2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نمیدونم چرا اصلا ازاین داستان خوشم نمیاد اصلا شوق ندارم هرروز بیام بخونم اینهمه داستان از خانم گلکار ...

عزیزززززم خواهش میکنم

شاید تا وسط  داستان جذاب باشه 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش اول








جهان : 

طوری بود که نمی تونستم چشم ازش بر دارم ..

نمایش که تموم شد با بقیه ی تماشاچی ها سالن رو ترک کردیم اما دم در مردد شدم کاش می دیدمش و از کارش تعریف می کردم ..

ولی زود پشیمون شدم و با خودم فکر کردم اون که خبر نداره من نمایش رو دیدم پس توقع اظهار نظر هم نداره ..با جانان رفتیم یک جا پیتزا بخوردیم ..

تا منتظر بودیم که حاضر بشه ازش پرسیدم نظرت رو در مورد نمایشی که دیدی چی بود ؟

گفت : خیلی خوب بود کلی خندیدیم ..اون دختره خیلی خوب بازی می کرد ..

گفتم : تو واقعا اونو نشناختی ؟ 

با تعجب گفت : دایی؟؟ من از کجا می خواستم بشناسم ؟

 گفتم : همون دختری بود که لپ تو رو گرفت ؛؛ کارتشو داد ؛ فکر می کردم با هوشی و خودت متوجه شدی ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش دوم






گفت : آخ راست میگین ؟ خیلی بدی دایی چرا زود تر بهم نگفتین کاش میرفتیم باهاش عکس می گرفتیم ما رو که میشناخت حتما قبول می کرد ...

گفتم : نه بابا در اون حد نیست که نخواد با کسی عکس بگیره از خداشم باشه با دختر خوشگلی مثل تو عکس بندازه ..

انگشتشو گذاشت نوک دماغ منو با خنده گفت : با دایی خوشگلی مثل شما چی ؟ ..

گفتم : از خدا هم بخواد حالا موافقی یک پیتزا هم برای مامانی بگیریم ؟ 

و اینطوری شد که تمام اونشب رو بی اختیار به بهار فکر کردم ..

دست خودم نبود و همش یاد اون شب کنسرت میفتادم و قضاوتی که در موردش کرده بودم ..و اونو در حین بازی روی صحنه که با ماهرت هر چه تمام تر حرف می زد و مردم رو به خنده وا میداشت و خودش همون طور مسلط ادامه می داد ، فکر می کردم ..و صورتشو موقعی که روی تخت بیمارستان بود و از گوشه ی چشمش یک قطره اشک داشت پایین میومد جلوی چشمم مجسم شد ..

احساس می کردم دلم می خواد باهاش آشنا بشم ..و حرف بزنم ..و این اولین بار بود که بعد از یلدا چنین حسی نسبت به یک دختر پیدا کرده بودم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش سوم









چند روز بیشتر طول نکشید تا یک بعد از ظهر با مامان چای می خوردیم و تلویزیون تماشا می کردم ..

مامانم داشت تلفنی با داییم در مورد ازدواج دخترش حرف می زد...

مقداری که من شنیدم این بود : نه داداش حتما ریگی توی کفششون هست که اینقدر عجله می کنن ..تو رو خدا بدون تحقیق قبول نکنین یعنی چی بیان عقد کنن مگه اونشب قرار نذاشتیم چند ماه صبر کنن ..

نه به نظرم قبول نکن ؛ اول خوب زیر و روشون رو در بیار ...

با بی حوصلگی رفتم توی اتاقم ..

دوباره برگشتم هنوز داشتن حرف می زدن دیگه   طولانی شده بود ..

حوصله ام سر رفت ..حس بیهودگی بهم دست داد ..با خودم فکر کردم اینم شد زندگی ؟ برو سر کارو برگرد خونه ؛؛ بخور و بخواب ؛

 دوباره فردا صبح همین برنامه ی تکراری ...نمی دونم این خواست قلبی من بود یا همینطوری تصمیم گرفتم برم و یک بار دیگه اون تئاتر رو ببینم ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش چهارم








هنوز مامان داشت با تلفن حرف می زد که حاضر شدم و گفتم : من دارم میرم یکم ممکنه دیر بیام نگران نشین ..

گفت : داداش گوشی رو نگه دار ..کجا جهان ؟ کی بر می گردی ؟

 گفتم : میرم بیرون بهتون زنگ می زنم ..شما ادامه بده ...

بلیط خریدم و این بار ردیف سوم جا بود .. 

انگار دلم می خواست منو ببینه که به دیدن نمایش اون  رفتم ...

پرده کنار رفت ..و بهار شروع کرد به بازی ..

این بار برخلاف دفعه ی قبل اولین باری که رو کرد به تماشاچی ها منو دید و همینطور که می گفت : تو رو خدا شما شاهد باشین بعدا زیرش نزنه ..

خیلی حرفه ای  دو جمله بهش اضافه کرد مخصوصا شما آقا ؛ من که از پس این بر نمیام ...

و این جملات رو طوری ادا کرد که همه رو به خنده وا داشت ..و من تنها کسی بودم که منظور اونو فهمیدم ..

حالا با لذت بیشتری به نمایش نگاه می کردم و از اینکه بهار منو دیده خوشحال بودم ...

داشتم با خودم فکر می کردم حالا که منو دید بعد از نمایش حتما میرم و باهاش حرف می زنم و بهش میگم بازیگر خیلی خوبیه و حتما آینده ی درخشانی داره ....

آره ؛چه اشکالی داره ؟میرم ؛؛ فقط از روی ادب ..منظوری که ندارم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_g


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش پنجم









وقتی پرده بسته شد ..من آخرین نفری بودم که بلند شدم بی اراده دست دست می کردم ...

بیرون تئاتر ایستادم تا بیاد با اینکه اصلا از این کار خوشم نمی اومد ..

فکر می کردم یک تبریک بهش بگم و برم   ..چند لحظه بیشتر طول نکشید که دیدم داره با سرعت میاد ..

منو که دید خوشحال شد و از همون دور گفت : سلام ..

سرمو تکون دادم و گفتم سلام ..و چون نمی خواستم بدونه که برای بار دوم اومدم گفتم : بالاخره موفق شدم به دیدن نمایش شما بیام ...






 بهار : 

با دیدن جانان و اینکه فکر می کردم حتما با داییش اومده ؛انرژی فوق العاده ای پیدا کردم ..

نفهمیدم برای چی ولی  خوشحال شدم ..شاید خود نمایی بود یا اینکه اون بهم اهمیت داده بود و به دیدن نمایش اومده بود ؛منو به وجد آورد ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش ششم








به محض اینکه پرده بسته شد دویدم توی اتاق رختکن و لباسم رو عوض کردم چنان دستپاچه بودم که وجیهه ازم پرسید : چی شده چرا عجله داری ؟

 گفتم : باید زود برم خونه کار دارم ..ولی در واقع می خواستم خودمو برسونم به اونا ..

فکر می کردم برای اینکه ازش تشکر کنم و شایدم ببینم نظرش در مورد نمایش چی بوده به هر حال هیجانی وصف نانشدنی داشتم ...

با سرعت وسایلم رو جمع کردم و از تئاتر زدم بیرون ..

هر طرف رو نگاه می کردم ..از دور یک دختر بچه دیدم دویدم طرفش و وفتی رسیدم دیدم جانان نیست ..

چند نفر که منو شناخته بودن دورم رو گرفتن و ازم سئوالاتی می کردن و می خواستن عکس بگیرن .. 

از روی ادب مجبور بودم جواب بدم ...ولی نگاهم به اطراف بود ..اما اونا رو ندیدم ..

سوار ماشین شدم و برگشتم به خونه ..در کمال تعجب بابا خونه بود ...

فورا گفت : چی شده بابا جون حالت خوبه چرا پکری ؟ نمایش تون خراب شد؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش هفتم








گفتم : سلام چه عجب شما خونه ای ؛؛ چشم ما روشن شد..نه خسته ام  ..

گفت : ای بابا چرا بزرگش می کنی توام شدی مثل مادرت تا چشمت به من میفته بهانه می گیری ..

بهادر گفت : آره والله بابا هم بی تقصیر داره زیر بار ظلم ما می سوزه و می سازه ...

بابا گفت : تو باز حرف زدی ؟ من چیکار کردم ؟ تو این سن و سال یکم با دوستام خوش میگذرونم چه ضرری برای شما دارم ...

کیفم رو گذاشتم توی اتاقم و برگشتم تا جوابشو بدم ...

از قیافه ی من فهمید و فورا گفت : خیلی خوب حالا برو خستگیت رو در بیار بعد بیا متلک  بار من کن ...

گفتم : به خدا قصدم این نیست ؛ مشکل اینه که شما نمی خوای قبول کنی کارت اشتباهه ..؛؛ ما ؛؛ ..یعنی زن و بچه هات حیوون نیستم که با شما زندگی می کنیم ..ما هم احساس داریم ..

پدر می خوایم ..ولی شما اینو نمی دونی که این خوش گذرونی به ظاهر ساده ی شما چه لطمه ای به زندگی همه ی ما زده ؟






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش هشتم









اینکه پدرمون خوشی رو فقط دور از خانواده اش  می دونه ..اینکه هیچوقت ما رو جزو آدم هایی که می تونن خوشحالش کنن نمی دونه ..خیلی ؛خیلی روح و روانمون رو آزورده ..

بابایی جون ..پدر عزیزم ..وقتی هر شب از خونه بیرون میری و به ما اهمیت نمیدی توقع نداشته باش وقتی یکشب بودی شما رو بزاریم روی سرمون ...

نباید دق و دلمون رو خالی کنیم؟ ..

گفت : اشتباه می کنی بابا تو تحت تاثیر حرفای مامانت قرار می گیری ..

شما ها عزیزای من هستین از صبح تا شب جون می کنم تا زندگی شما ها رو روبراه کنم ..ولی هیچکس تو این خونه اینو نمی فهمه ؛ چرا  گیر دادین به من ..

خوب شما هم برین زندگی خودتون رو بکنین به دو شب بیرون رفتن من روح و روان شما خراب شد ؟ ...

پایان همه ی بحث های ما به همین جا ختم میشد ..بابای من نمی فهمید و یا نمی خواست قبول کنه که راهش اشتباهه؛؛

 اون  همیشه مامان  رو مقصر اختلافاتی که توی خونه بود می دونست ... و خودشو کاملا می زد به کوچه ی علی چپ  ..









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش نهم









موقع خواب وقتی که چشمم داشت سنگین می شد توی عالم خواب و بیداری یادم اومد که جهان اومده بود به دیدن نمایش من لبخندی روی لبم نقش بست که تمام شب احساس خوبی داشتم ...

از اونشب به  بعد بی اختیار هر وقت به جمعیت نگاه می کردم بیهوده دنبال اون می گشتم ..

خودمم نمی دونستم چرا ..با اینکه امید ی نداشتم که دیگه اونو ببینم ..

باز چند  شب دیگه وقتی برگشتم با تماشاچی حرف بزنم دیدمش انگار فقط چشم های اون توی سالن بود ... 

اونقدر با دقت و مشتاق نگاهم می کرد که  توجه ام رو  جلب کرد و برای اینکه دستپاچگی خودمو از دید تماشاچی پنهون کنم و به جهان  بفهمونم تو رو دیدم یک جمله اضافه کردم و گفتم مخصوصا شما آقا ..من که از پس این بر نمیام ...

شوری عجیب بهم دست داده بود ..

دیرم میشد که نمایش تموم بشه و تا نرفته خودمو بهش برسونم ..

پیش خودم فکر می کردم آره من باید ازش تشکر کنم به خاطر اون روز و پولی رو که برای بیمارستان من داده بود پس بدم ...








داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_پنجم- بخش دهم







به محض اینکه نمایش تموم شد ..دیگه صبر نکردم مانتوم تنم انداختم  که برم بیرون آقای شجاعی صدام کرد ..

بهار چرا دیالوگ اضافه می کنی ..به جای من وجیهه گفت : ولی خوب شد کلی مردم خندیدن به نظرم هر شب همونو بگه ...

گفتم : ببخشید همینطوری به ذهنم رسید ...من باید برم دیرم شده ... و تا بیرون در تئاتر  دویدیم ..

از دور دیدمش  ایستاده بود ..

شایدم منتظرم بود نفهمیدم ..به محض اینکه منو دید صورتش از هم باز شد ، منم دستم بردم بالا و گفتم سلام .. 

گفت : سلام ..بالاخره موفق شدم امشب بیام دیدن نمایش شما ...

یک لحظه موندم ..و توی ذهنم مرور کردم فقط امشب ؟ 

گفتم : دیدمتون ممنونم که اومدین ..منم باید شما رو می دیدم و ازتون تشکر می کردم ...

جانان جون خوبه از نمایش ما خوشش اومده ؟ گفت : نه تنها اومدم ..حالا یکشب هم با اون میایم حتما خوشش میاد معمولا باید شب زود بخوابه به خاطر مدرسه ...

یکم وارفتم ..اول به فکرم رسید  اشتباه کردم و اون جانان نبوده ..روبروی هم ایستاده بودیم و من که متخصص زود هیجانی شدن بودم نمی تونستم ازش پنهون کنم که از دیدنش خیلی خوشحالم ....

و چون خیلی قاطع  انکار کرد که یکشب فقط به دیدن نمایش اومده ..حرفشو باور کردم ..

گفتم : حالا دوست داشتین ؟

 گفت : خیلی زیاد عالی بود به نظر من شما بی نظیرید  ...






ادامه دارد






_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلیقه ای عزیزم  من حتی نوع روایتش رو هم میپسندم

بله واقعا سلیقه ای هست 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش اول






جهان  

از دیدنش خیلی خوشحال بودم بی دلیل دستپاچه شدم و نمی دونستم حالا چیکار کنم بلا تکلیف به دست و پام حرکاتی اضافه می دادم و پا ؛ پا می کردم ...

 انگار اونم همین طور بود ..بهم نگاه کردیم و خندیدیم ..

گفتم : خوب من دیگه میرم مزاحم شما نمیشم ..

گفت : تو رو خدا نفرمایید اون روز به من لطف بزرگی کردین ...

گفتم : کاری نکردم هر کس بود همون کارو می کرد راستی به نظرتون عجیب نبود که ما توی دوشب با هم روبرو شدیم ؟ 

من  برای مامان و خواهرم تعریف کردم ...اونا هم تعجب کرده بودن ....

 حالت خاصی که به صورتش داد و گفت : واقعا همینطوره ..

منم برای دوستام تعریف کردن راستش باورشون نمی شد ...خودمم هنوز با شک به این ماجرا نگاه می کنم ..حتما یک حکمتی پشتش هست ..






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_ششم- بخش دوم 







خندیدم و گفتم : تو رو خدا شما دیگه پای حکمت خدا رو وسط نکش ..

به اندازه کافی مادر من ازش حرف می زنه...توی این دنیای به این بزرگی هر اتفاقی بیفته میگه حکمت خدا بوده انگار ما آدما هیچ اختیاری نداریم ...

گفت : وای ..منم مثل مادرتون فکر می کنم ..به نظرم ایمان بیارین تا رستگار شوید ..و باز هر دو خندیدیم ... 

گفتم : بازم ممنون از نمایش خوبتون ..خدا نگهدار..

و راه افتادم هنوز چند قدم نرفته بودم که ...

با صدای بلند گفت : فردا آخرین  شب نمایشه اگر دوست داشتین خواهرتون و جانان رو بیارین مهمون من ..

گفتم : چشم بهشون میگم شاید اومدیم ..و به راهم ادامه دادم ..

دوباره دنبالم اومد گفت : ببخشید راستی پول بیمارستان من ؛؛ اینو می خواستم بهتون بگم ؛ باید  حساب کنیم درست نیست شما بدین ..

خواهش می کنم بهم بگین چقدر شد ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792