داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دوم- بخش دهم
اما دیگه به تهران بر نگشتن ..
توی راه بازگشت تصادف کردن و هر دو در دم دنیا رو روی سر ما خراب کردن و رفتن ...
اونجا بود که کمر مامان خم شد ..داغون شد ..دیگه صبور نبود .
بی تابی می کرد و ظرف یکسال انواع مریضی ها رو گرفت ..و حالا که سال نود و پنج بود ؛ چهار سال از اون زمان می گذشت ...
رفتم کنارش و گفتم : قربونت برم مگه قول ندادی بخوابی و منتظر من نشی ؟
اینطوری هر وقت بخوام جایی برم برای شما نگران میشم ..دست های مهربون و گرمشو کشید به صورتم و گفت : منتظر تو نبودم ..به خودت نگیر ..
داشتم داستان می خوندم نفهمیدم زمان چطوری گذشت ..به جای حساس رسیده بودم ...
گفتم : شما گفتین و منم باور کردم ..
بلند شین خودتون می دونین که به خواب احتیاج دارین ..
گفت : حالا بگو خوش گذشت ؟
گفتم : کاش میومدین به خدا همسن و سال های شما زیاد میان ..
گفت : بیان؛؛ من به اونا چیکار دارم ؟ سر و صدای زیاد اذیتم می کنه ..این چیزا مال جوون هاست ..
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_دوم- بخش یازدهم
همینطور که لباسم رو عوض می کردم گفتم : فهمیدین چی شد؟
باز این امین اعصابم رو خرد کرد ..بلیط رو من خریدم و مهمونشون کردم اونم به خاطر نغمه و جانان ..
آقا سه قورت و نیمش باقی بود که ساعتی که ایشون اراده می کنن بریم ..خیلی پر رو شده ...
مامان گفت : الان که تو پرروتر شدی ..پسرم اگر کاری برای کسی کردی منت نزار پیش خودت خودتو کوچک نکن ..
امین که اینجا نیست بشنوه ولی تو عادت به بد گویی می کنی و این خیلی بده ..فکر کن برادرته ..منت نزار مادر ...
اگر نمی تونی دیگه از اینکارا نکن ...
دنبالت که نفرستاده بود ..
شاید اصلا دلش نمی خواست بره کنسرت چه می دونی به خاطر تو نیومده باشه ؟
خودتو بزار جای اون بعد حرف بزن ..
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar