داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_سوم- بخش پنجم
سرم خم شده بود روی فرمون و بشدت حالم بد بود ...
صدای یک نفر رو شنیدم که پرسید خانم حالتون خوبه ؟ چیزی تون نشده ؟ می خواین زنگ بزنم آورژانس ...
واقعا برام عجیب بود نمی تونستم سرمو از روی فرمون بلند کنم ...
در ماشین رو باز کرد و نبض منو گرفت ..و زنگ زد اورژانس و آدرس داد ..و گفت : نبضبش کند می زنه مثل اینکه بیهوشه ....
نه آقا بر اثر تصادف نیست ..من از دور دیدم که ماشین تحت کنترل راننده نیست ..زود خودتون رو برسونین ...
صداش به نظرم آشنا اومد ..
اما نفهمیدم کیه ..وقتی منو می بردن بیمارستان ..
شنیدم که می گفت : ماشین رو بزنم کنار و درا رو قفل می کنم و میام اگر به هوش اومد بگین نگران نباشه کیفش رو هم میارم ...
توی آمبولانس فشارم رو گرفتن و چند تا آمپول بهم زدن ..همه رو می فهمیدم بدون اینکه قدرت باز کردم چشمم رو داشته باشم قطرات اشکی که از کنار صورتم پایین می رفت رو حس می کردم ..
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_سوم- بخش ششم
اما وقتی می بردنم توی آورژانس بیمارستان احساس کردم حالم داره بهتر میشه ..و اینو شنیدم که می گفتن فشارش بیست روی دوازده شده و خیلی خطرناکه ...
بشدت دلم می خواست بخوابم ..
که همون صدا گفت : خانم ؟..بهار خانم ؟
اجازه دارم در کیف تون رو باز کنم و گوشی شما رو در بیارم ؟ چشمم رو باز کردم این کی بود که منو با اسمم صدا می کرد ..
خیلی عجیب وباور نکردی بود؛
همون مرد جوونی که توی کنسرت کنارم نشسته بود ..بی رمق بودم و زبونم درست نمی چرخید حرف بزنم ..
به آرومی گفتم : بله ..به مامانم زنگ بزنین ..و خوابم برد ...
یک خواب عمیق و طولانی ...
و صبح روز بعد که توی اورژنس بیمارستان از خواب بیدار شدم ...مامان پیشم بود ..هراسون پرسیدم ساعت چنده من باید برم سر تمرین ..
مامان گفت : نترس هنوز دیر نشده ولی امروز نمی زارم بری حالت خوب نیست ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar