داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم
آره جهان باید بدونه چرا اون همه اعصاب من داغون بود که نتونستم درست باهاش حرف بزنم و بی ادبانه دلشو رنجوندم ..
لباس پوشیدم و راه افتادم ..مامان که با تنی خسته از دعوای شب قبل روی مبل افتاده بود و چشم به در منتظر معجزه ای بود که بابا سر براه بشه و اونشب زود تر بیاد خونه ..
با تعجب پرسید : کجا میری این وقت شب ؟ گفتم : باید یک سر به جهان بزنم باهاش کار دارم زود میام ...
بلند گفت : بهار بهم زنگ بزن نگرانم نکن؛؛ من دیگه جا ندارم غصه بخورم ..تو رو به اون خدا به من رحم کنین ..
نمی دونم ساعت چند بود که رسیدم در خونه اونا ..
مادر آیفون رو بر داشت و درو باز کرد اما قبل از اینکه من برم توی خونه جهان رو روبروم دیدم ..
ازم نپرسید اینجا چیکار می کنی فقط خوشحالی رو توی صورتش دیدم و گفتم : ببخش جهان اومدم ازت معذرت بخوام و علتشو بهت بگم ...
انگار اصلا نشنید ..چنان محکم منو در آغوش گرفت که قدرت هیچ مقاومتی رو نداشتم ...و با اینکه قلبم پر از شور و شوق شده بود گفتم : چیکار می کنی جلوی مامانت ؟
گفت : خوش اومدی هیچی تا حالا به این اندازه خوشحالم نکرده بود ...
کمی بعد سه تایی داشتیم شام می خوردیم ..
جهان از خوشحالی مدام حرف می زد و می خندید و از من پذیرایی می کرد ..
می گفت : من و مامان خیلی حالمون گرفته بود تو با اومدنت دلمون رو شاد کردی ..
هیچوقت این کارتو فراموش نمی کنم ..
گفتم : می خوام جلوی مادر با تو حرف بزنم ..
گفت : نمی خواد ؛من خودم فهمیدم که کاری که ازت خواستم شدنی نیست ..
فعلا یک خونه اجاره می کنیم ..فقط تو قبول کن زیاد از اینجا دور نباشه ..من باید به مادرم سر بزنم ...
گفتم : البته چشم ؛ منم دلم نمی خواد ایشون تنها بمونن اگر نزدیک باشم همه راحت تر همدیگر رو می ببینم ..
مادر تو رو خدا ناراحت نباشین من دلم می خواد مستقل باشم ؛ به نظرتون خواسته ی نا بجایی هست ..
گفت : نه دخترم نا بجا نیست ولی منم باید یک چیزی رو بهت بگم جهان اونقدر ها ...
جهان وسط حرفش اومد گفت : مامان تو رو خدا از من بد گویی نکن ..بهتون که گفتم یک کاریش می کنم ..
خوب بهار تو بگو چی می خواستی بگی ...
گفتم : هیچی ..همین دیگه ؛ آهان می خواستم بگم ..چیز بود ...یعنی امروز من از توی خونه ناراحت بودم ..
دیشب کم خوابیدم یا بهتر بگم اصلا نخوابیدم ...
آخه ..مامانم حالش بد شد بردیمش دکتر و تا صبح اونجا سر پا بودم ...