داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و چهارم- بخش اول
اما یونس بود که با یک بقچه نون و یک پیت حلبی نفت داشت به زحمت میومد بالا ..شیوا فورا شالشو طوری بست که زخم هاشو پنهون کنه و دستکش های سیاهشو دستش کرد تا دوتا انگشتی که بد جوری جذام خورده بود پیدا نباشن ؛ و به من گفت :گلنار اگر شانس بیاریم و بتونیم همین امروز بریم خیلی خدا رو شکر می کنم ..
یونس در حالیکه با کفش های لاستیکی پاره شدش میومد جلو و با هر قدم که بر می داشت صدای چلپ چلب می داد و معلوم بود حسابی سردش شده گفت : اومدم ...دیر که نشده خانم ؟ ..
شیوا گفت : آه پسرم خیلی سردت شده ؟ ..زود باش کفشت رو در بیار بیا توی کلبه گرم بشی اونجا با هم حرف می زنیم ..گلنار جون نون ها رو ازش بگیر ..
یونس کفش و جوراب پشمی که پاش بود رو در آورد و با خجالت وارد شد ..
اون هنوز توی کلبه رو ندیده بود؛؛ به دور اطراف نگاه کرد ..و نگاهش به من افتاد نگاهی معصومانه و پر از مهر که دلم به رحم اومد ...
همینطور که نون ها رو میذاشتم توی دیگ اونم زیر نظر داشتم ..
شیوا دلسوزانه گفت : بیا کنار بخاری بشین پاتو گرم کن ...
داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️
#قسمت_بیست و چهارم- بخش دوم
اون داشت می لرزید ؛ واقعا دلم براش سوخت ..ولی خوب با خودم فکر می کردم اگر مهر منو خدا به دل یونس ننداخته بود ؛ ما بیشتر اون زمستون رو بی نون و بی نفت میموندیم ...و زیر لب گفتم : عجب ؛؛ چقدر خدا خودش همه چیز رو جفت و جور می کنه ...
شیوا صبر کرد تا یونس یکم گرم بشه و لرزش بدنش بیفته ..و به من گفت یک چای داغ براش بریز ..
بعد ازش پرسید ؟ آقا یونس امروز می تونی اسب رو بیاری تا بارِ ما رو ببره روستا ؟ و یک ماشین برامون جور کنی ؟
یونس که به هیچی نه نمی گفت : فورا جواب داد ..بله جورش می کنم ..خاطرتون جمع برای کی می خواین ؟
گفتم : الکی نگو ..فکر کن ببین می تونی بعد بگو ..
گفت : الکی نمیگم هوا سرده و برفی ، فرهاد یوسفی توی روستاست جایی نرفته میرم بهش میگم شما رو ببره گرگان ...
شیوا گفت: ببین آقا یونس امروز بریم از فردا بهتره چون می ترسم دوباره برف بگیره کارمون سخت بشه ..تو نتونستی بری پست خونه ؟ شاید من نامه داشته باشم ؛؛ ...
گفت : نه خانم ولی اگر بمونین هر طوری شده میرم خوب این چند وقت ماشین اصلا نبود ....
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar