داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_هفتم- بخش سوم
بهمن گفت : به خدا بهار فکر می کنم قلیون زیاد کشیدم ..دوسیب گذاشتم ؛ گرم حرف زدن شدیم مثل اینکه زیادیم شد ...باور کن کاری نکردم ...
گفتم : ببین داداش جون قربونت برم تو مگه نبودی مدام با بابا دعوا می کردی که کارش اشتباهه ..برای همین از ما جدا شدی خوب حالا چرا داری کارای اونو می کنی ؟
گفت : این فرق می کنه من زن و بچه ندارم ..به کسی تعهد ندادم ..دارم زندگی خودمو می کنم ...
گفتم : کار بد ؛ کار بده ..نباید کرد ..نباید این طور زندگی رو به بازی بگیری ..تو فکر می کنی آدمی هستی که روزی بتونی به کسی تعهد بدی و پای حرفت وایسی ؟ نه ؛؛ به این کارا عادت می کنی ...
تو خودتو از جمع خانواده دور کردی که زندگی سالمی داشته باشی ..می خوای دور از جون یک روز جنازه ات رو از این خونه بکشن بیرون ؟ نکن دیگه بسه ..
هر چی به بابا گفتیم گوش نکرد توام شدی مثل اون یک غصه به غصه های ما اضافه کردی ..فردا جرات داری به بهادر بگی این کارا بده ؟
اگر اونم راه تو و بابا رو رفت من و مامان چیکار کنیم ؟
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_هفتم- بخش چهارم
گفت : بسه دیگه صداتو ببر سرم درد می کنه,, کی به تو گفت بیای ؟ که پاشدی اومدی نصحیت می کنی ؟ خر که نیستم می فهمم ...
حالا یکشب با دوستام دور هم جمع شده بودیم ...چرا بزرگش می کنی ؟
گفتم یکشب ؟ این جواب توست ؟ فهمیدم ...
کیفم رو بر داشتم و ادامه دادم مامان من میرم خودش شما رو برسونه ....
بهمن گفت : بیا بشین چه زودم بهش بر می خوره ..بهار ...بهار ...از در رفتم بیرون و دکمه ی آسانسور رو زدم ..
اومد دم در و خواست دستم رو بگیره ..
گفتم : داری به خودت بد می کنی ..یکم فکر کن ببین این راهیه که تو دوست داشتی بری ؟ حالا من و مامان و بهادر به درک فدای سرت ...
گفت : برگرد بیا با هم حرف می زنیم ..
گفتم زدیم؛ هر چی باید می دیدم دیدم ..بسه دیگه الان بالا میارم ...
گفت : به خدا بری ناراحت میشم ..
گفتم : الان کار دارم بعدا بیا خونه ی ما حرف می زنیم من از این خونه بدم میاد ...و در آسانسور بسته شد ..
بی اختیار زدم زیر گریه ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar