2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست
منتظرداستان بعدی هستیم خبرمون کنید

فدات عزیزم یکشنبه همین جا سر بزنید ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


واقعا داستان زیبایی بود ..مرسی از خانم گلکار مرسییییی معصومه جون😍😘😍😘😍

فدات عزیزم ❤️😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
سلام معصومه جان.داستان جدید میذاری؟

سلام عزیزم از فردا همین جا میذارم قرارمان مثل همیشه هررروز ساعت 2

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁




سلام و سپاس از این همه محبت شما 🙏🌸


خانم ها ،آقایان 

پیام های محبت آمیز شما رو دریافت کردم و شاید اون احساس خستگی که از کار مداوم کانال داشتم از تنم بیرون رفت ..

و باز هم می خواهم قصه ای برای دلهای مهربون شما بگویم ....

در حالیکه دل خودم از آبان سیاه امسال بسیار رنجیده ..منم اعتراض دارم ..


🌺🌱

🍂مطلب اول:  قبل از شروع داستان جدید باید  از دخترم آناهیتا که بانی این کانال شد و در نهایت لطف و مهربونی همه ی این مدت رو بدون چون و چرا منو یاری کرد تشکر کنم ..که  بعد از فرستادن هر قسمت برای اون ..همه ی زحمت ویرایش  ..نتظیم برای کانال و از همه مهمتر انضباط و دقت در زمان ,, جواب گویی به پیام ها و فروش کتاب و ارسال آن را به عهده گرفته  ..

من از همینجا اعلام می کنم : به خاطر داشتن دختر خوبی مثل تو  به خودم می بالم ..و یکبار دیگه ازت تشکر می کنم ..❤️🙏


و از خانم مهین باد پر ❤️و بهاره ی بنکدار ❤️ که در صوتی کردن این داستان ها بدون چشم داشتی منو یاری کردن بسیار سپاسگزارم..  🙏🌺


🍂دوم اینکه : این موضوع رو در نظر داشته باشین که مکالمات بین قهرمان های داستان الزاما  نظر من نیست ..و شاید مجبور باشم شخصیت های متفاوتی رو در داستان داشته باشم که خودم هم با نظر اونا موافق نیستم ...

پس لطفا زود قضاوت نکنید و بعد از سه سال و نه ماه و چهل و دو داستان بهم اعتماد کنید و فقط از خوندن قصه های روزانه ای که برای شما می گویم لذت ببرید ...


🍂سوم : داستان جدید ..از فردا آغاز می شود 

"دونفر که هرگز با هم ملاقات نکرده اند ..."


با اینکه نام قصه طولانی شد ولی وقتی به پایان آن نزدیک شدیم حتما نظر مرا می پسندید .


و با آرزوی روزهای بهتر برای وطنم و صبر و برد باری برای باز ماندگان قربانیان آبان سیاه .🙏



🌹قصه گوی شما ناهید🌹


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش اول







داستان زیر یک روایت با دو دیده گاه به تصویر کشیده می شود ..


به نام خداوند جان و خرد 


دونفر که هرگز با هم روبرو نشدن


جهان : 

از سرکار یکراست رفتم خونه ی خواهرم نغمه ..

جانان دختر ده سالش با اشتیاق در رو روی من باز کرد و خودشو انداخت توی بغلم و محکم کمرم رو چسبید و با خوشحالی گفت : دایی دلم برات تنگ شده بود ..

باور می کنی دیشب از شوق رفتن به کنسرت خوابم نبرد ؟ 

صورتم رو بردم جلو و گفتم : مزدم چیه ؟ 

در حالیکه تند و تند منو می بوسید گفت : چهار تا بوس ...

نغمه گفت : جهان جون خوش اومدی ؛ ناهار خوردی ؟ برات نگه داشتم ..بیا بکشم  ..

گفتم: یک چیزایی خوردم بستگی داره چی داشته باشی ؟ 

گفت : مرغ سرخ کردم با پلو می خوری ؟

 گفتم : نه , یک چای بهم بده یکم بخوابم توام ...زودترم حاضر شو  بریم دیر نشه ...

گفت : بزار امین بیاد حالا که خیلی زوده ...

یک چای خوردم و در حالیکه جانان از سر و کولم بالا میرفت رفتم  یک چرتی زدم  ...



داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش دوم 







اونشب ما خیلی زود رسیدیم به محل برگزاری کنسرت ..برای همین راحت ماشین رو پارک کردم و با  نغمه و امین و جانان پیاده شدیم و رفتیم  تا یک چیزی بخوریم چون هنوز دوساعتی به شروع کنسرت مونده بود ..

امین  اعتراض داشت و مرتب غر می زد و  می گفت : بابا پدرمون در میاد تا شروع بشه اینطوری خسته میشیم هی میگم صبر کنین حالا زوده آخه چه عجله ای بود ؟

 اصلا از کنسرت چیزی نمی فهمیم ..ولی من به روی خودم نمیاوردم ..

این اخلاق من بود فکر همه چیز رو می کردم دوست نداشتم دیر برسم و مشکل جای پارک پیدا کنم همیشه توی هر کاری همینطور بودم   ..

ولی خوب اونم حق داشت ..برای همین چیزی بهش نگفتم ..

اما چند بار دهنم رو پر کردم بگم ای بابا صداتو ببر دیگه ,  پول بلیط تو رو دادم اومدم در خونه دنبالت ..شام هم  بهتون میدم  ..حالا توام یکم کوتاه بیا دیگه مرد حسابی  اینقدر غر نزن ..

ولی خوب باز با خودم گفتم ول کن بابا یک شب اومدیم بهمون خوش بگذره ...

اهمیت نده ..










#ناهید_گلکار

nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش سوم 






من و جانان رابطه ی خوبی با هم داشتیم و به خاطر اون حاضر بودم جونمو بدم ..

 به من می گفت : دایی محبوب من ..در هر فرصتی بهش سر می زدم و با خودم بیرون می بردم و گاهی هم هدیه های کوچک می خریدم ..

تا بچه تر بود  برام نقاشی می کشید  با یک عالم قلب و کادو می کرد و با خوشحالی بهم می داد ..و حالا که بزرگتر شده بود  از پول تو جیبی خودش یک چیزای ساده مثل برس سر و خمیر ریش می خرید تا اینطوری علاقه ی خودشو به من نشون بده ...

من همین یک خواهر رو داشتم و جانان  تنها بچه ی اون بود ..

بالاخره در سالن باز شد ؛؛ 

صندلی هامو که ردیف پنجم سمت چپ بود پیدا کردیم و نشستیم ..

برنامه داشت شروع میشد و سالن پر بود ولی چهار صندلی کنار من خالی بود ..

من و امین  دو طرف نغمه و جانان نشسته بودیم ....





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش چهارم 








تا اینکه ؛موزیک اولین آهنگ مورد علاقه ی ما با صدای خیلی بلند به گوش رسید و از پشت صحنه خواننده  شروع کرد به خوندن و وارد شد و جمعیت ابراز احساسات می کرد ..

دخترا جیغ می کشیدن صدا به صدا نمی رسید  .. 

که سر و کله ی چهار دختر که  با ببخشید؛؛  ببخشید گفتن از جلوی پای ما رد میشدن  پیدا شد  ..

توی اون سر و صدا و هیجانی که مردم نشون می دادن اون چهار نفر جلوی صندلیشون ایستاده بودن ..

معلوم نبود چرا نمیشینن .. انگار نه انگار مزاحم بقیه شدن ..

نفهمیدم سر چی بحث می کردن ..

تا صدای پشت سری ها رو در آوردن که بشینین دیگه ..

حتی جانان گفت :  دایی نذاشتن از این آهنگ لذت ببریم ... 

تا اینکه جا بجا شدن ..بوی عطر تندی مشامم رو آزار داد ..

ای خدا من تا آخر باید این بو رو استشمام کنم ؟..

در گوش جانان گفتم توام این بو رو حس می کنی ...

صدای بلند گو مانع شنیدنش شد و اشاره کرد چی میگی دایی ؟ ..با خودم فکر کرده بودم اگر جانان  ناراحت نیست جاشو با من عوض کنه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش پنجم 







آهنگ عوض شد و اون چهار نفر مثل بقیه تماشاچی ها با خواننده می خوندن ..

اما بغل دستی من با صدای گوش خراشی خارج می خوند و اعصابم داشت خرد میشد ...و بدون ملاحظه بالا و پایین می پرید و دستش محکم می خورد به من برگشتم با حرص نگاهش کرد تا خجالت بکشه ..

یک لبخند زد و به کارش ادامه داد ...به جانان گفتم : دایی جون اشکالی نداره جامون رو عوض کنیم ؟ 

با سر تایید کرد و همین کارو کردیم  ..و با غیظ  یک نگاه دیگه به اون دختر انداختم ..باز برگشت و منو نگاه کرد و بلند گفت ممنون ..شما چه آدم با فرهنگی هستین ...

یک لبخند زورکی زدم ...و توی دلم گفتم :و شما چقدر بی فرهنگ از دیر اومدنتون و بوی عطر بد بو ؛ معلومه ...

اما سرمو بردم جلو و بلند داد زدم ..اصول یک جامعه ی خوب رعایت حقوق دیگرانه ..مثل اینکه نشنید و به گوشش اشاره کرد و گفت : به هر حالا مرسی ...

نمی دونم چرا اون چهار نفر رفته بودن روی اعصاب من و اگر دست من بود از سالن بیرونشون می کردم و اینطوری از اون همه پولی که داده بودم تا کنسرت مورد علاقه ام رو ببینم هیچی نفهمیدم و بالاخره تموم شد ..





داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش ششم 







هنوز اون عطر تند بینی منو میسوزند فورا بلند شدم و گفتم بریم تا یک چیزی به اینا نگفتم ...

دست جانان توی دستم بود از سالن خارج شدیم امین و نغمه جلو افتادن و ما پشت جمعیتی که اون مسیر رو طی می کردن  عقب موندیم ... 

که همون دختر یک مرتبه کنار ما پیداش شد و لپ جانان رو گرفت و گفت :  چه دختر خوشگلی ..

و با ناز رو کرد به من و ادامه داد : راستی من بازم ازتون تشکر می کنم ..خیلی کنسرتش خوب بود نه ؟ 

شما هم این خواننده رو دوست دارین ؟در حالیکه با خودم می گفتم مار از پونه بدش میاد دم لونه اش ام سبز میشه ... 

گفتم : معلوم نیست ؟ دلیلش اینه که اینجام ..

گفت : منم ؛ عاشقشم توی ماشینم مدام به صدای اون گوش می کنم ...

گفتم : خوش به حالتون ..

گفت : ندارین ؟ پرسیدم چی رو ؟

گفت : سی دی صداشو ..من از هر کدوم چند تا دارم می خواین بهتون بدم ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش هفتم 








گفتم : نه منم دارم ممنون ..

بعد به جانان گفت : اسمت چیه خوشگله ؟ 

جانان نگاهی به من کرد و گفت : جانان ...

گفت : خوب با بابا اومدی کنسرت ببینی آره ؟ خوش گذشت ؟ 

جانان گفت : با بابا و مامانم و دایی ..اونا جلوتر رفتن ...

گفت : جدا ؟ پس شما پدر جانان جون نیستین ؟...

گفتم : داییشم ..احساس کردم داره به من گیر میده این بود که گفتم ببخشید ما باید یکم تند تر بریم خواهرم دم ماشین منتظر نشه ...

فورا یک کارت از کیفش در آورد و گفت: بهار هستم  من توی تاتر کار می کنم ..اگر اهلش هستین زنگ بزنین براتون بلیط رزرو کنم یکشب تشریف بیارین ..

حتما جانان جون رو هم با خودتون بیارین ...اصلا بگین چند نفر هستین خوشحال میشم ...اسمتون ؟ 

کارت رو گرفتم و گفتم :جهان هستم , ...پس شما بازیگر تاتری ؟ 

گفت : بله ..دعا کنین , انشالله به زودی مشهور بشم ..

راستی از پونزده روز دیگه اجرا داریم ...الان داریم تمرین می کنیم ...

گفتم: موفق باشین خوشحال شدم ..

گفت: منم به همچنین ... 

دست جانان رو گرفتم و سرعتم رو زیاد کردم و ازش دور شدم ...






داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش هشتم 








بهار: 

اون شب با بچه های همکارم قرار گذاشته بودیم بریم کنسرت ..

منو  وجیهه و ثمر و اعظم ..اما تمرین مون یکم طولانی شد..و به ناچار از همون جا راه افتادیم بطرف محل کنسرت ..

توی ماشین گفتم : بچه ها منو بو کنین ..تو رو خدا بوی بد نمیدم ؟ 

وجیهه گفت : نه برای چی ؟ 

گفتم : از عطری که اونجا روی میز بود یکم زدم ..ولی انگار خیلی تنده ....

ثمر گفت : آره یکم تند هست ولی زود آدم عادت می کنه ..خوبه بد نیست , ناراحت نباش ... اما خیلی دیر شده بود ..

و از بخت بد توی ترافیک هم گیر کردیم .. 

 هر چهار نفر عاشق یک خواننده بودیم و این بار دوم بود به کنسرتش میرفتیم ..

تازه وقتی رسیدیم جای پارک پیدا نمی کردیم و مجبور شدم خیلی دور تر نگه دارم و مقدار زیادی راه رو پیاده طی کنیم  ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش نهم 







خوب طبیعی بود با خستگی کاری که تمام روز کرده بودیم باید سر حال میشدیم و اعظم که با مزه ی گروهمون بود  مرتب با شوخی هاش ما رو به خنده وا می داشت و ریسه میرفتیم ..

مقدار ی از راه رو هم با هم مسابقه دادیم ..

 تا به سالن رسیدیم و توی نور کم جامون رو پیدا کردیم ..

یکم سر اینکه کی بغل دست مرد جوونی که اونجا نشسته بود و خیلی هم جدی به نظر می رسید بشینه , با هم بحث کردیم ..

و بالاخره قرعه به نام من افتاد  ...

ولی نگاه سنگین اونو روی خودم احساس کردم ..برگشتم و چشم تو چشم شدیم ..از روی ادب لبخندی زدم ...

ولی اون چندین بار دیگه برگشت و منو نگاه کرد و یکبار که دستمون بهم خورد ..و متوجه شد که من معذب شدم مادبانه بلند شد و جاشو با دختر بچه ای که کنارش بود عوض کرد ...

از این کارش خیلی خوشم اومد ...با خودم فکر کردم چقدر مرد خوبیه ,, پس وقتی  بعد از کنسرت تو راه برگشت دیدمش نزدیک رفتم تا ازش دوباره تشکر کنم ..







داستان #دونفرکه_هرگزباهم_روبرونشدن🌿

#قسمت_اول- بخش دهم 







به نظر من این طور کارا احترام اجتماعی رو بالا میره و مردم با هم رابطه ی خوبی پیدا می کنن ..

دختر بچه اسمش جانان بود و فهمیدم که اون مرد که خودشو جهان معرفی کرد دایی اونه ...

ازشون خوشم اومد من کلا اینطوریم ..ساده و بی ریا شاید به مناسبت شغلم خیلی راحت با دیگران ارتباط بر قرار می کنم  ..

کارتم رو بهش دادم تا اگر دوست داشت  بیان به دیدن تاتر ما که قرار بود از پونزده روز دیگه بره روی صحنه ...و بعدم از هم جدا شدیم ...

 به نظرم مرد خجالتی و موقری اومد چشمانی تیز و دقیق داشت و وقتی نگاه می کرد انگار هر چی توی مغزت بود می خوند ..

قد بلند و چهار شونه بود و خیلی خوش تیپ ..این بود که توی ذهنم موند .

یک طورایی ازش خوشم اومده بود ..ولی تا دم ماشین ؛ اونجا فراموشش کردم ..

اونقدر گرفتاری و بد بختی داشتم که فکر این جور چیزا رو نمی کردم ...

اول ثمر و اعظم رو رسوندم که شوهر داشتن و بعدم وجیهه رو ..

وقتی خودم رسیدم خونه دو بعد از نیمه شب بود ...از اینجا به بعد من باید آدم دیگه ای میشدم ..

دختری با یک خانواده ی پر از گرفتاری و درد سر ..





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام من داستان و همین تاپیک گذاشتم گفتم بچه ها گم نکنن 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز