داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سی و سوم- بخش یازدهم
سهیلی به من اشاره کرد که ساغر رو باید بیاریم و تمومش کنیم ...
گفتم : آقای قاضی ما به در خواست خانم نجف آبادی نمی خواستیم ساغر رو به دادگاه برای شهادت بیاریم ولی حالا نظرمون عوض شده و من خواهش می کنم به حرف های اون بچه هم گوش کنین ..
لاله که خطر اعدام رو احساس کرده بود سرشو انداخت پایین و حرفی نزد ...
خودم رفتم دنبال ساغر پشت در ایستاده بود ..و مثل یک جوجه می لرزید ..
فقط دستشو گرفتم و آوردمش تو جایگاه و گفتم : ساغر جان ..هر چی می دونی به آقای قاضی بگو ...
ترسیده بود و یکم سکوت کرد ..قاضی گفت : بگو دختر خانم ما گوش می کنیم ..خودت تعریف کن ..
ساغر گفت : آخه ...اون مرد ...یک شب بیدار شدم دیدم داره میاد توی تختم .. گفت مامانت خُر خُر می کنه خوابم نمی بره ..
اما یک مرتبه یک کارایی کرد که دوست نداشتم دهنم رو گرفت و کار بدی کرد ...
صبح خواستم به مامانم بگم ولی ترسیدم با خودش فکرای بدی بکنه ..
خجالت کشیدم ..اما دفعه ی دیگه که اومد گفتم اگر نری بیرون داد می زنم ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_سی و سوم- بخش دوازدهم
گفت : باشه منم میرم پیش ساناز می خوابم ..اون خواهرم بود آقا نمی خواستم ..
گریه می کردم ولی مادرم بیدار نمیشد ...
ساغر بشدت به هق و هق افتاد .و گفت در اتاقم رو قفل کردم اما .از اون به بعد تهدیدم می کرد مامانت رو طلاق میدم و شما ها رو بیرون می کنم ..
من همیشه گریه می کردم و می ترسیدم ..ازش بدم میومد ...
اونشب هم اومده بود سراغم که مامانم از راه رسید بهش گفت گمشو ..بیشرف ..
من از خجالت پشتم رو کردم که یک مرتبه دیدم مامانم داره جیغ می کشه ...
اون مرد بدی بود راست نمی گفت ما رو دوست داره ...
اون بابای من نبود ..ما رو اذیت می کرد ...من ازش بدم میومد ..می ترسیدم ..می ترسیدم ..من می ترسیدم ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar