داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دهم- بخش سوم
خوب این باعث شد مامان خیلی توی ذوقش بخوره و می گفت جلوی فامیل خجالت کشیده ولی من اینطور فکر نمی کردم ..
حتی بابا هم می گفت ول کن این حرفا رو چه اهمیتی داره مهم خود جهان هست که پسر خوبیه ...
به نظرخودمم همه چیز خوب بود توقع زیادی نداشتم و خوشبختی رو در همین که بتونم بدون درد سر با جهان زندگی کنم می دونستم ..
متاسفانه این مراسم ها همزمان شده بود با تمرین های سخت من برای اجرای شب یلدا که بیشتر بلیط هاشم فروخته شده بود ..
جهان صبح روز بعد به من زنگ زد و ازم خواست از سر کارش بیاد دنبالم ...
ولی خوب نمیشد و من تا دیر وقت کار داشتم ..و روز بعد خبری از تلفن های پشت سرهم اون نشد ..
در یک فرصتی خودم زنگ زدم احساس کردم بازم اوقاتش تلخ شده و کلی زبون ریختم تا تونستم قانع اش کنم که چند روز بهم فرصت بده تا اجرا و بهش قول دادم مدتی استراحت می کنم و به اون میرسم ..
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دهم- بخش چهارم
نمی دونم چرا این کارو می کردم ؟ اون توقع زیادی ازم داشت و قبلا می دونست که من بازیگرم و گاهی اختیارم دست خودم نیست ...
از این می ترسیدم مانع کارم بشه ...
اما سعی کردم کاری نکنم که از همون اول بین مون اختلاف بیفته ..
این بود که بدون ماشین میرفتم سر کار تا آخر شب جهان بیاد دنبالم ..
گاهی هم میومد توی سالن و می نشست و تمرین ما رو تماشا می کرد ...و من مدام معذب می شدم ...
از اون طرف مامان بهم فشار میاورد که خانواده ی جهان می خوان برای شب یلدا برای تو چیکار کنن ؟
برنامه شون رو به من بگو تکلیفم رو بدونم ...
گفتم : هیچ کاری مامان جان من اجرا دارم و اصلا خونه نیستم ..
به گریه افتاد که من یک دونه دختر دارم و هزار تا آرزو ..
جواب فامیل رو چی بدم ؟ توی بله برونت که کاری نکردن آبروی من رفت ، اینم می خوان به روی خودشون نیارن ؟
آخه چرا خودتو دست کم می گیری ؟ فردا همین قدر برات ارزش قائل میشن ؛؛ چرا تو نمی خوام ؛نمی خوام راه انداختی ..
بهت قول میدم همین چیزا فردا برات عقده میشه ..به خدا مردا تا برای زنشون خرج نکنن قدرشون رو نمی دونن ..
هر چیزی آسون به دست بیاری آسون هم از دست میدی...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلگار
@nahid_golkar