داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_نهم- بخش اول
جهان :
اونقدر هیجان زده بودم که مغزم کار نمی کرد احساس می کردم عاشق بهار شدم و دلم می خواست به خودشم بگم ...
این بود که وقتی رفتم به اتاقم با یک تصمیم آنی تلفن رو بر داشتم تا بهش زنگ بزنم ..
چشمم افتاد به عکس یلدا ..کمی نگاهش کردم و گفتم : عزیزم منو ببخش که دوباره عاشق شدم ؛؛ بهاررو دوست دارم و می خوام باهاش خوشبخت بشم ..
خوب , منم باید زندگی کنم ..و عکس رو از روی گوشیم بعد از هشت سال پاک کردم ؛ وبا خودم عهد بستم از این به بعد فقط با تمامم قلبم به بهار فکر کنم ..
بعد زنگ زدم و در حالیکه دچار هیجان زیادی بودم بهش گفتم که عاشقتم و دیگه منتظر جوابش نشدم و قطع کردم ..
فکر می کردم ممکنه خودش بهم زنگ بزنه و جوابم رو بده ..انگار برگشته بودم به روز های دانشجویی حس می کردم دوباره خون توی رگ هام جریان پیدا کرده ..
مدام خودمو سرزنش می کردم ,, ای بابا مرد گنده این کارا چیه چشمت به یک دختر افتاده دست و پاتو گم کردی بسه دیگه به خودت بیا ...
ولی نمیشد و نمی تونستم هیجانی که به جونم افتاده بود کنترل کنم ..صورتش از جلوی نظرم نمی رفت و با رویای بهار خوابیدم ...
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_نهم- بخش دوم
روز بعد هم با گرمای همین عشق از خواب بیدار شدم وسط روز بهش زنگ زدم ..
گوشی رو برداشت و گفت : سلام جهان خوبی ؟ من پیش آقای شجاعی هستم چند دقیقه دیگه خودم زنگ می زنم اشکالی نداره ؟
گفتم : نه ..کاری ندارم فقط شماره ی خونه تون رو می خوام بدم به مادرم ..
خندید و گفت : اونم به چشم ..زنگ می زنم ..
اما تا وقتی تعطیل شدم خبری از بهار نشد ..
اونقدر التهاب داشتم که به نظرم خیلی طولانی اومد ..اصلا نمی دونستم اون همه عجله و استرس برای چی بود ..و مسلما در این طور مواقع انسان نمی تونه درست تصمیم بگیره فکرش خوب کار نمی کنه ..
تو راه برگشت به خونه بودم و اوقاتم تلخ شده بود ..
مدام فکر می کردم چرا زنگ نزد ؟ یعنی احساسش مثل من نیست ؟
که وقتی زنگ زد بدون مقدمه گفتم : فکر نمی کردم اینقدر برات بی اهمیت باشه می دونی چقدر منتظر شدم ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar