داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_اول- بخش هفتم
گفتم : نه منم دارم ممنون ..
بعد به جانان گفت : اسمت چیه خوشگله ؟
جانان نگاهی به من کرد و گفت : جانان ...
گفت : خوب با بابا اومدی کنسرت ببینی آره ؟ خوش گذشت ؟
جانان گفت : با بابا و مامانم و دایی ..اونا جلوتر رفتن ...
گفت : جدا ؟ پس شما پدر جانان جون نیستین ؟...
گفتم : داییشم ..احساس کردم داره به من گیر میده این بود که گفتم ببخشید ما باید یکم تند تر بریم خواهرم دم ماشین منتظر نشه ...
فورا یک کارت از کیفش در آورد و گفت: بهار هستم من توی تاتر کار می کنم ..اگر اهلش هستین زنگ بزنین براتون بلیط رزرو کنم یکشب تشریف بیارین ..
حتما جانان جون رو هم با خودتون بیارین ...اصلا بگین چند نفر هستین خوشحال میشم ...اسمتون ؟
کارت رو گرفتم و گفتم :جهان هستم , ...پس شما بازیگر تاتری ؟
گفت : بله ..دعا کنین , انشالله به زودی مشهور بشم ..
راستی از پونزده روز دیگه اجرا داریم ...الان داریم تمرین می کنیم ...
گفتم: موفق باشین خوشحال شدم ..
گفت: منم به همچنین ...
دست جانان رو گرفتم و سرعتم رو زیاد کردم و ازش دور شدم ...
داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿
#قسمت_اول- بخش هشتم
بهار:
اون شب با بچه های همکارم قرار گذاشته بودیم بریم کنسرت ..
منو وجیهه و ثمر و اعظم ..اما تمرین مون یکم طولانی شد..و به ناچار از همون جا راه افتادیم بطرف محل کنسرت ..
توی ماشین گفتم : بچه ها منو بو کنین ..تو رو خدا بوی بد نمیدم ؟
وجیهه گفت : نه برای چی ؟
گفتم : از عطری که اونجا روی میز بود یکم زدم ..ولی انگار خیلی تنده ....
ثمر گفت : آره یکم تند هست ولی زود آدم عادت می کنه ..خوبه بد نیست , ناراحت نباش ... اما خیلی دیر شده بود ..
و از بخت بد توی ترافیک هم گیر کردیم ..
هر چهار نفر عاشق یک خواننده بودیم و این بار دوم بود به کنسرتش میرفتیم ..
تازه وقتی رسیدیم جای پارک پیدا نمی کردیم و مجبور شدم خیلی دور تر نگه دارم و مقدار زیادی راه رو پیاده طی کنیم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar