داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و هفتم- بخش دهم
پروانه رفت تو و منم پشت سرش ..
ساناز طبق معمول دوید طرف منو دستشو دور پام حلقه کرد ..
دستم رو گذاشتم روی سرشو در حالیکه نوازشش می کردم یکم خم شدم و...گفتم : سلام ؛؛
گوش تا گوش نشسته بودن ..
نیما رو دیدم کت و شلوار پوشیده بود و نزدیک کامی نشسته بود ..
همه از جاشون بلند شد ..گفتم: تو رو خدا بفرمایید خوش اومدین ..ببخشید من خبر نداشتم شما تشریف میارین ...
بفرمایید الان خدمتون میرسم ..و رفتم به اتاقم تا آروم بشم ..
این بار از دیدن نیما به وجد اومده بودم حس می کردم چقدر بهش نزدیکم ..
یکی زد به دراتاق ؛
گفتم بفرمایید ..زری جون بود ..
سرشو کرد توی اتاق و گفت : عروس خانم نمیای ؟
گفتم : یک لباس مناسب بپوشم چشم الان خدمت میرسم ..
اومد تو و گفت : مامانت از ماجرا خبر نداره گفت تو راضی نیستی ..من بهش گفتم تو رو در مقابل کار انجام شده قرار بده ..اینطوری برای توام بهتره ..
یک وقت خانم سهرابی اون فکرای چند سال پیش به سرش نزنه ...راستشو بگم این نقشه ی خود آقا نیما بود ..
حالا بزار وقتی اینا رفتن ؛ من می مونم یک چیزی برات تعریف می کنم تا بدونی که چقدر اون پسر تو رو می خواد ...
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و هفتم- بخش یازدهم
الانم مثلا من اومدم تو رو راضی کنم ..
بغلش کردم و گفتم : شما چطور آدمی هستی ؟ برای من مثل فرشته ها میمونین ..ولی لزومی به این کارا نیست من دلم می خواد با همه رو راست باشم ..
با شما هم هستم دیشب من با نیما حرف زدم ..بهتون نگفت ؟
خندید و پرسید : حالا نظرت چیه ؟ موافقی ؟
گفتم :حدس می زدم به شما گفته باشه .. به خدا نمی دونم الان گیجم ..می ترسم یک حرفی بزنم بعد پشیمون بشم حالا ببینیم چطور پیش میره ..
فهمیدم چی بگم ؛ شما منو راضی کردین ..اصلا ریش و قیچی دست شما ..
زری جون رفت و منم لباس عوض کردم چند دقیقه بعد منم رفتیم ..و نشستم و عذر خواهی کردم و گفتم : مامان جان آخه چرا به من نگفتین اینطوری من شرمنده شدم ..
تازه قرار بود برای یک پرونده برم کرج ..ولی به خاطر اینکه شما رو ببرم دکتر نرفتم و کارمون رو توی تهرون انجام دادیم و برنامه کرج موند برای صبح ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar