2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش اول 







جهان : 

انگار هر بار که بهار رو  می دیدم  بیشتر ازش خوشم میومد ..اما نمی دونم چرا سکوت کرده بود و بر خلاف دفعه قبل که مدام حرف می زد ساکت بود ..

منم خجالت می کشیدم و نمی دونستم از کجا شروع کنم ..

دلم می خواست هر چی زود تر با اون ارتباط صمیمی تری پیدا کنم ..بالاخره اینطوری سر حرف رو باز کردم که اجازه بده بهار صداش کنم ..

اسمی که مدتی بود مدام برای خودم تکرار می کردم ..بهار ..

اون هیچ حرفی از اینکه شب آخر رو نرفته بودم نزد ولی خودم پیش کشیدم و گفتم : خیلی دلم می خواست اونشب نغمه و جانان رو میاوردم نمایش ولی شوهر نغمه آبله مرغان گرفته و چند روز ی هم خونه ی ما بودن ..

الانم هنوز توی خونه ی خودشون  بستریه و زخم هاش خوب نشده ...

گفت : واقعا زُنا گرفته ؟ آخ خیلی بده ..شما چی بچه بودین آبله مرغون گرفتین ؟

 خندیدم و گفتم : نمی دونم ؛ ولی مامان می گفت که گرفتم ...

گفت : نغمه خواهرتون چی ؟






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش دوم 






گفتم : اونم گرفته ..

گفت : من اونشب اصلا دقت نکردم خواهرتون رو ببینم ..عکس شون رو دارین ؟

 گفتم : دارم ..ولی اون بر عکس منه ظریف و باریک ؛ خیلی شکننده به نظر می رسه ..برای همین سعی می کنم هواشو داشته باشم ...

گفت : خیلی خوبه ..خوش بحالشون ..معمولا خواهرا هوای برادرشون رو دارن ..

پرسیدم : شما چند تا برادر دارین ؟

 گفت : دوتا ؛؛ بهمن از من بزرگتره بهادر کوچکتر ..

ولی هر دوشون رو مثل جونم دوست دارم ...

گفتم : من بهادر رو دیدم خیلی شبیه شماست ..ولی پدرتون از همه  خوش تیپ تر  و خوش لباس تره  و البته خوش بر خورد .. حتما بهشون افتخار می کنی ؟ ؛؛ 

گفت : بله ...شما چی به پدرتون افتخار نمی کنین ؟ 

گفتم : متاسفانه من فرزند شهیدم مادرم میگه قد یک نخود  بودی پدرت شهید شد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش سوم 







خندید و گفت نخود ؟ من لوبیا شنیده بودم ولی نخود نه ..عیب نداره ؛ 

عوضش شما به پدرتون همیشه افتخار می کنین گاهی هم پدر  نداشتن از پدر بد داشتن بهتره ..

پرسیدم : پدر شما خوبه یا بد ؟ 

گفت : پدر که بد نمیشه توقع های بچه ها ست که از اونا خوب و بد میسازه ....پدر منم خصوصیات مخصوص به خودشو داره ..

ولی بشدت ما رو دوست داره و سایه اش بالای سرمونه ..شما چند تا خواهر برادرین ؟ 

براش توضیح دادم و همینطور سرمون به این حرفا گرم شد ...

تا رسیدیم به در بند ..

ماشین رو پارک کردم از یک سر بالایی با هم بالا رفتیم ... 

گفتم : رستوران اونجاست اول غذا سفارش بدیم بعد بریم قدم بزنیم تا کنار رود خونه موافقی ؟ 

گفت : باشه ..خوبه ؛؛  

 کنارمن از اون سر بالایی  میومد ولی من وجودشو کاملا حس می کردم ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش چهارم






بدنم داغ شده بود حس عجیبی نسبت به اون داشتم و دلم می خواست همون شب باهاش صمیمی بشم ..

حرف می زدیم و انگار اون حرفا تمومی نداشت ...

خیلی با نمک بود و طرز حرف زدنش منو به خودش جذب می کرد همینطور که راه میرفتیم به هر درخت یا بوته ای می رسیدیم چند تا برگ میکند و یواش یواش با سر انگشتش ریز می کرد و می ریخت زمین ...

یک مرتبه احساس کردم سردش شده و دندون هاش داره بهم می خورد ولی شکایتی نداشت  ...

گفتم : بهار سردت شده ؟ 

گفت : یکم ..تو سردت نیست ؟ 

گفتم : نه برگردیم توی رستوان گرمه ..آخ معذرت می خوام ..من زیاد سرمایی نیستم ..متوجه نشدم ممکنه تو سردت بشه ..

چقدر بی فکرم ...می خوای پالتومو بهت بدم ..

خندید و گفت : نه , اونوقت میشه مثل توی فیلم ها ..اونقدر ها سردم نیست ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش پنجم 






داشتم فکر می کردم این خودش نشون میده که چقدر آدم با ملاحظه ایه ..

روبروی هم  نشستیم و شام خوردیم ...من از دیدنش سر نمیشدم ..

به نظرم زیبا ترین دختری بود که تا اون زمان دیده بودم ...اما احساس می کردم راحت نیست و سعی داشت فاصله رو حفظ کنه  ...

یک مرتبه وسط شام به من گفت : میشه عکس خواهرت رو ببینم ؟

 گوشی رو در آوردم و عکس نغمه رو بهش نشون دادم  ..گوشی رو ازم گرفت و نگاه کرد و خودش از کالری اومد بیرون و داد به من ..

اونجا من اصلا حواسم نبود که هنوز عکس یلدا روی صفحه ی گوشیم هست ..ولی وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم ، گفت : جهان تا حالا ازدواج نکردی ؟ 

گفتم : نه ..برای چی پرسیدی ؟ 

گفت : خوب فکر کردم شاید ...

من اونجا تازه یادم اومد که از وقتی گوشی رو دیده بود حالش دگرگون شده  متوجه شدم به خاطر عکس بوده ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش ششم 






یک لحظه خواستم ماجرای یلدا رو براش بگم ..ولی زود پشیمون شدم و با خودم فکر کردم چه دلیلی داره فکرشو آشفته کنم ..

شایدم متوجه نشده باشه و همینطوری این سئوال رو کرده باشه ...

تلفنش زنگ خورد و جواب داد مامانش بود ..فقط در چند کلمه گفت : مامان جون دارم میام یکم صبر کنین میرسم ..

میگم دارم میام  ..و تا قطع کرد دوباره زنگ خورد این بار گفت : سلام آقای شجاعی ..واقعا ؟ ..چشم حتما ..حتما ؛؛ خوشحال شدم ..

باشه  اول وقت اونجا م ..می بینمتون ...ببخشید بازم طنز بازی می کنیم ؟ 

وای چه خوب اینطوری بهتره ..خدا نگهدار ...

و بدون اینکه من بپرسم گفت : تو برام اومد داشتی دعوت شدم به یک کار دیگه ...

گفتم : خیلی عالی راستشو بگم ؟

من خیلی زیاد بازی تو رو دوست داشتم ..اونشب آخرم همش دلم اونجا بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش هفتم 





گفت : منم راستشو بگم ؟همش چشم براهت بودم ..

اگر اومده بودی بازیم خراب نمیشد ..مدام توی سالن دنبال تو می گشتم ..

گفتم : ای لعنت به من کاش اومده بودم ...

نمی دونم یک وقت هایی نمی تونم درست تصمیم بگیرم ..بعدام پشیمون میشم ولی این بار قول میدم به جای اون غفلت هر شب نمایش تو رو ببینم ..

خندید و گفت : قربان باعث افتخار منه ..

اونشب برام خیلی رویایی و پر شور بود تمام مدت حس خوبی از بودن با بهار رو  داشتم ..و وقتی جلوی در خونه شون رسیدیم دلم نمی خواست ازش جدا بشم ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش هشتم 






پس در یک لحظه تصمیم خودمو گرفتم من بهار رو دوست داشتم و دیگه دلیلی نداشت صبر کنم ..

می خواستم مادرمم اونو ببینه و نظرشو بهم بگه این بود که از بهار پرسیدم : نظرت چیه خانواده هامون با هم آشنا بشن ؟

 و موافقت اونم نشون می داد که احساسی مثل من داره ...

وقتی برگشتم خونه و مامان ازم پرسید چی شد ؟خوب بود ؟با خوشحالی بغلش کردم و  گفتم : بله...بله... مامان جون حاضر شو بریم خواستگاری ؛؛ 

بهار درست  همون دختریه که می خوام باهاش زندگی کنم ..حالا مونده نظر شما اگر پسندیدی کار تمومه  ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش نهم 







بهار : 

نمی تونستم بفهمم جهان چی توی سرش میگذره ..به نظر خوشحال نمی اومد و همینطور که  با هم حرف می زدیم تمام فکرم این بود که یکبار دیگه گوشی اونو نگاه کنم و عکس اون دختر رو ببینم ..

دلم می خواست اشتباه کرده باشم و اون عکس مال خواهرش باشه ..باید یک طوری که متوجه نشه حرف رو به جایی می کشوندم تا به هدفم برسم ...

زیاد با هم حرف زدیم و از خانواده هامون گفتیم ..

من اونقدر حواسم دنبال کاری که می خواستم انجامش بدم بود که وقتی گفت پدرش شهید شده باز مثل احمق ها خندیدم ..

فکر می کنم باید باهاش همدردی می کردم ..نمی دونم احساسم برام مبهم بود ..و همش با شک و تردید بهش نگاه می کردم ...

من از اون خوشم اومده بود ولی نمی خواستم بازیچه دست کسی باشم این بود که خیلی با احتیاط حرف می زدم ..

و بالاخره سر شام تونستم گوشی اونو بگیرم و عکس خواهرشو ببینم و با عکس روی گوشی مقایسه کنم ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش دهم 






وقتی فهمیدم خواهرش نیست حدس زدم باید پای زن دیگه ای این وسط باشه و اینو نمی خواستم ..که خودمو وارد یک معرکه ای  بکنم که بعدا پشیمون بشم ..

من  خسته بودم ؛ یک جای امن می خواستم ..دنبال عشق می گشتم ..به دنبال کسی که دوستم داشته باشه و من بتونم با خیال راحت سرمو روی شونه هاش بزارم ...

با خودم فکر می کردم بزار امشب با خاطره ی خوش تموم بشه ..و دیگه اونو نخواهم دید ...

دلم پر از غصه بود و از لحظاتم لذتی نمی بردم ..

ولی هنر پیشه ی خوبی بودم و نذاشتم جهان اینو متوجه بشه ..که مامان زنگ زد و با گریه گفت : کجایی بهار زود بیا من امشب یا خودمو می کشم یا این خونه رو آتیش می زنم ..زود باش بیا ...

برای اینکه جهان صداشو نشنوه فورا قطع کردم و گفتم : چشم مامان جون دارم میام ...بلافاصله آقای شجاعی زنگ زد و دوباره منو دعوت به کار کرد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش یازدهم 






با خودم فکر می کردم ..از همه چیز دست می کشم و میرم سراغ کار و اینطوری سر خودمو گرم می کنم ..

اما جهان منو جلوی در غافل گیرم کرد ؛؛  و موقعی که پیاده می شدم بهم گفت : بهار موافقی خانواده هامون با هم آشنا بشن که مامانت دیگه دلواپس نباشه ؟ 

آخه می دونی که مادر منم مشتاقه تو رو ببینه ..

با تعجب پرسیدم : تو با مادرت از من حرف زدی ؟

 گفت : آره زدم ..نباید می زدم ؟

 گفتم : چی بهشون گفتی ؟

 گفت : مدت هاست که دلش می خواد من ازدواج کنم ولی من کسی رو نمی خواستم ..حالا که دیده از یکی خوشم اومد خوشحاله ..

می دونی بهار من همین مادر رو دارم از جونم بیشتر دوستش دارم می تونی باهاش کنار بیای ؟




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش دوازدهم 






در حالیکه نفسم داشت بند میومد و در مقابل عملی غیر منتظره قرار گرفته بودم گفتم : جهان امشب ما این همه مدت با هم بودیم حرفی نزدی که از من خوشت میاد ؛ الان منظورت خواستگاریه ؟ 

گفت : خوب ..نمیشه خجالت کشیده باشم ؟

هنوز ازت رو در وایسی دارم .. 

گفتم : اصلا بهت نمیاد خجالتی باشی ..

گفت : حالا بگو به مادرم چی بگم ؟

 گفتم : عیب نداره حالا آشنا شدن که ضرری نداره ..

پرسید : تو چی ؟ دلت با من هست ؟ دستگیره ی در رو گرفتم و فشار دادم و گفتم : اگر نبود که الان اینجا نبودم ...شب به خیر ..

گفت : میگم فردا مامانم زنگ بزنه ...شب به خیر ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش سیزدهم 






چند دقیقه همون جا ایستادم ..یعنی واقعیت داره و جهان می خواد بیاد خواستگاری من ؟ یکم باورش برام سخت بود ..

هیجانی بهم دست داده بود که حرارت بدنم رو بالا برده بود و سرما شب اذیتم نمی کرد و دلم نمی خواست برم و دوباره شاهد دعوای مامان و بابام باشم و خوشی اندکی که قلبم رو به تپش انداخته بود رو از بین ببرم ...

و این دلهره به دلم افتاد که اگر جهان بفهمه من چه اوضاعی دارم آیا بازم حاضره با من ازدواج کنه ؟ 

اما وقتی درو باز کردم  ..بهادر اومد جلو ؛؛ 

خونه ی ما طوری بود که اول وارد یک راهروی باریک میشدیم روبروی راهرو آشپزخونه بود و سمت راست هال و پذیرایی و سمت چپ سه تا اتاق خواب  و پشت آشپزخونه سرویس و حمام ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش چهاردهم 







بهادر با هیجان  گفت : بهار جات خالی داشت بزن بزن می شد ...

مامان زنگ زد به بهمن ..اومد و بین شون رو گرفت .

گفتم : مامان کو ؟ حالش خوبه ؟ 

گفت : آره ..نشستن دارن بحث می کنن ..بیا تو رو کم داریم ... 

بابا با دیدن بهمن  کوتاه اومد و دعوا تموم شد ...

سرشو گرفتم توی بغلم و گفتم :  الهی بمیرم برات داداش جون تو این وسط چی می کشی ..تو رو خدا تو دیگه راه اونا رو نرو ..

گفت : نمیرم ادب از کی آموختی از بی ادبان ...نگران نباش حواسم هست ....

اما تا بابا چشمش به من افتاد گفت : بفرما بهار خانم من امشب توی خونه بودم از مامانت بپرس سر چی دعوا کردیم ؟

 گفتم : سلام بابا ؛؛ سلام به همگی ...من خودم شخصا از اینکه پدرم امشب زود اومده خونه تشکر می کنم ..و از برادرم عزیزم که اونم بطور شگفت انگیزی غیرت نشون داده و مثل پدر اهل خانواده شده قدر دانی می کنم ..

و مامانم رو سرزنش که چطور این همه خوبی شما دو نفر رو نمی ببینه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هشتم- بخش پانزدهم






بهمن گفت : تو از کی تا حالا اینطوری زبونت مثل مار نیش می زنه ؟ بهار تو که اینطوری نبودی ؛چته دختر ؟ مگه ما چیکارت کردیم ؟

 من اگر غیرت داشتم الان از تو می پرسیدم تا حالا کجا بودی ؟

 گفتم : داداش خوش غیرت من ؛ مامان خبر داشت کجا رفتم ..می خواد برام خواستگار بیاد ، می تونین یک مدت به خاطر من ملاحظه کنین ؟ ....

اونشب با شنیدن این خبر حال و هوای خونه عوض شد و همه ازم در مورد جهان می پرسیدن و منم با اشتیاق توضیح می دادم ..که تلفنم زنگ خورد گوشی رو از کیفم در آوردم دیدم جهان زنگ می زنه ...

با عجله رفتم به اتاقم ..

این بار بیشتر از قبل دست و پامو گم کرده بودم و دهنم خشک شده بود ...

خیلی جدی گفتم : بله ..

گفت : بهار ؟ فکر می کنم عاشقت شدم ..می خواستم اینو بدونی ..

و قطع کرد ..

دست و پام سست شد و داشتم از حال میرفتم ..

یعنی ممکنه راست گفته باشه ؟  اون واقعا عاشق من شده؟

 پس اون زن کیه ؟





 ادامه دارد



هر گونه کپی بدون نام نویسنده ممنوع است







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
یلدا کیه؟کجاست؟

اول داستاان گفت مثل اینکه قرار بوده جهان باهاش ازدواج کنه حالا به چه دلیلی بهم خورده هنوز معلوم نیست

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اول داستاان گفت مثل اینکه قرار بوده جهان باهاش ازدواج کنه حالا به چه دلیلی بهم خورده هنوز معلوم نیست

ممنونم  من درست نخونده بودم  برم دوباره بخونم اون تیکه رو 

توهرتاپیکی غلط املایی ببینم  تذکر میدم  لطفا ناراحت نشین دوستای گلم 😍😍😍😍😍😍
و اینکه چرا عکسش رو بکگراند گوشی جهانه🤔

شاید هنوز علاقه داره بهش 🤨

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_نهم- بخش اول






جهان :

 اونقدر هیجان زده بودم که مغزم کار نمی کرد احساس می کردم عاشق بهار شدم  و دلم می خواست به  خودشم بگم  ...

این بود که وقتی رفتم به اتاقم با یک تصمیم آنی  تلفن رو بر داشتم تا بهش  زنگ بزنم ..

چشمم افتاد به عکس یلدا ..کمی نگاهش کردم و گفتم : عزیزم منو ببخش که دوباره عاشق شدم ؛؛ بهاررو دوست دارم و می خوام باهاش خوشبخت بشم .. 

خوب , منم باید زندگی کنم ..و عکس رو از روی گوشیم بعد از هشت سال پاک کردم ؛  وبا خودم عهد بستم از این به بعد فقط با تمامم قلبم به بهار فکر کنم  ..

بعد  زنگ زدم و در حالیکه دچار هیجان زیادی بودم بهش گفتم که عاشقتم و دیگه  منتظر جوابش نشدم و قطع کردم ..

فکر می کردم ممکنه خودش بهم زنگ بزنه و جوابم رو بده ..انگار برگشته بودم به روز های دانشجویی حس می کردم دوباره خون توی رگ هام جریان پیدا کرده ..

مدام خودمو سرزنش می کردم ,, ای بابا مرد گنده این کارا چیه چشمت به یک دختر افتاده دست و پاتو گم کردی بسه دیگه به خودت بیا ...

ولی نمیشد و نمی تونستم هیجانی که به جونم افتاده بود  کنترل کنم ..صورتش از جلوی نظرم نمی رفت و با رویای بهار خوابیدم ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_نهم- بخش دوم 







روز بعد هم با گرمای همین عشق از خواب بیدار شدم وسط روز بهش  زنگ زدم ..

گوشی رو برداشت و گفت : سلام جهان خوبی ؟ من پیش آقای شجاعی هستم چند دقیقه دیگه خودم زنگ می زنم اشکالی نداره ؟ 

گفتم : نه ..کاری ندارم فقط شماره ی خونه تون رو می خوام بدم به مادرم ..

خندید و گفت : اونم به چشم ..زنگ می زنم ..

اما تا وقتی تعطیل شدم خبری از بهار نشد ..

اونقدر التهاب داشتم که به نظرم خیلی طولانی اومد ..اصلا نمی دونستم اون همه عجله و استرس برای چی بود ..و مسلما در این طور مواقع انسان نمی تونه درست تصمیم بگیره فکرش خوب کار نمی کنه ..

تو راه برگشت به خونه بودم و اوقاتم تلخ شده بود ..

مدام فکر می کردم چرا زنگ نزد ؟ یعنی احساسش مثل من نیست ؟ 

که وقتی زنگ زد بدون مقدمه گفتم : فکر نمی کردم اینقدر برات بی اهمیت باشه می دونی چقدر منتظر شدم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792