمی ؟
گفتم : جهان جون تو رو خدا اینطوری با من حرف نزن ..برای اینکه بیشتر خرج کنیم خودتو توی درد سر ننداز ...من دارم ؛؛ ..
همه ی سکه ها و پول های شاباش رو بهت میدم ..از این به بعد م توی خرج خونه کمک می کنم ...
گفت : بهار منو مسخره کردی ؟من دارم از میلیارد حرف می زنم ...سکه های تو به چه درد من می خوره ؟
گفتم : دوست ندارم شوهر قاچاقچی داشته باشم ...
گفت : والله قاچاق نیست ..علی میگه خودش این جنس ها رو سفارش داده و خریده ..میره گمرک ؛ برگه ترخیص داره ..
گفتم : قول میدی ؟ نه بزار ببینم اگر این طوره برای چی می خواد تو رو با خودش شریک کنه ؟ جهان حس خوبی ندارم تو رو خدا ولش کن ..
اگر دست به دست هم بدیم از پس مخارج برمیام ..تو خودت هیچوقت در موردش حرف نزدی ..
من اصلا نمی دونستم تو مشکل داری وگرنه منم آدمی نیستم که رعایت نکنم ...
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_پانزدهم- بخش ششم
گفت : چرا نمی فهمی ..مشکل من مخارج زندگی نیست علی داره به من لطف می کنه ..منم از این موقعیت استفاده می کنم ..
می خوام خونه ی خوب داشته باشم ..ماشین خوب سوار بشم ...
گفتم : هر دو ماشین رو بفروش یکی بهتر برای خودت بخر ...
من ماشین نمی خوام ؛خوبه ؟
ولی همینطور که با هم بحث می کردیم آماده شد و منو محکم بغل کرد و گفت : فقط اینو بدون که خیلی دوستت دارم ..
دختر عاشق توام اینو هیچوقت فراموش نکن که هر کاری می کنم به خاطر توست ..
دلم فرو ریخت ..یک بغض ناگهانی گلومو فشار داد و اشکم ریخت ..
گفتم : اگر منو دوست داری نرو ...هر کاری تو بگی می کنم آخه تو که پول داری ؛ احتیاجی به این کارا نیست ..
به خدا منم بیشتر نمی خوایم همینطوری خوبه فقط در کنار تو باشم راضیم ..
جهان عزیزم من خودتو دوست دارم نمی خوام به خاطر من خودتو به آب و آتیش بزنی ...
گفت : فقط همین بار یک ؛؛ چیزایی هست که من شاید بعدها بهت گفتم مجبورم عزیزم ..و منو چندین بار بوسید و ادامه داد , تنها نمون برو خونه ی مامانت یا برو پیش مامان من ..
ولی یادت نره به جون من قسم بخور به کسی چیزی نگی ..زود بر می گردم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar