2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 190673 بازدید | 2148 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش پنجم 






پونه ؟ می دونی من اگر اونجا باشم چی بهت  میگم؟..

تو مدیون خدا و عمری که به نعمت به تو داده  هستی... زندگیتو  تلف کردی و اطرافیانت رو ناراحت  ...که ..شاعر میگه

 در محفل خود راه مده همچو منی را ...

افسرده دل؛  افسرده کند انجمنی را ...

اما می دونی من موقع مرگ چی میگم ..

خدا رو شکر خندیدم و خندوندم ..لذت بردم و زندگی کردم ..و برای هر چیزی که گذشت غصه نخوردم ...

برای این حرف مدرک هم  دارم ..تو رو از دست داده بودم چاق شدم ...

گفتم پس زیاد برات مهم نبود  که منو از دست بدی ؛؛ 

خندید و گفت : نه به خدا غم بادبود  ..

گفتم : غمباد توی گلوست نه توی شکم و پهلو ...

گفت : زیاد بود قورتش دادم تو زنم بشو قول میدم آبش کنم اونقدر ها هم زیادم نیست ..هست ؟ واقعا معلومه ؟





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش ششم 






من سکوت کردم داشتم فکر می کردم.... یک حال عجیبی داشتم که خودمم نمی فهمیدم چم شده ...

نیما اینبار یکم جدی گفت : تو یک چیزی  رو باید بدونی من عادت دارم بر عکس تو از احساسم حرف می زنم ..

نمی تونم چیزی رو توی دلم نگه دارم ..می دونی همون سال اول که با هم بودیم ازتو خیلی  خوشم اومده بود ..

شاید اوایلش یک شطینت جوونی بود ولی یک مرتبه دیدم صورتت از جلوی نظرم نمیره ..هر جا رو نگاه می کنم تو رو می ببینم ..

نمی خواستم زود تصمیم بگیرم وهنوز برای اینکه کسی رو توی زندگیم بیارم زود بود ...تازه  نوع لباس پوشیدن و رفتار تو نشون میداد که اهل دوست شدن با من نیستی ..

ولی از اینکه می دیدم اصلا برات مهم نیستم و توجهی بهم نداری دلگیر میشدم ..نا خود آگاه حواسم پیش تو بود چیکار می کنی چطوری درس جواب میدی ...

حتی روزا پشت سرت میومدم و سوار اتوبوس میشدم میرفتم جلو و تو عقب بودی مدام تورو می پاییدم ولی همون جا هم کتاب باز می کردی و سرت به کار خودت بود ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش هفتم 







تا اون روزکه  ما رو گرفتن ..

من که نمی ترسیدم به قول تو پسر بودم ..اصلا مگه می خواستن چیکارمون کنن داشتیم سوار تاکسی میشدیم ..ولی از حالت بیقرار تو و صورت وحشت زده ای که داشتی حال منم بد شده بود خودمو مقصر می دونستم و هنوز نمی دونستم که عاشقت شدم ..

تا اون روز به من گفتی که باید به خاطر این اتفاق ازدواج کنی ..

نمی دونی چه حالی بودم دنیا برام تموم شده بود ...ترسیده بودم تو رو از دست بدم ..و تازه اون موقع فهمیدم که چقدر تو رو می خوام ...

اصرار مامان برای اینکه بیام خواستگاری کسی که زری جون پیشنهاد داده بود برای اون همه بیقراری  بود که من پیدا کرده بودم و می گفتم باید برین همون دختری رو که من می خوام برام بگیرین ..

می ترسم از اینکه زن کس دیگه ای بشه ...جر و بحث کردیم ؛؛ دعوامون شد ؛ 

تو روی مامانم ایستادم ؛ و اون یک کلام مخالف بود و فکر می کرد من با تو دوست بودم و این تو هستی که زیر پای من نشستی و می خوای وادارم کنی تو رو بگیرم ..





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش هشتم 







و حرفم رو باور نمی کرد که هنوز از دل من خبر نداری  ..که یک مرتبه اومدم دانشگاه و از کنارت رد شدم ..

تغییر صورتت و حلقه ای که توی دستت بود به من فهموند دیر رسیدم ....

تو اصلا نفهمیدی اون روز من  با چه حالی از دانشگاه رفتم ..بغضی که تا خونه نگه داشتم و اونجا ترکید ..

خوب فکر می کردم دنیا تموم شده ...اگر احتمال می دادم  یک ذره به من علاقه داری شاید نمیذاشتم اون ازدواج سر بگیره ..

ولی از جانب تو چیزی ندیده بودم که پا پیش بزارم ..از همون روز دیگه دانشگاه نیومدم و جامو با یکی عوض کردم و رفتم شهرستان درس خوندم ..

می خواستم فراموشت کنم ...روز ها و شب های بدی رو گذروندم ...تا تونستم خودمو یکم آروم کنم ..

توی امتحان کانون وکلا تو رو دیدم و دوباره آتشی که زیر خاکستر آروم گرفته بود شعله کشید و قلبم به تپش افتاد و فهمیدم که هنوز نتونستم فراموشت کنم .. 

ولی بازم تو منو ندیدی ...باید چیکار می کردم ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش نهم 








دست من نبود ..بارها با خدای خودم راز و نیاز کردم و ازش خواستم این ممنوع رو از دلم من بیرون کنه ..

راحتم کنه ..عذاب یک عشق به نظرم از هر عذابی بدتره ...

خودت بگو حالاحق ندارم تو رو تحت فشار بزارم ؟  نمی خوام دوباره صبر کنم تا یک بار دیگه شاهد  از دست دادنت باشم ..

تا اون موقع کسی با من اینطوری حرف نزده بود ..

انگار داشت تمام یخی که توی وجودم بود آب می کرد  ..

اون راست می گفت من سالها بود از ته دلم نخندیده بودم . این حس برام تازگی داشت   ...

برگشتم و بهش نگاه کردم ..دوباره دلم لرزید ..آیا واقعا نیما همون مرد زندگی من بود ؟ 

گفتم : می دونی اون زمان طوری با من رفتار شد که حق خودم نمی دونستم که کسی رو انتخاب کنم ..

تن به ازدواجی نا خواسته دادم ..که فقط ثابت کنم کسی توی زندگیم نیست ..آدم دغل بازی نیستم که با دروغ و ریا بخوام خودمو ثابت کنم ..

وقتی به بهروز بله گفتم هیچ حسی نداشتم ..

اما سعی می کردم اونی بشم که اون می خواد ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش دهم 






فقط یک چیز مانع ما شد و اون بی اعتمادی بود که به من داشت ..

باورم نکرد و منو نشناخت ..توانایی های منو ندید ..

هنوزم برای اون ناشناس موندم ..برای بهروز من پونه زنی بودم سرکش  که اگر مراقبش نباشه  خطا می کنه ..

به نظرت من اینطوری بودم ؟ تو بهتر از هر کس دیگه اینو می دونی که من سزاوار این اتهام نبودم و برای همین بهم ناگوار میومد اینکه بهم اعتماد نداشت و منو نفهم فرض می کرد    ..

وقتی زن بهروز بودم حتی تو رو توی دانشگاه ندیدم ..

توی امتحان کانون ندیدم ..پس خواسته ی زیادی نبود که ازش انتظار داشته باشم ..باورم کنه و بزاره وکالت کنم ...

 اما نذاشت ..می دونی توی یک تولیدی الگو می بریدم ..تو فکر می کنی باید بازم ادامه می دادم ..

سکوت کرد و حرفی نزد ..

 کمی بعد با افسوس گفت :خوب  پونه خانم داریم میرسیم جواب منو ندادی  ..

گفتم : جواب تو این باشه .. اگر گفتم بیاین یعنی جوابم مثبته اگر خواستگاریت رو رد کردم یعنی دیگه سراغم نیا ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش یازدهم 






خندید و گفت : ای وای توام اگر بخوای می تونی با حال باشی ها ...

اینقدر که من پیشت التماس کردم  دل سنگ هم آب شده بود ...

گفتم : تو کجا التماس کردی ؟ 

گفت : باشه التماس می کنم خوبه؟  راضی شدی ؟ پس من می برمت در خونه؛  شانس مون رو امتحان می کنیم اگر کسی ما رو دید بگو آژانسه ..

ولی اینم  فایده  نداره چون   فردا شب منو توی خونه ی شما می ببینن دستمون رو میشه ...ولی تو بگو آژانسه ...

گفتم : تو رو خدا در خونه نرو یکی ما رو می ببینه ...

گفت : ببینه ما به زودی زن و شوهر میشیم مهم نیست ..

و باز منو در مقابل کار انجام شده قرار داد و در خونه پیاده ام کرد و با  شیطنت  گفت خنده یادت نره ...و پاشو گذاشت روی گاز و رفت ....

اونقدر صورتم داغ شده بود که حس می کردم قرمز شدم و می ترسیدم این تغییر دستم رو برای مامان رو کنه ..

که وقتی زنگ زدم و وارد شدم ساناز به دادم رسید و دوید توی حیاط و گفت : پونه اومد ...و خودشو انداخت توی بغلم ..

با اینکه جثه ی اون برای من سنگین بود از زمین بلندش کردم تا علت سرخی صورتم رو مخفی کنم ...





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش دوازدهم 







اما وقتی شام خوردیم و من و گلسا داشتیم ظرف ها رو می شستیم ..آروم در گوش من گفت : پونه اتفاق تازه ای برات افتاده ؟ 

گفتم : نه چه اتفاقی ؟

 امشب وقتی برگشتی یک طوری بودی ..

گفتم مثلا چطوری ؟ 

گفت : چشمات ...فرق کرده ..برق می زنه من توی صورتت یک حالت رضایت دیدم که تا حالا ندیده بودم ...

گفتم : آره خوب از اینکه جا گرفتیم و می خوایم کارمون رو شروع کنیم خوشحالم فکر می کنم زندگیم داره عوض میشه و من مدت ها بود که منتظرش بودم ..

گفت : مطمئنی  چیز دیگه ای نیست ؟ 

گفتم : خوب نه برای چی ؟

 گفت : همینطوری چون صورتت حسابی گل انداخته ...و خندید و رفت ...

من اینو به گلسا گفتم ولی خودمو می دونستم که چیز دیگه ای باعث این تغییر شده اونشب هر چی منتظر شدم که مامان از خواستگارا حرف بزنه هیچی نگفت ..

و من باید صبح زود میرفتم دادگستری چون یک دادگاه مهم داشتیم ...

وقتی از خونه میرفتم بیرون مامان خواب بود ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و ششم- بخش سیزدهم 







و این دلواپسی من نشون می داد که دلم رضا شده نسبت به نیما بی احساس نیستم ..

وقتی دادگاه تموم شد..

فورا  به خونه زنگ زدم که ببینم مامان حرفی می زنه یا نه ..ولی اون در حالیکه ناله می کرد گفت : هیچ مادر خبری نیست ..زانوم درد می کنه نمی تونم راه برم امروز فکر نکنم بتونم مسجد هم برم ..

اصلا قدرت راه رفتن ندارم ...اگر زود تر اومدی منو ببر دکتر ببینم چرا اینقدر درد دارم ؟ 

 دلم گرفت و حتی مثل بچه ها ترسیدم نیما رو از دست بدم ...و این خیلی به نظر خودم احمقانه بود  ..

نکنه مامانش نخواسته بیاد ..شایدم مامان حرف منو جدی گرفته و بهشون گفته من نمی خوام ازدواج کنم ؟ 

خدایا حالا چیکار کنم ؟ 



ادامه دارد





داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش اول







چطوری بفهمم که اونا امشب میان یا نه ..

آره به پروانه زنگ می زنم اون حتما خبر داره ...

سهیلی عصبانی از پشت سرم داد زد چرا نمیای ؟ کجا ول می کنی میری ؟بدو قاضی پرونده ی قرائی ؛؛ بدو الان میره  ..زود باش .. باید  باهاش حرف بزنی وگرنه حکم جلبش صادر میشه...

من با سرعت پرونده رو ازش گرفتم و راه افتادم  ..و صدای سهیلی رو می شنیدم که می گفت : برو ببینم می تونی کاری بکنی ؟بدو؛سه رو مهلت بگیر ؛ اسم منو نیار ..

 دیگه معطل نکردم و خودمو رسوندم به اتاق اون قاضی خوشبختانه هنوز نرفته بود ..

در زدم و وارد شدم و گفتم : من وکیل خانم قرائی هستم ..آقای قاضی ؛؛  آقای قاضی ..

گفت بفرمایید بشینین نفس تون جا بیاد ...چی شده خانم ؟ 

گفتم : ببخشید مزاحم شما هم شدم ولی کارم خیلی حیاتیه ؛ من می دونم که هنوز حکم جلب خانم قرائی رو  صادر نکردین ..

بر خلاف مقرارت ولی انسانی ازتون یک خواهش داشتم نه به عنوان وکیل به عنوان یک مادر ..یک زن ؛ یکم به ما مهلت بدین ثابت می کنیم که ایشون بیگناهه ..

سر نخ هم داریم فقط زمان می خوایم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دوم 






گفت : خوب بازداشت میشه وقتی شما ثابت کردین آزادش می کنن ....

من نمی تونم دیگه جلوشو بگیرم پرونده رفته پایین ..

گفتم : خانم قرائی دوتا پسر داره هر دو کوچک هستن اون زن کسی رو نداره از بچه هاش مراقبت کنه ..لطفا یکم مساعدت کنین فقط دو روز بهم مهلت بدین ..

گفت : یعنی شما میگی کار غیر قانونی بکنم؟با سند آزادش کردیم امروزم توی دادگاه اولیه ادله ی کافی نداشتین باید بره زندان  ..

گفتم: بله حاج آقا درست متوجه شدین می خوام کار غیر قانونی انجام بدین ..

خنده اش گرفت و گفت : می فهمین چی از من می خواین ..من می دونم همش تقصیر اون سهیلی هست خودش نیومده شما رو فرستاده ..

می دونه شدنی نیست ..حتما می خواد سر شما داد بزنه والا خودش از همه بهتر می دونه که شدنی نیست ..



داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش سوم 






گفتم :دقیقا حاج آقا اینطور نیست ..من دلم برای اون بچه ها می سوزه امشب چه حالی میشن وقتی مادرشون باز داشت بشه ..

آقای سهیلی به من گفت : نرو این کارو نکن؛  به ما چه که بچه هاش کجا می مونن ..

گفتم  ولی این حاج که من می شناسم مثل شما ها فکر نمی کنه همیشه با انصاف رای میده ..شما فقط کافیه حکم رو دو روز نگه دارین ؛ حتی می دونم که براتون مسئولیت داره  ..

یک نفس عمیق کشید و گفت : درسته ؛ فهمیدم ؛ دقیقا سهیلی می دونسته چه کسی  رو برای این کار بفرسته ...باشه ..با همون سند فردا رو صبر می کنم پس فردا هم تا آخر وقت بعدش دیگه حکم اجرا میشه ..

بیشتر از این کاری ازم بر نمیاد ..دلیل این کارم حرفای شما نیست ؛ خدا کنه اون زن نجات پیدا کنه راستش منم فکر نمی کنم گناه کار باشه ؛ 

باور ندارم اون زن ازش بر بیاد دزدی کنه ..ولی شواهد بر عیله اونو ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش چهارم 






با کلی تشکر و تواضع ,, وبا این خبر خوب رفتم پایین  بطرف ماشین آقای سهیلی و از پنجره ی ماشین گفتم : درست شد اما دو روز بیشتر وقت نداد ..ولی فهمید شما منو فرستادی ..

گفت : تو حتما یک طوری گفتی که شک کرده ..نگفتم از طرف خودت بگو ...

گفتم ممنونم آقای سهیلی کاری نکردم خدا حافظ ..

گفت : کجا ؟ کجا ؟ سوار شو ..باید بریم کرج ..حتما باید امشب پیگیر قضیه بشیم ..فردا که دادگاه داریم ..

بعد از ظهرم باید بری تهران پارس برای اون زنی که شوهرش شکایت کرده ...خلاصه چشم هم بزاریم دو روز تموم شده ..زود باش سوار شو ...

من همینطور خم جلوی پنجره مونده بودم گفتم :من باید اول  زنگ بزنم به مادرم خبر بدم ..آخه می دونین چیه مادرم مریضه گفته زود تر برم خونه ببرمش دکتر ...

ببخشید نمیشه با آقای مسعودی یا کاشف برین ؟




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش پنجم 








گفت : کار واجب داری یعنی نمیشه کس دیگه ای مادرتون رو ببره دکتر ؟ آخه خونه ی مسعودی اون سر شهره الانم که خونه نیست دسترسی بهش ندارم .

کاشف که دست و پای این طور کارا رو نداره ...بعدم من می خوام خودت بیای که با طلا فروش حرف بزنی باید کاری کنیم که طبیعی به نظر بیاد ..

می خواستم فهیمه رو ببرم ولی اون از پرونده چیزی نمی دونه ..و حوصله ی  این کارا رو نداره ..

گفتم : پس بزارین زنگ بزنم به خواهرم مامانم رو ببره   ..اگر نشد من خودم فردا صبح میرم کرج  ..یک فکری کرد و گفت باشه برو زنگ بزن ...

تا دم باجه تلفن دویدیم ..

اگر پروانه خونه بود که یعنی خبری نیست اگر نبود یعنی رفته خونه ی ما و معلوم میشه خواستگاری میان ..خوب پس چرا مامان به من حرفی نمی زنه ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش ششم 






زنگ زدم ولی کسی جواب نداد ..

ای خدا من چرا اینطوری شدم چرا این همه استرس دارم ؟سکه رو برگردوندم و دوباره انداختم توی تلفن و  با عجله شماره ی خونه رو گرفتم ..

مامان گفت : تو کجایی که این وقت روز تازه زنگ می زنی ؟بیا دیگه بهت گفتم منو ببر دکتر زود باش بیا ..

گفتم : پروانه اونجاست ؟ 

گفت : نه برای چی ؟ 

گفتم : هیچی زنگ زدم بگم من یک کاری دارم باید با آقای سهیلی برم جایی سعی می کنم زود برگردم ...

گفت شش اینجا باش وقت دکتر گرفتم ... اونقدر ناراحت بودم که گوشی رو قطع کردم ..

آخه این چه حالی بود من داشتم و نمی تونستم باور کنم که نیما اونشب خونه ی ما نیاد خیلی مطمئن حرف می زد ..

شایدم مامان به حرف من گوش کرده و بهشون گفته راضی نیستم و نیان ..شایدم ؛؛ ...خدایا نمی دونم چیکار کنم ..

هر چی خودمو دلداری می دادم قرار نمی گرفتم ...




داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هفتم 






سوار ماشین سهیلی شدم و اون از قیافه ی من فهمید که چقدر حالم بده و رفتن به کرج هم فایده ای نداره ..

روشن کرد و راه افتاد و پرسید : چی شد نمی تونی بیای ؟ 

گفتم : چرا آقا بریم ..وقتی برگشتم مامان رو می برم دکتر ..

گفت : بیا یک کاری بکنیم ..الان بریم تهرانپارس مدارک رو بگیریم یک تحقیق بکنیم اصلا ببنیم اون مرتیکه چقدر راست گفته من که شک دارم ..

کارمون که تموم بشه به خونه ی شما هم نزدیکه زود میرسی ..و همون طور که گفتی  خودت صبح برو کرج ببینم چیکار می کنی ..من فردا خیلی کار دارم ..

فقط یک مشکل می مونه که ماشین نداری ...باشه اونم  حلش می کنم یا  یک دربست بگیر برو و برگرد به حساب من ؛ یا با کاشف می فرستمت .. اینطوری خوبه؟ ..

گفتم : خدا خیرتون بده ..واقعا نگران بودم ممنون آره بریم تهرانپارس ...من صبح ته و توی اون کارو در میارم و می فهمم کی اون طلا ها رو فروخته ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش هشتم 







اینطوری یک نفس راحت کشیدم ..به هر حال زود تر می رسیدم  خونه خیالم راحت تربود  ؛ یک احتمال می دادم که ممکن بود بخوان سر زده بیان خونه ی ما ولی اینو حتم داشتم  نیما آدمی نیست که این خواستگاری رو نیاد  ..

با اینکه فکر می کردم یکی دو ساعت کارمون بیشتر طول نمیکشه ولی بحث و گفتگو با موکل مون طولانی شد ..و تمام مدت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ...

 وقتی سهیلی منو در خونه پیاده کرد نزدیک ساعت هفت شب بود .. با دستپاچگی پیاده شدم و زنگ زدم ..

ساغر اف ؛اف رو زد و گفت : پونه جون اومد ..تا وارد حیاط شدم دیدم همه ی چراغ های خونه روشنه ...

این بار از ته دلم آرزو کردم که نیما اینجا باشه ..در حالیکه هیجان زیادی داشتم ؛ از وسط حیاط برگشتم و در کوچه رو باز کردم ..

روبروی خونه ماشین نیما کنار ماشین کامی و زری جون  پارک بود  ..

قلبم چنان تند می زد که به بدنم یک لرز انداخته بود ..

آروم گفتم : می دونستم میاد ..باید خودمو جمع و جور می کردم ..نباید کسی می فهمید که چقدر هیجان دارم ...اما نمیشد ..






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش نهم 






پروانه صدا کرد پونه چی شده چرا نمیای ؟ بیا دیگه ,

 از اینکه چادر سرش بود دیگه مطمئن شدم ..یک نفس عمیق کشیدم تا بتونم خودمو جمع و جور کنم ..

رفتم جلو پروانه اومد بیرون و در و بست و آهسته گفت : زود باش برات خواستگار اومده ..یکم دیگه دیر می کردی رفته بودن ..

گفتم : چه بی خبر ؛؛ چرا مامان به من نگفت ؟ 

گفت : نیست که خیلی خوش اخلاقی ؟ 

دیروز بهت گفت ؛ گفتی نه ..چیکار می کرد می خواست در مقابل کار انجام شده قرارت بده ...

گفتم شاهین نیومده ؟ ماشینش نبود ..

گفت : نه نیومده ..فکر کنم به خاطر بهروز ملاحظه کرده به مامان گفته شما ها حرف بزنین اگر سر گرفت میام ..به توام که امیدی نداشت ..

حالا چرا وایسادی بیا تو دیگه  ...

گفتم : با این ریخت و قیافه ؟ از صبح تا حالا دارم توی دادگستری این ور و اون ور میرم روغنم در اومده چطوری بیام ؟ خیلی بدم ؟ ..

خندید و گفت : تو که برات مهم نبود گفتی نیان ..حالا چی شده ؟ ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم







پروانه رفت تو و منم پشت سرش ..

ساناز طبق معمول دوید طرف منو دستشو دور پام حلقه کرد ..

دستم رو گذاشتم روی سرشو در حالیکه نوازشش می کردم یکم خم شدم و...گفتم : سلام ؛؛ 

گوش تا گوش نشسته بودن ..

نیما رو دیدم کت و شلوار پوشیده بود و نزدیک کامی نشسته بود ..

همه از جاشون بلند شد ..گفتم:   تو رو خدا بفرمایید خوش اومدین ..ببخشید من خبر نداشتم شما تشریف میارین ...

بفرمایید الان خدمتون میرسم ..و رفتم به اتاقم تا آروم بشم ..

این بار از دیدن نیما به وجد اومده بودم حس می کردم چقدر بهش نزدیکم ..

یکی زد به دراتاق ؛ 

 گفتم بفرمایید ..زری جون بود ..

سرشو کرد توی اتاق و گفت : عروس خانم نمیای ؟

 گفتم : یک لباس مناسب بپوشم چشم الان خدمت میرسم ..

اومد تو و گفت : مامانت از ماجرا خبر نداره گفت تو راضی نیستی ..من بهش گفتم تو رو در مقابل کار انجام شده قرار بده ..اینطوری برای توام بهتره ..

یک وقت خانم سهرابی اون فکرای چند سال پیش به سرش نزنه ...راستشو بگم این نقشه ی خود آقا نیما بود ..

حالا بزار وقتی اینا رفتن ؛ من  می مونم یک چیزی برات تعریف می کنم تا بدونی که چقدر اون پسر تو رو می خواد ...






داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش یازدهم 







الانم مثلا من اومدم تو رو راضی کنم ..

بغلش کردم و گفتم : شما چطور آدمی هستی ؟ برای من مثل فرشته ها میمونین ..ولی لزومی به این کارا نیست من دلم می خواد با همه رو راست باشم ..

با شما هم هستم دیشب من با نیما حرف زدم ..بهتون نگفت ؟ 

خندید و پرسید : حالا نظرت چیه ؟ موافقی ؟

 گفتم :حدس می زدم به شما گفته باشه .. به خدا نمی دونم الان گیجم ..می ترسم یک حرفی بزنم بعد پشیمون بشم حالا ببینیم چطور پیش میره ..

فهمیدم چی بگم ؛ شما منو راضی کردین ..اصلا ریش و قیچی دست شما ..

زری جون رفت و منم لباس عوض کردم چند دقیقه بعد منم رفتیم ..و نشستم و عذر خواهی کردم و گفتم : مامان جان آخه چرا به من نگفتین اینطوری من شرمنده شدم ..

تازه قرار بود برای یک پرونده برم کرج ..ولی به خاطر اینکه شما رو ببرم دکتر نرفتم و کارمون رو توی تهرون انجام دادیم و برنامه کرج موند برای صبح ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش دوازدهم 







آقای سهرابی گفت : اینطوری که شما ها کار می کنین والله ما وکیل  ندیده بودیم  ..

گفتم : اگر دل نسوزنیم که موفق نمیشیم اون پرونده رو ببریم ..

آقای سهیلی یکی از افتخاراتش اینه که تا حالا نشده توی یک پرونده بازنده باشه ..اگر شده هر شب تا صبح نمی خوابه و کار می کنه ...

نیما گفت : من فکر می کردم بد اخلاقه اما از نزدیک که باهاش آشنا شدم دیدم اینطور نیست .اشتباه می کردم ..

فورا برای اینکه نیما بند رو به آب نده گفتم : اتفاقا همه همینو به من میگن چرا با سهیلی که بد دهن و بد خلقه کار می کنی ..ولی اون محاسن زیادی داره ..یکیش اینه که بسیار آدم چشم پاک و زن و بچه دوستیه ..

و بر خلاف ظاهر جدی و خشنی که داره خیلی آدم مهربونیه ...

مامان گفت : آره یکبارم اینجا اومدن ..آدم خوبی بودن و من خیالم از بابت پونه راحت شد ...


داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش سیزدهم 






گفتم : واقعا ؟ شما خیالتون از بابت من راحت شد ؟ من که باور نمی کنم ..

من زاده شدم که شما برای من نگران باشین ....

نیما خندید و گفت : منم زاده شدم که مامانم برای من نگران باشه ..من بهشون میگم مادر همیشه گریان ...

بگم مامان چند وقت پیش چیکار کردی ؟ 

خانم سهرابی خندید و گفت : نه تو رو خدا نیما جان اینجا جاش نیست ..

 انگار توی این مدت نیما که در حرف زدن و ارتباط بر قرار کردن شاهکار بود حسابی دل مامانم رو برده بود چون خیلی خوب با اونا رفتار می کرد  و اینطوری که فهمیدم نیما  این اخلاقش مثل پدرش بود و آقای سهرابی هم دست کمی از نیما نداشت .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و هفتم- بخش چهاردهم 







با اینکه زیاد متوجه نشده بودم که نظر خانم سهرابی چی هست ولی شب آشنایی خوبی از آب در اومد و قرار شد یک فرصتی به من برای فکر کردن بدن و نیما با پررویی هر چه تمام تر اجازه گرفت یکی دوبار ما همدیگر رو ببینیم و یکبارم اونا ما رو به خونه ی خودشون دعوت کنن ..

و این طور که من از دل خودم خبر داشتم این اولین باری بود که واقعا دلم برای مردی لرزیده بود و حالا دیگه دوست داشتم در مورد ازدواج حرف بزنم ...

حس می کردم نیما می تونه منو به خواسته هام برسونم ..که آدمی باشم که فکرش در گیرِ باید و نباید ها و افکار دیگران و قضاوتشون نباشه ..بتونم زندگی رو با همه ی فراز و نشیب هاش خودم تجربه کنم و مدام یکی بهم راه نشون نده و عقیده ی خودشو به من تحمیل نکنه ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

دوستان سلام دوقسمت خانم گلکار کذاشته بودن که من هم گذاشتم براتون فقط یه حاضری بزنید ببینیم کیا هستن 😜

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز