2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش اول







درد سرهایی که نمی تونستم در مقابلش بی تفاوت بمونم ..

اشک های بی امان مادرم و بی خیالی بابا و کارای که دوتا برادرام می کردن و باعث حرص و جوش من و مامان می شدن ...آرامش رو توی اون خونه ازم گرفته بود ..

تنها زمانی خوش بودم که روی صحنه بازی می کردم  و با دنیای خیال از خودم فاصله می گرفتم ..آره خوشی من تا زمانی بود که سرکار بودم ..

 همه خواب بودن؛  آروم رفتم به اتاقم؛؛ تا خونه چرت می زدم اما  تا مسواک زدم و صورتم رو شستم خواب از سرم پرید گوشیمو برداشتم و چراغ رو خاموش کردم و همینطور که سرم روی بالش بود یک چرخی توی اینستاگرام زدم و بعدم یکم  بازی کردم  تا خوابم ببره ..

ولی نمی دونم چرا دوباره یاد اون مرد افتادم ..

نه نمی خوام بگم  اولین مردی بود که توجه منو به خودش جلب کرده بود اما انگار یک طورایی با بقیه فرق داشت ..

قبلا هم چند مورد برام پیش اومده بود ولی هیچکدوم جدی نشد و منم به خاطر خانواده ام و شرایط نا مناسبی که داشتم طرف هیچکدوم نرفتم ...

صدای چرخیدن دستگیره  باعث شد نیم خیر بشم ..



داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش دوم







در آهسته  باز شد و مامان رو دیدم که با احتیاط سرشو کرد توی اتاق ..

گوشی رو که روشن دستم دید گفت : آخ ؛بیداری بهار ؟ 

گفتم :سلام مامان جون بیاین تو ؛  شما چرا بیداری ؟

 گفت : بابات هنوز  نیومده ..اصلا یک تلفن هم نزده و جواب منم نمیده ..تو میگی من باید باهاش چیکار کنم دارم دیوونه میشم  ..

من می دونستم امشب باز یک بهانه ای برای خودش می تراشه میره عیاشی ...

گفتم : بهانه ی امشبش چی بود ؟

 گفت : اونو نمیشناسی حتما رفتن تو به کنسرت براش بهانه ی خوبی بوده ..

گفتم : وای مامان تو رو خدا ول کنین حوصله داری ؟ چقدر این حرف ها رو زیر و رو می کنین ؟ برو راحت بگیر بخواب منتظرشم نشو بسه دیگه چشم براهش موندی تو رو خدا دیگه دعوا راه ننداز ...

گفت : از دل خوشم که نیست ؛ هیچی بهش نگم ؟ بزارم هر کاری دلش می خواد بکنه ؟ گفتم حالا این همه گفتین هر بار دعوا کردین مگه گوش داد ؟ چه فایده ای داره ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golksr


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش سوم 








با حرص گفت : مادر تو شوهر نداری نمی دونی من چی میگم ؟ 

این سینه ی من  پر از آتشفشانه ..جمع میشه ؛؛ جمع میشه ؛ یک مرتبه از گلوم می زنه بیرون ..

اگر این داد و بیداد ها رو هم نکنم که می ترکم ..آخه بابا رحم هم خوب چیزیه ..ببین این همه سال داره خوش میگذرونه ؛؛ دلش به حالم نمی سوزه ؟رحم نداره ؟...

گفتم : معلومه صد بار بهتون گفتم تا منتظر این هستین که دل اون براتون بسوزه و دست از کاراش بر داره همین آش و همین کاسه توی خونه ی ما هست ..پس وجود شما چی ؟ 

دارین خودتون رو از بین می برین ..

اقلا به فکر منو و بهادر باشین ..

گفت : به خدا به فکر شما هستم وگرنه تا حالا صد بار طلاق گرفته بودم ..

گفتم : هزار بار هم من بهتون گفتم کاش طلاق گرفته بودین ؛ به قران  راحت تر بودیم ..

الان وضعیت بهمن هم این نبود ..می دونی داره چیکار می کنه ؟ فقط دوسال از من بزرگتره ..

صد تا دوست دختر عوض کرده ..هر  روز با یکی معلوم نیست توی اون خونه داره چیکار می کنه....




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش چهارم






بهتون نگفتم ناراحت نشین .اون روز رفتم بهش سر بزنم گند و کثافت توی خونه اش بود ..

جا سیگاری پر از ته سیگار ؛ بساط قلیون ..شیشه های مشروب و یک عالم ظرف کثیف ..

مامان جان نمی خواد اینقدر بشینی به فکر بابا باشی خوب برو اونو جمع و جورش کن ..نمیشه که بزاریمش هر کاری دلش می خواد بکنه ...

فردا هزار تا درد و مرض می گیره ....

گفت : چه می دونستم اینطوری میشه ..از بس با بابات جر و بحث می کرد وقتی گفت می خوام جدا بشم گفتم بزار بره دیگه این وضع ما رو نبینه ...

از چاله در اومدم افتادم توی چاه ...دو سه روز پیش رفتم خونه اش ..درو باز نکرد اومد پایین جلوی در وردی و گفت مهمون دارم ..

باورت میشه  ؟ مادرِ خودشو راه نداد با چنان بغضی برگشتم خونه و دلم شکست که سه ساعت گریه کردم ..من که از چشم بابات می ببنم این راه رو اون جلوی پای بچه ی من گذاشت ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش پنجم 






گفتم : این چه حرفیه؟ اگر عقل و شعور داشت, می فهمید زندگی یعنی چی ؟ 

تباه کردن عمر چه معنی می تونه داشته باشه ,, می فهمید که آخر و عاقبت این کارا به کجا میرسه ...

حالا تو رو خدا به فکر بهادر باشین نزارین این یکی هم راه اونا رو بره ..

گفت چیکارش کنم ؟باز اقلا بهمن درس شو خوند و شغل خوبی داره این که درسم نمی خونه این گوشیِ وامونده یکسر درستشه و تا نصف شب بهش ور میره ..

بهش میگم حالت بهم نمی خوره ؟ چی می خوای توی اون لعنتی ؟ ..

بابا یک نگاهی هم به اطرافت بنداز ..اسم درس رو که میارم انگار بهش فحش دادم ..خودشو به در و دیوار می کوبه میگه خوندم ..درس ندارم ..نمی دونم دیگه چه خاکی باید توی سرم بزیزم ...از هیچ طرف شانس نیاوردم ...

صدای در خونه بلند شد و هر دو حدس زدیم که بابا باشه ...

دست مامان رو گرفتم  و گفتم: تو رو خدا بیا اینجا پیش من بخواب نرو ..ولش کن الان مسته باز حرفتون میشه اونم که چیزی حالش نیست ...




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش ششم 







گفت : بزار برم یکم خوشی رو از دماغش در بیارم ..

گفتم : تو رو خدا نه به خاطر من به خدا اعصاب ندارم ...

گفت : باشه برو کنار  همینجا می خوابم  ..

تخت من دونفره نبود ولی بزرگ بود و می تونستم دوهر به راحتی بخوابیم ..نفهمیدم مادر ِ  درد کشیده ی من کی خوابش برد ولی تا وقتی بیدار بودم صدای گریه ی آروم اون به گوشم می خورد ..

با این صدا آشنا بودم لالایی بچگی های من همین گریه ها و ناله های شبونه  اون زن بود ... بابام مرد خوشگذرون  و خود خواهی بود که هرگز اشتباهات خودشو قبول نمی کرد ..و از ما انتظار داشت صبوری کنیم ..

و در مقابل فریاد های اعتراض مامان همیشه می گفت : خیلی خوب اگر فکر می کنی من اشتباه کردم تو نکن آروم باش و منطقی فکر کن ..

این حرف رو طوری می زد که بیشتر مامان رو آتیش می داد و فریادش به آسمون میرفت که دلم به چی خوش باشه ؟ خجالت بکش با اینهمه در آمدی که داری برای چی قرض بالا میاری ؟ چرا پول های بی زبون رو خرج عیاشی و شب زنده داری می کنی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش هفتم 







فردا صبح طوری از خونه بیرون رفتم که هیچکدومشون رو نبینم در حالیکه شاید یکساعت هم نخوابیده بودم ..

خسته بودم از اون همه دعوا ..در حالیکه دلمم نمی اومد مامان رو با غصه هاش تنها بزارم ...گاهی فرار رو بر قرار ترجیح می دادم ...

صدای فحش های بابا و گریه های مامان دیگه برام غیر قابل تحمل بود ..

 وقتی رسیدم  به سالن تمرین دو سه نفر بیشتر نیومده بودن ..

هنوز خواب آلود بودم که آقای شجاعی کارگردان اون نمایشنامه منو دید و گفت : صبح بخیر چه عجب زود اومدی ؟ 

گفتم : تو رو خدا اینطوری نگین ؛ من که یکی دو بار بیشتر دیر نیومدم ..

گفت : بیا چند جای متن عوض شده باید اینو حفظ کنی  ساعت نُه تمرین رو شروع می کنیم




داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش هشتم 







جهان : 

اونشب دیر رسیدم خونه ..اما مامان بازم بیدار بود با اینکه خیلی بهش سفارش کرده بودم بخوابه داشت کتاب می خوند ..

اون عاشق رمان بود و تقریبا همیشه یک کتاب دستش بود و اوقات بیکاری خودشو اینطوری پر می کرد البته بعد از عبادت های طولانی که داشت ...

زیاد افتاده شده بود و من می دیدم که روز به روز پیر تر میشه ..اینکه آدم شاهد رنجور شدن عزیزش باشه خیلی سخته ..

دلم نمی خواست اون پیر بشه ولی کاری از دستم بر نمی اومد و نمیشد  زمان رو متوقف کرد ..

وقتی اون منو حامله بود ، پدرم شهید شد در حالیکه نغمه یک دختر سه ساله بود و یک برادر پنج ساله هم داشتم ..سه روز بعد از خبر شهادت پدرم  تازه می فهمه که منو بارداره ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش نهم 





اون می گفت تمام مدتی که تو رو حامله بودم گریه کردم و وقتی هم شیرت می دادم همیشه سینه ی تو از اشک من خیس بود ..

ولی اون زن شجاعی بود خیلی زود رو پای خودش ایستاد ..

اون زمان معلم بود و با تلاش و تدریس خصوصی و حقوق پدرم که ارتشی بود ما رو بزرگ کرد ..صبور و خانم ..ولی مثل یک شیر زن ..ما رو اداره می کرد ..

با این حال کمبود پدر خیلی محسوس توی زندگی ما احساس می شد ..اما خوشبخت بودیم ..

بشدت همدیگر رو دوست داشتیم و برای هم احترام قائل میشدیم ...تا برادرم ازدواج کرد و  برای آشنایی بیشتر با خانواده ی همسرش و هم ماه عسل رفتن کرمان ..

مدام زنگ می زدن و برای مامان تعریف می کردن که کجا رفتن و چقدر بهشون خوش گذشته ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش دهم 







اما دیگه به تهران بر نگشتن ..

توی راه بازگشت تصادف کردن و هر دو در دم  دنیا رو روی سر ما خراب کردن و  رفتن ...

اونجا بود که کمر مامان خم شد ..داغون شد ..دیگه صبور نبود .

بی تابی می کرد و ظرف یکسال انواع مریضی ها رو گرفت ..و حالا که سال نود و پنج بود ؛   چهار سال از اون زمان می گذشت  ...

رفتم کنارش و گفتم : قربونت برم مگه قول ندادی بخوابی و منتظر من نشی ؟

 اینطوری هر وقت بخوام جایی برم برای شما نگران میشم ..دست های مهربون و گرمشو کشید به صورتم و گفت : منتظر تو نبودم ..به خودت نگیر ..

داشتم داستان می خوندم نفهمیدم زمان چطوری گذشت ..به جای حساس رسیده بودم ...

گفتم : شما گفتین و منم باور کردم ..

بلند شین خودتون می دونین که به خواب احتیاج دارین ..

گفت : حالا بگو خوش گذشت ؟ 

گفتم : کاش میومدین به خدا همسن و سال های شما زیاد میان ..

گفت : بیان؛؛  من به اونا چیکار دارم ؟ سر و صدای زیاد اذیتم می کنه ..این چیزا مال جوون هاست ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش دهم 







اما دیگه به تهران بر نگشتن ..

توی راه بازگشت تصادف کردن و هر دو در دم  دنیا رو روی سر ما خراب کردن و  رفتن ...

اونجا بود که کمر مامان خم شد ..داغون شد ..دیگه صبور نبود .

بی تابی می کرد و ظرف یکسال انواع مریضی ها رو گرفت ..و حالا که سال نود و پنج بود ؛   چهار سال از اون زمان می گذشت  ...

رفتم کنارش و گفتم : قربونت برم مگه قول ندادی بخوابی و منتظر من نشی ؟

 اینطوری هر وقت بخوام جایی برم برای شما نگران میشم ..دست های مهربون و گرمشو کشید به صورتم و گفت : منتظر تو نبودم ..به خودت نگیر ..

داشتم داستان می خوندم نفهمیدم زمان چطوری گذشت ..به جای حساس رسیده بودم ...

گفتم : شما گفتین و منم باور کردم ..

بلند شین خودتون می دونین که به خواب احتیاج دارین ..

گفت : حالا بگو خوش گذشت ؟ 

گفتم : کاش میومدین به خدا همسن و سال های شما زیاد میان ..

گفت : بیان؛؛  من به اونا چیکار دارم ؟ سر و صدای زیاد اذیتم می کنه ..این چیزا مال جوون هاست ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_دوم- بخش یازدهم 







همینطور که لباسم رو عوض می کردم گفتم : فهمیدین چی شد؟ 

باز این امین اعصابم رو خرد کرد ..بلیط رو من خریدم و مهمونشون کردم اونم به خاطر نغمه و جانان ..

آقا سه قورت و نیمش باقی بود که ساعتی که ایشون اراده می کنن بریم ..خیلی پر رو شده ...

مامان گفت : الان که تو پرروتر  شدی ..پسرم اگر کاری برای کسی کردی منت نزار  پیش  خودت خودتو کوچک نکن  ..

امین که اینجا نیست بشنوه ولی تو عادت به بد گویی می کنی و این خیلی بده ..فکر کن برادرته ..منت نزار مادر ...

اگر نمی تونی دیگه از اینکارا نکن ...

دنبالت که نفرستاده بود ..

شاید اصلا دلش نمی خواست بره کنسرت چه می دونی به خاطر تو نیومده باشه ؟ 

خودتو بزار جای اون بعد حرف بزن ..





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام خانم گلکار هنوز داستان رو نذاشتن منم منتظرم 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سوم- بخش اول






 بهار 

متن رو گرفتم و رفتم پشت صحنه اما به محض اینکه شروع کردم به خوندن خوابم گرفت و همینطور که کاغذ جلوی صورتم بود چشمم بسته شد...

چرت زدم و چرت زدم تا وجیهه اومد ..

گفت : بهار ؟ خوابی ؟ 

صورتم رو مالیدم و گفتم : دیشب اصلا نخوابیدیم ..

مامانم کنارم بود ؛ راحت نبودم  صبح زودم از خونه زدم بیرون ..

حالا از شانس بد من متن منو تغییر دادن ..

گفت: بده من بهت می رسونم نگران نباش ...

اون روز موقع تمرین هم حال خوبی نداشتم و آقای شجاعی مرتب یاد آوردی می کرد: بهار  میمیک صورت شاد ...شاد ...

تو باید خوشحال باشی این چه وضعیه ؟ نه نشد ؛؛ 

بخند ..صورتت باید شاداب باشه ...؛بهار؟

 حرکات بدن با کلام جور نیست ... اگر نمی تونی بگو یکی دیگه رو به جات بزارم ...





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سوم- بخش دوم 






روز سخت و بدی  رو پشت سر گذاشتم ..

گاهی احساس می کردم مغزم از کار میفته و مدام بدنم سست می شد  ...

طوری که آقای شجاعی عصبانی شد و کارو تعطیل کرد ...

وجیهه پرسید : بهار تا حالا ندیده بودم اینطوری بشی راست میگه شجاعی خوب بازی نمی کنی ..

انگار داری زورکی حرف می زنی ...تازه اونجا یکم خواب از سرم پرید چون می دونستم شجاعی با کسی شوخی نداره ممکنه نقش رو ازم بگیره ...

داشت وسایلشو جمع می کرد که بره ..

با دلهره رفتم پیشش و گفتم :ببخشید دیشب یک مشکلی داشتم نخوابیدم اصلا نمی دونم چرا حالم خوب نیست ..

قول میدم فردا جبران کنم ..

بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : شنیدم مشکل تون چی بوده ..

بازیگر وقتی میاد روی صحنه باید آمادگی کافی برای رفتن توی نقشش رو داشته باشه و شما شب ِ قبل از تمرین نباید برین کنسرت ..

من اینطوری با کسی کار نمی کنم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سوم- بخش سوم 





گفتم : حق با شماست چشم قول میدم ...و اون رفت ..

دیگه نفهمیدم می خواد چیکار کنه و خیلی ناراحت و نگران شدم ..

وجیهه گفت : نترس اگر می خواست نقش رو ازت بگیره الان بهت می گفت فردا که خوب بازی کردی یادش میره بهش فکر نکن ..

.وقتی برگشتم خونه اوضاع رو روبراه ندیدم ...

بابا تازه از سرکار برگشته بود و دعوا تازه بالا گرفته بود ..بهادر اومد جلو در که من همون جا وارفته بودم   

گفت : بهار بدو مامان زده به سیم آخر ...داشتن با داد و بیداد بهم بد بیراه می گفتن ...

مامان می گفت : کور خوندی بتونی یک عمر منو عذاب بدی ودیگه بری شب زنده داری و مست بیای خونه بیرونت می کنم ...

بابا می گفت : برو بابا تو خر کی باشی بخوای منو از خونه ی خودم بیرون کنی ؟

 چیه بشینم توی خونه غر و لند تو رو تحمل کنم ؟ 

خیلی خوش اخلاقی که از من می خوای ور دلت بشینم و تماشات کنم ؟






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_سوم- بخش چهارم 







مامان می گفت ..و اون جواب می داد و این بار دیگه تحمل نداشتم احساس می کردم دلم می خواد غش کنم مغز سرم می سوخت و حال تهوع بهم دست داد ...

هنوز کفشم رو در نیاورده بودم ..

برگشتم و از خونه زدم بیرون ...

در حالیکه صدای بهادر رو می شنیدم که با التماس می گفت : منو با اینا تنها نزار برگرد ...بهار ..بهار ..نرو تو رو خدا ...

سوار ماشینم شدم و راه افتادم ...

نمی دونستم می خوام کجا برم بی هدف و بی اراده می روندم ...یک مرتبه احساس کردم قلبم داره بیش از اندازه تند می زنه  ؛ 

سوزش سرم بیشتر شده بود  و پشتم درد گرفته می کرد  ...

همینطور که میرفتم چشمم سیاهی رفت ..

و اینو می فهمیدم که کنترل ماشین از دستم خارج شده ..

پامو گذاشتم روی ترمز ولی انگار قدرتم رو از دست داده بودم ..و به جدول کنار یک پارک محکم بر خورد کردم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792