2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم








جهان : 

ماجرا ی شب چله و گرفتن خونه به من هشدار داد که باید حواسم باشه تا کسی نتونه شخصیت منو خرد کنه ..

سعی کردم قاطع عمل کنم و کاری رو که می دونم درسته انجام بدم ..به عنوان یک مرد دلم نمی خواست کسی متوجه بشه چقدر نگران حساب بانکی خودم هستم ..

اون زمان من صد و پنجاه میلیون تومن پول داشتم مقداری سکه و دلار ...و فکر می کردم کفاف همه ی هزینه ها رو میده ... .

برای همین به بهار گفتم تو برو یک خونه پیدا کن مطابق میلت من اجاره می کنم ...

اولین خونه هایی که بهار پیدا کرد صد میلیون رهن و سه میلیون اجاره ..صد و بیست  میلیون رهن هفت میلیون اجاره ...

مدتی هر روز بعد از ظهر من و اون این خونه ها رو با قیمت های نجومی می دیدیم و در حالیکه یکی از یکی بهتر بود من ایرادی می گرفتم و قبول نمی کردم ..

دیدم هم بهار داره خسته میشه هم خودم این بود که طرفای خونه ی خودمون نزدیک میدون آزادی یک خونه دیدم هفتاد متری ولی نو ساز  و شیک پنجاه  میلیون رهن ماهی یک میلیون  ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم









فورا اجاره کردم تا بهار رو در مقابل کار انجام شده قرار بدم ..

دلم براش می سوخت ولی چاره ی دیگه ای نداشتم نباید اول زندگی دست و بالم رو خالی می کردم ..

دوباره قهر کرد و به تلفن هام جواب نداد .. بالاخره یک روز با جانان رفتم سراغش ..به نظر خودم اون حق داشت وقتی ازم پرسید : اگر من این کارو با تو کرده بودم چیکار می کردی ؟ اگر اون خونه رو می خواستی چرا درست با من حرف نزدی و راضیم نکردی بعد اجاره کنی ..

تو حق نداشتی منو در مقابل کار انجام شده قرار بدی ..

زبونم بند اومد و جوابی برای این سئوالش نداشتم .....

اما  بازم از ترس هام و دلهره ای که به جونم افتاده بود باهاش حرف نزدم ...راستش فکر می کردم اگر بگم اونم به مامانش میگه و بعدم باباش می فهمه و اینطوری دوباره از چشمشون میفتم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم









اما موضوع به همین جا خاتمه پیدا نکرد ..از روزبعد  برای خرید لباس عروس راه افتادیم ..

منو بردن به یک مزون که ده میلیون کمترین و بی قواره ترین لباسِ عروسی بود که داشتن ..

خیس عرق شده بودم با ترس از اینکه دوباره قهر کنه به بهار گفتم: عزیزم نمیشه با قیمت کمتری لباسی رو که فقط یکشب می پوشی تهیه کنیم ؟ گفت : چرا ..میشه بریم استانبول ...

وای از قیمت های سر سام آوری که همه چیز داشت ..بالاخره یک دست لباس به سه میلیون خریدیم ولی با تور و تاج و چیزای دیگه چهار و نیم میلیون تومن دادم ..

دیگه درد سرتون ندم ..

همینطور خواسته هایی بود که میومد ..سرویس طلایی مادرش دیده بود که صد میلیون تومن ..

بهار عصبانی شد و اجازه نداد و یک روز با مامانم رفتیم و یک سرویس بر داشتیم به هفت میلیون تومن ...

خرید که تموم شد ..حالا باشگاه فلان جا باشه ما آبرو داریم ..پدر بهار یک لیست از مهمون هاشون به من داد پانصد نفر ....

خدای من چقدر به خودم فشار آوردم تا این تعداد رو به دویست و پنجاه نفر رسوندم ..و به جاش از مهمون های خودمون کم کردم ...









داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم








باز سر شام ..پدر و مادر بهار می گفتن باید گوسفند درسته هم باشه ..

باید چند نوع غذای خارجی هم سر میز بزاریم ...

و اینجا بهار به دادم رسید این دو قلم آخر رو حذف کردن که تفاونتش برای هر نفر سی هزار تومن بود ....

هنوز باشگاه و فیلم بردار و کلی هزینه های دیگه در پیش داشتم و پولم تموم شد ..مقدار از مامان گرفتم ..

سی میلیون از کارخونه وام گرفتم ..پیش  امین که تا قبل از این همیشه مهمون من بود سر خم کردم و بیست میلیون ازش قرض کردم ...

ولی این هزینه ها تمومی نداشت ...داشتم دیوونه می شدم ..خیلی تحت فشار قرار گرفتم ..

دلم نمی خواست به صورت بهار نگاه کنم ..از هر چی زن و ازدواج بود بیزارم کردن ..

درست روزهایی که باید بهترین و شیرین ترین روزهای زندگی من می شد در اضطراب و نگرانی گذشت ...

چند روز به عروسی مونده ..بهار ازم پرسید به نظرت حنا بندون بگیریم یا نه ؟ لبخندی زدم و گفتم : اگر به من کاری ندارن بگیرین ..

دیدم رفت توی فکر و انگار اوقاتش تلخ شد گفتم : شوخی کردم بگو من باید چیکار کنم ..

گفت : ای بابا حالا دوباره سر این دعوا کنیم میگم ولش کن دیگه اصلا غلط کردم گفتم ..حرفشم نزن ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم








واقعا این بار بهم بر خورد.. بعد از اون همه دوندگی و خرج توقع همچین رفتاری رو نداشتم ..

دیگه تا شب عروسی نه من خوشحال بودم و نه بهار ..نمی فهمیدم چرا اونا راضی نمیشن ..

چرا فکر نمی کنن من که پسر وکیل و وزیر نیستم ...

بهار زندگی ما رو دیده بود و می دونست که من جز حقوقی که سر ماه می گرفتم در آمد دیگه ای نداشتم ...

اما چیزی که منو شب عروسی بی اندازه ناراحت کرد مست شدن بابای بهار بود ..

اونقدر که روی پاش بند نمیشد و عاقبت به بهمن که حالش از اون بهتر نبود گفتم ..ایشون رو ببر یک جایی که کمی استراحت کنه ..دیگه اگر منو کارد می زنن خونم در نمی اومد ...

تا علی پسر داییم رو دیدم .....

بی پول شده بودم و احتیاج داشتم از یک جایی تهیه کنم تا بتونم قرض هامو بدم و مخارج سنگین زندگی رو بچرخونم ...

این بود که از علی در مورد کارش سئوال کردم و ازش خواستم منم با خودش برای آوردن جنس ببره ..قصد داشتم دلار هامو بفروشم و بزنم توی این کار ...

جز این چاره ی دیگه ای نبود ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم









اونشب وقتی همه ی رو نمایی ها رو مادر بهار جمع کرد تحویل بهار داد گفت : مادر نمی زاری کسی دست به اینا بزنه ..نگه دار برای روز مبادا ...

در واقع من چشمداشتی به اونا نداشتم اما خیلی زیاد ناراحت و عصبی شدم...

وقتی همه رفتن خواستم سر بهار فریاد بزنم .. تمام این مخارج به گردن من بوده ..آخه مامان تو چه حقی داره دخالت کنه ؟ 

ولی دندون هامو روی هم فشار دادم و کتم رو در آوردم و همون طور روی مبل دراز کشیدم و از خستگی خوابم برد ..

و کابوس مراسم عروسی تموم شد ...




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش اول 





 

بهار : 

با وجود اینکه نزدیک به شش ماه  بود با جهان بودم هنوز اونو نمی شناختم نمی دونستم تو سرش چی میگذره ..

گاهی اونقدر آشفته بود که منو نمی دید و بد خلقی می کرد و  تنها فکری که می تونستم داشته باشم این بود که دلش پیش  زنی بود که عکس شو دیده بودم و این فکر مثل خوره افتاد  به جونم ؛؛ 

اون زن کیه ؟ چقدر دوستش داشته که عکس اونو روی تلفتنش نگه می داشت ؟ آیا هنوز به اون فکر می کنه ؟ 

مگه میشه آدم عاشق دونفر باشه ..با این خیالات داغ می شدم و اعصابم بهم می ریخت ..

ولی وقتی خسته بر می گشت دلم نمی اومد چیزی ازش بپرسم ..اون داشت تلاش می کرد تا زندگی بهتری برای هر دومون فراهم کنه  .

اما بازم نمی تونستم از ذهنم بیرونش کنم تا اونجایی که برای من شد مثل یک کابوس ترسناک ....

بدون هیچ دلیلی و حتی یک نشونه از طرف جهان همه جا دنبال یک مدرک می گشتم تا بفهمم اون زن کیه ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم 








فاصله ی بین من و جهان بیشتر شد زمانی که رفتم سرکار و تمرین داشتم و یا اجرا ..یک طواریی از خدا می خواست و با نبودن من هیچ مشکلی نداشت وحتی یک بار به دیدن نمایش های من نیومد با اینکه مدام بهش یاد آوردی می کردم ..

بهانه میاورد که کار دارم و باشه برای یک دفعه ی دیگه ..و این بینهایت رنجم می داد.. 

اما مطمئن بودم که جهان کار بدی نمی کنه هرشب  با دست پر؛ ولی خسته و بی رمق میومد   .. طوری که وقتی شام می خورد فورا می خوابید ...

اگر سئوال و جوابش می کردم عصبانی می شد و فریاد می زد هر چی می کشم از دست تو می کشم بس کن دیگه ؛؛ 

طوری رفتار می کرد که انگار از من طلبکاره  و باز مدتی قهر می کرد ..و من از ترس قهر اون سعی می کردم به روی خودم نیارم و با اون وضع بسازم ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم 







تا یک روز که رفتم دنبال جانان ببرمش برای دیدن نمایش؛  توی ماشین ؛ خیلی با احتیاط و مقدمه چینی ازش پرسیدم ..

جانان جون قبلا یک عکسی روی گوشی دایی بود  تو اون دختر رو می شناختی ؟

گفت : عکس ؟ نه ..من ندیدم ..یادم نیست ..

یک مرتبه دستپاچه شدم نکنه به مامانش بگه ..

گفتم : فکر می کنم یک هنرپیشه بود چند روز پیش من یک فیلم ازش دیدم می خواستم برات تعریف کنم ..پس من اشتباه کردم ..

شاید مال کس دیگه ای بوده ..آره جهان هیچوقت این کارو نمی کنه ...اما احساس کردم جانان داره دروغ میگه ...

ولی دیگه حرفی در این مورد نزدم ..

اونقدر مغرور بودم که دلم نمی خواست کسی بدونه که توی دلم چی میگذره ..

آخرای خرداد بود یک روز جهان وسط روز و بی موقع برگشت خونه و گفت : بهار جان یک ساک برای من جمع کن باید برم مسافرت ..

گفتم : چه بی خبر ؟ همچین قراری نبود ؟ تو مگه الان نباید کارخونه باشی ؟




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم 









گفت : تا آخر هفته مرخصی گرفتم ..فقط یک خواهش ازت دارم به مامان میگی رفتم ماموریت ..

گفتم : مگه کجا می خوای بری ؟ 

گفت : بهت میگم ولی فقط من بدونم و تو ...

پول خوبی توش هست و دو؛سه روزم بیشتر طول نمی کشه ..

گفتم : این چه کاریه که دو؛سه روزه پول خوبی بهت میدن ...

گفت : اینطوری نیست ..یک مقدار جنس اونجاست که  ما می خریم و تهران می فروشیم ...چیزی نیست یک  خرید و فروشِ ساده  ..

گفتم :  ما ؟؛؛ منظورت ما کیه ؟ 

گفت : علی ، پسر داییم ..کارش اینه با اون میرم ...

گفتم : جهان من بچه نیستم ؛؛ تو می خوای جنس قاچاق بیاری ؟آره ؟ 

 گفت : نه بابا ..علی کاراش قانونی و روی حساب و کتابه ..

ماشین زیر پاش الان هفتصد میلیون تومن می ارزه ..برو ببین چه خونه و زندگی بهم زده ...

گفتم : نه جهان قربونت برم کمتر می خوریم و کمتر می پوشیم ولی از این طور کارا نمی کنیم  ..

 من اصلا نمی خوام این خونه رو عوض کنی ..همین خوبه بهش عادت کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم 







گفت : تو چی می فهمی؟ من داره پوستم کنده میشه ..از وقتی ازدواج کردم بی پول شدم ..

حقوقم تا نصف ماه هم نمی رسه ..تو اینا رو می فهمی ؟ 

گفتم : جهان جون تو رو خدا اینطوری با من حرف نزن ..برای اینکه بیشتر خرج کنیم خودتو توی درد سر ننداز ...من دارم ؛؛ ..

همه ی سکه ها و پول های شاباش رو بهت میدم ..از این به بعد م توی خرج خونه کمک می کنم ...

گفت : بهار منو مسخره کردی ؟من دارم از میلیارد حرف می زنم ...سکه های تو به چه درد من می خوره ؟ 

گفتم : دوست ندارم شوهر قاچاقچی داشته باشم ...

گفت : والله قاچاق نیست ..علی میگه خودش این جنس ها رو سفارش داده و خریده  ..میره گمرک ؛ برگه ترخیص داره ..

گفتم : قول میدی ؟ نه بزار ببینم اگر این طوره برای چی می خواد تو رو با خودش شریک کنه ؟ جهان حس خوبی ندارم تو رو خدا ولش کن ..

اگر دست به دست هم بدیم از پس مخارج برمیام ..تو خودت هیچوقت در موردش حرف نزدی ..

من اصلا نمی دونستم تو مشکل داری وگرنه منم آدمی نیستم که  رعایت نکنم  ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم 







گفت : چرا نمی فهمی ..مشکل من مخارج زندگی نیست علی داره به من لطف می کنه ..منم از این موقعیت استفاده می کنم ..

می خوام خونه ی خوب داشته باشم ..ماشین خوب سوار بشم ...

گفتم : هر دو ماشین رو بفروش یکی بهتر برای خودت بخر ...

من ماشین نمی خوام ؛خوبه ؟

ولی همینطور که با هم بحث می کردیم آماده شد و منو محکم بغل کرد و گفت : فقط اینو بدون که خیلی دوستت دارم ..

دختر عاشق توام اینو هیچوقت فراموش نکن که هر کاری می کنم به خاطر توست  ..

دلم فرو ریخت ..یک بغض ناگهانی گلومو فشار داد و اشکم ریخت ..

گفتم : اگر منو دوست داری نرو ...هر کاری تو بگی می کنم آخه تو که پول داری ؛ احتیاجی به این کارا نیست ..

به خدا منم بیشتر نمی خوایم همینطوری خوبه فقط در کنار تو باشم راضیم ..

جهان عزیزم من خودتو دوست دارم نمی خوام به خاطر من خودتو به آب و آتیش بزنی ...

گفت : فقط همین بار یک ؛؛ چیزایی هست که من شاید بعدها بهت گفتم مجبورم عزیزم ..و منو چندین بار بوسید و ادامه داد ,  تنها نمون برو خونه ی مامانت یا برو پیش مامان من ..

ولی یادت نره به جون من قسم بخور  به کسی  چیزی نگی ..زود بر می گردم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش هفتم 








جهان : 

و کابوس های دیگه ای برای من شروع شد سه میلیون و نیم حقوق من بود که با بیمه و مالیات و بیمه ی عمر خودمو و بهار ؛  سه میلیون به دستم میرسید ..

یک تومن کرایه خونه و پانصد تومن وام ..و با هزینه های سر سام آورو گرونی نمی تونستم پس اندازی داشته باشم ..

من برای عروسی یک هفته مرخصی داشتم ولی از روز سوم رفتم برای مسافرکشی ...

اوایل درست این کارو بلد نبودم ولی کم کم عادت کردم و میسر ها و قیمت ها دستم اومد ..

با خودم فکر می کردم هر چی از این کار در میارم خرج می کنم و حقوقم رو می زارم برای قرض هام ..

ولی اون حساب دو ؛دوتا یی که می کردم درست از آب در نمی اومد ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش هشتم 







بهار رو خوب نشناخته بودم ..اون صبور و قانع بود همیشه با روی خوش ازم استقبال می کرد ..

شامی  خوشمزه برام تهیه می دید و بر عکس اون چیزی که فکر می کردم دختر ناز پرورده ای باشه همیشه همه چیز تمیز و مرتب بود ..

به مادر و خواهرم احترام می ذاشت و هر بار که به مادرش سر می زد حتما منو وادار می کرد پیش مادر خودمم برم ..

بهش قول داده بودم عید ببرمش ماه عسل ولی جیبم خالی بود و دلمم نمی خواست با این وضعیت با خانواده اش برم شمال ..

و در مقابل مخالفت من کلامی به زبون نیاورد ...می فهمیدم از اینکه هر روز خونه ی مامان بودیم حوصله اش سر میرفت ولی شکایتی نکرد ...

کارخونه تا چهاردهم تعطیل بود ولی من به هوای اون رفتم مسافر کشی ...تقریبا هر شب دیر میرفتم خونه ..ولی اون ازم نمی پرسید کجا بودی ؟ و یا چیکار می کردی ..

تا بالاخره بهش شک کردم و پرسیدم ؛؛ 

در جواب من گفت : مگه خر باشم که نفهمم تو خسته از کار بر می گردی خونه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش نهم 







و این طوری بود که روز به روز من بیشتر بهش علاقه پیدا می کردم و می خواستم یک زندگی خوب براش درست کنم ..

شده بود نفس من اما گاهی از خستگی قدرت نداشتم که باهاش حرف بزنم ..کار منم توی کارخونه آسون نبود ..و دو جا کار کردن تمام قوای منو گرفته بود ..

چند ماه که گذشت دیدم نه تنها پس اندازی ندارم که قرضم رو بدم مجبور شدم از کارخونه مساعده بگیرم ...

تا یک روز امین برام پیام داد که داداش من حالا پولم رو لازم دارم لطفا تا شنبه بهم پس بده ...

دنیا روی سرم خراب شد باید حدس می زدم که به زودی این اتفاق میفته ...







#ناهید_گلکار

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش دهم 







هر چی خودمو راضی کردم به بهار بگم و سکه های سر عقد رو بگیرم غرورم اجازه نداد ..

رفتم پیش مامان و جریان رو گفتم روشو ازم برگردوند و سکوت کرد ..

گفتم : چرا چیزی نمیگی ؟

گفت : چی دارم بگم ..اگر گوش شنوا داشتی گفتی ها رو قبلا بهت گفته بودم ..راه خودتو رفتی ..

چرا با زنت رو راست نیستی ؟ این طوری پیش بری نمی دونم سر از کجا در میاری ؟ تو فکر می کنی بهار نمی فهمه ؟ چرا می دونه برای همین از تو انتظار زیادی نداره ..

اون دختری بود که تو می تونستی از اول راستشو بهش بگی به خدا هیچ اتفاقی نمی افتاد و این همه برای خودت درد سر درست نمی کردی ...

جهان حالا هم دیر نشده ..برو حقیقت رو بهش بگو...

گفتم : چه حقیقی ؟ خودمو کوچک کنم که چی بشه ؟ شما بگو من حالا برای پول امین چیکار کنم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پانزدهم- بخش یازدهم 






گفت : مادر خودت می دونی سر عروسی تو هر چی داشتم خرج کردم ..

منم دست و بالم خالیه می تونم دوسه میلیون کمکت کنم ...

گفتم : نه بابا من به شما بدهکارم خودم یک فکری می کنم ...

از پیش مامان که میرفتم خونه زنگ زدم به علی می خواستم ازش پول قرض بگیرم ..

ولی اون قبل از اینکه من چیزی بگم با خوشحالی  گفت : جهان جون چه حلال زاده بودی ..می خواستم بهت زنگ بزنم ..

می خوای یک پولِ درست و حسابی  دستت بیاد ؟

 گفتم : چرا که نه ؛؛ چطوری ؟ من پول ندارم سرمایه کنم 

گفت:  پس حاضر شو بریم؛  خرج رفت و آمدت هم با من ..جنس ها رو که آوردی تهران  بدون هیچ هزینه ای پنچ در صد مال تو ..

پرسیدم :کی باید بریم ..

گفت خبرت می کنم ...




ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامانم از روزی که این داستانو داره میخونه میگه دیگه میترسم برم برای داداشت زن بگیرم😂

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
مامانم از روزی که این داستانو داره میخونه میگه دیگه میترسم برم برای داداشت زن بگیرم😂

عزیززززززززم  الان که واقعا زن گرفتن مرد می‌خواد 😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

عزیزانم سلام 

اینترنت دخترم قطع هست 

به محض اتصال وارد کانال می شود 

با پوزش از شما 

دوستان خوبم این پیام خانم گلکار هست 👆🏻👆🏻👆🏻

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش اول






بهار : 

و جهان در میون اشکهای من در رو بهم زد و رفت.. مدت زیادی روی مبل نشستم و از جام تکون نخوردم دست و دلم نمی رفت کاری بکنم اصلا به کار جهان خوش بین نبودم می فهمیدم  داره اشتباه می کنه ..وضع مالیش که بد نبود؛ پس چرا همیشه برای پول نگران می شد ؟ اگر توی این سفر خطری براش پیش بیاد ؟ اگر راست نگفته باشه و بخواد کار خلاف بکنه چی به روز زندگی من میاد ؟ ..این فکرا داشت دیوونه ام می کرد ..

اونقدر نشستم تا قبل از پرواز به من زنگ زد و گفت می خواد گوشی رو خاموش کنه نگران نباشم از شنیدن صداش احساس بدی بهم دست داد و غصه ی دلم بیشتر شد ...لباس پوشیدم رفتم خونه ی مامانم ..ولی اونجا هم زیاد بند نشدم ..دلم شور  می زد و می خواستم این موضوع با یکی در میون بزارم ..اما جهان ازم قول گرفته بود...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_شانزدهم- بخش دوم








زنگ زدم به  وجیهه تا برم پیش اون ..؛؛  قرار بود نمایش قبلی روبا فاصله ی یک هفته  دو شب دیگه تکرار کنیم ..نقش مقابلم رو اون بازی می کرد ..

گفت : کجایی تو دختر من دارم میرم سالن نمایش توام بیا یکم تمرین کنیم بچه ها همه اومدن ..خوشحال شدم می خواستم سرمو یک طوری گرم کنم تا شاید دلشوره ام کم بشه ..

جهان از وقتی سوار هواپیما شد و موبایلشو خاموش کرده بود دیگه روشن نکرد و زنگ های پشت سر هم من هم فایده ای نداشت ...

صبح روز بعد از خواب که بیدار شدم یک پیام بهم داد که جایی که هستیم موبایل خط نمیده تو نگران نباش من خوبم مواظب خودت باش و تنها نمون .. 

منم همین کارو کردم ..بیشتر وقتم سر کار بودم و شب ها میرفتم خونه ی مامان ..

دو روز بعد مادر زنگ زد و از صداش پیدا بود که شدیدا نگران شده و ازم پرسید: بهار راست بگو  جهان کجاست ؟چرا تلفنش خاموشه ؟ 

گفتم : مگه به شما نگفته ؟ رفته ماموریت چند روز دیگه بر می گرده اونجا موبایل آنتن نمیده .









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792