2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش سوم 







گفتم : اونقدر ی نشد که شما حساب کنین به جاش یکشب میایم نمایش شما و بی حساب میشیم ...

دستی تکون داد و گفت بسلامت ..آخ میشه شماره تلفن منو یاداشت کنین اگر خواستین بیاین براتون بلیط رزور کنم ...

ایستادم و دست کردم جیبم و گوشی مو طرفش دراز کردم و گفتم : شماره خودتون رو بگیرین ..

در حالیکه گوشی رو می گرفت گفت : حالا شما با خودت میگی این عجب بد پیله اس ...اما نیستم فقط دلم می خواد یک طوری از شما تشکر کنم ...

گفتم : نه این حرفا چیه شما لطف دارین ..

شماره ی خودشو گرفت و زنگ خورد و بعد با یک لبخند گوشی رو داد به من و گفت : خدا حافظ بازم ممنون ..و به راهم ادامه دادم ...

احساس کردم داره دنبالم میاد ..برگشتم و نگاهش کردم ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش چهارم 







خنده ی بلندی کرد و گفت : دارم میرم سراغ ماشینم ..این بار دیگه با شما کاری ندارم ...

منم خندم گرفت ..گفتم ماشین من اونجاست ..

همینطور که می خندید گفت : مال منم اونجاست ..

ایستادم تا بهم رسید ؛ کنار هم رفتیم بطرف ماشین هامون ..

پرسیدم : چطوری شد بازیگر شدین ؟

 گفت : طوری نشد دوست داشتم ..بازیگری و گارگردانی خوندم ..اما خوب توی این کار خیلی باید شانس بیاری تا به جایی برسی ..

فقط خوب بازی کردن نیست ..خیلی ها رو میشناسم که سالهاست بهترین بازی رو داشتن ولی هنوز اول خط هستن ..نمی دونم ؛؛

 یا باید آشنا داشته باشی ؛یا یک نفر کله گنده توی این کار   بازی آدم رو ببینه و خیلی زیاد خوشش بیاد ؛ 

یا یک اتفاق عجیب و غریب مثل اینی که برای ما پیش اومد بیفته ؛ یا خیلی شانس داشته باشیم ..وگرنه پیر میشی و همین جا توی تئاتر گمنام؛؛ 

صحنه رو ترک می کنی ..تا خدا چی بخواد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش پنجم 






گفتم : موفق باشین ماشین من اینجاست ...

گفت : خدای من مال منم اونجا سه ماشین پایین تر..و دوباره برای چندمین بار خدا حافظی کردیم ..

دختر خیلی با نمکی بود خنده های شیرین و از ته دلی داشت که می تونست هر کسی رو به خنده وادار کنه ...

صورتش طوری بود که به دل می نشست ...

بی اراده تمام شب رو به اون ماجرا فکر می کردم ..چندین بار بهار رو با اون مانتوی کوتاه و آبی کمرنگ و شال سرمه ای که حاشیه ی سفید داشت در حالیکه با اشتیاق به من نزدیک میشد رو مجسم کردم ...

با خودم فکر کردم آخ جهان چقدر تو احمقی ..چرا داشتی فرار می کردی؟  بیچاره باهات حرف داشت ..

اصلا چرا به شام دعوتش نکردم ؟آخ چه بد شد ؛ ..اونی که من دیدم اگر می گفتم حتما باهام میومد ...

روز بعد وقتی از سر کار بر می گشتم خونه  وسوسه اینکه به نغمه بگم و با هم  بریم تئاتر به جونم افتاده بود ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش ششم 







خوب شب آخر بود و می گفت مراسم دارن ؛ باید جالب باشه ...آره زنگ بزنم ببینم اونا آمادگی دارن یا نه ؟ 

اما نغمه گفت : امین سخت مریض شده و سرما خورده تازه از دکتر اومدیم ...این بود که منم رفتم خونه ..

بحث و گفتگوی عروسی دختر دایی هنوز توی خونه ی ما بود و مامان بازم سرگرم حرف زدن با خانم داییم بود ...

زنگ زدم به حمید  ؛ اون یکی از دوستان صمیمی من بود که از زمان دانشگاه با هم آشنا شده بودیم ..

هدفم این بود که  با هم بریم تئاتر ..دلم نمی خواست خودم تنهایی بریم به نظرم کار سبکسرانه ای بود ..

حمید  تا گوشی رو برداشت با صدای بلند گفت : پسر تو چقدر حلال زاده ای داشتم بهت زنگ می زدم ...زود حاضر شو بیا خونه ی ما ...

گفتم : چه خبره ؟ 

گفت : تولد ساینا س بیا که رامین و زنش و پویا و زنش هم هستن منتظرتم پسر .. بیا که دور هم  خوش میگذره ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش هفتم 








قبول کردم و سر شب آماده شدم و کادو خریدم و رفتم ..اما تمام مدت  به فکر بهار میفتادم ..و بی دلیل عذاب وجدان داشتم ..

نمی دونم چطوری بود همش احساس می کردم باید جای دیگه ای می بودیم ...من خانم های هر سه ی اونا رو میشناختم و اگر منم با یلدا که خواهر سانیا بود ازدواج کرده بودم می تونستم بگم جمع خوبی بودیم ...

اما نشد و روز گار با من سر ناسازگاری گذاشت ...

اونا توی جریان یلدا همه جا با من بودن و تنهام نذاشتن  ...

روز بعد تصمیم گرفتم به یک  بهانه ای  بهش زنگ بزنم ولی هنوز توی کارخونه بودم که نغمه زنگ زد و گفت :حال امین بد شده انگار سرما نخورده ..

چون بدنش همه ریخته بیرون و درد شدیدی توی دستش داره ..اگر میشه بیا ببریمش دکتر ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش هشتم 







از سرکار یک راست رفتم خونه ی اونا ..

مرد گنده از درد به خودش می پیچید ..دست راستش پر از زخم بود ..وقتی بردیمش دکتر گفتن آبله مرغون بزرگ سالی یا همون زُنا گرفته ...

ولی با شدتت خیلی  زیاد و خطرناک ..

چند روز گذشت نمی دونم شایدم یک هفته درست یه خاطر ندارم ..ولی ما در گیر امین بودیم ؛ که اومده بودن  خونه ی ما و صبح ها من جانان رو می بردم مدرسه و با سرویس بر می گشت  ...و کلا سرم شلوغ بود ..

با این حال مدام یاد بهار میفتادم و از ذهنم بیرون نمی رفت اما  هر بار می خواستم بهش  زنگ بزنم بهانه ای به نظرم نمی رسید  و منصرف میشدم ... 

تا یک روز توی کارخونه دوباره یادش افتادم بیکار بودم و دلمو زدم به دریا و به بهار زنگ زدم ..گوشی رو بر داشت ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش نهم 







بهار : 

تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که چقدر خوش تیپ و آقاست ,, خیلی حرف داشتم به اون بزنم ولی انگار عجله داشت و همش می خواست بره ...

جالب اینجا بود که ماشین های ما هم کنار هم بودن ....و بالاخره سوار شد و رفت ..

اما ذهن من بد جوری در گیر شده بود ..اول اینکه من درست مثل دخترای سبک سر دنبالش راه میرفتم تا حرفم رو بهش بزنم و از همه بدتر این بود که ازش خواستم شماره ی منو داشته باشه اصلا حس خوبی نبود ..

اون رفت و من مدتی توی ماشین نشستم و از خودم بدم اومده بود ..چند بار زدم روی فرمون و گفتم عه ..عه ؛ عه بهارِ کثافت ..کی تو می خوای مراقب رفتارت باشی ..

یعنی اینقدر مهم بود که تو دنبالش راه بیفتی ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش دهم 








دیدی که عکس یک دختر  روی گوشیش بود ..یا زن داره یا دوست دختر ...

تو خیال ورت داشته که به خاطر تو اومده ....آخ که چقدر من  احمقم ؛ 

یارو اومده بود فقط نمایش ببینه و بره ..تو آخه چرا بهش گیر دادی ؟ 

اون حتی حاضر نبود چند دقیقه بمونه و  باهات  درست و حسابی حرف بزنه ..بعد تو مثل بیشعور ها دنبالش راه افتادی ..

با این کاری که تو کردی محاله ممکنه فردا شب بیاد ...اصلا بیاد چیکار ؟ ولش کن بابا ..دیگه بهش فکر نکن ..و حتی شماره ی اونو ذخیره نکردم.... 

اینا رو با خودم گفتم و راه افتادم ولی اعصابم بهم ریخته بود ..

نمی دونم چرا ته دلم می خواستم اون به خاطر من اومده باشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش یازدهم 







تمام روز بعد به گوشیم نگاه می کردم تا شاید زنگ بزنه و براش بلیط رزرو کنم ..

اما خبری نشد ...و شب که آخرین اجرا رو داشتیم و مامان و بهادر هم اومده بودن و یک عده تماشا چی  خاص ..

من بی اختیار توی جمعیت دنبال اون می گشتم ..و چند جا حواسم پرت شد و دیالوگم رو فراموش کردم ..

طوری که بعد از نمایش آقای شجاعی ازم دلگیر بود و کلی سر زنشم کرد اون می گفت : امشب می خواستم ازت تقدیر کنم ولی با این بازی که کردی متاسفانه از تماشاچیا خجالت کشیدم ..

مردم که احمق نیستن اونی که میاد تئاتر ببینه فرقِ بازیِ و خوب و بد رو تشخیص میده ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش دوازدهم 







اوقاتم تلخ بود و حوصله نداشتم ..

خودمم نمی دونستم چم شده ..

مواقع دیگه ممکن بود یک طوری از خودم دفاع کنم ولی اونجا سکوت کردم و خیلی زود رفتم سراغ مامان و بهادر و سه تایی رفتیم خونه ...

حالا مدتی  بیکار بودم تا برای یک نقش دیگه دعوت بشم اما با دسته گلی که به آب دادم بعید به نظر می رسید که آقای شجاعی توی کار بعدی به من نقش اول رو بده ..

اون ما رو از دانشگاه میشناخت و من از نقش های خیلی کوچک شروع کرده بودم و این دومین کاری بود که نقش اول رو بازی می کردم ...

با خودم فکر می کردم ؛ بی حوصلگی من از این نیست  که جهان نیومده  یا زنگ نزده بیشتر به خاطر کارایی بود که وقتی دیدمش از خودم نشون دادم و مطمئن بودم توی ذوقش خورده ..و این اعصابم رو بهم میریخت ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش سیزدهم 







اما ده روزی  که گذشت ازش خبری نشد فهمیدم که اشتباه نکرده بودم و دیگه جهان رو نمی ببینم ..

آخرای پاییز بود ولی هوا اونطوری سرد نشده بود و من هر روز صبح  پیاده میرفتم به پارک نزدیک خونه و چند دور می زدم و بر می گشتم ...

یک روز که حدود ساعت ده بود و من توی راه خونه بودم تلفنم زنگ خورد گوشی مو از جیبم در آوردم ..

شماره بود ..جواب دادم ..یک مرد گفت : سلام مزاحم نیستم ؟ 

گفتم : شما ؟ 

گفت : من جهان هستم ..تپش قلبم به یکباره چنان تند شد که داشتم پس میفتادم ..

آب دهنم رو محکم قورت دادم تا هیجانی رو که به من دست داده متوجه نشه ..

گفتم : سلام حالتون خوبه ؟ نه شما مراحمی داشتم پیاده روی می کردم ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش چهاردهم 







گفت : ...راستش قصدم از مزاحمت این بود که هم احوال شما رو بپرسم هم اینکه اگر نمایش دیگه ای دارین خبر داشته باشم ..

گفتم : ممنون لطف کردین ..ولی فکر نکنم به این زودی ها باشه .. منم الان بیکارم ..ولی اگر تئاتر دوست دارین می تونم بهتون معرفی کنم ..

گفت : ای بابا ..خوب پس بیا یک کاری بکنیم ..دعوت شام منو قبول کنین و با هم بریم چطوره ؟ 

مِن و مِنی کردم و گفتم : والله نمی دونم ..من وقتی بیکارم رفت و آمدم حساب و کتاب داره ...

ولی باشه با مامان حرف می زنم و تا ظهر بهتون خبر میدم ....

دیگه نفهمیدم چی گفت و چی شنیدم ..

سر از پا نشناخته با سرعت خودمو رسوندم خونه که برای شب خودمو آماده کنم ..می خواستم این بار هر طور شده جهان رو بدست بیارم .....




ادامه دارد 




👈👈👈👈هر گونه کپی بدون نام نویسنده پیگرد قانونی دارد👉👉👉👉







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش اول







بهار : 

اما وقتی رسیدم خونه مامان رو آشفته دیدم که  با عجله داشت میرفت بیرون ..

تا منو دید گفت : زود باش بهار بیا منو برسون خونه ی بهمن ؛ زنگ زد و گفت حالش بد شده ..

افتاده توی خونه بیا با هم بریم ..هنوز فرصت زیادی داشتم که برای شب حاضر بشم برای همین سوئیچ رو بر داشتم و با هم رفتیم ...

در آسانسور که باز شد بوی سیگار و توتون و الکل حتی توی فضای راهرو هم پیچیده بود و حال آدم رو بهم می زد  ..

گفتم : خاک بر سرت کنن بهمن معلومه خوب حالت بد میشه این وضعه برای خودت درست کردی ؟احمق ؛  کثافت؛  پاشو گذاشته جای پای بابا ..

اونوقت همش از اون ایراد می گیره ..

مامان در حالیکه بغض کرده بود گفت : خاک بر سر من با این پسرم ...تو مادر  حرفی بهش نزن تا من خودم حسابشو برسم .. کار نداشته باش ..

یک چیزی بهت میگه ناراحتت می کنه ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش دوم 






زنگ زدیم و مدتی طول کشید تا درو باز کرد ..حال بدی داشت اما اونطوری نبود که ما رو تا اونجا بکشونه ..رفتیم توی هال و اوضاع همون طور بود که حدس می زدیم ...

گفتم : تو که زیاد بد نیستی ..یک مسکن می خوردی ما هم  اینجا نمی اومدیم که  این وضع رو ببینیم ..آخه تو با خودت چی فکر می کنی ..

به نظرت این زندگی خوبیه برای خودت درست کردی ؟ 

گفت : از صبح دارم بالا میارم نمی دونم چرا جون توی بدنم نبود برم دکتر ..بعدم دهنم بو می داد ترسیدیم برم ...

فکر کردم  مامان بیاد یک دوای خونگی برام درست کنه ...

در حالیکه پنجره ها رو باز می کردم هود رو روشن ..گفتم : امروز با دوای خونگی خوب شدی فردا شب چی ؟ 

مامان گفت : جوشونده آوردم الان برات حاضر می کنم خوب میشی ..بهار ول کن تو رو خدا دردم واسه خودم بسه تو کار نداشته باش ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش سوم








بهمن گفت : به خدا بهار فکر می کنم قلیون زیاد کشیدم ..دوسیب گذاشتم ؛ گرم حرف زدن شدیم مثل اینکه زیادیم شد ...باور کن کاری نکردم ...

گفتم : ببین داداش جون قربونت برم تو مگه نبودی مدام با بابا دعوا می کردی که کارش اشتباهه ..برای همین از ما جدا شدی خوب حالا چرا داری کارای اونو می کنی ؟

 گفت : این فرق می کنه من زن و بچه ندارم ..به کسی تعهد ندادم ..دارم زندگی خودمو می کنم ...

گفتم : کار بد ؛ کار بده ..نباید کرد ..نباید این طور زندگی رو به بازی بگیری ..تو فکر می کنی آدمی هستی که روزی بتونی به کسی تعهد بدی و پای حرفت وایسی ؟ نه ؛؛ به این کارا عادت می کنی ...

تو خودتو از جمع خانواده دور کردی که زندگی سالمی داشته باشی ..می خوای دور از جون یک روز جنازه ات رو از این خونه بکشن بیرون ؟ نکن دیگه بسه ..

هر چی به بابا گفتیم گوش نکرد توام شدی مثل اون یک غصه به غصه های ما اضافه کردی ..فردا جرات داری به بهادر بگی این کارا بده ؟ 

اگر اونم راه تو و بابا رو رفت من و مامان چیکار کنیم ؟





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







گفت : بسه دیگه صداتو ببر سرم درد می کنه,, کی به تو گفت بیای ؟ که پاشدی  اومدی نصحیت می کنی ؟ خر که نیستم می فهمم ...

حالا یکشب با دوستام دور هم جمع شده بودیم ...چرا بزرگش می کنی ؟

گفتم یکشب ؟ این جواب توست ؟ فهمیدم ... 

کیفم رو بر داشتم و ادامه دادم  مامان من میرم خودش شما رو برسونه ....

بهمن گفت : بیا بشین چه زودم بهش بر می خوره ..بهار ...بهار ...از در رفتم بیرون و دکمه ی آسانسور رو زدم ..

اومد دم در و خواست دستم رو بگیره ..

گفتم : داری به خودت بد می کنی ..یکم فکر کن ببین این راهیه که تو دوست داشتی بری ؟ حالا من و مامان و بهادر به درک فدای سرت ...

گفت : برگرد بیا با هم حرف می زنیم ..

گفتم زدیم؛  هر چی باید می دیدم دیدم ..بسه دیگه الان بالا میارم ...

گفت : به خدا بری ناراحت میشم ..

گفتم : الان کار دارم بعدا بیا خونه ی ما حرف می زنیم من از این خونه بدم میاد ...و در آسانسور بسته شد ..

بی اختیار زدم زیر گریه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش پنجم







تمام طول مسیر خونه ی بهمن تا خونه ی خودمون رو گریه کردم ..دلم از دیدن این منظره ها آشوب می شد ..و متاسفانه هر چی من و مامان تلاش می کردیم بیشتر توی اون منجلاب فرو می رفتیم ...

وقتی با بهمن حرف می زدم صورت بابا جلوی چشمم مجسم شد ..اونم حاضر نبود اشتباهشو بپذیره و دست از کاراش بر داره ..

حالا تا کجا و تا کی خدا می دونست ...گاهی می خواستم برم یک جا که دست هیچکدومشون بهم نرسه ولی اینم شدنی نبود و زندگی ادامه داشت ...

در حالیکه دیگه تحمل اون وضع برام  غیر ممکن شده بود ..

اونقدر از دیدن اوضاع بهمن  تو ذوقم خورده بود که تصمیم گرفتم با جهان هم بیرون نرم ...قبلا هم چند ین مورد برام پیش اومده بود اما به خاطر خجالتی که از کارای بابا داشتم صرف نظر کرده بودم ..یا اونا تحقیق کردن و دیگه پیداشون نشد ...

ولی این بار فرق می کرد و من احساسم به جهان طور دیگه ای بود ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش ششم 







برای همین نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش زنگ زدم  ...

وقتی صداشو شنیدم  حس کردم خوشحال شده با اشتیاق هر چه تمامتر گفت : سلام چه خوب شد زنگ زدین ...

گفتم : سلام ..ولی  الان نمایش خوبی سراغ ندارم ؛  ...

گفت : پیشنهاد شام رو که قبول می کنین ؟ 

گفتم : باشه اون شب که نشد درست و حسابی حرف بزنیم ....

گفت :  چیزی شده ؟ صداتون گرفته ؛ انگار ناراختین ...

گفتم : نه بابا خوبم چیزی نیست ؛ 

گفت : پس لطفا  شما آدرس بدین بیام دنبالتون ساعت شو هم بفرمایید  ...

گفتم : شش خوبه ؟ 

گفت : پنج اونجام ..می خوام ببرمتون یک جایی هوا زود تاریک میشه ...

مامان ظهر برگشت و من جریان رو براش تعریف کردم ..

گفت : نمی دونم والله اختیار زندگی از دستم خارج شده ..هر کدوم از اعضا خانواده ام یک ساز می زنن ..تو این وسط قربونی نشی خیلی خوبه ...

دیگه بچه که نیستی بیست و هشت سالته ..ولی بگو بیاد دم در به هوای اینکه می خوام  ازش تشکر کنم باهاش آشنا بشم فکر نکنه تو بی کس و کاری ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش هفتم 







درست راس ساعت پنج تلفنم زنگ خورد و جهان گفت من دم درم ..من هنوز حاضر نبودم ..

دستپاچه گفتم مامان تو رو خدا برو دم در سرشو گرم کن تا من بیام ..اصلا فکر نمی کردم دقیق ساعت پنج دم در باشه ....

و پنج ؛شش دقیقه ای طول کشید تا آماده شدم و رفتم بیرون مامان داشت با جهان حرف می زد ...

گفتم : ببخشید تو رو خدا معطل شدین ..

از مامان خدا حافظی کردیم و نشستم توی ماشینش ...

بالافاصله راه افتاد و گفت : اووه ..و با دست خودشو باد زد ...

گفتم : چی شده ؟ گرمتونه ؟ 

گفت : وای ..چقدر سخت بود به سئوال های مادرتون جواب دادن ...از پل صراط رد شدم ...

بهار ؟ فکر می کنم شما عادت داری دیر حاضر میشی درسته ؟

 گفتم : راستش نه همیشه ولی یک جورایی ثانبه ی آخری هستم ...

مگه مامان چی ازتون پرسید ؟




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش هشتم







گفت :چیزی نبود ولی من دچار استرس شدم ....مهم نیست  در ضمن همیشه این عطر رو بزنین ...طوری عنوان کرد که منظورشو نفهمیدم ..تعریف بود یا کنایه ..به هر حال برای بار اولی که سوار ماشین اون میشدم این جملات مناسب نبود ...

کاش بیشتربهم  احترام میذاشت ...خیلی خونسرد به نظرم رسید ؛ سکوت کرده بود و حرف نمی زد ..تا حدی که احساس خوبی که برای دیدنش داشتم از بین رفت و یکم اوقاتم تلخ شد ... 

با خودم گفتم : وای بهار بازم اشتباه کردی ..کاش دعودتشو قبول نمی کردم ؛ اگر به این سکوت ادامه بده پیاده میشم و بر می گردم خونه؛؛  اجازه نمیدم با من اینطوری رفتار کنه ...

توی این فکرا بودم  که با مهربونی گفت : اجازه میدین بهار صداتون کنم ؟

 گفتم : بله حتما ..

گفت : خوشحالم که با بانوی هنرمندی مثل شما اومدم بیرون ..می خوام ببرمتون در بند یک جا رو سراغ دارم غذاش بی نظیره ..و می تونیم تا موقع شام یکم اون طرفا قدم بزنیم موافقین ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش نهم 







جهان : 

وقتی رضایت بهار رو شنیدم که گفت خودم بهتون زنگ می زنم ..از خوشحالی روی پام بند نمی شدم ..و از همون ثانیه هوش و حواسم به تلفن بود ...

دوساعت بعد زنگ زد و وقتی گفت تئاتر خوب سراغ نداره قلبم داشت از سینه ام در میومد نمی دونم چرا با تمام وجود دلم می خواست قبول کنه و اونو ببینم ..

اگر بگم دلم براش تنگ شده بود شاید باور کردنی نباشه ..ولی حقیقت داشت ..

وقتی پیشنهاد شام رو قبول کرد ..دیگه سر از پا نمیشناختم ....طوری که تا رسیدم خونه مامان نگاهی به من کرد و گفت : جهان اتفاق تازه ای افتاده ؟ صورتت بشاش و خندونه ..

گفتم : آره مامان فکر کنم افتاده ...

گفت : الهی شکر ..خدایا صد هزار مرتبه شکرت ..حالا بیا غذا بخور و برام تعریف کن دختره کیه ؛ چطوری آشنا شدی ..فکر می کنی من ازت غافلم ؟

 فهمیدم که چند وقته عوض شدی و دوباره به زندگی برگشتی ؛ به خدا مادر خیلی غصه ی تو رو می خوردم ...خوب بگو ببینم اون کیه ؟ ..



داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش دهم 







گفتم بزارین دست و صورتم رو بشورم  و بیام تعریف می کنم ..ولی اونطوری که شما فکر می کنین نیست ..

اصلا هنوز چیزی شروع نشده اگر خدا بخواد امشب می خوام بشناسمش ..درست نمی دونم هنوز گیجم ...

مامان بی قرار منتظرم موند ..وقتی نشستم جلوی سینی که برام ناهار آماده کرده بود گفت : تو رو خدا بگو ..بالاخره منم می تونم نظر بدم و کمکت کنم ..

گفتم : همون دختری که بهتون گفتم توی کنسرت دیدم و روز بعد شاهد تصادفش بودم ..بازیگر تئاتره ..

رفتم به دیدن نمایشی که اون بازی می کرد ..خیلی به دلم نشست ..حس می کنم دختر صادق و بی آلایشیه ..

اون روز توی بیمارستان خانواده اش رو دیدم ..آدم های درست و حسابی هستن ..پدرش مرد قوی و محترمی بود ..و مادرشم یک خانم فهمیده و پر جذبه معلوم میشد ...

البته حالا باید بیشتر باهاش آشنا بشم ...اما چیزی که هست اینه که فکر منو به خودش مشغول کرده و کلا تا اینجا ازش خیلی خوشم اومده ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar  

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش یازدهم 








گفت : اسم این خانم خوشگلِ ما چیه ؟ 

گفتم : بهار ..گفت : به به الهی همیشه بهار باشه ..برو ببین مادر اگر دیدی دختر خوبیه من پا پیش می زارم ..دختر مردم رو اذیت نکن زود تصمیم بگیر ..نکنه بهت علاقمند بشه و تو بگی نه ..صدمه می ببینه و خدا رو خوش نمیاد ...

طبق عادتم ساعت سه و نیم از خونه بیرون رفتم ..و چون خیابون ها خلوت بود ساعت چهار رسیدم در خونه ی اونا ..

یکساعت توی ماشین نشستم و برای دیدنش ثانیه شماری کردم ..و درست راس پنج زنگ زدم و گفتم دم در هستم ...

یکم بعد در باز شد و من به خیال اینکه بهار اومده بیرون پیاده شدم ..دیدم مادرشه ..سلام کردم . اومد جلو و تعارف کرد که برم توی خونه ...







#ناهید_گلکار

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_هفتم- بخش دوازدهم 







گفتم : نه دیگه مزاحم نمیشم بهار خانم نمیاین ؟

 گفت : چرا داشت آماده میشد ..من اومدم که خودمم از زحمتی که اون روز کشیدین تشکر کنم ..

اینو گفت و شروع کرد از من سئوال کردن ..ببخشید شغلتون چیه ؟ 

گفتم : توی کارخونه ی خود رو سازی  کار می کنم ..

پرسید : مگه چی خوندین ؟

 گفتم طراحی صنعتی ..

گفت : حتما پارتی داشتین که زود استخدام شدین  ..این روزا بدون پارتی نمیشه جایی کار پیدا کرد ..خیس عرق شده بودم و می خواستم بپرسم برای این حرفا زود نیست ؟ اونم دم در ؟ خیلی خوشم نیومد ..

راستش یکم تو ذوقم خورد ...مخصوصا که بهار یکم طول داد تا بیرون اومد  ..کاملا حالم گرفته شده بود و استرس عجیبی بهم دست داد ..

ولی با دیدن اون یکم دلم آروم گرفت ..واقعا دل من برای اون دختر تنگ شده بود ...




ادامه دارد 





هر گونه کپی بدون نام نویسنده مجاز نمی باشد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792