داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و ششم- بخش سوم
یک مرتبه دلم لرزید خدایا من چم شده چرا دارم تحت تاثیر حرفای اون قرار می گیرم ؟ ...نکنه ؛ وای نه ..
من هیچوقت به نیما فکر نکرده بودم و خودم بهتر از هر کس می دونستم که هیچ کاری نکردم که اون همچین فکری در مورد من بکنه ..
بلند گفتم :تو داری منو تحت فشار میزاری ...ای بابا دست از سرم بر دار اشتباه کردم سوار ماشینت شدم ..
تو از کجا می دونی منم به تو احساس داشتم ؟ چرا حرف توی دهن من می زاری ؟
اصلا منو پیاده کن بقیه راه رو خودم میرم ..من از پس زبون تو بر نمیام ..
گفت : تو بر نمیای ؟ ..ماشاالله نود و نه متره ..
باز خندم گرفت و پرسیدم : چرا نود و نه متر ؟
گفت : نمی دونم متر کردم نود و نه متر بود ؛ اما خدا رو شکر همون یک مترم یک متره شاید کوتاه بیای و حرف دلت رو بزنی ..
بگو سخت نیست ..اعتراف کن ...
در حالیکه نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم گفتم : شکنجه و اعتراف گرفتن اینطوری ندیده بودم ...
بدون شوخی حرف بزن تا جوابت رو بدم ...
داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و ششم- بخش چهارم
گفت : به خدا من شوخی نمی کنم تو بلد نیستی زندگی کنی تقصیر من چیه ..
عبوس از در خونه میای بیرون ولی من با خنده میام ...و سعی می کنم هر کس سر راهم قرار گرفت به صورتش لبخند بزنم ..
آدما دلشون به همین خوش میشه ..نتیجه اش اینه که من تا شب خوشحالم و تو همش عبوس و غمگین ..
هیچ خودت فکر کردی از دنیا چی می خوای ؟ ..تو رو خدا بد خلقی خودتو گردن کسی ننداز ..تو در زمان گذشته متوقف شدی ..
یک غصه رو سالها با خودت کشیدی و آوردی به حال ....به نظرت خوش میگذره ؟ تو فکر می کنی داری با زندگی می چنگی ...
من فکر می کنم دارم از زندگیم لذت می برم ...عمر اینقدر کوتاهه که تا سر بگردونی پیر شدی و باید بری اون دنیا تو می خوای از اون پیر زن ها باشی که وقتی به آخرای عمرت می رسی با افسوس بگی ..
ننه من یک عمر غصه خوردم چیزی از زندگیم نفهمیدم ..عمرم تموم شد افسوس ...جوونیم به باد رفت ..
ننه دیگه دارم میمیرم و خوشی ندیدم ...حالا دارم غزل خداحافظی رو می خونم ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar