2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190877 بازدید | 2148 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش اول







اما یونس بود که با یک بقچه نون و یک پیت حلبی نفت داشت به زحمت میومد بالا  ..شیوا فورا شالشو طوری بست که زخم هاشو پنهون کنه و دستکش های سیاهشو  دستش کرد تا دوتا انگشتی که بد جوری جذام  خورده  بود پیدا نباشن ؛  و به من گفت :گلنار اگر شانس بیاریم و بتونیم همین امروز بریم خیلی خدا رو شکر می کنم ..

یونس در حالیکه با کفش های لاستیکی پاره شدش میومد جلو و  با هر قدم که بر می داشت صدای چلپ چلب می داد و معلوم بود حسابی سردش شده گفت : اومدم ...دیر که نشده خانم ؟  ..

شیوا گفت : آه پسرم خیلی سردت شده ؟ ..زود باش کفشت رو در بیار بیا توی کلبه گرم بشی اونجا با هم حرف می زنیم ..گلنار جون نون ها رو ازش بگیر ..

یونس کفش و جوراب پشمی که پاش بود رو  در آورد و با خجالت وارد شد ..

اون هنوز توی کلبه رو ندیده بود؛؛  به دور اطراف  نگاه کرد ..و نگاهش به من افتاد  نگاهی معصومانه و پر از مهر که دلم به رحم اومد  ...

همینطور که نون ها رو میذاشتم توی دیگ اونم زیر نظر داشتم ..

شیوا دلسوزانه گفت : بیا کنار بخاری بشین پاتو گرم کن ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش دوم 






اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ولی خوب با خودم فکر می کردم اگر مهر منو خدا به دل یونس ننداخته بود ؛  ما بیشتر اون زمستون رو بی نون و بی نفت میموندیم ...و زیر لب گفتم : عجب ؛؛ چقدر خدا خودش همه چیز رو جفت و جور می کنه ...

شیوا صبر کرد تا یونس یکم گرم بشه و لرزش بدنش بیفته ..و به من گفت یک چای داغ براش بریز ..

بعد ازش پرسید ؟ آقا یونس امروز می تونی  اسب رو بیاری تا بارِ ما رو ببره روستا ؟ و یک ماشین برامون جور کنی ؟

 یونس که به هیچی نه نمی گفت : فورا جواب داد ..بله جورش می کنم ..خاطرتون جمع برای کی می خواین ؟ 

گفتم : الکی نگو ..فکر کن ببین می تونی بعد بگو ..

گفت : الکی نمیگم هوا سرده و برفی ، فرهاد یوسفی توی روستاست  جایی نرفته میرم بهش میگم شما رو ببره گرگان ...

شیوا گفت: ببین آقا یونس  امروز بریم از فردا بهتره چون می ترسم دوباره برف بگیره کارمون سخت بشه ..تو نتونستی بری پست خونه ؟ شاید من نامه داشته باشم ؛؛ ...

گفت : نه خانم ولی اگر بمونین هر طوری شده میرم خوب این چند وقت ماشین اصلا نبود ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش سوم 






شیوا گفت : اول بگو تو مطمئنی فرهاد یوسفی امروز کار می کنه  ؟

گفت : بله خوب هوا بهتر شده برف ها دارن آب میشن ...

شیوا پرسید : طوری هست که  اسب بتونه تا اینجا بیاد ؟ 

گفت : هان میارمش ؛ یخ ها وارفتن ..میشه؛ 

شیوا گفت : پس وقتی گرم شدی راه بیفت ..باید عجله کنی اگر تا یک ساعت دیگه اومدی که ما حاضر میشیم اگر دیر شد فردا صبح راه میفتیم ..

یونس از جاش بلند شد و گفت : چشم خانم زود بر می گردم ..

شیوا گفت : صبر کن بزار این پوتین های آقا رو بهت بدم بپوش ممکنه برات بزرگ باشه ولی از اینکه آب بره توی پات بهتره ...

چشمهاش برق خاصی زد ؛ شرم بود یا خوشحالی نفهمیدم ولی فورا پوشید و گفت : اندازه اس ممنون ...

شیوا گفت : پس حالا که اندازه اس بیا این کت گرم آقا رو هم بپوش ..آفرین پسرم ببینم چیکار می کنی ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش چهارم







یونس که توی کت آقا غرق شده بود با خوشحالی دکمه های اونو بست و یقه اش رو داد بالا ...دستی تکون داد و رفت .....

در حالیکه کاملا معلوم بود کفش ها هم براش بزرگه ...

شیوا به من گفت : چیه گلنار چرا ماتت برده ؟ 

گفتم : نمی دونم ..همینطوری فکر می کنم ...اما من می دونستم به چی فکر می کردم ؛من  یاد آقا افتاده بودم  اونم یقه ی کتشو می داد بالا ..چقدر دلم براش تنگ شده بود ..

دلتنگی که هیچوقت برای بابام نداشتم ..شاید آقا اولین مردی بود که من توی زندگیم دوست داشتم و از ته دلم می خواستم که  اون خوشحال باشه پرسید : به چی  فکر می کردی ؟ گفتم : هیچی به شما ..به اینکه چقدر مهربونین ..

آخه چرا باید سر آدمی مثل شما این بلا ها بیاد ؟

 گفت : ما از حکمت خدا خبر نداریم ..شاید قسمت من و تو بوده که یکسال اینجا با هم زندگی کنیم ..بهم انس بگیریم و همدیگر رو اینقدر دوست داشته باشیم ...شاید دعا های من باعث شد خدا تو رو بهم بده ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش پنجم







گفتم راستش خانم من هم شما رو خیلی دوست دارم هم آقا رو ..می دونین ؟ دل من  براشون تنگ شده ؛؛ حالا ببین شما چه حالی داری ؟ 

چمدونی که دستش بود گذاشت زمین و به من نگاه کرد و گفت : تو می فهمی من چه حالی دارم ؟ اونقدر دلم شور می زنه که دلتنگی هام این وسط خودشو نشون نمیده ..

اشتیاق دیدن بچه هام و عزت الله خان از یک طرف و دلواپسی از اینکه خوب نشده باشم از طرف دیگه و مواجه شدن با عزیز داره داغونم می کنه ..

مدام بدنم سست میشه یک مرتبه با خودم میگم صبر کنم عزت الله خان بیاد اینطوری سنگ روی یخ نشم  ....

شیوا با بی تابی دستشو برد بالا و گفت : حالا اینا رو ول کن ..

زود باش ما وسایلمون رو جمع کنیم انشالله  امروز یا فردا میریم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش ششم







و هنوز نیم ساعت نشده بود چمدون ها آماده کنار دیوار کلبه بود ..من رادیو رو که مدت ها بود دیگه کار نمی کرد و باطری نداشت رو هم پیچیدم لای پتوی مخصوص شیوا و بستم لای یک بقچه ؛؛ 

قرار بود فقط وسایل شخصی مون رو  با خودمون ببریم و بقیه چیزا باشن .. 

یک ساعت بیشتر شد ..

اما یونس  اومد و صدای پارس کوچیک اینو نشون می داد  ...

گفتم : شیوا جون راستی کوچیک رو چیکار کنیم ؟ 

گفت : آره طفلک دیگه کوچیک هم نیست بزرگ شده ..می سپریمش به یونس به جای  تو اونو نگه می داره و خنده ی بلندی کرد ..

گفتم : وا ؟ شیوا جون ؟ مسخرم می کنین ؟ 

گفت : نه به خدا ..کوچیک که باشه دلتنگ تو نمیشه و بلند تر خندید  و ادامه داد برو ببین یونس اسب رو آورده ؟ ..

از کلبه بیرون اومدم ..خورشید چنان می درخشید ومی تابد روی  برف ها که همه جا برق می زد و توی آسمون آبی ِ آبی  چند تا رنگین کمون درست شده بود ...

اونقدر زیبا بودکه محو تماشا شدم وچند لحظه همه چیز رو فراموش کردم ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش هفتم 







دلم می خواست ساعت ها به تماشا بایستم ..ولی دیگه نمیشد و این برای من حسرت بود ...

یونس با اسب از تپه اومد بالا در حالیکه بطور مسخره ای کت آقا رو توی صورتش کشیده بود و پُز می داد ..

گفت : گلنار براتون کامیون دیدم ...

شیوا از دور شنید و پرسید ؟ کامیون ؟ بیا ببینم چی میگی ؟ 

یونس همینطور که دهنه ی اسب دستش بود  رفت جلوو گفت  : خانم شانس آوردین ؛؛  اسد کامیون داره امروز بار آورده بود بهش گفتم تا شنید شما ماشین می خواین راه افتاد داره میاد ..  ...

اون شما رو می بره ...زود باشین داره یواش یواش میاد بالا ...

گفته سر تپه دوم دور می زنه و منتظر میشم ..می ترسه توی گل گیر کنه تا اونجا راهی نیست  ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش هشتم 






شیوا سریع چمدون ها رو داد به یونس و اونم  سوار اسب کرد و بست ..اجاق و بخاری رو خاموش کردیم خوردنی ها رو دادیم به یونس ؛؛ 

و مقداری قورمه و نون برای توی راهمون بر داشتیم ...و هر چی بیرون بود گذاشتیم توی کلبه و درو قفل کردیم  ؛؛

اون موقع بود که شیوا یک نفس راحت  کشید و گفت : الهی به امید تو ؛؛ خودمون رو به تو می سپرم ...

که صدای گاز دادن یک ماشین رو از دور شنیدیم ..کامیون تا همون نزدیکی اومده بود جایی که آقا ماشینشو نگه می داشت ..

یونس گفت : خانم خیلی شانس آوردین کامیون تا پایین تپه اومد ...

راستی شما رو یکراست می بره گرگان مسیرش اونجاست  ...من و شیوا هر دو لبخند زدیم و بهم نگاه کردیم ؛ 

شیوا  گفت : اگر خدا بخواد همه چیز داره درست میشه ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش نهم







یونس دهنه ی اسب رو گرفت و در حالیکه کوچیک دنبالش پارس می کرد  رفت پایین شیوا هم آهسته راه افتاد تا زمین نخوره ... 

ولی من کمی اون بالا ایستادم و یکبار دیگه به اون منظره ی زیبا نگاه کردم ...خدا حافظی برام سخت شد دل کندن از اون طیبعت زیبا کار آسونی نبود ..یاد بهار و دشت پر از گلش افتادم و باز هم  حسرت خوردم ..

با اینکه من در تمام طول اون یکسال در ثانیه ها زندگی کرده بودم  و هر چقدر  تونستم لذت بردم ولی انگار روحم هنوز سیراب نشده بود ...

راننده مرد لاغری بود که قد خیلی بلندی داشت ..

فورا دوید جلو و سرشو خم کرد و گفت : خانم سلام ..من اسد هستم یادتونه ؟ برای پدرتون کار می کنم ..

ماشین هم مال ایشونه در خدمتم ..هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم نوکر خانه زادم ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش دهم







شیوا همینطور که روشو گرفته بود تا مثلا سرما نخوره ..گفت : ممنون ..حالتون خوبه من شما رو میشناسم ..اونوقت که توی زنگلاب بودم خیلی شما رو می دیدم ..

گفت : بله خانم اونجام من برای آقا کار می کردم ...

شیوا در حالیکه کاملا صورتش در هم رفته بود و غمگین شده بود به من گفت: اول تو  سوار شو ...

صندلی کنار راننده بزرگ بود سوار شدم ..اون به یونس مقداری پول داد و گفت : برای خودت یک کفش اندازه ی پات بخر ..

این پول رو هم بده به آقا سلیمان ..مواظب کوچیک هم باش ..خیلی توی این سرما زحمت کشیدی ..

اگر تو نبودی حتما یک بلایی سرمون میومد ..از سلیمان و مادرت هم خدا حافظی کن  ...و سوار شد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش یازدهم 






چشمم افتاد به یونس که با حسرت سرشو این طرف و اون طرف می گردوند تا شاید بتونه منو ببینه   ..

گفتم : یونس توام سوار شو عقب تا روستا بیا ..با افسوس گفت نمیشه ..اسب با منه کوچیک هم هست ...

دستم رو براش بلند کردم و قبل از اینکه کامیون راه بیفته با صدای بلند گفتم : خیلی زحمت کشیدی ..دستت درد نکنه ..شاید دوباره اومدیم ...

همینطور که برای هم دست تکون می دادیم دیدم مثل بچه ها بغض کرد و اشکهاش صورتشو خیس کرد ...و ماشین غرشی کرد و ما رو جلو و عقب برد و حرکت کرد ...

یونس  پرید روی اسب و همپای کامیون تا روستا با ما اومد ...اما من حواسم به کوچیک بود که یک وقت زیر کامیون نره ....







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش دوازدهم






از کنار روستا رد شدیم و افتادیم توی جاده ی خاکی که بطرف گرگان میرفت ..

شیوا گفت : آقا اسد ؟ گفتی ماشین مال پدر منه ؟

 گفت : بله خانم ..شیوا گفت : روبراهه؟  می تونی  ما رو تا تهرون ببری ؟

 گفت : بله هست ولی بی اجازه ی آقا نمی تونم باید برم ازشون اجازه بگیرم ..فردا بار داریم معطل من میشن ؛؛ 

شیوا گفت : اون با من , نمی خوام اجازه بگیری وقتی برگشتی بهش بگو من ازت خواستم .. خودمم زنگ می زنم ..

مشکلی برات پیش نمیاد ...یک فکری کرد و دستی به ریشش کشید و گفت : پس باک رو پر کنم دیگه ؟ ..ببخشید من پول همراهم نیست ..

شیوا گفت : باشه آقا اسد من میدم پرش کن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش سیزدهم






بعد  آهسته  در گوشم  گفت : بهت چی گفتم؟ ..همه چیز داره درست میشه ..

گفتم : پس شما چرا اوقاتت تلخ شده بود ..

گفت : نفهمیدی ؟ 

گفتم نه ،، 

گفت : پدرم اگر به فکر من بود با این کامیون می تونست برام چیزی بفرسته ..نمی دونم با خودش چی فکر کرده بود ..می ترسید کسی منو ببینه ؟ یا واقعا منو فراموش کرده ؟...حالا دیگه مهم نیست ..برای من دیدن بچه هام از همه چیز واجب تره ..

گفتم : ما که از گرگان رد میشیم اول بریم دیدن پدرتون ..

گفت : نه ,, اونا فکر می کنن من مریضم نمی خوان منو ببینن ..گلنار اگر خوب نشده بودم چیکار کنیم ؟ 

لبخندی زدم و گفتم : کامیون رو نگه می داریم بدون سر و صدا با همین برگردیم سر جامون ..به روی خودمون هم نمیاریم ...

و دوتایی خندیدیم ..اما خنده ی من از بی خیالی بود و خنده ی اون تلخ ؛همراه با دلهره ای که تمام طول راه داشت ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش چهاردهم






وقتی ناهار خوردیم هر دو چشم مون سنگین شد  و سر مون رو کنار هم گذاشتیم و در حالیکه دستم توی دست شیوا بود خوابمون برد ..

غروب اسد نگه داشت و نماز خوندیم و دوباره راه افتادیم ..

آدم کم حرفی بود و مرتب تخمه می خورد تا خوابش نبره ..برای همین ما دوباره خوابیدیم ..و نزدیک صبح اسد صدا زد ..

خانم رسیدیم تهران کجا برم ؟ ..

من و شیوا خواب آلود بهم نگاه کردیم ..فکر اینجاشو نکرده بودیم ..واقعا ما الان کجا بریم ؟

گفتم : بریم خونه برای آقا توضیح میدیم چی شده ..

گفت : نه تا قبل از دکتر اونجا نمیرم ...آقا اسد میشه تا دکترا میان سر کار توی ماشین بمونیم ...تو باید بهم کمک کنی ..نمی تونم با این وسایل برم دکتر ...

گفت : خدای نکردی مریض شدین ؟ 

گفت : بله باید اول برم دکتر ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش پانزدهم






گفت : به مرتضی علی نمی تونم من بی خبر اومدم ..پدرمو در میارن ..تا ثابت کنم شما رو آوردم آقا از کار بیکارم کرده ..الانم دلم شوره می زنه  ..

اگر اجازه بدین من باید برگردم ...

شیوا گفت : باشه پس یک جا نگه دار تا هوا روشن بشه ..لحظات سختی برای ما بود ..حالا نه تنها شیوا منم می فهمیدم که اگر دکتر بگه خوب نشده و هنوز نمی تونه با کسی تماس داشته باشه ..باید چیکار می کردیم ؟ 

 اگر بریم  خونه و عزیز ما رو نپذیره  اون موقع چی میشه ..و هزاران اما و اگر دیگه ...

اسد دوثانیه بعد از اینکه نگه داشت خوابش برد ...

ولی شیوا خیلی پریشون بود گاهی می دیدم که لبشو گاز می گیره و دستهاشو مشت می کنه ...تا اونجایی که اسد خواب بود ما هم همینطور اونجا نشستیم ..

و بالاخره شیوا  پیاده شد ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_بیست و چهارم- بخش شانزدهم








اون وقت ها ماشین زیاد نبود مخصوصا وقتی برف و یخ بندون می شد ...

هوای سردی بود که تا درو باز کردیم لرزمون گرفت ...

مدتی کنار خیابون ایستاد تا یک کالسکه از دور دید و رفت جلو باهاش حرف زد و اجاره اش کرد ..

اسد کمک کرد و چمدون ها رو گذشت توی کالسکه ؛ و  در حالیکه نمی خواست از شیوا پول بگیره و به زور گذاشت توی ماشینش از ما خدا حافظی کرد و رفت ..

با همون کالسکه که هواش با بیرون فرقی نداشت  تا دم مطب دکتر  رفتیم  ..

شیوا پتو رو از دورِ رادیو بازکرد و کشیدیم روی خودمون ..

می گفت : دکتر محتشم ساعت ده میاد مطب باید صبر کنیم  ...

حالا زمان اونقدر کند می گذشت که هر ثانیه یکساعت برای ما حساب می شد ..بالاخره نه و نیم بود که شیوا پیاده شد و رفت ..

و به من گفت : دعا کن گلنار با خبر های خوب برگردم ...





ادامه دارد








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar 

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ممنونم معصومه جان 

😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

من میگم حالش خوب میشه می‌ره میبینه عزت اله خان زن داره⁦☹️⁩

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

فانتزی من اینه که دو سه روز یادم‌بره داستانو بخونم بعد بیام چند قسمتو پشت سر هم‌بخونم.اما هر روز از ساعتت ۱:۱۵تا وقتی معصومه جون داستانو میزارن من اینجا پلاسم😁

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
منم نیزز😅

خیلی حس بدیه😂

تو یه طوفان من جزیره   من ناپلئون تو دزیره    جز تو کی میتونست از من همه دنیا رو بگیره    نقطه تسکین محضم نقطه آرامشم بود   اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود   تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم   من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم   شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه تو تنم بود  بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود

دوستان سلام من دکترم نتم ضعیفه تا چهار میرم خونه داستان و میذارم من و ببخشید 🌹🙏🏼

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز