2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش هفتم








وقتی برگشتیم بابا رفته بود و من باید از مامان که فشارش هنوز بالا بود مراقبت می کرد م ؛ و  تقریبا  نیم ساعت بیشتر نخوابیده بودم ...که جهان اومد دنبالم ...

اون سر حال بود و من غمگین و خواب آلود ولی نتونستم حقیقت رو بهش بگم ..یکم دور زد و از من پرسید برم طرف خونه ی خودمون نزدیک مامانم باشیم ؟

 گفتم : نمی دونم به خدا اونجا ها خونه ی خوب گیر نمیاد  ؟ راستش من زیاد محیطش رو دوست ندارم ..

خندید و گفت : بهار جان من تازه می خواستم یک پیشنهاد بهت بدم ..این پولی رو که می خوایم بابت رهن و اجاره ی بدیم ..یکم خونه ی مامان رو تعمیر کنیم و یک مدتی اول زندگی اونجا باشیم ...به نظرت بهتر نیست تا بتونیم برای خودمون خونه بخریم ؟

با تعجب گفتم : این چه حرفیه؟  نه نمیشه ..دیگه چیکار کنم ؟ 

اگر نمی تونی خونه بگیری عجله نکن من صبر می کنم ولی تن به این کار نمیدم ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش هشتم







گفت : من که حرف بدی نزدم چرا ناراحت میشی ؟

 گفتم : ای بابا ناراحت نشم ؟آخه این پیشنهاد بود تو کردی ؟..حالا ما نجابت کردیم ازت خونه نخواستیم ولی این چی بود تو گفتی ؟ 

مگه توی صد سال پیش زندگی می کنیم ..خودت بگو الان دختری هست که حاضر باشه با مادر شوهرش زندگی کنه ؟

 ناراحت شد و گفت : به نظرت لحنت بدنیست ؟ من یک کلام  پرسیدم توام بگو نه ..این همه حرف بار من کردی ..

خیلی خوب باشه خونه می گیرم ولی نزدیک مامانم ..

گفتم ببین جهان عروسی باشه برای یکی دوسال دیگه هر وقت تونستی از مامانت جدا بشی اون موقع من آمادگی دارم .. 

 یک مرتبه داد زد ..چرا یاوه میگی؟ ..تو چته بهار ؟

 من باید حساب همه چیز رو بکنم خونه اون بالای شهر گرونه خودتم می دونی چه دلیلی داره این کارو بکنیم ؟..

گفتم : جهان هیچی نگو ..منو برگردن خونه ..

اصلا  اعصاب بحث کردن ندارم ..من باید حدس می زدم اینطوری بشه  ...











#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش نهم








از این حرف من  کاملا معلوم بود که جهان  عصبانی شده .. 

ولی خودشو کنترل کرد و گفت :چی رو حدس می زدی بهار خانم ؟ من چه کار بدی کردم ؟ یک سئوال پرسیدم همین ,, گفتی نه ؟ باشه  ..

بگو کدوم طرف دنبال خونه بگردیم ؟ خودت پیدا کن هر کجا رو که می خوای ولی تو رو خدا با من اینطوری حرف نزن ..نزار رومون بهم باز بشه ..

گفتم : جهان خواهش می کنم امروز رو بی خیال بشو؛  منو ببر خونه حالم خوب نیست ...

با لحن تندی گفت : بهاراین کارو  نکن  عزیز دلم ؛ بی خود و بی جهت شب مون رو خراب می کنی  ..

یکم آروم باش ...اصلا  هر چی تو بخوای ..بگو کجا برم ؟

گفتم : ای بابا با این لحن ؟ اینم شد مثل شب یلدا می خوای با غیظ و تر برام خونه بگیری ؟ ..

آخه من چیز زیادی ازت خواستم ؟

 سرم داد زد .. :بهار.... ادامه نده خواهش می کنم ..برم طرف سردار جنگل و پونک ؟ می خوای ؟ یا شایدم ولنجک یا شهرک غرب ؟ ...








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش دهم









وسط حرفش پریدم و گفتم : جهان ..تو رو هر کس می پرستی امروز منو بی خیال شو ..باور کن حالم خوب نیست ..

پاشو گذاشت روی گاز و دور زد و با سرعت منو برد طرف خونه ی خودمون  ..

صورتش قرمز شده بود و رگ گردنش ورم کرد و من از ترس سکوت کردم..تا رسید در خونه ؛ منو پیاده کرد  و باز بدون خدا حافظی گذاشت و رفت ...

با بغض رفتم توی خونه ..مامان هنوز خواب بود ..

دستگاه فشار مچی داشتیم فشارم رو گرفتم هجده رو نشون می داد و این برای من خیلی زیاد بود..

اونقدر حال بدی داشتم که یکراست رفتم خوابیدم ..اما یکم بعد بهادر صدام کرد و گفت : بهار آقا جهان زنگ می زنه ..

گوشی رو گرفتم و خواب آلود گفتم : بله ..

گفت : بهار جان حالت بهتره ؟ ناراحت نباش بالاخره یک جایی رو باب میل تو می گیرم ..قبول کن بد حرف زدی ..

گفتم: قبول می کنم اصلا من مقصرم ولی به خاطر خدا الان ولم کن باشه خودم بهت زنگ می زنم ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش یازدهم








جهان :

شب یلدا 

بهار مغرور تر از اونی بود که فکر می کردم همه ی ما دم در معطل بودیم ولی نیومد و من فهمیدم قهر کرده ..

به نغمه گفتم : شما اینا رو مرتب کنین تا من برم و بهار رو بیارم مثل اینکه حاضر نیست ..

و رفتم به اتاقش ...

با یک نگاه به اون فهمیدم زیاد گریه کرده ..

خودمو مقصر دونستم .. دلم خیلی براش تنگ شده بود و هر طوری بود راضیش کردم و آوردمش بیرون ..

خوشحال شد و کم کم صورتش خندون ..و این تمام خستگی منو از تنم بیرون آورد ..نمی خواستم هیچ موضوعی اونشب رو برای ما خراب کنه ..

احساس کردم از اینکه پدر و برادرش میرن توی اتاق و مشروب می خورن و بر می گردن ناراحت میشه ..

سعی کردم بیشتر با اونا گرم بگیرم که هم خانواده ام متوجه نشن و هم خیال بهار راحت تر باشه ..

از روز بعد با اینکه برام سخت بود هر روز از سرکار تا تئاتر برم و خیلی خسته می شدم اما هر شب حتی شده دیر تر میرفتم و با هم بر می گشتیم ..








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش دوازدهم







عاشق بازی بهار روی صحنه بودم ...اما دلم می خواست اون بدونه که من حامی خوبی براش میشم ..

تا روزی که قرار بود با هم بریم و خونه ببینیم ..

بهار با حالتی عصبی اومد توی ماشین نشست ..

پرسیدم حالت خوبه ؟ می خوای یک روز دیگه بریم ؟ 

گفت : نه خوبم ..فقط دیشب درست نخوابیدم ...

گفتم : جانان دلش می خواست با ما بیاد دوست داری بریم اونم بر داریم ؟

 گفت : آره عزیزم چرا که نه ؛؛ 

گفتم : تو مهره ی مار داری همه دوستت دارن ..جانان که از همه بیشتر ..

گفت : منم دوستش دارم ..زنگ زدم به نغمه و گفتم تا نیم ساعت دیگه میایم دنبال جانان ...

یک چیزی توی فکرم بود مامان بعد از رفتن من تنها می شد؛  اون زن دل شکسته ای بود و به عنوان یک پسر نمی خواستم تنهاش بزارم ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش سیزدهم









از طرفی پول کافی نداشتم که خونه ی آنچنانی بگیرم ..

از شب قبل فکر کرده بودم چطوری اینو به بهار بگم که ناراحت نشه ..ما می تونستیم با یک باز سازی اون خونه رو برای خودمون بهشت درست کنیم ...

اما تا این حرف از دهنم در اومد ..انگار بلا گفتم ..چنان بر آشفت که باور کردنی نبود ..اون می تونست آروم با لحن خوب به من بگه نمی خوام ولی اونقدر عکس العمل بدی نشون داد که منم عصبی کرد ...و بالاخره بدون اینکه جایی بریم برش گردوندم خونه ی خودشون و رفتم ...

ای خدا من باید چیکار کنم  ؟ من بودم و یک حقوق و مقداری پس انداز ..اگر نتونم از پس این مخارج بر بیام چی میشه ؟..در واقع نمی خواستم بهار وضع منو بدونه ...

خوب در این صورت اگر هر روز یک چیز غیر ممکن ازم بخواد زندگی به کام هر دوی ما تلخ میشه ...





ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش اول





جهان :

هر چی فکر می کردم مشکلم رو با بهار در میون بزارم دلم راضی نمیشد ..

عیب کار رو می دونستم من از اول خودمو بیشتر از اونی که بودم  نشون دادم ..و حالا نمی تونستم غیر اون عمل کنم ..

نزدیک خونه که رسیدم بهش زنگ زدم تا دوباره مثل دفعه ی قبل نشه ولی خیلی بد جوابم رو داد..دنیا جلوی چشمم تیره و تار بود ..

می ترسیدم از ازدواج با من منصرف بشه ..پس باید هر کاری از دستم بر میومد انجام بدم ..

وقتی رسیدم خونه مامان روی سجاده ی سبز رنگش به نماز ایستاده بود ..

اون حالت روحانی رو با اون چادر سفید دوست داشتم ..

کنار سجاده نشستم ..و گوشه ی چادرشو گرفتم توی دستم و اشک توی چشمم جمع شد ..

نمازشو که سلام داد بدون اینکه با من حرف بزنه تسبیح بر داشت و با یک دست دونه های اونو حرکت می داد و ذکر می گفت و دست دیگه اش رو گذاشت روی پای من ..

به همون حال مونده بودم ..وقتی آخرین دونه رو رد کرد با آه عمیقی که از سینه اش بیرون میومد گفت : توکل به خدا ..

این طور که حال و روز تو نشون میده باز دچار مشکل شدی ..می خوای برام بگی ؟






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش دوم








گفتم : درد سر اینه که نمی دونم مشکلی هست یا نه 

گفت : پسرم ؛؛ جهانم ؛؛  اگر ما آدم ها ساده تر و صادقانه تر فکر می کردیم شاید مشکلی نباشه  ..

ولی سر یک کلاف نخ رو می گیریم و می کشیم و می پیچیم به دست و پای خودمون و گرفتار میشم جوری که کم کم احساس می کنیم نمی تونیم تکون بخوریم ..

اینطور که من می ببینم تو نمی تونی به غیر از اونی که هستی چیز دیگه ای باشی..من فکر می کنم تو به بهار راستشو نگفتی ..

یادته شب اول من می خواستم بگم تو حرف تو حرف آوردی و بعدم معترض من شدی که آبروریزی کردم ...

چرا اونا نباید بدونن که قدرت خرج کردن تو اندازه داره ..نه بابای پول دار داری نه دزدی می کنی ..

اگر بهار به خاطر این تو رو نخواد ..زن خوبی برای تو نمیشه ..

اصلا امتحانش کن ..شاید تو رو درک کرد ...

گفتم : چی میگی مامان امروز امتحانش کردم ..تا گفتم بالای شهر نمی تونم خونه بگیرم چنان بد با من حرف زد که پشیمونم کرد ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش سوم







مادر گفت : اینقدر ضعف از خودت نشون نده ..پسرم می دونم بهار رو دوست داری اما باهاش رو راست باش این حق اونه که وضعیت تو رو بدونه ..

یا قبول می کنه یا نمی کنه ..که من بهت قول میدم بهار دختر خوبیه و می دونم باهات راه میاد ..

اما اگر نگی فردا که با هم رفتین زیر یک سقف باهاش کنار نمیاد ..فکر می کنه سرش کلاه رفته ....

گفتم : هر کاری باشه می کنم ..دو شیفت کار می کنم ..

شب ها اضافه کاری بر می دارم ..یا اصلا میرم مسافر کشی ...

مامان گفت : عزیز دلم هر کاری از دستت بر میاد بکن ولی راستشو بگو ...

گفتم : چی میگی شما ..مردم فقط به خاطر پول به آدم احترام می زارن ..

ندیدین مامانش روز بله برون و روزهای بعدش با من چطور حرف می زد ..و شب چله چقدر رفتارش عوض شده بود ؟

 پول داشته باشی مال خودته ولی  مردم بهت عزت و احترام  می زارن ...

بعدم خوب بهار حق داره تا حالا توی رفاه زندگی کرده منم می خوام براش یک زندگی خوب درست کنم ...شاید با علی رفتم بندر جنس بیارم ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش چهارم








مامان هراسون شد و گفت : قربونت برم علی هزار جور  خلاف می کنه ..

من اجازه نمیدم ..تا حالا دوبار زندان افتاده ..برو ببین داییت دلش از دستش خون شده ..

توام می خوای با من همین کارو بکنی ؟ بیا این خونه رو بفروش پولشو خرج کن ولی خودتو به آتیش ننداز ..

تو رو خدا جهان پاتو به اندازه ی گلیمت دراز کن ..من تو رو اینطوری بزرگ کردم ؟ 

به خاطر یک دختر شرفت رو بفروشی ؟ می خوای من با بهار حرف بزنم؟ ..

گفتم : نه ؛ خواهش می کنم این کارو نکنی اگر بفهمم بهش چیزی گفتی خیلی از دست شما ناراحت میشم ..

خودم درستش می کنم ...

با نگرانی گفت : به جون من  قسم بخور سراغ علی نری ؛؛








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش پنجم







با فکر آشفته و دلشوره ای که داشتم  ..منتظر تلفن بهار بودم ...

اما خبری نشد ..از اینکه یک بار دیگه با هم قهر کنیم اوقاتم تلخ بود و مامان هر کاری کرد شام هم نخورم ...

مسواک زدم و رفتم توی تختم ..که صدای زنگ در خونه بلند شد ..

به ساعت نگاه کردم ده دقیقه به یازده بود ..ما کسی رو نداشتیم که اون موقع شب بیاد خونه ی ما ..

فورا بلند شدم ...مامان آیفون رو بر داشت و من از پنجره بیرون رو نگاه کردم ..

خونه ی ما جنوبی بود که در وردی بالای سه پله قرار داشت که از پنجره ی نمی شد دید ..

اما ماشین بهار رو جلوی در شناختم ..مامان با تعجب درو باز کرد و قبل از اینکه بهار بیاد تو من خودمو رسوندم  ...

فورا گفت : جهان ببخشید ..اومدم ازت معذرت بخوام ..

مهلت ندادم و اونو در آغوش کشیدم اونقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که اصلا وجود مامان رو فراموش کردم ...







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش ششم







بهار :

خیلی زیاد خسته بودم اونقدر که تا گوشی رو قطع کردم دوباره خوابم برد...  

وقتی بیدار شدم ساعت نزدیک ده بود ..یاد جهان افتادم و کار زشتی که کرده بودم ..

خیلی دوستش داشتم یک طواریی بهش وابسته بودم طوری که  تمام روز فکرم دنبال اون بود ..

نمی خواستم از دستم ناراحت باشه ..راستش می ترسیدم با هام قهر کنه ...

شاید بهتر بود مشکلم رو با اون در میون میذاشتم ..

ولی هراسم از این بود  که با دونستن  مسائل زندگی ما ؛ منو برای همیشه ترک کنه ..

حق هم داشت من خودم توی این زندگی بی بند و بار داشتم خفه می شدم ...

ولی اینم می دونستم که یک روز خواهد فهمید   و اون زمان خیلی برای گفتن حقیقت دیر خواهد بود ...

پس تصمیم گرفتم برم  پیشش و همه چیز رو بگم ..ما اون خانواده ی خوشبخت و سالمی که تو فکر می کنی نیستیم ..

پدر من مدام با زن های مختلف به مادرم خیانت می کنه ..و جز خوش گذرونی چیزی توی سرش نیست ...و متاسفانه برادرم هم داره راه اونو میره ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم








آره جهان  باید بدونه چرا اون همه اعصاب من داغون بود که نتونستم درست باهاش حرف بزنم و بی ادبانه دلشو رنجوندم ..

لباس پوشیدم و راه افتادم ..مامان که با تنی خسته از دعوای شب قبل روی مبل افتاده بود و چشم به در منتظر معجزه ای بود که بابا سر براه بشه و اونشب زود تر بیاد خونه .. 

با تعجب پرسید : کجا میری این وقت شب ؟ گفتم : باید یک سر به جهان بزنم باهاش کار دارم زود میام ...

بلند گفت : بهار بهم زنگ بزن نگرانم نکن؛؛  من دیگه جا ندارم غصه بخورم ..تو رو به اون خدا به من رحم کنین ..

نمی دونم ساعت چند بود که رسیدم در خونه اونا ..

مادر آیفون رو بر داشت و درو باز کرد اما قبل از اینکه من برم توی خونه جهان رو  روبروم دیدم ..

ازم نپرسید اینجا چیکار می کنی فقط خوشحالی رو توی صورتش دیدم و گفتم : ببخش جهان اومدم ازت معذرت بخوام و علتشو بهت بگم ...

انگار اصلا نشنید ..چنان محکم منو در آغوش گرفت که  قدرت هیچ مقاومتی رو نداشتم ...و با اینکه قلبم پر از  شور و شوق شده بود  گفتم : چیکار می کنی جلوی مامانت ؟ 

گفت : خوش اومدی هیچی تا حالا  به این  اندازه  خوشحالم نکرده بود ...












کمی بعد سه تایی داشتیم شام می خوردیم ..

جهان از  خوشحالی مدام حرف می زد و می خندید و از من پذیرایی می کرد  ..

می گفت : من و مامان خیلی حالمون گرفته بود تو با اومدنت دلمون رو شاد کردی ..

هیچوقت این کارتو فراموش نمی کنم ..

گفتم : می خوام جلوی مادر با تو حرف بزنم ..

گفت : نمی خواد ؛من خودم فهمیدم که کاری که ازت خواستم شدنی نیست ..

فعلا یک خونه اجاره می کنیم ..فقط تو قبول کن زیاد از اینجا دور نباشه ..من باید به مادرم سر بزنم ...

گفتم : البته چشم ؛ منم دلم نمی خواد ایشون تنها بمونن اگر نزدیک باشم همه راحت تر همدیگر رو می ببینم ..

مادر تو رو خدا ناراحت نباشین من دلم می خواد مستقل باشم ؛ به نظرتون خواسته ی نا بجایی هست ..

گفت : نه دخترم نا بجا نیست ولی منم باید یک چیزی رو بهت بگم جهان اونقدر ها ...

جهان وسط حرفش اومد گفت : مامان تو رو خدا از من بد گویی نکن ..بهتون که گفتم یک کاریش می کنم ..

خوب بهار تو بگو چی می خواستی بگی ...

گفتم : هیچی ..همین دیگه ؛ آهان می خواستم بگم ..چیز بود ...یعنی امروز من از توی خونه ناراحت بودم ..

دیشب کم خوابیدم یا بهتر بگم اصلا نخوابیدم ...

آخه ..مامانم حالش بد شد بردیمش دکتر و تا صبح اونجا سر پا بودم ...






برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش نهم







جهان گفت : تو تنها بودی ؟ 

گفتم : نه ولی خوب من ..چیزم ..یعنی برای مامانم نگران بودم .....

و متاسفانه قدرت گفتن حقیقت رو نداشتم .. که چرا مادر من بیشتر شب ها تا صبح گریه می کنه ..

نتونستم بگم و پدرم رو خراب کنم ؛ به امید اینکه شاید با ازدواج من و داشتن داماد  عوض بشه و جهان اصلا متوجه نشه ...

دیر وقت شده بود .. ماشینم رو گذاشتم در خونه ی اونا و جهان منو رسوند ...

به جهنمی که بابا هر شب برای ما می ساخت و خودش بی خیال از کنار رنج ما می گذشت ...

تصمیم داشتم هر چه زودتر عروسی کنم تا از اون وضع خلاص بشم ..

پس صبح ها که بیکار بودم خودم میرفتم دنبال خونه ..

اما هر جا رو می پسندیدم جهان هزار تا عیب روش می ذاشت ..اونقدر این کار طول کشید که دیگه کلافه شدم و صدام در اومد و گفتم ..

تو اصلا بگو چطور جایی رو می خوای ؟ خودت برو پیدا کن و منو ببر نشون بده








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش دهم







چند روز بعد با خوشحالی زنگ زد و گفت : حاضر شو میام دنبالت یک آپارتمان دیدم که خیلی خوبه ...

وقتی منو برد ..سه کوچه پایین تراز  خونه ی مادر و یک آپارتمان یک خوابه ی هفتاد متری ..

طبقه ی چهارم بدون آسانسور ...نگاهی کردم و گفتم : نه جهان اینجا کوچکه اثاث من جا نمیشه ..

میز ناهاری رو کجا بزاریم ؟ نه دوستش ندارم ..

گفت : ولی چون من فکر می کردم تو می پسندی اجاره اش کردم ...

گوشم داغ شد ..از پله ها اومدم پایین دنبالم اومد و گفت : چیه بهار باز شروع کردی ؟ گفتم :تو شروع کردی ..من این خونه رو نمی خوام پسش بده ..

گفت : نمیشه همین که هست ..من دیگه اجاره کردم ..دونفر بیشتر که نیستیم ..بزرگتر می خوای چیکار ؟ ..

گفتم : جهان یکم فکر کن توی اون خونه اصلا میز ناهار خوری رو کجا بزاریم ؟ 

گفت : چرا گیر دادی به میز ناهاری ..اصلا  نمی خوایم ..یک میز کوچک خودم می گیرم که جا بشه من دیگه نمی تونم خونه رو پس بدم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سیزدهم- بخش یازدهم







خلاصه می کنم ..دوباره قهر کردیم و بعد از چند روز مجبور شدم همونو قبول کنم ..

و من با جهان سر لباس عروس ..

آرایشگاه ..

خرید عروسی آینه و شمدون باشگاه و فیلم بردار و شام عروسی و حنا بندون و حتی پا تختی همین ماجرا رو داشتم ..

دلمو خون کرده بود طوری که با همه ی عشقی که بهش داشتم هر لحظه تصمیم می گرفتم ازش جدا بشم و تن به ازدواج با مرد بی ثباتی که دلش نمی اومد زیر بار ساده ترین و بدیهی ترین کارای ازدواج بره ؛ندم ..

حرف نمی زد و من دلیل اینکه با همه چیز مخالف بود رو نمی فهمیدم ...

ولی هر بار یا نغمه رو واسطه می کرد و یا مادر رو و یک طوری راضیم می کرد و منم در واقع در مقابل حرف مردم و خانواده ام سعی می کردم باهاش کنار بیام ...

اما می فهمیدم که نه جهان دیگه خوشحاله و نه من ...

طوری که شب عروسی با هم قهر بودیم .. اونقدر اوقاتش تلخ بود که هر کس اونو می دید فکر می کرد به زور وادارش کردن با من ازدواج کنه ... جهانی که اون همه مشتاق من بود بدون یک کلمه حرف توی هال خوابید و من تنها تا صبح گریه کردم خاطره بدی که هرگز فراموش نمی کنم ...

اون حتی ماه عسل هم منو نبرد و گفت باشه عید من الان نمی تونم مرخصی بگیرم ....

و زندگی من اینطوری شروع شد ...




ادامه دارد 



صفحات آخر کتاب رو ورق می زنیم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش اول






بهار :

شب عروسی بعد از اینکه ما رو دست به دست دادن و رفتن من توی اتاق خواب  منتظر جهان شدم تا بیاد و با من آشتی کنه ..ولی نیومد ..

مدتی که گذشت و  لباسم عوض کردم رفتم سراغش دیدم روی مبل خوابیده ..

ایستادم و  نا باورانه بهش خیره شدم ..آخه تو کی هستی جهان؟ تو سرت چی میگذره ؟ چرا بهم نمیگی برای چی اینقدر غمگین شدی ؟ 

چرا از من نمی پرسی برای چی  دیگه خنده روی لبم نمیاد ؟...

روی تخت کنار پنجره نشستم و بیرون رو تماشا کردم و اشک ریختم تا سپیده دمید ...

داشتم فکر می کردم کجای راه رو بیراهه رفتم ..

خطای من چی بوده که اونقدر اونو اذیت کرده که حتی شبی رو که مدت ها بود براش انتظار می کشید اینطور تلخ کرد ...

توی این مدت بارها و بارها از جهان پرسیده بودم ,,  چرا اوقاتت تلخه از چی ناراحت شدی ..و اون هر بار انکار می کرد و خستگی رو بهانه ...




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش دوم








ولی می دونستم که یک چیزی رو از من پنهون می کنه ..

اون حتی مریضی مادرشم به من نمی گفت تا خودم می فهمیدم ... نزدیک های صبح خوابم برد و با نوازش دست جهان بیدار شدم ..

بغلم کرد ..خواستم کاری رو که با من کرده بود تلافی کنم ولی خوب عاقلانه به نظر نمی رسید ..

فقط گفتم ؛ به نظرت درسته ما اینطوری زندگی خودمون رو شروع کنیم ؟ به قهر  ؟ یک کلام بگو تقصیر من چی بوده ..

اگر اشتباه کردم معذرت می خوام و اگر تو اشتباه کرده باشی دیگه اینقدر نه خودتو آزار میدی نه منو ..می دونی دیشب بهم چی گذشت ؟

 گفت : تو تقصیر نداری ..اگر داشته باشی ناخواسته بوده .. دیگه حرفشو نزن ...

دست انداختم گردنش و صورتشو بوسیدم ...باید این وضع رو درست می کردم و سردی که مدتی بود ما رو از جدا کرده بود از بین می بردم ...

جهان مثل هوای بهار بود مدام تغییر می کرد نمی فهمیدم واقعا توی سرش چی میگذره ..

گاهی آنچنان مهربون می شد و عشق ورزی می کرد که منو تا عرش خدا می برد ..و گاهی اونقدر بی توجه می شد که از غصه بغض می کردم ...










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم








واقعا احساسشو نمی فهمیدم ..مثل یک صخره ی غیر قابل نفوذ شده بود ...

دو روز بعد از ازدواج مون رفت سرکار و موقع رفتن وقتی  بدرقه اش می کردم گفت : بهار جان منتظرم نباش دیر میام باید اضافه کاری کنم  ..و این کار هر روز تکرار  می شد و من تا شب تنها و بیکار بودم تازه  وقتی می رسید خونه  معلوم بود که خیلی خسته اس اما مهربون بود و عذر خواهی می کرد ..

و تا شامش رو می خورد همون جا روی مبل خوابش می برد ...

مدام با خودم می گفتم بهار زندگی همینه دیگه تو می خواستی به عشق زندگیت برسی خوب رسیدی حالا یکم تحمل داشته باش نزار اختلافی بین مون پیش بیاد ..

مدتی  به خاطر مراسم عروسی و کار زیادی که داشتم نقش  جدیدی نگرفته بودم ..

پس وقتم رو یا با دوستانم میگذروندم و یا به مامان و مادر و نغمه سر می زدم ..و گاهی بعد از ظهر ها جانان رو به گردش می بردم ..

اون دختر عاقل و مهربونی بود و جهان حق داشت زیاد دوستش داشته باشه ..چون منم بشدت بهش علاقمند شده بودم ...

مثل آدم بزرگ ها همه چیز رو درک می کرد و من از وقت گذروندن با اون خوشحال می شدم ...


داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم









اما عید هم جایی نرفتیم  و جهان بهانه آورد که خسته اس و احتیاج به استراحت داره حتی روز سوم عید مامان و بابام و بهمن و بهادر رفتن شمال ویلا گرفتن ولی اون حتی حاضر نشد مهمون اونا هم باشیم و باهاشون بریم ..

کلا با همه چیز مخالف بود ..و تمام عید رو خونه ی مامانش بودیم و شب ها میومدیم خونه ی خودمون ..

حتی برای یک شام بیرون نرفتیم ...از روز پنجم هم رفت سرکار و من تنها شدم ..

 انتظار من برای یک تغییر و یا یک هیجان بی فایده بود روزها مثل هم و شب ها کسل کننده شده بود تا اینکه بهم پیشنهاد کار دادن ..

وقتی به جهان گفتم خوشحال شد و گفت : قربونت برم همش نگران تو هستم تنهات می زارم و اینطوری وجدانم ناراحته ..

می دونی بهار وقتی از خونه میرم بیرون فکر می کنم یک بچه دارم که تنهاش گذاشتم و همش دلم برات شور می زنه ..

ممنونم که اینقدر صبوری ..قول میدم به زودی  یک خونه ی خوب برات بگیرم و هم اوضاع بهتری پیدا کنم ..می خوام با پسر داییم علی یک کارایی بکنیم انشالله به زودی همه چیز روبراه میشه ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز