داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و هشتم- بخش اول
صبح با عجله از در خونه خارج شدم که اول برم دفتر و بعدم خودمو برسونم کرج ..
هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای نیما رو شنیدم که گفت ..بازم خنده یادت رفت ..
واقعا منو ندیدی یا وانمود کردی ؟
گفتم : سلام صبح بخیر ...ندیدم تو اینجا چیکار می کنی ؟ من امروز خیلی کار دارم ؛ برو الان یکی تو رو می ببنه .درد سر میشه ..
گفت : برای خوشبخت شدن باید جسور بود ..ترس زندگی آدم رو نابود می کنه ..
من اینو می خوام توی سر تو فرو کنم ..
گفتم : ولی این حرفا حالیم نیست ؛ من می ترسم ..آره ؛
باشه من ترسوم ولی برای این کارم دلیل دارم حالا چی می خوای سر صبح؟ ..
خیلی خونسرد گفت : هیچی یک کاری کرج دارم اومدم با هم بریم ..
گفتم : نه نیما نمیشه ,, من باید با آقای کاشف برم ..می دونی اگر مامانم بفهمه چقدر ناراحت میشه ؟ به من عذاب وجدا ن نده ..
به جاش بهم مهلت بده تا فکر کنم و با آرامش جواب بدم ..
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و هشتم- بخش دوم
سرشو انداخت پایین و رفت ..فکر کردم به حرفم گوش کرده و داره میره ولی دستشو گذاشت روی زنگ خونه ی ما ؛؛ تا خودمو رسوندم مامانم پشت اف اف بود ..
نیما گفت : ببخشید نیما سهرابی هستم یک عرضی داشتم خدمت شما ...
در باز شد و مامان گفت بفرمایید تو ..
آروم گفتم : نیما تو اینا رو نمیشناسی ؛ منطقی بر خورد نمی کنن خواهش می کنم بی خیال شو ..
گفت : تو صبر کن خودم درستش می کنم ..
و وارد حیاط شد و من پشت در موندم در حالیکه دست و پام می لرزید ..
سلام کرد و گفت : عذر می خوام مهین خانم ..من می خواستم ازتون اجازه بگیرم پونه خانم رو ببرم کرج ..
مامان گفت : ای خدا مرگم بده نه , اینکارو نکنین ..تازه پونه رفته خونه نیست ..اگر داداشش بفهمه قیامت به پا می کنه ..
نیما با همون زبون چرب و نرمش گفت : به نظرتون با من بیاد بهتر نیست تا با غریبه بره ؟ ما هم یکم آشنا میشیم قول میدم صحیح و سالم برش گردونم ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar