2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190687 بازدید | 2148 پست

وای دلم خواست طلاق بگیرم تا یکی مثل نیما سر راهم سبز بشه و از این رمانتیک بازیها در بیاره😂

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وااای😂😂حالا چرا طلاق؟؟؟؟

از بس این شوهرها سردن،آدم هوس این رمانتیک بازیها رو میکنه😂

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
از بس این شوهرها سردن،آدم هوس این رمانتیک بازیها رو میکنه😂

😂😂😂😂

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش اول







گفت : ببین پونه شاهین که هیچی تمام دنیا هم جمع بشن تو امشب باید زن من بشی بهت دارم میگم نگران نباش ..

با هم فکر می کنیم چطوری این کارو انجام بدیم مدام نگو نمیشه ... 

اصلا یک کلام بهم بگو با منی یا نه ؟ دلت می خواد این کار انجام بشه یا فقط می خوای به مشکلاتش فکر کنی ؟ بگو دیگه چرا سکوت کردی ؟ 

گفتم : نمی دونم هم آره هم نه , نه برای اینه که همیشه دلم می خواسته کارام با منطق جور در بیاد ..

این جوری به قول تو ضربتی عمل کردن رو یاد نگرفتم خدایا چرا هیچ کار من به آدم نمی مونه ...آخه دلم نمی خواد اینطوری با تو ازداج کنم چرا نمی فهمی ؟ 

گفت : باشه امشب درس اول رو از من یادت بگیر چطوری ضربتی عمل کنی ..به خدا حال میده ..برای شروع زندگی مشترک خیلی هم خوبه ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش دوم 






گفتم : با این وضع که تو همه چیز رو به شوخی برگزار  می کنی فکر کنم خیلی هم خوش بگذره ..

خندید و گفت : پونه خانم داریم به خونه ی شما نزدیک میشیم دعا کن شاهین اونجا نباشه اونوقت یکم کارمون پیچ می خوره ...

و باز دم یک باجه ی تلفن نگه داشت و گفت:  بیا پایین زنگ بزنیم به مامانت ....

گفتم : آره بهتره اول زنگ بزنیم  .. 

مامان گوشی رو بر داشت نمی دونستم چی باید بگم ..دادم دست نیما ..

گفت : سلام من نیما هستم ببخشید با شما یک کارِ مهمی  دارم اگر کسی خونه نیست چند لحظه مزاحم میشم ....

چشم الان خدمت میرسم ..و گوشی رو گذاشت و گفت: بدو کسی خونه ی شما نیست  .. حالا خیالت راحت شد ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش سوم 






در خونه نگه داشت و به من گفت تو پیاده نشو من الان میارمش ...

گفتم :واقعا تو چه اعتماد به نفسی داری  اصلا تو رو نمی فهمم ؛ بی خودی تلاش نکن مامان من محاله بیاد گفت : شرط چی ؟ 

گفتم : تو بگو ..

گفت : شرط اینکه اگر اومد تو یکسر تا بعد از عقد بخندی 

گفتم قبول ولی اگر نیومد تو باید بی خیال بشی و ..

خندید گفت : گریه می کنم ...نه بابا تو منو نشناختی اگر شده بغلش می کنم میارمش ...و زنگ زد و در باز شد و رفت توی خونه  ..

در حالیکه استرس داشتم و دستم یخ کرده بود دستهامو گذاشتم روی صورتم و فشار دادم تا شاید کمی آروم بشم ..

نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا غلط ولی مثل این بود که منم دلم می خواست هر چی زود تر از اون کشمش ها خلاص بشم  و با نیما برم دنبال زندگی خودم؛  بدون دخالت اون آدما هایی که این همه باعث عذابم شده بودن ... ؛






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش چهارم 






حالا انگار خودمم دوست داشتم که همچین کاری رو انجام بدم ..نمی دونم شاید برای تو دهنی زدن به شاهین و بهروز بود و یا از ته دلم می خواستم زن نیما باشم...

انتظارم زیاد طول نکشید و خیلی زودتر از اونی که من فکر می کردم مامان با ساغر و ساناز اومدن سوار ماشین شدن ...

فورا گفتم مامان جون ببخشید به خدا تقصیر بهروز بود حالا بعد از اون شیرین کاری که کرده اومده بود  دمِ دادگستری دعوا راه انداخت و بعدم   تعقیبم کرد  ..

مامان با ناراحتی گفت : نمی دونم به خدا من الان که گیجم ..آقا نیما یک چیزای گفت که خیلی نگران شدم ...آره پونه در گیرشدن ؟

گفتم : بله اومده بود دعوا ؛؛

 گفت : ای وای ...پس راست میگه اگر شما ازدواج نکنین یک بلایی سر تو میاره ؟ ..آره تهدیدت کرد ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش پنجم 






گفتم : نه به اون صورت ..

نیما راه افتاد و گفت : چرا مامان جان  به اون صورتم تهدید کرد؛ تازه  خط و نشون هم  کشید که حسابتو می رسم ..بزارین بفهمن که دیگه کار از کار گذشته و باید قبول کنن ...

مامان گفت : به اونا که مربوط نیست ؛ولی این کارم که شما می کنین درست نیست به نظرم ..شاهین اگر بفهمه قیامت به پا می کنه ...به خدا این بار دست منم میشکنه ..

من که ازش حساب میرم ..بیاین منصرف بشین من خودم یک طوری درستش می کنم ...

اینجوری من ناراحتم آقا نیما بیا و پونه رو جلوی خانواده ات سبک نکن ...ما هم آبرو داریم ..بزار پسرم  از راهش وارد بشیم ..

نیما گفت : شما درست می فرمایید ولی تا پونه زن عقدی من نباشه نمی تونم ازش حمایت کنم و همش توی درد سر میفته ..

بهتون قول شرف میدم مراسم همون طوری که شما می خواین انجام میشه حالا فقط یک خطبه اس برای اینکه دهن اونا رو ببندیم ..







داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش ششم 







بعد از عقد آقا شاهین رو بزارین به عهده ی من ....

راحت باشین چیزی نمیشه . دیگه وقت محضر گرفتیم و مامان و بابام منتظرن ..لطفا  توی کار خیر نه نیارین ..

من به شما قول میدم هر شرطی که داشته باشین قبول کنم ...ولی این آقا بهروزی که من دیدم دست بر دار نیست ..دروغ میگم ؟

مامان گفت : نمی دونم ؛؛چی بگم ولی دلم راضی نیست پونه اینطوری عقد کنه ..والله تا حالا ندیدم و نه شنیدم ...

تا خونه ی نیما راه زیادی نبود ..

من سکوت کرده بودم و اضطراب داشتم ...یاد اون روزی افتادم که می خواستن منو به عقد بهروز در بیارن چند روز گریه کردم تا رضا دادم سر سفره ی عقد بشینم ..از اینکه دست بهروز به من بخوره چندشم می شد و حالا که فکر می کردم می فهمیدم چقدر برای ترسو بودنم تاوان پس دادم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش هفتم 







نیما یکم جلوتر از خونه شون نگه داشت  پیاده شد و زنگ زد و در باز شد و رفت توی خونه اما ..پدر و مادر نیما آماده بودن و اومدن بیرون  ...

من  جرات نمی کردم برگردم و به عقب نگاه کنم ..که یک مرتبه مادر نیما زد به شیشه ی ماشین و گفت : بفرمایید تو ؛؛

 من و مامان فورا پیاده شدیم و باهاش رو بوسی کردم زبونم بند اومده بود ..هیچ کلامی به نظرم نمی رسید که حتی به عنوان تعارف بهش بگم ...

به هر حال دلم نمی خواست اون طوری عروس اونا بشم ..که در خونه ی زری جون هم  باز شد واونم  اومد  ...

آماده بود و من اول نفهمیدم که می خواد با ما بیاد ..ولی خانم سهرابی فورا گفت : بالاخره بانی خیر ما زری خانم بود با خودم گفت ایشونم  باشه بهتره ...

 از خوشحالی نمی دونستم چطوری بغلش کنم و ببوسمش ..اون بهم اطمینان خاطر می داد و انگار با حضورش همه چیز رو برای من راحت می کرد ؛؛

 اون زن همیشه برای من یک فرشته ی نجات بود..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش هشتم 







مامان گفت : زری می ببینی دارن منو به چه کارای وادار می کنن ؟ والله من به آقا نیما گفتم درست نیست ...

زری جون با خنده ی همیشگی و شیرین خودش گفت : مهین جان به نظر من  خوب کاری کردی ..محرم باشن که بهتره ...

توام خیالت راحت میشه ..وقتی خانم سهرابی به من گفت با عجله داریم عقد می کنیم ..گفتم : بالاخره این کار باید انجام میشد .. هر چه زودتر بهتر ...

همه منتظر نیما بودیم ..اونقدر طول داد که آقای سهرابی رفت دنبالش ..و وقتی برگشت گفت : از دست این پسر ؛ اصلا کاراش قابل  پیش بینی  نیست ؛ از بچگی همین طور بود ...و ما نفهمیدم منظورش چیه

بالاخره راه افتادیم  به طرف محضر ی که آقای سهرابی بهشون اطلاع داده بود اونا جلو رفتن و ما یکم معطل شدیم ؛ 

 نیما سر راه دوتا جعبه شیرینی خرید ویک دسته گل گرفت ...و داد دست من و گفت :عروس که بدون گل نمیشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش نهم 






یک ساعت بعد من و  نیما کنار هم نشسته بودیم روبروی دفتر دار ..

در حالیکه مادر نیما یک چادر سفید با خودش آورده بود و انداخت سر من و یک قران هم همون جا توی محضر بود گذاشتم روی پامو  بازش کردم سوره ی یاسین رو آوردم و شروع کردم به خوندن ..

اشک توی چشمم حلقه زد ...

شاید از غمی که سالها توی دلم انباشته بود و شایدم از شادی اینکه با مردی ازدواج می کنم که دوستش داشتم ... 

در همون حال رو کردم به خانم سهرابی که کنارم نشسته بود و گفتم : من باید اول برای شما یکم توضیح بدم ..نمی دونم نیما بهتون چی گفته ولی باور کنین این برنامه به خواست من نبود ..

نیما بلند خندید و گفت : ترسو ..ولی همه بدونین که این برنامه به خواست من بود ..خواست این خانمم بود ولی متاسفانه جرات گفتش رو نداره ..

حاج آقا شروع کنین ما حاضریم ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش دهم







خانم سهرابی دست منو با محبت گرفت و گفت : انشاالله مبارکه ..خوشبخت بشین و سعادتمند  به هر حال مهم اینه که شما ها همدیگر رو دوست دارین  ..

تو نگران نباش پونه جان ما شیر پاک خورده ی خودمون رو خوب میشناسیم ..

آقای سهرابی گفت : دستتون درد نکنه کار ما دو خانواده رو هم راحت کردین ..نه چک زدیم نه چونه عروس اومد تو خونه ..

زری جون گفت :همچین بی چک و چونه ام نبود ؛  خوب شما چک و چونه هاتون قبلا زده بودین  ..آقا نیما می دونه من چی میگم ...

نیما خندید و گفت : فقط چونه زدم زری خانم ؟ نه والله پدرم در اومده تا به اینجا رسیدم ....

بالاخره خطبه رو خوندن و ما زن و شوهر شدیم ..

خانم سهرابی فورا یک انگشتر با نگین زمرّد سبز  که معلوم بود مال خودش بوده رو دستم کرد و آقای سهرابی هم یک نیم سکه رونمایی داد ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش یازدهم 







بعد نیما یک جعبه از جیب کتش در آورد و گفت : اینم گواه اون همه چونه ای که من انداختم ..

ببخشید مامان من اونسال این حلقه ها رو خریده بودم که برم خواستگاری پونه ولی قسمت نشد ؛؛ از اون موقع نگهش داشتم و جعبه رو باز کرد ..

دوتا رینگ ساده ؛؛ نمی تونستم در مقابل اون همه احساس و محبت بی تفاوت بمونم این بار واقعا قلب منو تسخیر کرد ..

اشک از چشمم جاری شد ..حلقه ها رو دست هم کردیم و یکبار دیگه دلم  لرزید ....

نیما سر از پا نمی شناخت و اصرار می کرد همه بریم خونه ی اونا ولی مامان دلشوره داشت و قبول نکرد و گفت:  باشه برای یک وقت بهتر ..الان بریم خونه که کسی شک نکنه ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش دوازدهم







همون جا دم محضر خدا حافظی کردیم قرار شد نیما ما رو برسونه در خونه ...

یاد حرف آقای سهیلی افتادم واقعا نمیشه به بد و خوب این دنیا دل بست ..

وقتی که از فردای خودمون خبر نداریم ..و نمی دونیم سرنوشت برامون چی رقم زده ... روزِ پر ماجرایی رو پشت سر گذاشته بودیم .. 

 صبح دست ساغر رو گرفته بودم و توی دادگستری این طرف و اونطرف میرفتم ... همون جایی که روزی  درخواست طلاقم رو پر می کردم و نا امید از زندگی نمی دونستم چه آینده ای در انتظارمه ..

و حالا شب شده بود و من هنوز باور نداشتم که دیگه زن نیما شدم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش سیزدهم







به خونه که نزدیک شدیم مامان از همون دور ماشین شاهین رو شناخت .. و با هراس گفت : یا امام رضا خودت به خیر بگذرون ..

نگفتم ؟ نگفتم شر درست نکنین و  صبر داشته باشین؟ الان من بهش چی بگم ؟ مادر مرده اعصابش خورده شده بچه ام ...

نیما در خونه نگه داشت و گفت : من یک راه به نظرم می رسه ..یا شما برین توی خونه و بگین از هیچی خبر ندارین ...

یا بزارین من برم تو و باهاش حرف بزنم ..

مامان گفت : نه مادر یک وقت همین اول کاری یک چیزی میشه و روتون بهم باز میشه ..و رو کرد به ساغر و سانار و ادامه داد :بچه ها شما ها می فهمین نباید حرف بزنین ..

بگین خونه ی زری جون بودیم ..اصلا پونه رو ندیدیم ..باشه ..زود باشین پیاده شین شما ها برین یک دوری بزنین و وقتی شاهین رفت  پونه رو برگردونین خونه ..لطفا ؛...اینطوری بهتره ..




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش چهاردهم 







گفتم : چرا ازش می ترسین ؟ همچین میگین بچه ام که انگار من دست اونو شکستم ؛؛ اصلا من خودم میرم باهاش حرف می زنم ؛ببینم می خواد چیکار کنه ؟ ..

نیما گفت : حرف که می زنیم ولی نه الان که بهروز پرش کرده ..

گفتم : پس مامان شما بگو اثاث بردم جایی که می خوایم بچه ها رو نگهداریم ..اونجام تا فردا من خودم تکلیف این موضوع رو روشن می کنم ...

مامان و بچه ها که پیاده شدن ..

نیما گاز داد و راه افتاد و با خوشحالی گفت : دیدی ؟ بهت چی گفتم ؟ خدا با ماست ..

دستش درد نکنه شاهین اگر اینجا نبود نمی تونستم با تو تنها بشم ..خیلی خوب شد ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_سی و پنجم- بخش پانزدهم 






گفتم : نیما برگرد ..

گفت : چی داری میگی کجا برگردم ؟ برای چی ؟ 

گفتم : دیگه نمی خوام از کسی بترسم برگرد ..با هم میریم خونه ی ما دست تو دست هم ببینم می خواد چیکار کنه همین امشب باید تموم بشه ...

گفت : تو رو خدا یک امشبم ترسو باش از فردا صبح شروع کن ..

گفتم : شوخی نمی کنم برگرد بریم خودم باهاش حرف دارم ..

گفت : عزیز من تو رو خدا امشب رو خراب نکن ..فردا هم روز خداست ..

گفتم : نیما برگرد لطفا ..تو اگر می خوای نیا مجبورت نمی کنم ولی من باید حتما همین امشب حرفمو بهش بزنم ...





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان سلام امروز قسمت آخر داستان رو میذاریم اون دوستانی که تا ا خر همراه بودن لطفا این پست و لایک کنن داستان جدید هم همین جا اطلاع رسانی میشه همین تاپیک سر بزنید ممنون از همراهیتون 🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز