2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190711 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش هفتم










گفت : من از این قر و فر ها چیزی نمی دونم بهت گفتم هر چیزی لازمه خودت به من بگو ..

نزار با مامانت رو در رو بشم ..

گفتم : این چه حرفیه؟ رو در رو چیه مامانم ازت پرسید بگو نه نمی خوایم مراسمی داشته باشیم ..من که حرفی ندارم ..

گفت : بهار شلوغش نکن من دارم چیز دیگه ای به تو میگم هر کاری لازمه خودت به من بگو روی چشمم انجامش میدم ..

قرارمون همین بود همه چیز بین من و تو باشه ...

گفتم : لحنت بده جهان ..اینطوری با من حرف نزن ....

برو هر وقت تونستی درست حرف بزنی به من زنگ بزن ..لطفا برای شب یلدا برنامه ای نداشته باشه من اجرا دارم ...اصلا خونه نیستم ..جهان ؟ جهان ؟ الو .. 

بدون خدا حافظی گوشی رو قطع کرده بود  ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش هشتم








جهان :



 از صبح انتظار اون ساعت رو می کشیدم سعی کردم بهترین گل و کیکی که می تونستم رو تهیه کنم اونقدر بهار رو دوست داشتم که دلم می خواست دنیا رو به پاش می ریختم ..

وقتی با خانواده اش آشنا شدم و پدرشو دیدم احساس کردم تکیه گاهی که همیشه دنبالش می گشتم پیدا کردم ..

با بهمن دوست شدیم ..اون توی فردوگاه تکنسین برق بود ، هم دانشگاهی من ..

همه رو به فال نیک گرفتم ...فقط یک چیز اذیتم کرد و اونم مادرش بود احساس کردم زیاد سر حال نیست و خیلی کم حرف می زد ....

نفهمیدم از ما خوشش نیومده یا اینکه کلا رفتارش اینطور بود ..

به هر حال شب خوبی بود و من امیدوار از در اون خونه بیرون رفتم ..

روز بعد بهار تمرین داشت و گفت سراغم نیا چون تا دیر وقت کار می کنم ..

مامان اینو شنید و گفت : پسرم من یک نصیحت بهت می کنم به نظرم بهار شغلشو عوض کنه بهتره ..اینطوری وقتی رفتین زیر یک سقف هم برای اون سخت میشه هم برای تو ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش نهم








گفتم : حرفشم نزنین من به بهار احترام میزارم بعدم شما بازی اونو ندیدین نمی دونین چقدر استعداد داره ..

فکر می کنم برای همین کار آفریده شده ...

روز بعد طاقت نیاوروم و رفتم سر تمرینش نشستم ..

بدون مبالغه از همه بهتر بازی می کرد و من با لذت زیاد تماشاش می کردم ..وقتی کارش تموم شد دوید به طرفم ..

از اینکه چنین زن هنرمندی خدا نصیبم کرده خدا رو شکر کردم ..توی ماشین خواستم بغلش کنم ..

گفت : چیکار می کنی جهان ؟ خوب نیست ..

گفتم: ما دیگه می خوایم ازدواج کنیم ..

گفت : ولی هنوز نکردیم ..تو رو خدا یکم صبر کن ..

گفتم باشه پس بیا زود تر زن و شوهر بشیم ..

خندید و گفت : آی آقا اصلا بهت نمیاد از این کارای بد بلد باشی بریم که من خیلی گرسنه شدم ...

گفتم : به چشم عزیزم الان می برمت یک جایی که هم غذا بخوری هم خستگیت در بره یک جای عالی ...بزن بریم ...

نمی دونم چرا من این همه بهار رو دوست داشتم ..بیقرار بودم و اونم اینو می فهمید ..

ولی احساس می کردم بهار مثل من نیست و این رنجم می داد ...

یک ترس به دلم افتاده بود که نکنه یک مرتبه همه چیز رو بهم بزنه ...







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش دهم







خیلی با احتیاط با من رفتار می کرد و بر خلاف چیزی که ازش انتظار داشتم اجازه نمی داد حتی دستشو بگیرم ..

این بود که با اصرار و پافشاری مامان و بهار رو راضی کردم تا مراسم بله برون تبدیل بشه به یک عقد محرمیت و نامزدی ...

از صبح در تدارک خریدن انگشتر مناسبی که در شان بهار باشه با مامان بیرون بودیم ..

نغمه دوتا ظرف گرون قیمت خرید و از بهترین شیرینی فروشی شهر باقلوا خریدیم و  چیدیم توی اون ظرف ها  و با یک سبد گل آماده شدیم تا دایی و بقیه فامیل اومدن وهمه با هم  رفتیم خونه ی اونا ..

در حالیکه من از شوق روی پای خودم بند نبودم ..

با خونده شدن خطبه عقد احساسی که به بهار داشتم صد چندان شد اما دلهره ای توی دلم پیدا شده بود که نکنه نتونم از عهده ی مراسم عروسی و گرفتن خونه بر بیام ..

زندگی من انضباط خاصی داشت..همیشه مراقب دخل و خرجم بودم ..

دلم نمی خواست جلوی کسی دست دراز کنم ...

باید در عین اینکه آداب و رسوم رو به جا میاوردم با حساب و کتاب جلو می رفتم ...









#ناهید_گلکار



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش یازدهم







نمی دونم چقدر توقع به جایی بود که انتظار داشتم بهار وقتی اون همه اشتیاق منو دیده بود روز بعد حداقل مدتی رو با من می گذروند ..

ولی اون تمرین رو ترجیح داد ....دلم گرفته بود و بشدت اوقاتم تلخ شد , یک روز اصلا بهش زنگ نزدم تا به کارش برسه ..

نمی دونم شایدم لج کردم ..می خواستم از میزان عشق اون مطمئن بشم ..

روز بعد زنگ زد و کلی ازم دلجویی کرد ..منم همینو می خواستم ..

توجه اون برای من همه چیز شده بود جز اسم بهار روی زبونم نبود و جز فکر بهار چیزی در سرم ..من واقعا عاشقش بودم ..

تا اینکه یک شب مامان بهار رو برای شام دعوت کرد و قرار بود برای اولین بار بیاد خونه ی ما ..

با چنان ذوق و شوقی از سر کار اومدم ..و رفتم دنبالش و مدت زیادی توی سالن معطل شدم ...که خودمم باور نمی کردم  روزی برای یک دختر این همه صبور باشم ... 

وقتی اومد گفت : جهان جون باید اول بریم خونه لباس عوض کنم ...

گفتم به چشم هر کجا بخوای می برمت ...




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دهم- بخش دوازدهم








چند روز مونده بود به شب یلدا و اجرای نمایش بهار وقتی نشست توی ماشین فقط گفت : چهار تا جا ردیف اول براتون رزرو کردم ..و تا خونه سکوت کرد ..

هر چی ازش می پرسیدم فقط با یک کلمه و خیلی بی حوصله جواب می داد ...

پرسیدم : بهار ؟ دلت نمی خواد بیای خونه ی مامانم ؟

 یک مرتبه به من نگاه کرد و گفت : این چه حرفیه برای چی نخوام ؟ باور کن فقط از خستگی خوابم گرفته ..الان دوش می گیرم خوب میشم ..

وقتی بهار رفت آماده بشه ..

مامانش یک چای برای من آرورد و با لحن تندی گفت : برنامه ی شما برای شب چله چیه ؟

 گفتم : میریم به نمایش بهار ...

گفت : اونو که می دونم برای فردا شبش چه برنامه ای دارین ، ببخشید شما که از همه چیز بی خبرین  حتما مادرتون می دونن به ایشون بگین به من خبر بدن ...

اونقدر لحنش بد بود و توهین آمیز که من جا خوردم ..

طوری که خودمم فهمیدم صورتم قرمز شده ....




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چقدر خوبه که همیشه پای درد و دل هر دو طرف بشینیم و یک طرفه به قاضی نریم.از چیزهایی که برای خودمون یه کوه بدبختی میسازیم شاید یه سو تفاهم ساده باشه.اگه خودمونو جای بهار بزاریم حقو به بهار میدیم اگه جای جهان بزاریم هم حقو به جهان میدیم .چون یاد نگرفتیم تو زندگی زناشوییمون اول با طرف مقابلمون دوست باشیم و هر چیزی که باعث رنجشمون میشه رو به هم بگیم.

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
چقدر خوبه که همیشه پای درد و دل هر دو طرف بشینیم و یک طرفه به قاضی نریم.از چیزهایی که برای خودمون یه ...

👌👌👌🌹🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش اول





 بهار : 

نمی دونستم از ناراحتی چیکار کنم با عصبانیت رفتم پیش مامان با اعتراض گفتم : آخه شما به کار من چیکار دارین ؟ 

بهتون گفتم که خودم بهش میگم ..ما که نباید اونا رو مجبور کنیم برامون شب چله ای بیارن ..

مامان از این کارا بدم میاد تو رو خدا به کار من دخالت نکن ..

گفت : به همون  خدا منم بدم میاد ولی یک رسم هایی رو باید انجام داد ؛ تو که دختر بیوه نیستی ..

ای بابا اینو به روی خودت نیار؛؛ اونو نیار؛؛ نمیشه که ؛؛ من فکر می کردم خودشون می فهمن ولی با اون پیش کش آوردنشون معلومه که باید خودم  بهشون می فهموندم  ...از قدیم گفتن خواستن دل ریزش دسته ..

لباسم رو در آوردم رفتم و بی هدف روی تختم نشستم نمی دونستم چیکار کنم ؟ 

من نا خود آگاه هر موضوعی پیش میومد ذهنم میرفت طرف اون عکس و فکر می کردم جهان دلش با اونه و نمی خواد برای من کاری بکنه ...

و با این فکر دو قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین و سرمو گذاشتم روی بالش و کمی بعد خوابم برد و دیگه  چیزی نفهمم ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش دوم








نمی دونم چقدر گذشت که مامان بیدارم کرد و گفت : بهار؛؛ پاشو  مامانش زنگ زد ..

 شب شنبه با یازده  نفر میان برای شب چله ای تو ..دیدی گفتم ؟ باید از همین اول بدونن که باید آداب و رسوم رو در مورد دختر من بجا بیارن ...

خواب آلود تلفن رو بر داشتم ببینم جهان زنگ زده یا نه ..خبری نبود ..

گفتم : آخه مادر من ارزش داره خودمون رو کوچک کنیم ؟ 

من این شب چله ای زوری رو نمی خوام ..گفته باشم ...

اونشب با تمام انتظاری که می کشیدم جهان زنگ نزد ..

می خواستم بهش بگم که این کارو نکنه ولی دلمم نمی خواست خودم تماس بگیرم ..

دلم شور می زد؛ و حال خوبی نداشتم  نمی دونستم با وضعی که پیش اومده کار درستی می کنم که دارم با جهان ازدواج می کنم یا نه ..مدام از خودمو می پرسیدم ..آیا باید گذشت کنم ؟ یا پشت پا بزنم به همه چیز و انگشترشو پس بدم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش سوم








منم غرور داشتم و نمی خواستم بیشتراز این خودمو کوچک کنم روز بعد همینطور که تمرین می کردم چشمم به گوشیم بود ..

ولی نه تنها اون روز بلکه روز بعد هم زنگ نزد و ما با هم هیچ ارتباطی نداشتیم ..

در حالیکه دلم پر از غصه بود و فکر می کردم همه چیز تموم شده ..

تا شب جمعه که من اجرا داشتم صبر کردم... اون بهم قول داده بود که با نغمه و امین  جانان بیاد برای دیدن نمایش ...

و من چهار  تا صندلی براشون ردیف اول نگه داشتم ..

نزدیک غروب وقتی بازم از جهان خبری نشد طاقت نیاوردم و  بهش  پیام دادم جهان عزیزم ساعت شروع هشت شب؛؛  ردیف اول منتظرتم ..

خوشبختانه نقش مادری رو داشتم  که چندین بار باید در حین بازی  گریه می کردم ..

خوب کارم  با دیدن صندلی های خالی ردیف اول خیلی آسون شده بود و هر بار اونقدر توی صحنه اشک ریختم که همه ی تماشاچی ها رو به گریه انداختم ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش چهارم







و بعد از پایان و بسته شدن پرده ..صدای کف زدن های مردم و خوشحالی آقای شجاعی و تبریک هایی که به من می گفتن ..اشکم رو بیشتر جاری کرد و زخمی که جهان به دلم زده بود عمیقتر کرد  ..

وقتی برای تشکر دوباره روی صحنه ظاهر شدم و چشمم به اون صندلی های خالی افتاد تصمیم جدی گرفتم که ازش جدا بشم و این مسخره بازی احمقانه رو تمومش کنم ....

وجیهه متوجه بود که جهان نیومده دلداریم می داد و می گفت : تو باید زنگ می زدی ..پیام دادم یعنی چی ؟ شاید بهش بر خورده ..

گفتم : من نمی تونم مدام ناز و اداهای اونو تحمل کنم همش از یک چیزی بهش بر خورده دلیلی هم نداره ..

منه بیچاره خودم یک ناز کش می خوام ..یکی رو می خوام در کنارش آرامش داشته باشم حالا هر روز شاید قهر و آشتی اون باشم ..

برو بابا تموم شد و رفت؛؛ وجیهه تو شاهد باش دیگه تموم شد ..با این کارش بهم فهموند که برام ارزشی قائل نیست ....

دیگه منتظرش نمیشم ..









#ناهید_گلگار

@nahid_golkar



#ناهید_گلگار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش پنجم








وقتی برگشتم خونه و به مامان گفتم که جهان نیومده و حتی نغمه هم یک خبر نداده که چرا نیومدن داشت پس میفتاد ..

اون کلی تدارک دیده بود و عده ای از فامیل های نزدیک رو دعوت کرده بود تا به جبران بله برون سرشو بالا بگیره ..

حالا همه سر در گم شده بودیم ...

مامان می گفت : اگر مهمونی رو کنسل کنم و اونا بیان بد میشه ..

بابا بی خیال می گفت : مهمونی رو چرا کنسل کنی ؟ خودمون که هستیم شب چله رو دور هم خوش میگذرونیم ..نیومدن فدای سر بهار ..صبح فرداش خودم انگشتر رو می برم پرت می کنم توی صورتشون ..

اما این چیزا مرهم درد من نبود ...

داشتم خجالت می کشیدم از این انتخابم و از عجله ای که کرده بودم ....

جهان حتی برای معذرت خواهی اونشب هم با من تماس نگرفت ...صبح که بیدار شدم دیدم تلفنم خاموش شده زدم به شارژ ولی رغبیتی نکردم که روشنش کنم ..

از بس منتظر شده بودم اعصابم خرد بود ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش  ششم








و خدا می دونه چی به روز من و خانواده ام اومد ..

بهادر  می گفت : به خدا اگر نیاد یک جا گیرش میندازم و تا می خوره می زنمش ..

ولی بهمن نظرش این بود که  جهان پسر با شخصیتیه شاید اتفاقی براشون افتاده خوب یکی زنگ بزنه و ازشون خبر بگیره ...

بابا با ناراحتی می گفت : راست میگه , چرا لجباری می کنین یکی زنگ بزنه ببینه چه خبره ...

ولی من قاطع اجازه نمی دادم و گفتم : ولش کنین مگر مرده باشه ولی اگر می تونسته نفس بکشه حق نداشت چنین کاری با ما بکنه ...

با دلسردی مامان و سادات خانم و یکی از دوستان مامانم همه چیز رو آماده کردن ..

چند تا مهمون های ما هم اومدن ولی من از توی اتاقم بیرون نمی رفتم چشمم از بس گریه کرده بود سرخ شده بود حتم داشتم این رفتار جهان مربوط میشه به اون دختر دلش با من نیست و فقط می خواسته  زن بگیره ...

و من تن به این خاری و خفت نمیدم ..و همین طور اشک میریختم ..

و نمی دونستم چه کاری انجام بدم که بهتر باشه ...که یک مرتبه بهادر اومد و گفت : بهار اومدن بدو ببین چه خبره ...

بدو ...مچ دستشو گرفتم و پرسیدم چه خبر ؟ کی اومده ..

گفت : زنگ زدن در و باز کردم دوتا وانت چیز آوردن بیا تو رو خدا ..ببین برات چیکار کردن .. با ساز و دهل دارن میان توی خونه یک عالمه گل آوردن ..بدو ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش هفتم 






جهان:

..... نمی دونم چرا احساس بدی پیدا کردم اصلا انتظار همچین بر خوردی رو نداشتم .....

بارها به بهار گفته بودم اگر کاری رو من باید انجام بدم خودش بهم بگه . 

ولی هر بار گفته بود باشه میگم تو نگران نباش ...

حالا نمی دونم لحن مادرش همینطور تند بود یا زیاد از من خوشش نمی اومد و این خیلی ناراحتم می کرد ..

رفتم در اتاق بهار تا باهاش حرف بزنم ولی جواب نداد و برگشتم دیدم مامانش هم نیست ..از خیر بردن بهار گذشتم و باز با یک تصمیم آنی از خونه زدم بیرون ..

خودمو می شناختم در این مواقع هر چی به دهنم میومد می گفتم پس بهتر بود که بدون اون میرفتم ...

وقتی بهار زنگ زد و ازش گله کردم که چرا خودت به من نگفتی سرم داد زد لحنت بده برو هر وقت تونستی درست حرف بزنی با من تماس بگیر ...

واقعا بهار دلمو شکست اون حال منو نمی دونست ..وقتی رسیدم خونه دیگه حتی مامانم رو هم نمی دیدم دلم می خواست داد بزنم .









#ناهید_گلکار

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش هشتم









اما مامان تا جریان رو فهمید گفت : خوب مادر زن گرفتن همین چیزا رو داره دیگه ما باید برای شب چله برای عروسمون یک کارایی بکنیم ..

الان خودم زنگ می زنم ..تو خودتو ناراحت نکن ..اما صورت جدی و لحن بد مادر بهار از جلوی نظرم نمی رفت ..و منتظر بودم که بهم زنگ بزنه و از دلم در بیاره ..

ولی احساس می کردم اون دختر مغروریه و اونطوری که من فکر می کردم دوستم نداره و به من اهمیتی نمیده ..

 پس تصمیم گرفتم اونقدر صبر کنم تا خودش مجبور بشه این کارو بکنه و  بفهمه من از اون مغرور ترم  ..

مامان می گفت : فردا چهارشنبه اس فرصت زیادی نداریم باید از همین امشب برنامه ریزی هامون رو بکنیم ..نغمه اومد از همون شب شروع کردیم ..

اول یک لیست نوشتن بعدم همون شبونه با امین رفتیم خریدیم و آوردیم ..

و خونه شده بود پر از تور و کاغذ رنگی و روبان و بادکنک های رنگ و وارنگ ..و باز اونا لیست  می نوشتن و من می خریدم ...و می خریدم...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش نهم






دلم می خواست همه چیز اونقدر عالی باشه که به بهار بفهمونم چقدر برام عزیزه و مسئله ی من چیز دیگه ای بوده و نمی فهمیدم چرا با اینکه می دونه مامانش با من بد حرف زده بود  زنگ نمی زد  ....

 تا روز اجرا رسید قلب و روحم پیش بهار بود و همش فکر می کردم وقتی منو توی ردیف اول ببینه چه عکس العملی نشون میده ..

اما نغمه می گفت اگر بریم نمایش کارامون می مونه ..

صبح جمعه جایی باز نیست اول بریم خرید اگر وقت شد میریم نمایش ..

حالا نه شب دیگه  هست دیر نمیشه ..

گفتم:  بازم خرید ؟نمیشه باید نمایش رو بریم من اخلاق بهار رو می شناسم منتظر می مونه .. گفت : حالا باید بریم برای خودش خرید کنیم ..اگر زود راه بیفتیم ممکنه به نمایش هم برسیم 

گفتم : ای بابا مگه اینا برای خودش نبود ؟

 گفت : نه داداش جان باید کفش و کیف , یک دست لباس یا پالتو و طلا بخریم ...

گفتم : باشه بخریم ..ولی چرا ؟ آخه شب یلدا ؟ این همه کادو برای چیه ؟ این رسم اوناس یا رسم همه ؟ 

گفت : رسم همه ..یادت نیست برای منم امین این کارا رو کرد ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_یازدهم- بخش دهم







ولی ساعت نزدیک هشت شد و ما هنوز دنبال یک گردنبد می گشتیم که هم قشنگ باشه هم قیمتش مناسب ..که چشمم به پیام بهار افتاد ..

از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ..پس اون منو فراموش نکرده ..می دونستم منتظره ..فورا زنگ زدم ولی خاموش بود ..

براش پیام فرستادم ..چه عجب خانم یاد من کردی ..

متاسفانه فکر نمی کنم به نمایش امشب برسم با نغمه مشغول تدارکات فردا شب هستیم ..ولی قول میدم نه شب دیگه در خدمت باشم از بازی هنرمندانه  ی تو لذت ببرم  .. 

نمایش تموم شد زنگ بزن ..

ولی اونشب هم از بهار خبری نشد و من چند بار دیگه بهش زنگ زدم و پیام دادم ولی خاموش بود حدس زدم دلخور شده و برای اینکه بتونم این فاصله ای که بین مون بوجود اومده بود از بین ببرم تا تونستم سعی خودمو کردم تا اون مراسم شب چله رو با شکوه تر برگزار کنم ...






ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....








بهار :  





بهادر رو هل دادم  و  گفتم برو بیرون ..

برو من چیزی نمی خوام بهشون بگو هر چی آوردن بر دارن ببرن ..

بهادر گفت : بهار چرا اینطوری می کنی ؟..تو فقط بیا ببین ..جهان چیکار کرده ؟ دارن میارن ..به خدا بد میشه خیلی زحمت کشیده  ..

با تندی گفتم شما ها چقدر زود رنگ عوض می کنین این تو نبودی که می خواستی بری اونو بزنی ؟ 

برو داداش جون  حالا و روزم رو نمی بینی ؟اون منو به این روز نشونده .. 

گفت : ای بابا اگر من جای جهان بودم این بار واقعا میرفتم و پشت سرمم نگاه نمی کردم ..

بیچاره خودشو کشته تا اینا رو حاضر کرده ...

مامان سراسیمه اومد که چی شد ؟ زود باش دیگه بهار حاضر شو ..بده همه سراغ تو رو می گیرن ..

 با حالتی عصبی ولی آهسته گفتم : برین بیرون وگرنه داد و هوار راه میندازم و اونی که نباید بشه میشه ...

که یک مرتبه جهان رو پشت سرش دیدم ..سرشو کرد توی اتاق و گفت : بهار جان ؟ 

و یک اشاره کرد به مامان و بهادر و اونا فورا رفتن ..و در اتاق رو بست و ایستاد و کمی به من نگاه کرد  ..

با حرصی که داشتم گفتم : جهان برو بیرون چیزایی هم که آوردی بر دار برو من نمی خوام ..

فکر می کنم به اندازه ی کافی منو تحقیر کردی ...















ولی اون با یک حرکت هر دو مچ دست منو گرفت و در حالیکه صورتشو به صورتم نزدیک کرده بود گفت : بهار تو رو خدا هیچی نگو ..

حرفی نزن که بعدا باعث پشیمونی بشه ..من دوستت دارم ...واقعا از ته دلم تو رو دوست دارم ..

گفتم دوست داشتن اینه ؟چند روزه یک زنگ بهم نزدی یک خبر ندادی ..

چرا جهان ؟ من که تو رو مجبور نکرده بودم ؛ این حرکات چیه از خودت در میاری ؟ 

گفت :من فقط نمی خواستم بحث کنیم همین .. تلفنت رو نگاه کن ببین چند تا پیام برات دادم ..از دیشب تا حالا چند بار زنگ زدم خاموش بودی ..

تو چرا تلفنت رو خاموش کردی ؟لجباز ؛؛  فکر می کنی بی تقصیری ؟

 وقتی یکی با من با لحن بدی حرف می زنه ناراحت میشم منم غرور دارم ..تو نمیشی ؟

 اگر  مامان من با تو اونطوری حرف زده بود چه عکس العملی نشون می دادی ..ولی من که حرفی نزدم صبر کردم آروم بشم ..چند روزم نیست فقط دو روز بود ..

الان اینا رو ول کن وقتش نیست ؛ ببین همه منتظرتو هستن آبرو ریزی نکن لطفا  ..من خیلی دوستت دارم ولی اگر تو منو نمی خوام همین الان بگو از این در میرم بیرون و دیگه بر نمی گردم ..

اما  اگر  می خوای یک عمر با هم زندگی کنیم گذشت کن ..و  زود حاضر شو..با هم بریم و به روی خودمون نیاریم ..قول میدم  همین امشب با هم حرف می زنیم ...













برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفر که _هرگز با هم _روبرو نشدن 🌿

قسمت _دوازدهم _بخش سوم 



یکم آروم شدم ....از اینکه گفت میرم و دیگه بر نمی گردم دلم فرو ریخت خوب من جهان رو خیلی دوست داشتم ترسیدم از دستش  بدم .. آدم در مقابل مردی که دوستش داره ضعیف میشه ..

سرمو انداختم پایین ..محکم بغلم کرد وسرم گرفت توی سینه اش و  گفت : آخ بهار ؛؛ چقدر تو مغروری ..

باعجله یک مانتو تنم کردم و یک شال سرم انداختم و یکم توی چشمم رو سیاه کردم ..

جهان  دستشو آورد جلو و گفت : دست توی دست بریم ؟به خاطرمن اخمتو باز کن ..

گفتم : باشه ..به محض اینکه از اتاق بیرون رفتیم ؛  

همه شروع کردن به دست زدن و با صدای موزیک و برف شادی و بمب کاغذ های طلایی  از ما استقبال کردن ...

باورم نمیشد جهان واقعا سنگ تموم گذاشته بود ؛؛با شکوه بود؛؛ اونقدر زیبا که نمی دونستم چطور تشکر کنم ... 

مامان که قبلا خودش سفره ی شب یلدا رو روی میز چیده بود .. 

در حالیکه از خوشحالی روی پاش بند نبود .به کمک نغمه و مامانش داشتن وسایل رو دور میز می چیدن ...







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش چهارم









سبد های گل و شمعدون های پایه دار و بادکنک های که همه به سقف چسبیده بودن ....

و ظرف های میوه های تزئین شده ..خلاصه همه چیز عالی بود ..

بعد از اینکه یک دور زدم و خوش آمدگفتم رفتم به اتاقم تا لباس مناسب بپوشم  و آرایش کنم ...

داشتم فکر می کردم نکنه من اشتباه می کنم و حق با جهان باشه ...

گوشیم رو روشن کردم ... پیامهای جهان اومد و تعداد تماس های  بدون پاسخ اون...یکم دلم قرار گرفت ..

با اینکه هنوز درست نمی دونستم دلیل کارایی که توی این مدت با من کرده چیه حالم بهتر بود ..

اصلا همه چیز رو فراموش کردم .. و اونشب شد بهترین شب زندگی من ؛؛

  جز اینکه بابا و بهمن و عموم و یکی دوتا از فامیل ما مدام میرفتن توی یکی از اتاق ها و مشروب می خوردن و بر می گشتن ..

خانواده ی جهان اهل این کارا نبودن و حالا من و مامان طبق معمول از دست کارای اونا حرص می خوردیم ..نمی خواستم کسی متوجه بشه ..

ولی از طرف بابا ی من ملاحظه ای در کار نبود و حتم داشتم جهان فهمیده ولی  به روی خودش نیاورد و خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم








مامان کلا رفتارش با جهان و خانواده اش فرق کرده بود ..بیشتر احترام می ذاشت و برای اولین بار می دیدم که جهان رو حسابی تحویل می گیره ...

تا ساعت از یک گذشته بود که مهمون ها رفتن و بعدم جهان مجبور بود با مامانش بره  ..

و بهم گفت فردا شب میام به دیدن نمایش و بعدش دیگه ازت جدا نمیشم با هم حرف می زنیم ..

و اما شب بعد همه ی خانواده ی من و جهان با هم قرار گذاشتن و انگار منو غافلگیر کردن به دیدن نمایش من اومدن ...

جهان تقریبا همه ی شب های اجرا رو اومد ولی بالاخره نتونستم در مورد دلخوری ها مون  با هم حرف بزنیم ..

و مدتی که گذشت دیگه ارزش باز کردن موضوع رو نداشت  ..

بعد از پایان کارم افتادیم دنبال کارای عروسی ..

خوب قرار من و جهان این بود که هر چی خواستم خودم بهش بگم ..

از طرفی مامان بهم فشار میاورد که همین اطراف خونه بگیرین ..و از طرف دیگه من با تجربه ای که از شب یلدا داشتم دیگه دلم نمی خواست اون وضع تکرار بشه ...








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوازدهم- بخش ششم








اولین کارمون این بود که خونه بگیریم و بعد تاریخ عروسی رو تعین کنیم ....

یکشب با جهان رفتیم خونه ی نغمه و آخر شب منو رسوند در خونه و رفت و قرار شد روز بعد جهان از سرکارش بیاد ؛  تا با هم بریم و دنبال خونه بگردیم ...

اما وقتی وارد خونه شدم دیدم باز بابا نیومده و حال مامانم خرابه ..

نشسته بود و گریه می کرد و بهادر خواب بود ..

یکم دلداریش دادم ولی اون آروم نمیشد و می خواست همون شب دوباره تکلیفشو روشن کنه ...

ساعت از سه گذشته بود که من از خستگی  خوابم  برد که با سر و صدای اونا از جام پریدم ..

بابا مست بود و منطقی در کارش نبود و  غوغایی توی خونه ی ما به پا شد این بار مامان حالش خیلی بد بود و با صدای بلند زبون گرفته بود و گریه می کرد و توی همین اوضاع بابا خوابش برد ..

مامان بیشتر عصبانی شده بود و گاهی هم از غیظی که داشت خودشو می زد ...تا حالش بهم خورد و صورتش داشت کج می شد از ترس نمی دونستم چیکار کنم ؟ 

 مجبور شدم با بهادر  اونو  ببریم کلنیک ..و تا نزدیک ظهر اونجا معطل شدیم ..










#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز