داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دهم- بخش نهم
گفتم : حرفشم نزنین من به بهار احترام میزارم بعدم شما بازی اونو ندیدین نمی دونین چقدر استعداد داره ..
فکر می کنم برای همین کار آفریده شده ...
روز بعد طاقت نیاوروم و رفتم سر تمرینش نشستم ..
بدون مبالغه از همه بهتر بازی می کرد و من با لذت زیاد تماشاش می کردم ..وقتی کارش تموم شد دوید به طرفم ..
از اینکه چنین زن هنرمندی خدا نصیبم کرده خدا رو شکر کردم ..توی ماشین خواستم بغلش کنم ..
گفت : چیکار می کنی جهان ؟ خوب نیست ..
گفتم: ما دیگه می خوایم ازدواج کنیم ..
گفت : ولی هنوز نکردیم ..تو رو خدا یکم صبر کن ..
گفتم باشه پس بیا زود تر زن و شوهر بشیم ..
خندید و گفت : آی آقا اصلا بهت نمیاد از این کارای بد بلد باشی بریم که من خیلی گرسنه شدم ...
گفتم : به چشم عزیزم الان می برمت یک جایی که هم غذا بخوری هم خستگیت در بره یک جای عالی ...بزن بریم ...
نمی دونم چرا من این همه بهار رو دوست داشتم ..بیقرار بودم و اونم اینو می فهمید ..
ولی احساس می کردم بهار مثل من نیست و این رنجم می داد ...
یک ترس به دلم افتاده بود که نکنه یک مرتبه همه چیز رو بهم بزنه ...
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دهم- بخش دهم
خیلی با احتیاط با من رفتار می کرد و بر خلاف چیزی که ازش انتظار داشتم اجازه نمی داد حتی دستشو بگیرم ..
این بود که با اصرار و پافشاری مامان و بهار رو راضی کردم تا مراسم بله برون تبدیل بشه به یک عقد محرمیت و نامزدی ...
از صبح در تدارک خریدن انگشتر مناسبی که در شان بهار باشه با مامان بیرون بودیم ..
نغمه دوتا ظرف گرون قیمت خرید و از بهترین شیرینی فروشی شهر باقلوا خریدیم و چیدیم توی اون ظرف ها و با یک سبد گل آماده شدیم تا دایی و بقیه فامیل اومدن وهمه با هم رفتیم خونه ی اونا ..
در حالیکه من از شوق روی پای خودم بند نبودم ..
با خونده شدن خطبه عقد احساسی که به بهار داشتم صد چندان شد اما دلهره ای توی دلم پیدا شده بود که نکنه نتونم از عهده ی مراسم عروسی و گرفتن خونه بر بیام ..
زندگی من انضباط خاصی داشت..همیشه مراقب دخل و خرجم بودم ..
دلم نمی خواست جلوی کسی دست دراز کنم ...
باید در عین اینکه آداب و رسوم رو به جا میاوردم با حساب و کتاب جلو می رفتم ...
#ناهید_گلکار