2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_ششم هراسون گوشی رو گرفتم و گفتم : زهرا ؟ تو چرا به من زنگ نزدی ؟ گفت : خانم اکرم یک بوهایی برده ..منو باز خواست کرد ..لطیفه می گفت چهارشنبه بعد از ظهر از خونه رفته بیرون و آخر شب برگشته ..دیروز صبح زنگ زد  گفت حالم بده بیا پیشم ..نمی دونم چرا همش در مورد تو ازم سئوال می کرد و به صورت تهدید بهم گفت اگر از جای تو خبر داشته باشم و بهش نگم ..دیگه به صورتم نگاه نمی کنه ..راستش مجبور شدم دروغ بگم ولی ول کن نیست ..دیروز هم از خونه بی خبر رفته بود و خیلی دیر وقت برگشت ..حالا نمی دونم جای تو رو پیدا کرده یا شک داره ..اینه که بهتر تو اصلا از خونه بیرون نری ..من صبح رفتم و نامه رو از علی گرفتم ..برای همین معطل شدم می خواستم بیام دنبالت ولی ترسیدم ..گفتم : زهرا من حالم خوب نیست به تو شک ندارم ولی می ترسم علی ازت خواسته باشه مانع رفتن من بشی ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هفتم گفت : وای خدا مرگم بده تو چی با خودت فکر کردی محاله بهت خیانت کنم ..علی بهم گفت هر کاری از دستت بر میاد بکن تا آنه زود تر بره ؛ باور کن ..علی خیلی دوستت داره ..خوبی تو و بچه اش رو می خواد ..راست میگم ..اگر اونم نمی گفت خودم کمکت می کردم ..من می ترسم خانم اکرم تو رو پیدا کرده باشه البته می دونم که هنوز از جای تو خبر نداره ..اما یک چیزایی فهمیده  ...گفتم : امکان نداره ما اصلا از خونه بیرون نرفتیم تازه توی تهران به این بزرگی چطور ممکنه اون منو پیدا کرده باشه محاله ..مگر اینکه تو رو تعقیب کرده باشه ..گفت : نه من مراقب بودم و از این بابت خیالت راحت فقط چون یک هفته مرخصی گرفتم و مدام این ور و اون ور میرم بهم شک کرده همش می پرسه تو داری چیکار می کنی ؟  ..تو نترس خاطرت جمع باشه ..اون با من ..حالا توام یکم مراقب باش و از خونه بیرون نرو ...فقط برای احتیاط ..من فردا باهات تماس می گیرم و ته و توی این کارو در میارم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_هشتم اونشب من و ملی تا دیر وقت کنار هم نشسته بودیم و حرف می زدیم .. انگار هر دو دلتنگ بودیم ..از وقتی حرف رفتن من شده بود هیچ کدوم حال و روز خوبی نداشتیم ..که تلفن زنگ خورد ..زهرا بود گفت : آنه تو احتیاطا صبح خیلی زود قبل از اینکه هوا روشن بشه  از خونه برو بیرون ..اصلا برو دم سفارت و منتظر من بشو ولی جلوی چشم نباش  ..منم زود تر میام ..من و ملی ترس رو در نگاه هم دیدیم ..گفتم : نمی دونم با اینکه زهرا خیلی خوبه و می دونم آدم راست گویی هست  بازم می ترسم ..گفت : نه بابا محاله زهرا این کار رو نمی کنه ..من از اینکه تو صبح زود بری بیرون ناراحتم ..رُز رو آماده می کنیم و با ماشین خودم می برمت ..نمی زارم تنها بری ..گفتم :فهمیدم  پس توام می ترسی ..گفت : نه از چی ؟ فقط نمی خوام تنها بری همین ..و اونشب من پلک روی هم نذاشتم ...گاهی چرتم می برد و با وحشت می پریدم ..روز بعد همین که نماز خوندیم آماده  شدیم ..و خیلی با احتیاط از خونه رفتیم بیرون ..کسی نبود اما ما به هر طرف نگاه می کردیم که نکنه یکی تعقیب مون کنه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_نهم جلوی سفارت دوساعتی  ایستادیم تا زهرا اومد و کمی جلوتر از من پارک کرد ..و پیاده شد منم رُز رو دادم بغل ملی و با احتیاط پیاده شدم ..با هیجان گفت : سلام خوبی ؟ زود باش ..تا خلوته بریم و کارمون رو انجام بدیم ..و از دور برای ملی سری تکون داد و دست منو گرفت و راه افتاد .. گفتم : زهرا من خوب نیستم ..بهم بگو جریان چیه ؟ خانم اکرم چی فهمیده ؟ گفت : بزار کارمون رو انجام بدیم برات تعریف می کنم ...زهرا همینطور که نامه ای رو که از علی داشت دستش بود رفت اتاق روبرویی اما من ازش جدا شدم  یک راست رفتم پیش همون مرد سیاه پوست و چون اون در جریان بود گفتم : من رضایت شکایتی که شوهرم از من کرده بود رو گرفتم بهم کمک کنین نزارین کسی برای رفتنم کار شکنی کنه خواهش می کنم ..برای من و بچه ام خطر داره ..با مهربونی از پشت میزی بلند شد و گفت : اون نامه رو بیار اینجا من خودم براتون حل می کنم ..رفتم دنبال زهرا و پیداش کردم توی یک صف چهار ؛پنج نفری ایستاده بود ..صداش کردم ونامه رو ازش گرفتم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دهم اون مرد سیاه پوست راه افتاد دنبال کارای من طوری که حدود ساعت ده صبح  با نامه ای که به من اجازه ی خروج می داد اومد و با یک لبخند گفت : تو می تونی بلیط بگیری بسلامت   ..باورم نمیشد ..از خوشحالی دستهام بهم زدم و با شوقی که  نمی دونستم چطور از اون مرد تشکر کنم گفتم :  مرسی ..مرسی تو مرد خوبی هستی من تو رو دعا می کنم ....اونقدر به هیجان اومده بودم که گریه ام گرفت  ..و اشک زهرا و اون مرد رو هم درآوردم ..بالاخره با خوشحالی از در اومدیم بیرون و این خبر خوش رو به ملی دادیم رُز بیدار شده بود و گریه می کرد ..نشستم توی ماشین و شیرش دادم ..در حالیکه هنوز قلبم به خاطر شنیدن این خبر خوش می تپید ...زهرا جلو و ملی پشت سرش رفتیم برای تهیه بلیط  ..از شوق بی خودی می خندیدم و به ملی نگاه می کردم ..اونم یک لبخند می زد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_یازدهم برای گرفتن بلیط روی یک صندلی نشستم و زهرا هم کنارم بود ..صبر نداشتم دستپاچه بودم ..می ترسیدم هر آن اتفاقی بیفته و نتونم اون بلیط رو بگیرم ...اون خانم گفت : فعلا برای نیوجرسی پروازی نیست ..اما سه شنبه دو نیمه شب برای نیویورک پرواز داریم ..گفتم : باشه اون خوبه از اونجا راه زیادی نیست میرم ..برام صادر کنین .. اون بلیط ها برای من یعنی آزاد شدن از ترسی که خیلی بی جهت و غیر منطقی از روزی که به ایران پا گذاشته بودم به جونم انداخته بودن ..و در حالیکه بلیط ها توی دستم بود زهرا رو همون جا بغل کردم و فریادی از شادی کشیدم ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_اولو همینطور که بلیط ها رو  توی دستم تکون می دادم دویدم طرف ماشین و از دور به ملی نشون دادم ..اونم با خوشحالی رُز رو دست بلند کرد و خندید ..اونقدر ذوق داشتم که روی پام بند نمیشدم ..به زهرا گفتم : دستت درد نکنه ..من خیلی مدیون تو شدم ..و این کارِ تو رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم ..الان بیا بریم خونه ی من اونجا حرف بزنیم ..گفت : باشه شما جلو برین منم پشت سرتون میام ..سر راه باید یک جایی برم ..وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که به مادرم خبر بدم ..زنگ زدم و طبق معمول خط آزاد نمیشد ..خیلی دلم می خواست بهش می گفتم که دارم میام حتما  پدرم میومد نیویورک و ما رو می برد ..اون روزا تلفن ها مثل حالا نبود خیلی به سختی می تونستم راه دور رو بگیرم و هزینه ی زیادی داشت  و هر بار هم مدت زیادی طول می کشید تا خط آزاد بشه ..اونم با کلی خش ؛خش که درست صدا نمی اومد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوماوایل از خونه ی خانم اکرم زنگ می زدم ولی احساس می کردم که خیلی از این کار من راضی نیستن  ..و بعدم که خونه ی ملی بودم و بازم رعایت می کردم از وقتی هم که اومده بودم توی این خونه به خاطر پول زیادی که برام میومد چند باری با مادرم حرف زدم اما  توی این مدت به خودم اجازه ندادم که از وضعیت خودم اونا چیزی بدونن  ..و مواقعی که  خیلی ناراحت بودم اصلا بهشون زنگ نمی زدم ..اما تولد رُز رو بهشون  خبر دادم  و براشون عکسِ نوزادی اونو فرستادم..فکر می کنم یکماهی طول کشید تا جواب نامه اومد که مادرم خیلی دلتنگ بود و از دوری من غصه می خورد و شکایت داشت ...چند بار که گرفتم و خط آزاد نشد ..خسته بودم ..خیلی زیاد ...خودمو به پشت انداختم روی تخت ودستهامو بالای سرم گره کردم و گفتم : ملی نمی دونی چه حسی دارم ..انگار خواب می ببینم ..اما تنها غصه ی من تویی ..باور کن حتی به فکر علی هم نیستم چون می دونم حتما میاد پیشم ولی می ترسم تو رو دیگه نبینم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_سوم ملی گفت : دنیا رو چه دیدی ..همه چیز توی این دنیا امکان داره اتفاق بیفته ..شاید یک روزی یک جایی من و تو دوباره بهم رسیدیم ..نیم خیز شدم و گفتم : ملی جون تو به اندازه من از این جدایی ناراحت نیستی؟ یا اینطوری میگی من اذیت نشم ؟ آخه تو رو می شناسم همیشه با مسائل یک طوری بر خورد می کنی که من انتظارشو ندارم ..می تونم بگم خیلی متفاوت با آدم های دیگه ...گفت : برای اینکه من برای جان آدمی ارزش قائلم ..باید دید از چه نظر به دنیا نگاه می کنی ..من در خودم خودم رو می ببینم و در تو آنه رو ..پس برای خوشحالی تو خوشحال میشم ..و اونقدر جان تو برای من ارزش داره که راضی به خوشی تو هستم ..بیشتر آدم ها می خوان اطرافیانشون انعکاسی از اونچه که خواسته ی اوناست از خودشون نشون بدن ..و چون این شدنی نیست بدون اینکه خودشون بدونن توقع بی جایی داشتن  از هم دلگیر میشن و برای اینکه طرف مقابل رو ودار کنن که اونچه که  اونا می خوان انجام بدن با هم می جنگن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_چهارم وقتی من بدونم دخترم جای دیگه ای خوشحاله از دوریش رنج نمی برم فقط دلتنگش میشم ..و حالا چرا من باید از اینکه تو پیش پدر و مادرت بری و در امان باشی خوشحال نباشم ..این نشونه ی بالای دوست داشتنه ..عشق یعنی همین ..وقتی دونفر  خود خواهی ها و منم ها رو با عشق اشتباه می گیرین  نتیجه ای جز جدایی روح شون از هم نیست و روح که جدا شد جسم هم کم کم دور میشه   ..در واقع هر دو به خودشون بی وفایی می کن ...دوباره روی تخت خودمو انداختم و گفتم : یعنی تو میگی منم یک روز مثل تو انسان خوبی میشم ؟ درک بالای تو از زندگی و انسانیت منو شگفت زده می کنه ...آخ ملی الان که نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم خیلی حس خوبی دارم و خوابم میاد ..دیشب اصلا نخوابیدم ...دلم...شور ..میزد ..تا خود ..صبح.....#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_پنجم و به همون حال که پاهام روی زمین بود به خواب عمیقی فرو رفتم ..خیالم راحت شده بود که دیگه مانعی سر راهم نیست ...نمی دونم چه مدت طول کشید که انگار اصلا توی این دنیا نبودم ..و با صدای گریه ی رُز بیدار شدم و دیدم زهرا هم اونجاست و منتظر من هستن که بیدار بشم و ناهار بخوریم ...خواب آلود پرسیدم : تو کجا رفته بودی ؟ گفت : رفتم صرافی برات دلار بگیرم ..گفتم : ای وای نه ..من پول تو رو نمی گیرم ..گفت : علی ازم خواسته بهت بدم من از اون می گیرم ..این پول مال خودته ..گفتم : خیلی ممنون ولی من یک چیز دیگه ای هم ازت می خوام ..وسایلم خونه ی خانم اکرم جا مونده ..نمی دونم برات امکان داره یک طوری که نفهمن برام بیاری ..توی اونا یک چیزایی هست که برای من خیلی مهمه ملی گفت : نه آنه خواهش می کنم از خیرش بگذر ..ولش کن ..زهرا  هیچ طوری نمی تونه اونا رو بیاره که خانم اکرم نفهمه ..دیگه بهش فکر نکن ..زهرا گفت : فردا شب تو ساعت یازده باید بری فرودگاه من سعی می کنم  یک طوری اونا رو دم پرواز به دستت برسونم ..اونجا دیگه کسی نمی تونه جلوی تو رو بگیره ..دلم نمیاد وسایلت رو جا بزاری ..اما اگر نشد حتما میدم علی با خودش بیاره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_ششم زهرا موقع رفتن به من گفت : من دیگه نمیام اینجا می ترسم کسی بو ببره ..یکراست میام فرودگاه ولی چون دیر وقت هست دیگه نمی تونم از شوهرم پنهون کنم اونجا دیگه می فهمه ..ملی پرسید : تا الان بهش نگفتی ؟ گفت : والله آدم رو مجبور می کنن بهشون دروغ بگی ..مادر شوهرم با خانم اکرم دوست صمیمیه و به همین واسطه هم ما ازدواج کردیم ..یک هفته مرخصی گرفتم و اون خبر نداره ..نمی دونم وقتی گندش بالا بیاد چیکارم می کنن ..ولی مهم نیست آنه باید بره ..گفتم : زهرا تو یک چیزی می دونی که به من نمیگی ..آخه چرا از خانم اکرم می ترسی اون که مادرته ...گفت : من برای خودم نمی ترسم ..برای تو نگرانم ..صلاح نیست دیگه اینجا باشی علی هم اینو می دونه که حاضر شد تو رو بفرسته ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هفتم در حالیکه حرفای زهرا حسابی ذهنم رو در گیر کرده بود  مشغول جمع و جور کردن وسایل خودمو و رُز شدم ..اما خوشحالی و بی قراری من برای رفتن اونقدر زیاد بود که زود فراموش کردم و مدام به ساعت نگاه می کردم ؛  انگار زمان متوقف شده بود..دوباره زنگ زدم به مادرم وبعد از مدتی که بوق اشغال می زد بالاخره  گوشی رو بر داشت و این خبر خوب رو بهش دادم که دارم میرم پیش اونا .. و آخر شب هم داشتم برای خانم دکتر و بقیه که نمی تونستم ببینمشون و خدا حافظی کنم نامه می نوشتم که ملی اومد کنارم نشست ..چند تا از کتاب هاشو آورده بود که بده به من ..شاهنامه ی فرودسی خیام و مولانا و حافظ ...چیزایی که می دونست چقدر بهشون علاقه داشتم ..گفتم : نه من اینا رو نمی تونم قبول کنم ..می دونم چقدر برات با ارزشه ..گفت : فرصت نشد برات بخرم ..تو اینا رو ببر من دوباره برای خودم می خرم یادگاری از من داشته باشه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_هشتم یکم بهش نگاه کردم با تمام وجودم و علاقه ای که بهش داشتم خودمو انداختم توی بغلش و گریه ام گرفت ..ملی خندید و در حالیکه موهای منو نوازش می کرد گفت : چی شده تو از این کارا نمی کردی ..گفتم : ملی جون خیلی تو رو دوست داشتم ..واقعا برای من از همه چیز خودت گذشتی .. تو نمونه ی یک انسان ایرانی هستی با گذشت و مهربون و فداکار ..کسی که بدون چشم داشتی این همه برای کسی که نمی شناسه وقت و انرژی بزاره حتما یک فرشته است ..و اگر اینقدر از خانواده ی علی نمی ترسیدم که هر لحظه آرامش منو بهم بزنن یقین بدون که تو رو ترک نمی کردم ..اینجا تو بودی و شغل خوبی داشتم و دلم می خواست ادامه بدم ولی نمیشه ..یعنی نشد دیگه ....و سرمو گذاشتم توی سینه مهربون اون ..یک مرتبه بلند شد  منو از خودش دور کرد و گفت : ای دختر تو منم احساساتی کردی ..چیه ؟ می خوای وقتی تو رفتی خیلی زیاد غصه بخورم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_نهم روز بعد با اینکه خیلی دلم می خواست یک چیزایی از ایران برای پدر و مادرم و جرجی بخرم ولی ترجیح دادم که اون روز هم احتیاط کنم .. و بالاخره به ساعت نه نزدیک شدیم ..گفتم : ملی همه چیز حاضره بهتره زود تر بریم فرودگاه دیگه طاقت ندارم توی این خونه حبس بشم ..گفت : باشه بریم اول چمدون ها رو بزاریم توی ماشین ..رُز خوابه آهسته بغلش کن بیدار نشه ..گفتم : نه شما رُز رو بر دار چمدون ها رو من می زارم توی ماشین ..خندید و گفت: یکیشو بده من ببرم ماشین رو بیارم دم در اون یکی رو تو بیار ..و کیفشو باز کرد و سوئیچ رو در آورد و چمدون رو برداشت و رفت ..من نگاهی به اطراف انداختم تا چیزی جا نذاشته باشم ..صدای ماشین ژیان خیلی بلند بود به محض اینکه شنیدم ..چمدون دوم رو برداشتم و درو باز کردم ..و سرجام میخکوب شدم ..خانم اکرم رو جلوی روم دیدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دهم چنان با غضب به من نگاه می کرد که ترسیدم ..ولی دیدم اینجا دیگه نمی تونم کوتاه بیام ..اما به لکنت افتاده بودم ..گفتم : س س لام خوش اومدین مادر ..با همون حالت یک ابروشو برد بالا و گفت : کجا ؟ بار سفر بستی؟ ..گفتم: من باید برم مادر ..شما دیگه نمی تونی جلوی منو بگیری ..گفت : برو راه باز جاده دراز ..ولی نوه ام رو به تو نمیدم ..اونو بده هر کجا می خوای بری برو ..ملی پشت سرش ایستاده بود گفت : خانم لطفا مانع رفتنش نشین ..شما زن با خدایی هستی ..بچه رو که از مادرش جدا نمی کنن ..گفت : واقعا ؟ پس این خانم چرا بچه ی منو از من جدا کرده؟ ..از صبح تا شب دارم غصه ی پسر تحصیل کرده مو می خورم که به خاطر این خانم افتاده گوشه ی زندان ..گفتم : من چه گناهی دارم ؟ علی رو شما باید نصیحت می کردین که عصبانی نشه و خودشو توی درد سر نندازه ..من برای زندگی خودم باید از خونه ی شما میومدم بیرون ..برای راحتی شما و علی هم بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_یازدهم گفت : من این چیزا رو نمی فهمم فقط اینو می دونم که از وقتی پاتو گذاشتی توی خونه ی من جز درد سر چیزی نداشتی من از خدا می خوام تو بری ولی بچه ی علی رو نمیدم ..فردا میاد از من می پرسه تو چطور مادری بودی که گذاشتی بچه رو ببره ...گفتم : مادر؛  علی بهم اجازه داده ..اون بهم گفت از ایران برم ..گفت : علی غلط کرده با تو که خبر آوردی ..ملی چمدون رو از روی زمین بر داشت و با خودش برد که بزاره توی ماشین ..مونده بودم چرا چیزی نگفت تا خانم اکرم رو قانع کنه از سر راهم بره کنار ..گفتم : مادر خودتون می دونن که من بچه رو به شما نمیدم ..با دست زد روی سینه ی منو گفت : تو به گور هفت جد و آبادت می خندی که بتونی جلوی منو بگیری ..گفتم : من نمی خندم ..برای چی باید این کارو بکنم ؟ شما اشتباه می کنین این کار انسانی نیست ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_نهم- بخش_دوازدهم خانم اکرم اومد تو و ملی پشت سرش  و درو بست و گفت : خوب قشون کشی هم کردین آفرین ..دوتا ماشین با خودتون آدم آوردین که یک زن بی پناه رو آزار بدین؟ ..کم توی زندگی شما کشید؟ ..حالا من این درو بستم .. و اینو به شما میگم آنه امشب باید پرواز کنه ..الان به پلیس زنگ می زنم ...ببینم شما حق داری بچه رو بگیری یا نه ؟ ..باشه اگر آنه رضایت نامه ی شوهرشو نداشت ..و خواهر علی بهش کمک نکرده بود حق با شماست ..بچه رو میدیم ..خانم اکرم گفت : زنگ بزن ...زود باش ..گفتم : نه ملی اینطوری از پرواز میمونم ...مادر تو رو به اون دین و پیامبری که بهش اعتقاد داری بزار برم ..شما می تونی با علی بیای پیش ما و نوه ی خودتون رو ببینین ...گفت : تف به روت بیاد ..بچه پنج ماهه شده تو اونو به ما نشون ندادی ..حالا بری اون سر دنیا من می تونم نوه ام رو ببینم ؟.. ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

@کژن   تا پایان قسمت بیست و نه گذاشتم

خدا خیرت بده دخملی سرمو گرم کردی تو این اوضاع خونه نشینی

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

@کژن   تا پایان قسمت بیست و نه گذاشتم

مرسی عزیزم تنت سلامت 🥰🥰🥰

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_اولگفتم : مادر خواهش می کنم انصاف داشته باشین من مادرشم ؛؛ رُز مال منه ...خانم اکرم در حالیکه چشمش به رُز افتاده بود که روی تخت خواب بود .. سری با افسوس تکون داد و گفت :  تو رو خدا حال و روز منو ببین ..اینطوری باید بچه ی علی رو ببینم ؟..تو عقل توی سرت نبود که یکبار بچه رو بیاری پیش من ببینمش ؟ نگفتی من مادر بزرگ اون هستم ؟  لولو خورخوره بودم ؟می خواستم تو و بچه ات رو بخورم ؟  توی مدتی که خونه ی من زندگی کردی ازم بدی دیدی ؟ روی چشمم تو رو نگه نداشتم؟ ..طلا برات نخریدم ؟ هزار جور عزت و احترامت نکردم ؟ حالا تو بگو من بی انصافم یا تو ؟ گفتم : مادر منو ببخشید؛؛ ولی شما بی انصاف نباش ..ملی گفت : خانم اکرم شما الان با کسی مثل آنه طرفین ..خودتون می دونین که آنه از شما گله ای نداشت که از اون خونه اومد بیرون ..ترس اون از تهدید هایی بود که میشد ..خوب قبول دارین تحت فشار بود و می خواست از خودشو بچه اش محافظت کنه ..شما چرا این همه موضوع رو بزرگ کردین ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_دوم همون بار اولی که اومدین اگر باهاش حرف می زنین قانع میشد و با شما برمی گشت خونه ...اما اونو ترسوندین که می خواین بچه اش رو بگیرن .. ..طرف شما آدم بد جنسی نیست که بخواد با شما لجبازی کنه ..اون فقط می ترسید همین ...خانم اکرم گفت : خانم شما دیگه چرا ؟ آدم توی دعوا خیلی حرف می زنه دلیل نمیشه که عمل کنه ؛؛ ملی گفت : ولی این صفت مال ما ایرانی هاست آنه متوجه نمیشه که ما حرف زیاد می زنیم عمل نمی کنیم ..خانم اکرم نگاهی به رُز که توی تختش بود کرد و رفت جلوی  و خم شد  رُز رو بغل کنه ..من وحشت زده خواستم جلوشو بگیرم ملی دستم رو گرفت و با بر هم زدن پلک منو دعوت به آرامش کرد و آهسته گفت : کاریش نداره  اونو سر لج ننداز..وگرنه نمی زاره بری ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_سوم خانم اکرم رُز رو بلند کرد و گرفت توی بغلش  و چند بوسه به گونه هاش زد و گفت : وسایلشو بده ..هراسون  خواستم برم جلو و به زور بچه رو بگیرم ملی بازوی منو گرفت و گفت : خانم اکرم قانون با آنه اس حتی اگر علی آقا هم بفهمه با زن و بچه اش اینطوری رفتار کردین ازتون شاکی میشه ..آنه امشب نره فردا بهتون قول میدم که بره ..پس آروم باشین و این کارا رو نکنین فایده ای نداره ..خانم اکرم همینطور که رُز رو محکم گرفته بود اومد جلو و به من گفت : خیلی خوب ..من تو رو می بخشم بچه رو بردار بریم خونه خودمون ..صبر کن تا علی بیاد اونوقت هر کاری دلت خواست بکن ..گفتم: اگر اومدم و دوباره سر و کله ی مهوش پیدا شد و یک بلایی سر من و بچه ام آورد شما جواب علی رو میدین ؟ اون حتما یک چیزی می دونست که به من گفت برو ..گفت : خوب زبون در آوردی  ..تو نمی تونی نوه ی منو   با خودت ببری یعنی من اجازه نمیدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_چهارم که یکی با مشت کوبید به در و صدای زهرا رو شنیدم که بلند می گفت باز کنین ..باز کنین ..ملی فورا در باز کرد ..زهرا هراسون و  اومد تو و نگاهی به ما کرد ..و با حرص رفت طرف خانم اکرم و رُز و گفت : مادر چیکار داری می کنی ؟ از شما بعیده ..من که براتون توضیح دادم ....قربونتون برم این کارو نکنین ..به خدا علی ازم خواسته اونا رو بفرستم ..آنه نمی خواست بره ..من کاراشو کردم باور کن اینطوری به صلاح همه هست ...زهرا همینطور که حرف می زد خواست بچه رو از بغل مادر بگیره ..رُز ترسید بود و با بغض بهشون نگاه می کرد  ..بچه ام  با  صدای بلند به گریه افتاد ..خانم اکرم بچه رو به زور نگه داشته بود و زهرا دستهاشو گرفته بود و می کشید ..رُز اصلا عادت به سر و صدا نداشت و شروع کرد به جیغ کشیدن؛؛ با اعتراض  داد زدم نکنین ,, این چه کاریه؟ ..بچه مو نترسونین ... و خانم اکرم ولش  کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_پنجم زهرا با سرعت  رُز رو داد بغل منو و گفت : آنه برو ..برو فرودگاه دیرت میشه ..خانم اکرم داد زد من نمی زارم بچه رو ببره ..اگر گذاشتم اسمم رو عوض می کنم ..حساب تو رو هم می رسم خائن ...زهرا دستهاشو جلوی مادر گرفته بود و مانع حرکتش شد و گفت مادر من اجازه نمیدم دیگه آنه رو اذیت کنین ..قربونتون برم , مادر؛  من التماست می کنم ولشون کن بزار برن ..علی اونو دست من سپرده ..و گفته تا خاطرت جمع نشده از ایران رفته کار دیگه ای نکنم ..می دونی علی؛  جون و عمر منه ..ازم خواسته منم انجامش میدم  ..و برگشت و سر من که مثل بید می لرزیدم و قدرت حرکت نداشتم داد زد برو ؛؛ برو دیگه چرا وایستادی ؟ ملی خانم ببرش ..ملی بازوی منو گرفت و کشید ..کیفم رو برداشتم و انداختم روی شونه ام و با سرعت از خونه خارج شدیم ..رُز همینطور گریه می کرد ...تا پامون رو از خونه گذاشتیم بیرون .. جلوی در عاطفه و راضیه و شوهرش و صابر رو دیدم ایستادن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_ششمسر رُز رو محکم گرفتم توی بغلم و با التماس گفتم : تو رو خدا بزارین برم ..عاطفه در حالیکه چشمهاش پر از اشک شده بود اومد جلو و گفت : نترس ..تو فکر کردی ما چطور آدمایی هستیم ؟ اومدیم کمک تو ..زود باش ..زود باش تا زهرا می تونه جلوی مادرو بگیره برو ..ما میایم فرودگاه ..صابر گفت بیاین من شما رو ببرم ..سرِ رُز رو محکمتر گرفتم توی سینه ام و با ترس ازش دور شدم ..و ملی در ماشین رو باز کرده بود سوار شدم ..راضیه اومد جلو در و گفت : آنه نترس ما برای اینکه جلوی مادر رو بگیریم اومدیم ..نترس ...دیگه نفس ؛نفس می زدم ...و در حالیکه صدای فریاد خانم اکرم رو می شنیدم که داشت به زهرا بد و بیراه می گفت و از خونه میومد بیرون گفتم : نه ..نه ..ملی ..بریم ..تو رو خدا بریم .. و اون  راه افتاد ..راستش بهشون اعتماد نداشتم که یک مرتبه با من مهربون شده باشن و بخوان ازم حمایت کنن ...اونقدر ترسیده بودم که دلم نمی خواست به صورت هیچ کدوم نگاه کنم ..وقتی خیالم راحت شد که ازشون دور شدیم دلم می خواست از ته دلم فریاد بزنم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_هفتم پشت دستم رو به دندون گرفتم که صدام در نیاد و رُز بیشتر  از این نترسه ..ملی هم حال خوبی نداشت و از رانندگی کردنش معلوم بود خیلی آهسته میرفت و دستش می لرزید ..گفت :  آروم باش آنه دیگه تموم شد گفتم : دارن میان فرودگاه نکنه اونجا کاری بکنن که من نتونم برم ...گفت : نه فکر نمی کنم هیچکدوم با مادرشون موافق نبودن انگار برای همین اومده بودن ...خیالت راحت باشه ..فاصله ی زیادی تا فرودگاه نبود اما رُز یکم شیر خورد و با همون بغض دوباره از حرکت ماشین خوابش برد ...ملی ماشین رو پارک کرد و چمدون ها رو گذاشتیم توی چرخ دیدم هموشون اونجا منتظرن ..از ما زود تر رسیده بودن ..ولی مادر و شوهر راضیه  نبودن ..صابر دوید جلو و چمدون ها رو از ملی گرفت ..زهرا دوتا چمدون وسایل منو با خودش آورده بود خودشون اونا رو هم گذاشتن روی اثاث من و همه با هم راه افتادیم بدون اینکه کسی حرفی بزنیم وارد سالن شدیم و از بازرسی رد شدیم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_هشتم ملی کنار من راه میومد آروم گفت : آنه فکر نمی کنم قصد بدی داشته باشن آروم باش ...سرمو چند بار تکون دادم ادامه داد .. بلیط ها رو به من  بده برم کاراشو بکنم ....کمی بعد کارای پرواز تموم شده بود و ما منتظر بودیم صدام کنن ، رُز بیدار بود و سه تا عمه هاش داشتن برای آخرین لحظات اونو می دیدن ..و  من دستم توی دست ملی بود و حالا به چیزی جز جدا شدن از اون فکر نمی کردم .. تنها کسی که احساس می کردم خدا منو به خاطر آشنایی با اون به ایران فرستاده  .. عاطفه گفت : من شخصا کاری نکردم که تو رو ناراحت کنم ولی بازم ما رو ببخش انشالله به زودی برمی گردی ..وقتی همه چیز روبراه شد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_نهم راضیه ادامه داد ..راست میگه باور کن کارای مادر و حوادثی که برات پیش اومد از دست ما خارج بود ..سعی کردیم که کمکت کنیم ولی نمیشد .. صابر که سرش پایین بود با همون حال گفت : آنه خانم واقعا باید ما رو ببخشید ..خیلی رفتار بدی با شما شد و من متاسفم ..من به علی همون اول گفتم نباید شما رو توی اون موقعیت با خودش میاورد ..میخوام اینو بدونین که همه ی ما برای شما نگران بودیم ...و از شما بیشتر علی عذاب کشید ..به هر حال یک بار دیگه از شما معذرت می خوام ...گفتم : بله می فهمم ..حالا که فکرشو می کنم منم چون انتظار دیگه ای داشتم خیلی سخت گرفتم ..اگر از همون اول با من صادق بودین و مشکل رو به من می گفتین شاید طور دیگه ای برخورد می کردم ..اما  همه سعی داشتن با دروغ و پنهون کاری وانمود کنن که اوضاع روبراهه و خوب نبود و این برای من آشفتگی بوجود آورد و مجبورم کرد که از اون خونه خودمو نجات بدم ...ولی من نفهمیدم خانم اکرم از کجا جای منو پیدا کرد؟ ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_دهمزهرا گفت : من اشتباه کردم که فکر می کردم اون متوجه نیست که من دارم یک کارایی می کنم و بالاخره یک روز رفته بود در خونه ی ملی خانم و یک خانمی اومده بود بیرون اونو تعقیب کرد ..ولی مطمئن نبود؛؛ بهتون گفتم که مراقب باشین.. امروز رفتم خونه ی مادر و وقتی خوابید رفتم چمدون ها رو جمع کردم و اون مچم رو گرفت ..و بهم یک دستی زد که جای تو رو بلده .. همین  ما رو لو داد   ..ملی خانم گفته بود که این کارو نکنیم ولی من نتونستم بی خیال بشم ..کاش به حرفش گوش می دادم ..و من برای خداحافظی گفتم : شما راست میگین ..اصلا تقصیری نداشتین و حتی به من محبت می کردین ..ممنونم ..از مادرم بخواین که از من کینه به دلش راه نده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_یازدهمعاطفه گفت : توام از مادر ناراحت نباش اونم بد تو رو نمی خواست ..ولی خوب اسیر سنت ها و باید ها و نباید های خودشه ..براش خیلی ناگوار بود که تو از خونه فرار کردی ..هنوزم یادش میاد بدنش داغ میشه ..خانم اکرم سعی داشت همه چیز رو آروم کنه ولی به روش خودش که ما می دونیم غلط هست ..خوب علی هم ده سال ازش دور بوده این شد که همه ی توجه مادر به اون بود و براش دلسوزی می کرد و گناه غصه ها و رنج های علی رو به پای تو می نوشت ..یکم فکر کنی متوجه میشی که شاید هر کس جای مادر بود همین کارو می کرد ..الانم به چه حالی رفته خونه خدا می دونه و ما براش نگرانیم ..بالاخره از اونا خداحافظی کردم وآخرین نفر ملی بود که نمی تونستم کلامی برای اونچه شایسته اون بود به زبون بیارم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_دوازدهمفقط همدیگر رو سخت در آغوش گرفته بودیم و گریه می کردیم ..و می بوسیدیم ..دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی باید میرفتم ..و از غصه ی اون بود که تا روی صندلی هواپیما نشستم اشکهام بی اختیار می ریخت ..و برام عجیب بود که دور شدن از علی هم نگرانم نمی کرد ...و اون لحظه فراموش نشدنی برای من رسید که هواپیما از زمین بلند شد ..و من سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و یک نفس بلند کشیدم و چشمم رو بستم ..رُز زود خوابش برد ولی من به این سفر یکسال و چند ماهه ی خودم فکر می کردم ..به علی و به حالی که داشت ..نمیدونم اون می تونست منو به خاطر اینکه تنهاش گذاشتم ببخشه ..شاید رفتن منم یک طورایی خودخواهی بود؛ و یا شاید این بهترین راه؛؛#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_سی ام- بخش_سیزدهماما چیزی که لبخند روی لب من آورده بود آشنایی با ملی بود ..استاد دانشگاه ؛؛ بی ادعا ..صبور ؛ مهربون و عاقل ..و یک انسان خدا شناس واقعی ..اون روح منو پرواز داده بود و من می خواستم در این پرواز حقیقت رو جستجو کنم ..حقیقی که بیشتر آدم ها اونا رو در پرده ای از خرافت و سنت های غلط پنهون می کنن ..و به خودشون حق میدن که زندگی بقیه رو  نابود کنن ..وقتی چرخ های هواپیما توی فرودگاه نیویورک به زمین خورد ..حس خیلی خوبی داشتم ..مثل این بود که باری سنگین رو از روی شونه هام زمین گذاشتم ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_اولولی حال عجیبی داشتم و اونجا تازه فهمیده بودم که از علی دور شدم ..من اونقدر تحت فشار قرار گرفته بودم که به جز رفتن نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ..ساک رُز رو با کیفم انداختم روی شونه ام و همراه مسافرا از هواپیما پیاده شدم ..هنوز خبر نداشتم که پدرم میاد دنبالم یا نه؛ با وجود رُز که حالا سنگین شده بود و چیزایی که دیده بودو ترسی که داشت دستهاشو دور گردنم حلقه می کرد و منو محکم می گرفت  ...برام کار سختی بود که تا نیوجرسی برم ..مخصوصا که ما نیمه شب رسیده بودیم ..سالن بزرگ فرودگاه رو با همون حال رفتم و منتظر چمدون هام شدم ..و بالاخره اونا رو به کمک مسافرای دیگه گذاشتم رو چرخ و رفتم بطرف سالن بازرسی و همینطور که رُز نق می زد و گریه می کرد کارای خروجی رو انجام دادم ..و به محض اینکه وارد سالن جلویی شدم مادرم رو دیدم که از خوشحالی بالا و پایین می پرید  و پشت سرشم پدرم بود که با دو دست جلوی دهنشو گرفته بود ..آخه اون بینهایت آدم احساساتی و مهربونی بود ..از اشتیاق دیدنشون سرعتم رو زیاد کردم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_دومچند لحظه بعد خودمو در آغوش اونا دیدم ..در حالیکه منو و رُز رو با هم بغل کرده بودن اشک میریختن ..وای خدای من ..چه جای امنی ..مدت ها بود که تن و جونم در آسایش نبود همه جا معذب میشدم و حس نا امنی وجودم رو گرفته بود ..حوادثی که به هیچ عنوان نمی فهمیدم و براش آمادگی نداشتم ...طوری که وقتی به خونه رسیدیم من رُز رو رها کردم و با خیال راحت رفتم توی تختم که مادرم تمیز و مرتب برام نگه داشته بود خوابیدم ..و روز بعد نزدیک ظهر از گرسنگی بیدار شدم ..و اولین چیزی که حس کردم بوی غذای مادرم بود سوپی رو که دوست داشتم  درست کرده بود بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون ولی کسی نبود ..به اطراف نگاه کردم چقدر دلم برای این خونه تنگ بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_سوم درِ چوبی تور دار جلوی ساختمون رو باز کردم و دیدم ..پدر ومادر م رز رو با خودشون برده بودن بیرون و داشتن سه تایی با هم خوش میگذروندن  و می خندیدن ..حس خوبی بهم دست داد ..انگار رُز هم اینو می فهمید که چه نسبتی با اونا داره   ..تازه باورم شده بود که دیگه اون کابوس تموم شده و کسی نمی تونه منو برگردونه ....رُز خیلی راحت با مادر و پدرم آشنا شده بود و اصلا حس بیگانگی با اونا رو نداشت..و این خوشحالی اون برای اومدنم کافی بود ..اون روز تا بعد ظهر کنار پدر و مادرم نشستیم و از هر دری حرف زدیم ..اونا نگران من بودن و می خواستن بدونن که چه اتفاقی برای من افتاده که تنها با رُز برگشتم ..تا حدی که زیاد برای من ناراحت نباشن ماجرا رو براشون تعریف کردم ..غروب هم جرجی و  همسرش اومدن و مدتی با اونا وقت گذروندم ..و شب تازه به فکر باز کردن چمدون ها افتادم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_چهارممعمولا توی این کار خیلی تنبل بودم ..اول چمدون هایی که زهرا برام آورده بود باز کردم خیلی خوب معلوم بود که اون با عجله همه چیز رو ریخته توی چمدون .. دوباره خاطراتم با علی زنده شد ..یادم افتاد که اون الان توی زندان چه حالی داره و حتما بهش گفتن که من دیگه ایران نیستم ..صورتش رو که برای آخرین بار دیده بودم با اون ته ریش غم انگیزش به خاطر آوردم و دلم بشدت گرفت ..باید تا زمستون صبر می کردم تا اون بیاد ..به روزی که از راه می رسه و رُز رو بغل می کنه فکر می کردم ...زهرا حتی آلبوم های عکسهایی رو که علی درست کرده بود برای من گذاشته بود ..زیر لب گفتم : زهرا تو نمی دونی چقدر به من محبت کردی ...تو چه دختر خوبی بودی و چه دوست خوبی ..اصلا نشد که با هم درست و اصولی معاشرت کنیم .....وقتی آلبوم ها رو ورق می زدم متوجه شدم که چقدر بهم سخت گذشته بود ..هر کدوم از اون عکسها یک خاطره بد رو جلوی چشمم مجسم می کرد  ..اونا رو بستم و گذاشتم کنار چون کاملا حالم منقلب شده بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_پنجم زیر لباسها یک کیف کوچک پارچه ای صورتی  دیدم که مال من نبود بر داشتم و دیدم زهرا همه ی طلا های منو گذاشته توی اون ..گفتم : آه زهرا ..زهرا تو چقدر دختر خوبی هستی کاش بیشتر قدر تو رو می دونستم ..حتما فردا بهش زنگ می زنم و تشکر می کنم ....چمدون دوم رو که باز کردم روی بلوز و شلوار صورتی که داشتم یک کاغذ چهار تا  دیدم ..نمی دونم چرا قلبم فرو ریخت ..اول فکر کردم نامه از طرف علی هست ..ولی خوب چرا اونو به خودم نداد ؟  فورا بازش کردم ..زهرا  به انگلیسی نوشته بود چون می دونست که من خط فارسی رو خوب بلد نیستم ..راستش خیلی با ترس و لرز اونو خوندم ..نوشته بود#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_ششم آنه ی عزیزم امیدوارم این نامه رو که می خونی پیش پدر و مادرت باشی من همیشه برای تو بهترین ها رو خواستم ..با اینکه خیلی دوستت دارم به خاطر خودت بهتر بود که می رفتی ..از اونجایی که با هم دوست بودیم و بهت قول دادم چیزی رو ازت پنهان نکنم وظیفه دارم بهت حقیقت رو بگم ..مهوش برای بیرون اومدن علی شرط گذاشته بود و شاید به زودی آزاد بشه ..ولی چون دوستت دارم و می دونم انتظار سخته ازت می خوام منتظرش نباشی ..با اینکه از آینده کسی خبر نداره ..از راه دور می بوسمت و برات آرزوی خوشبختی می کنم ...سر در نمیاوردم ..نفهمیدم منظور زهرا از شرط چی بوده اگر رفتن من بود پس چرا مادر خبر نداشت چون اون با اصرار می خواست منو نگه داره و یا حتی رُز رو ..گیج بودم ..ولی حس بدی از اینکه ممکن بود علی دیگه هرگز پیش من نیاد بهم دست داد ..و بیقرارم کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_هفتم سرمو گرفتم و چند بار بی هدف تکون دادم ..و گفتم ..نمی فهمم ...یعنی چی ؟ موضوع چی بوده ..همینطور که توی اتاق راه میرفتم دوباره نامه رو خوندم ..و با حرص میون دستم مچالش کردم ..بله حالا متوجه شدم چرا علی به اون راحتی به من اجازه ی خروج داد ..چرا زهرا بعد از یکسال اومد و منو پیدا کرد و با اون عجله کارای منو انجام داد  ..و اینم فهمیدم که همه خبر داشتن به جز خانم اکرم ..و شرط مهوش رو هم فهمیدم ..هیچکدوم توی فرودگاه به من نگفتن که برو به زودی علی هم میاد پیش تو ..من خیلی ساده و احمقم ...بغض کردم و اشکهام پشت سر هم میومد پایین؛؛ قلبم دیگه توی سینه ام جا نمی شد و انگار می خواست بیرون بیاد ؛  دیگه نتونستم توی خونه دوام بیارم ..با سرعت از ساختمون بیرون دویدم و فقط صدای پدر رو شنیدم که گفت : چی شده این وقت شب کجا میری ..آنه ؟ آنه ؟ ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_هشتم تا اونجایی که می تونستم دویدم ..و مدام تکرار می کردم آنه ی احمق ..هرکسی می تونه تو رو گول بزنه ..تو حتما احمقی که به خودشون اجازه میدن بهت دورغ بگن و کلک بزنن ..علی..علی  تو خیلی ترسویی ..ترسو ..نباید این کارو با من می کردی دیگه دست خودم نبود تمام بغضی رو که توی این یکسال داشتم با فریاد بیرون ریختم ..و همون جا کنار بوته های گوجه فرنگی نشستم روی خاک و چنگ زدم به زمین ..از اینکه گولم زده بودن بیشتر از هر چیزی عذاب می کشیدم ..خیلی حالم بد بود..کمی بعد پدرم رو اون دور دیدم که ایستاده و منو نگاه می کنه آروم آروم اومد کنارم و نشست روی زمین ..و گفت : می خوای حرف بزنی ؟ گفتم : مهم نیست ..گفت: حتما مهم بوده که تو به این روز افتادی بهم بگو چی شده ؟ گفتم : فکر می کنم علی دیگه نمیاد ..مشکل داره و راه حل مشکلش رو با جدایی از من حل کرده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_نهم گفت : خودش بهت گفته ؟ گفتم : آره ..اون گفت ؛ من نفهمیدم ..در حالیکه دستهاشو دور من حلقه می کرد و منو در آغوش می کشید گفت :  بیا اینجا دخترعزیزم ..سخت نگیر ..تو وقتی رسیدی به ما گفتی با اینکه بهت بد گذشته ولی سفر پر باری داشتی ..حالا وقتش نیست از اون باری که با خودت آوردی استفاده کنی ..گفتی زنی بود که به تو یاد داد صبور باشی ..بهت انسانیت رو آموخت پس الان وقتشه ...سرمو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : آره ..درسته ..شاید برای همین روزا من با ملی آشنا شدم ..اونشب هر چی فکر کردم دلم نخواست به زهرا زنگ بزنم ..و با ملی تماس گرفتم و بااینکه خط های تهران به راحتی آزاد نمیشد ..اونقدر گرفتم تا ملی گوشی رو برداشت خیلی باهاش حرف زدم و جریان رو گفتم ..نظر ملی این بود که علی حتما نقشه ای داشته و تو رو تنها نمی زاره به خصوص که دلش پیش دخترشه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_دهمبا اینکه این حرف فقط یک دلداری ساده بود..کور سویی از امید توی دلم روشن کرد .. فصل برداشت گوجه فرنگی بود و از روز بعد لباس کار پوشیدم و همراه پدرم توی مزرعه کار کردم ..و بعد از ظهر ها رُز رو میذاشتم توی کالسکه و میرفتم کنار ساحل ..و گاهی تنها ساعت ها اونجا قدم می زدم و فکر می کردم ..تابستون طولانی اونسال هم به پایان رسید و پاییز هم اومد و رفت ؛؛ حالا توی یک داروخونه مشغول کار شده بودم و بعد از ظهر ها میرفتم سرکار چون مادرم صبح ها  مدرسه  درس می داد ..باید از رِز مراقبت می کردم که تنها دلخوشی من توی زندگی بود ..اون  روز به روز شیرین تر میشد و سر ما رو به خودش گرم می کرد ولی هر زنی دلش می خواد که پدر بچه اش  این روزا ها روببینه ..و هر شادی اون لحظات برای من یک افسوس به همراه می آورده  ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_یازدهم با ملی تماس داشتم ولی دیگه نمی خواستم خودمو به خانواده ی علی تحمیل کنم برای همین اصلا بهشون زنگ نزدم ..زهرا شماره ی منو داشت اونم با من تماس نگرفت ..نمی دونستم علی آزاد شده یا نه ..ولی از ته قلبم  دلم می خواست اون خوشحال باشه ..چون می دونستم که علی خیلی بیشتر از من عذاب کشیده ..اما اینم می دونستم که اون خوشحال  نیست ؛؛ علی آدمی نبود که با شرط مهوش خودشو ذلیل کنه ...تا یک روز سرد که مادر مدرسه بود من داشتم برای ظهر غذا درست می کردم و رُز بهانه می گرفت و عادت کرده بود که توی مزرعه بگردونیمش .. ولی دیگه می ترسیدم سرما بخوره ..اونقدر گریه کرد که کلافه شدم ..هر کاری می کردم آروم نمیشد و با دست بیرون رو نشون می داد و با نگاه التماس می کرد ..پدر رفته بود به خوک ها غذا بده ..وقتی برگشت و صدای گریه رُز رو شنید ..درو باز کرد و گفت :  آنه چرا این بچه گریه می کنه ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_دوازدهمگفتم :  می خواد بیاد بیرون دنبال شما ..رُز چهار دست و پا خودشو رسوند به دم در ..پدر گفت: لباس تنش کن میریمش با ماشین یک دور می زنم ..خوشحال شدم چون این گشت گذار مدتی طول می کشید ؛ نه رُز رضایت می داد برگرده و نه پدر از اون خسته میشد ..و من می تونستم مدتی با خیال راحت به کارام برسم ..خیلی از رفتن اونا نگذشته بود شاید یک ربع بعد  نزدیک ساختمون صدای ماشین شنیدم ..همینطور که داشتم هویج خرد می کردم برای غذا ..گفتم : رُز یک چیزیش شده که پدر اونو به این زودی آورده ...خواستم با عجله کارمو تموم کنم که برم سراغشون  صدای در وردی رو شنیدم و برگشتم ..چاقو از دستم افتاد زمین سست شدم ..رُز رو بغل علی دیدم ..باورم نمیشد ..خدای من ..فریادی از ته دل کشیدم ..علی؛؛؛ ..و خودمو با اشتیاق هر چی تموم تر در آغوشش انداختم ..همینطور که رُز رو با یک دست گرفته بود دست دور کمرم انداخت و سرشو توی گردنم فرو برد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_آخر- بخش_سیزدهم دیگه دلم نمیخواست ازش جدا بشم و مدت زیادی به همون حال موندیم ...علی برگشت با یک دنیا اشتیاق..و  الان سالهاست که با هم زندگی می کنیم ..توی نیوجرسی خونه گرفتیم ولی اغلب وقت بیکاریمون رو توی مزرعه میگذروندیم ..با ملی تماس دارم و از حال هم با خبریم  ..اما زهرا چند بار به دیدن ما اومد ...سه سال بعد هم خانم اکرم فوت کرد ..همون روزای اول که علی اومده بود ازش پرسیدم جریان چی بود ..چرا زهرا اون نامه رو برای من نوشت ؟ برام تعریف کن ...اول سکوت کرد انگار اونم از به یاد اوردن اون خاطرات تلخ بیزار بود بعد گفت  : بعضی چیزا ندونستنش  برای آدم بهتره ..گذشت و رفت ما دیگه الان با هم اینجایم و مانعی سر راهمون نیست ..کاش نرفته بودیم ..گفتم : ولی من اینطور فکر نمی کنم تجربه ای که در این مدت من بدست آوردم شاید طی سالها نمی تونستم بدست بیارم ..و آشنایی با ملی یکی از اونا بود ..مگه برای همین به دنیا نیومدیم ..که ساخته بشیم ؛؛در ناز پروردگی هرگز ساختی وجود نداره ..باید آبدیده شد ..الهی حال دلتون همیشه خوش باشه پایان#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز