داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سی و پنجم- بخش سیزدهم
به خونه که نزدیک شدیم مامان از همون دور ماشین شاهین رو شناخت .. و با هراس گفت : یا امام رضا خودت به خیر بگذرون ..
نگفتم ؟ نگفتم شر درست نکنین و صبر داشته باشین؟ الان من بهش چی بگم ؟ مادر مرده اعصابش خورده شده بچه ام ...
نیما در خونه نگه داشت و گفت : من یک راه به نظرم می رسه ..یا شما برین توی خونه و بگین از هیچی خبر ندارین ...
یا بزارین من برم تو و باهاش حرف بزنم ..
مامان گفت : نه مادر یک وقت همین اول کاری یک چیزی میشه و روتون بهم باز میشه ..و رو کرد به ساغر و سانار و ادامه داد :بچه ها شما ها می فهمین نباید حرف بزنین ..
بگین خونه ی زری جون بودیم ..اصلا پونه رو ندیدیم ..باشه ..زود باشین پیاده شین شما ها برین یک دوری بزنین و وقتی شاهین رفت پونه رو برگردونین خونه ..لطفا ؛...اینطوری بهتره ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سی و پنجم- بخش چهاردهم
گفتم : چرا ازش می ترسین ؟ همچین میگین بچه ام که انگار من دست اونو شکستم ؛؛ اصلا من خودم میرم باهاش حرف می زنم ؛ببینم می خواد چیکار کنه ؟ ..
نیما گفت : حرف که می زنیم ولی نه الان که بهروز پرش کرده ..
گفتم : پس مامان شما بگو اثاث بردم جایی که می خوایم بچه ها رو نگهداریم ..اونجام تا فردا من خودم تکلیف این موضوع رو روشن می کنم ...
مامان و بچه ها که پیاده شدن ..
نیما گاز داد و راه افتاد و با خوشحالی گفت : دیدی ؟ بهت چی گفتم ؟ خدا با ماست ..
دستش درد نکنه شاهین اگر اینجا نبود نمی تونستم با تو تنها بشم ..خیلی خوب شد ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سی و پنجم- بخش پانزدهم
گفتم : نیما برگرد ..
گفت : چی داری میگی کجا برگردم ؟ برای چی ؟
گفتم : دیگه نمی خوام از کسی بترسم برگرد ..با هم میریم خونه ی ما دست تو دست هم ببینم می خواد چیکار کنه همین امشب باید تموم بشه ...
گفت : تو رو خدا یک امشبم ترسو باش از فردا صبح شروع کن ..
گفتم : شوخی نمی کنم برگرد بریم خودم باهاش حرف دارم ..
گفت : عزیز من تو رو خدا امشب رو خراب نکن ..فردا هم روز خداست ..
گفتم : نیما برگرد لطفا ..تو اگر می خوای نیا مجبورت نمی کنم ولی من باید حتما همین امشب حرفمو بهش بزنم ...
ادامه دارد
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar