داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_آخر- بخش اول
نیما دور زد و گفت : خیلی خوب دور می زنم ولی یاد باشه من موافق این کار نیستم الان وقتش نیست ..
ولی چشم هر چی تو بگی من خدمتم ..
گفتم : نیما اگر ناراحتی می خوای تو نیا ..
گفت : من زنم رو تنها نمی زارم ..ولی دیدی که به خودم قول داده بودم هر جا بهروز رو دیدم بزنم ..اما نزدم ..
حالاهم خیالت راحت باشه حواسم هست ولی توام به حرفم گوش کن همیشه برای هر مشکلی یک راه علاقانه و درست وجود داره ..
می خوای حرف بزنی؟ بزن؛ اما دعوا نکن ..
خدایا ببین من عاشق کی شدم ..
گفتم : چیه هنوز نیم ساعت نشده پشیمون شدی ؟
گفت : آخه همین شب اول باید بریم دعوا ؟ خوب قبلا این کارو می کردی که برادر زنم نبود و یکم دق و دلمو سرش خالی می کردم ...
گفتم : خودمم واقعا دیگه امروز اشباعم از خستگی چشمم باز نمیشه..
حوصله ی جر و بحث ندارم ولی دلم نمیاد مامان رو تنها بزارم ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_آخر- بخش دوم
گفت : زنگ بزن اگر دیدی احتیاج هست برو شایدم شاهین اومده به مامان سر بزنه ...
اگر میشه امشب رو خراب نکن ..بزار برامون خاطری خوبی بمونه ...
گفتم : باشه ..این کارو می کنم تا شکایتم رو پیش خدا نبری ...
یک جا نگه داشت و به خونه زنگ زدم ساغر گوشی رو بر داشت و گفتم : ساغر جون بهم میگی چه خبره ؟ مامان حالش خوبه ؟
گفت : بله دارن برامون شام درست می کنن دایی و گلسا جون هم اینجا هستن ...
گقتم گوشی رو بده به مامان ...
مدتی طول کشید تا مامان جواب داد ..
آروم گفت : پونه نیا بهروز بهش حرفی نزده حال گلسا خوب نبود اومده اینجا ..
البته فکر می کنم اومده از تو دلجویی کنه ولی بهش گفتم امشب کار داری دیر میای ..
گفتم : باشه مامان جون دوباره بهتون زنگ می زنم ...
برگشتم توی ماشین و گفتم حق با تو بود ..خبری نیست با گلسا اومده و بهروز هم هنوز چیزی بهش نگفته ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar