2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_نهم ملی آهی کشید و گفت : قربونت برم ..شاید خدا تو رو سر راه من گذاشته تا حسرت بعضی چیزا از دلم بیرون بره ..دختر من وقتی نوزده سالش شد یک خواستگار براش اومد که می خواستن ببرنش امریکا ..مخالفت کردم ولی اون دوست داشت بره ..من تنها بودم و نمی خواستم یک دونه دخترم ازم جدا بشه ..ولی نتونستم در مقابل خواسته ی اون مقاومت کنم ..بالاخره عروسی کرد و رفت ..و چند ماه بعد حامله شد ..مادر شوهرش پیشش بود ..من به خاطر اینکه وضع مالی خوبی نداشتم نتونستم برم ..چون مقدار زیادی قرض کرده بودم که پول درست و حسابی به اون بدم به عنوان جهاز با خودش ببره ..خلاصه نوه ی من بدنیا اومد و من نتونستم مادری کنم و مراقب بچه ام باشم ..نازلی ..دوسالش بود که اومدن ایران و من فقط دوتا از عکس های اونو دیده بودم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_دهم آره دیگه زندگی برای هر کس یک طوریه ..حالا خدا تو رو بهم داده تا بتونم این تجربه ی شیرین رو داشته باشم ..راستی اسم نوه ی منو چی می خوای بزاری ؟خندیدم و گفتم : نمی دونم ..بزارم ملیحه؟  ..گفت : نه ,بابا یک اسم شیک تر بزار ..اصلا بگو می خوای اسمش ایرانی باشه یا نه ؟ گفتم : آره چون پدرش ایرانیه فامیل اونو داره اینطوری بهتره ..من از اسم تو خیلی خوشم میاد ولی تو حالا فکر کن شاید یک اسم خوب به نظرت بیاد ..اگر تو مادر بزرگ اون هستی باید اسمشم  خودت انتخاب کنی .. من حالا روش و منش ملی رو می دونستم اون از همون اولی که باهاش آشنا شدم همه ی کارایی رو که برای من می کرد بدون منت بود و طوری رفتار می کرد که انگار این منم که دارم به اون کمک می کنم ..اما واقعیت این بود که اون زندگی خودشو برای من گذاشته بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_یازدهمصبح روز بعد هنوز من بیدار نشده بودم و داشتم خواب علی رو می دیدم ..شب قبل بچه نمی تونست درست شیر بخوره و گریه می کرد ..این بود که نه من و نه ملی درست نخوابیده بودیم ..که صدای زنگ در اومد چشمم رو باز کردم و دیدم ملی بچه رو بغل کرده و راه میره ..گفتم :  این وقت صبح کی می تونه باشه ؟ بچه رو داد بغل منو و گفت : چرا نگران میشی؟ ساعت دهه ,  تو خسته بودی خوابت برده حتما نسرین اومده .. و رفت در رو باز کرد ..از همون جا که روی تختم نشسته بودم نسرین رو دیدم ..ولی نیومد تو و دم در با ملی آهسته حرف می زدن ..و گاهی به من نگاه می کردن ..نگران شدم بچه رو گذاشتم توی تختشو و رفتم جلو و گفتم : چی شده ؟ به منم بگین ,, چشمم افتاد به دوتا سبد گل و مقدار زیادی بسته های کادویی که پشت در بود ..گفتم : وای خانم دکتر چرا این کارو کردین من بیشتر خجالت می کشم ..این همه لازم نبود ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_دوازدهم با همون صورت خونسرد و آرومش یکی از سبدگل ها رو بر داشت و اومد تو و گفت : من نیاوردم ..کار من نیست ...با حیرت بهش نگاه کردم ..ملی بقیه ی اونا رو آورد تو در حالیکه مدام می پرسیدم پس مال کیه شاید اشتباه شده؟ ...ملی گفت : بزار ببینم یاداشتی چیزی نداره ؟ چند تا ازکادو ها رو باز کردیم هر چیزی که برای بچه لازم بود ..و  اسباب بازی ...عروسک های مختلف ..بهم نگاه کردیم ..نمی دونم اونا چی فکر می کردن ..ولی من با صدای بلند گفتم فهمیدم ..اینا رو هایده و ماهدخت و سیما آوردن ..یعنی حتما اینطوره ..وگرنه کی می تونه باشه ..ملی گفت : علی ..گفتم : نه ممکن نیست ..خوب اگر علی  باشه چرا نیومد بچه رو ببینه ..تازه از کجا فهمیده که اون به دنیا اومده ؟ نه ممکن نیست ....نسرین گفت : منم نمی دونم ولی از پله ها که اومدم پایین یکی از در رفت بیرون و سوار ماشینش شد و دور شد  ..رفتم ببینم کیه ..دیگه نبود ..بعد زنگ خونه ی شما رو زدم ..گفتم یک مرد بود ؟قد بلندی داشت ؟گفت : من فقط سایه ی اونو از پشت شیشه دیدم و  نفهمیدم کی بود ,,#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_سیزدهمبا دستپاچگی  بقیه ی کادو ها باز کردم ..همش مال بچه بود و هیچ یاد داشتی نداشت ..چشمم افتاد به دو سبد گل رُز قرمز  ..و لابلای اونا دنبال یادداشت گشتم ..ولی چیزی پیدا نکردم ..گفتم : فقط می تونه کار علی باشه ..خدایا اون الان داره از دوری بچه عذاب می کشه ..نسرین گفت : تو فکر می کنی اگر علی بود نمی اومد تو رو ببینه وبه نظرم که محاله ..با چیزایی که ازش شنیدم اون اینقدر صبور نیست ...و این معما حل نشد و من بشدت در فکر بودم ..و دوباره آرامش از وجودم رفت ..تا بعد از ظهر که دوباره هایده اومد و برای بچه کادو آورد و پشت سرشم ماهدخت و سیما اومدن و بحث اون شب ما هم همش در مورد این اتفاق عجیب بود ..هایده با همون لحن خاص خودش به من گفت : برو بابا فکرشم نکن هر خری آورده خوب کاری کرده ..تو حالشو ببر اگر علی بود که حتما خودشو لایق ندونسته که بیاد جلو و اگر کس دیگه ای بوده دستش درد نکنه ..بهش فکر نکنی ها ،، از جیبت رفته ..با اینکه نفهمیده بودم چی از جیب من رفته ولی اینو متوجه شدم که حق با هایده است و از اینکه خودم به خاطر این موضوع ناراحت کنم فایده ای نداره ..فعلا می خواستم از وجود دخترم لذت ببرم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_چهاردهماسم دخترم رو انتخاب کردم ..وقتی همه جمع بودن گفتم : من به شما بگم که اسم دخترم چیه ؟ هایده گفت : نه نگو ..پرسیدم برای چی من اسم رو پیدا کردم .. گفت: پیش خودت نگه دار تا شب شش ..گفتم : آخه چرا ؟ بلند خندید و گفت :  شوخی کردم چون ما شب ششم اسم بچه رو می زاریم ..گفتم : نمیشه الان بگم ؟ باز همه خندیدن و هایده گفت : نه نباید در حالیکه از لحنش فهمیده بودم که جدی نیست  ...ملی گفت : نه عزیزم هایده شوخی می کنه بگو ببینم چه اسمی انتخاب کردی ؟..گفتم : اگر تو اجازه بدی و دوست داشته باشی اسمش باشه رُز ..فکر می کنم هم ما داریم هم شما بهتر نیست ؟ ملی گفت : چرا به خدا اسم از این قشنگ تر نیست ..هایده شروع کرد به هلهله کردن و نوار توی ضبط رو گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و همه رو به وجد آورد و اینطوری دوباره خونه ی من رنگ شادی به خودش گرفت ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_پانزدهمتعطیلات رو به پایان بود و دو چیز فکر منو به خودش مشغول کرده بود اینکه چشم براه علی بودم و باور داشتم که کسی جز اون نمی تونسته این هدیه ها رو پشت در گذاشته باشه و  دیگه اینکه وقتی برم سرکار چه کسی از رُز نگهداری می کنه ...تا یکشب حدود ساعت نه بود که نسرین از بالا اومد پایین و گفت : فردا بچه ها می خوان برن سیزده بدر البته با شوهراشون ..تو چی میگی ملی ما می تونیم رُز رو ببریم ؟ ملی گفت : نه تو باهاشون برو هنوز زوده بچه رو ببریم بیرون بزار یکم جون بگیره ..گفتم : ملی خواهش می کنم توام باهاشون برو من یک روز تنها بمونم چیزی نمیشه ..بالاخره باید عادت کنم ..توام دیگه خسته شدی ..گفت : نه بدون تو بهم خوش نمیگذره ..نسرین گفت اگر شما ها نیان منم نمیرم ..خودمون میریم توی حیاط و بساط راه میندازیم که صدای زنگ درِ آپارتمان  اومد یعنی یکی پشت در بود ..ملی از جاش پرید و فورا درو باز کرد ..ولی باز در ساختمون به صدای بلند بهم خورد و یکی دوباره پشت در یک کارتون و چند بسته گذاشته بود ..ملی با سرعت دوید طرف درو باز کرد ولی این بار هم یک ماشین رو دیده بود که توی سیاهی شب دور میشد ...ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_اولاین بار رنگ از روی من پریده بود و دست و پام می لرزید ..ملی برگشت و دیدم که اونم پریشون شده و با استرسی که داشت گفت : ای بابا این چه کار احمقانه ای که می کنن ..برای چی خودشو نشون نمیده ؟ نسرین گفت : من دیگه حتم دارم که علی نیست ..یک پدر طاقت نمیاره تا پشت در خونه ای که بچه اش اونجاست بره و نره اونو ببینه ..ملی گفت : آخه ما کس دیگه ای رو نداریم که همچین کاری بکنه ..یکم بلا تکلیف بهم نگاه کردیم و ملی گفت : چیکار کنیم ببریمشون توی خونه ؟ گفتم : خوب من هنوزم فکر می کنم اونا رو علی فرستاده باشه و اشکالی نداره ..ببریم .کارتون بزرگ بود ؛ سرشو با ملی گرفتیم و کشیدیم توی خونه ..و اون ادامه  داد خیلی سنگینه کار یک نفر نبوده ..حتی یک مرد هم نمی تونسته اونو بلند کنه ؛ اینا چند نفرن ..خدایا یعنی کی می تونه باشه ؟ باید از همسایه ها بپرسم کی درِ وردی رو براشون باز می کنه ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_دوم نسرین دستشو زد به کمرشو گفت : این کارتون تلویزیونه ...ملی به من نگاه کرد و گفت :آنه ؟ به نظرت  این کی بوده که می دونسته تو تلویزیون نداری ؟شاید یکی از خودمون باشه ... گفتم: باز کن شاید تلویزیون  نباشه ..نسرین گفت : چرا هست قشنگ معلومه ..و از همین جا می فهمیم که کار علی نیست چون اون از اوضاع خونه ی تو خبر نداره هر کی هست از داخل زندگی ما با خبره ...ملی یک چاقو آورد و چسب های کارتون رو باز کرد و من و نسرین هم رفتیم چند بسته دیگه که کوچک بود ولی سنگین آوردیم ..اما هر سه تای ما استرس داشتیم ..حتی صورت نسرین  هم تغییر کرده بود ..یک تلویزیون مقدار زیادی آجیل و پسته وگردو و مواد غذایی مثل برنج و روغن با دوتا رون گوشت گوسفند ، بسته بندی شده بودن ..بدون نام و نشون از کسی ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_سومگفتم : شما علی رو نمیشناسین مغروره ؛؛خود خواهه ..اون فکر می کنه من باید ازش معذرت بخوام تا بیاد سراغم ..به نظر اون من گناهکارم ..کینه بهش اجازه نمیده پا جلو بزاره حتی به خاطر بچه اش.. این کارا فقط از اون بر میاد ..حتما از دست من ناراحت شده ولی دلش نیومده ما رو تنها بزاره ..ملی همینطور که اون خوراکی ها رو زیر و رو می کرد از زیر اونا یک رنده بیرون آورد وحیرت زده  جلوی صورتش گرفت ..نسرین با تعجب گفت : چی ؟ رنده ؟ ملی همینطور توی فکر بود ..از جاش بلند شد و گفت : ما رو تعقیب می کنن ..به خدا ما رو زیر نظر دارن ....ای داد بیداد ...می دونین اون روز که هایده داشت میرفت من دم در بهش گفتم اگر رفتی خرید یک رنده برای آنه بگیر ..باورم نمیشه ؛ یک کسی همون نزدیکا بوده و  این حرف رو شنیده  ...چون من خیلی بلند نگفتم همینقدر که هایده بشنوه ..پس هر کی هست ؛داره ما رو میپاد  ..باید حواسم رو جمع کنم و بفهمم این کیه که داره این کارو می کنه ..اگر علی بود من می دیدمش حتما یک کسی بوده که من نمیشناختم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_چهارمدیگه بدنم حس نداشت نشسته بودم و فکر می کردم ..ولی راستش بدم نیومده بود ..و حتی دلم روشن شده بود و یقین داشتم این کار علی هست و کس دیگه ای نمی تونه باشه... روز بعد که سیزده بدر بود هایده و ماهدخت هم با بچه هاشون اومدن خونه ی من توی حیاط کوچک اونجا فرش پهن کردن و دور هم بودیم ..و بازم هایده در مورد این موضوع شوخی می کرد و می گفت : خوب شد بچه ها هر چی لازم دارین روی کاغذ بنویسن و من دم در میگم آنه اینو می خواد ..فورا برامون میارن لطفا ..لطفا کسی پیگیر نشه که بفهمه اون آدم کیه ..شایدم خود حضرت علی باشه به کمک آنه اومده ..ما چه می دونیم ..گفتم : بله هایده راست میگه منم همینو میگم علی این کار رو کرده ولی خانم دکتر و ملی قبول نمی کنن ..و وقتی همه خندیدن وملی  منو حیرون از خنده ی اونا دید برام توضیح داد که منظور هایده چی بوده ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_پنجم اون روز شوهر هایده اومد و تلویزیون رو نصب کرد ..و قرار شد دو روز در هفته که من و ملی با هم کلاس داشتیم رُز رو بزاریم پیش ماهدخت ..اما دیگه همه حواسمون به اطراف خونه بود ..چیز مشکوکی نمی دیدیم .. هزاران فکر به سرم می زد؛ به مهوش شک کردم ولی خوب اونم دور از عقل بود که اون زن بخواد برای من کادو و مواد غذایی بیاره ..اما باز فکر می کردم شاید به این ترتیب بخواد به من نزدیک بشه ... نزدیک به چهار ماه از اون ماجرا گذشت و دیگه هیچ چیز مشکوکی ندیدیم ؛  اما من هنوز فراموش نکرده بودم و همش توی کوچه سرک می کشیدم و به اطرافم نگاه می کردم ..هر کس زنگ می زد هراسون می دویدم و درو باز می کردم ..اما هیچ خبری نشد ..و امیدم رو برای اومدن علی از دست دادم ..رُز داشت  بزرگ میشد  ..حالا اون تمام هستی من شده بود  دختری درست شبیه به خودم ..اما وقتی به صورتش نگاه می کردم شباهت زیادی هم به علی داشت ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_ششم تازگی ها ملی دورش بالش میذاشت و اونم می نشست و بازی می کرد ..بچه ی خوش خنده و با هوشی بود و هر ثانیه کار جدیدی می کرد و ما رو سر شوق میاورد ..همه چیز توی زندگی همینطوره آدم ها خیلی زود به اونچه در اطرافشون میگذره عادت می کنن ..و شاید منم برای همین از اون دنیای پلیدی ها کینه ها و غضب ها خودمو نجات دادم ..کاش قبل از اینکه به این صفات بد عادت کنیم ازشون دور بشیم و من هر روز بیشتر از قبل از اینکه اون خونه رو ترک کردم از خودم راضی می شدم .....و مطمئن از اینکه کسی که اون کادو ها رو پشت در گذاشته علی نبوده اگر بود حتما بازم میومد سراغ ما و این موضوع همچنان برای ما معما موند ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_هفتم سرم به شدت به تدریس توی دانشگاه گرم بود و اینکه  حالا  استادِ محبوب دانشجو ها بودم اعتماد به نفسی رو که علی ازم گرفته بود بدست آورده بودم ..بعد از ظهر ها هم که توی داروخونه ی بیمارستان کار می کردم اونقدر سرم شلوغ بود که حتی یک ثانیه بیکار نمیشدم که به چیز دیگه ای فکر کنم و شب به امید دیدن دخترم به خونه بر می گشتم ...نمی دونم ملی مادرم بود یا خواهرم و یا دوستم و یا معلمم چون اون  هر روز بیشتر با ادبیات غنی ایران منو آشنا می کرد و با خوندن شعر ها و داستان های شاهنامه و مولانا وارد دنیا جدیدی شده بودم  ....به هر حال اینو یقین داشتم که  خدا اونو برام رسونده بود که تمام اوقات فراغت خودشو صرف من و رُز می کرد..رُز بیشتر از من وابسته ی ملی بود و وقتی می دیدم که اون دونفر چقدر با هم خوش هستن و از وجود هم لذت می برن ,, عذاب وجدان می گرفتم  که منم مثل دختر ملی مادرم رو از دیدن نوه اش محروم کردم .#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_هشتم اونم به خاطر مردی که دیگه دوستم نداشت و تونسته بود از من و بچه اش صرف نظر کنه ..این بود که  وقتی دانشگاه تعطیل شد دوباره به فکر رفتن افتادم و تصمیم گرفتم هر طوری شده از ایران برم ..با اینکه دیگه دلم نمی اومد ملی رو تنها بزارم یک روز رفتم سفارت و دوباره تقاضا کردم به کشورم برگردم ..و باز بهم گفتن باید بررسی بشه و چند روز دیگه جواب میدن ..تابستون بود و هوای گرم ولی من پول زیادی نداشتم که سوار تاکسی بشم ..باید صرفه جویی می کردم تا بتونم مقداری پس انداز کنم برای خریدن بلیط و هزینه های رفتن ..سوار اتوبوس شدم ..جا برای نشستن نبود لای جمعیت زیادی که ایستاده بودن دستم رو به یک میله گرفتم تا زمین نخورم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_نهم و از همون جا بیرون رو تماشا کردم ..یک مرتبه چشمم افتاد به ماشین زهرا و خودش پشت فرمون بود و از کنار اتوبوس رد شد و رفت ... زهرا توی اداره ی مخابرات کار می کرد و هیچوقت اون موقع روز بیرون نبود ..ومن این تصادف رو به فال نیک گرفتم ..خیلی دلم خواست که با زهرا تماس بگیرم و از حال و روز علی با خبر بشم ..خوب منم انسان بودم و احساس داشتم و نمی تونستم گذشته ی خودمو با علی فراموش کنم و یا اینکه انکار کنم اون پدر بچه ی منه ...اما زود از این فکر منصرف شدم ..اتوبوس همچنان میرفت و من غرق در افکار خودم شدم تا  به ایستگاهی که  باید پیاده می شدم نزدیک شدیم  , و پشت یک چراغ قرمز ایستاد ؛  دوباره زهرا رو دیدم درست کنار اتوبوس ..یکه خوردم و دیگه شک کردم که اتفاقی بوده باشه ..از اونجا تا جاییکه پیاده شدم با چشم ماشین اونو دنبال کردم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_دهماینطور به نظرم اومد که داره همپای اتوبوس حرکت می کنه ..یک مرتبه قلبم به تپش افتاد ..و با خودم گفتم ؛؛ نه مگه میشه ؟ اون کار و زندگی خودشو ول کنه دنبال من بیفته؟ ..آنه فکر ای بی خودی نکن ..امکان نداره ..اتفاقی بوده ..ولی دلم قرار نگرفت ... وقتی پیاده شدم ماشینشو دیدم که رد شد و رفت ..اما در مسیر خونه ی ما ..با قدم های بلند و تند میرفتم ..در حالیکه  هراسی عجیب به دلم  افتاده بود ؛؛که نکنه  اون داره منو تعقیب می کنه ..نکنه می خوان بچه ام رو ازم بگیرن ..و اینکه خودشو نشون نمیده شاید همین قصد رو داشته باشه   ..با این فکر شروع کردم به دویدن ...مثل دیوونه ها شده بودم توی گرمای آخرای تیر ماه و آفتاب سوزان در حالیکه نفس ؛نفس می زدم وعرق میریختم  سعی داشتم هر چه زود تر خودمو برسونم به بچه ام  ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_یازدهم و تا اونجا که راه زیادی بود با سرعت دویدم ..نمی دونم چرا اون همه اضطراب داشتم ..نزدیک های خونه دیگه نای راه رفتن نداشتم ..ایستادم و از دور نگاه کردم .. از زهرا خبری نبود ولی دیگه می دونستم ممکنه همین دور اطراف باشه ..دستم رو گذاشتم روی زنگ و ملی درو باز کرد و هراسون پرسیدم : کسی نیومده  ..رُز کجاست ؟ گفت : چی شده ؟ رُزخوابه ..نگران نباش حالش خوبه ؟..تو چت شده ؟ گفتم : ملی فکر کنم زهرا داره منو تعقیب می کنه ..و دوباره دویدم توی خیابون و از دور ماشین اونو لای ماشین های پارک شده دیدم ..با همون سرعت دویدم طرفش ..از توی آینه بغل گویا منو دید و روشن کرد ..اما خودمو رسوندم و قبل از اینکه از پارک بیاد بیرون دستگیره ی ماشین رو گرفتم و داد زدم باز کن ..باهات کار دارم ..زهرا ماشین رو خاموش کرد و با دو دست سرشو گرفت و بعد درو باز کرد ..فورا  نشستم توی ماشین و فریاد زدم از جون من چی می خوای؟ ..برای چی منو تعقیب می کنی ؟ چرا راحتم نمی زارین ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_دوازدهم رنگش پریده بود و با حالت التماس آمیز گفت : تو اشتباه می کنی آنه ..به خدا قصد بدی ندارم ....من دیگه چیزی نمی فهمیدم و همینطور گریه می کردم و می گفتم ..دست از سر من بر دارین ..منو توی کشور غریب با یک بچه آواره کردین ..اذیت شدم ..آخه شما ها مگه انسان نیستین ؟ حالا اومدی می خواین آرامش رو ازم بگیرین ؟ می خواین انتقام بگیرین ؟ و اون همینطور خواهش می کرد که آروم باشم تا برام توضیح بده ...حالم خیلی بد تر از اونی بود که بتونم به خودم مسلط بشم ..ترس از دست دادن رُز به جونم افتاده بود و نمی تونستم آروم بشم ..بالاخره صداشو بلند کرد و گفت : آنه ؛؛ خواهش می کنم .. من و تو با هم دوستیم ..به خاطر خودت این کارو می کنم ..دلواپس تو هستم ..من به تو صدمه ای نمی زنم .گفتم : پس چرا منو تعقیب می کنی ؟ حتما مادر بهت گفته ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_سیزدهم گفت : قسم می خورم که هیچکس خبر نداره حتی شوهرم ..پرسیدم چند وقته تو می دونی من اینجام ؟ گفت : ببخشید از همون اول که اومدی ..اگر می خواستم کاری بکنم تا حالا کرده بودم ..گفتم : اون هدیه ها کار تو بود ؟ گفت : آره ..معذرت می خوام ؛  نمی خواستم آرامش تو رو بهم بزنم ولی دلم طاقت نیاورد خواستم کمکت کنم ..گفتم : تو از کجا فهمیدی من بچه رو به دنیا آوردم ؟ گفت : خیلی اتفاقی ..سال تحویل خونه ی مادر بودیم ..صبح یکی زنگ زد گوشی رو برداشتم قطع شد ..دوباره زنگ خورد مادر برداشت قطع کردن ..و بار سوم که حرف نزد و گوشی رو قطع کرد دیگه دلم برای تو به شور افتاد و با خودم فکر کردم نکنه تو می خوای روز عید با علی تماس بگیری ..این بود که به یک بهانه از خونه زدم بیرون ..اومدم در خونه ی تو ..وقتی از بیمارستان اومدی خونه تو رو دیدم اصلا فکر نمی کردم بچه به دنیا اومده باشه ...اونجا بود که فهمیدم ؛؛ باور کن اتفاقی بود ..من  قبلام این کارو زیاد کرده بودم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_چهاردهمگفتم : من دشمن تو بودم ؟که خودتو ازم قایم می کردی ؟ چرا ؟ نیومدی رو راست منو ببینی ..بچه رو ببینی ؟ من حرف تو رو قبول ندارم زهرا ..این چیزا رو نمی فهمم ... گفت : برات تعریف می کنم ..به شرطی که بزاری دختر تو رو بغل کنم ..می زاری ببینمش ؟ گفتم : تو منو نشناختی ..چرا فکر کردی من همچین آدمی هستم که اجازه ندم تو بچه ی برادرت رو بغل کنی ؟  اول بگو علی چیکار می کنه ؟ گفت : مفصله ..نمی خواستم با تو روبرو بشم تا خیلی چیزا رو ندونی ..اینطوری بهتر بود ..ولی شد دیگه بریم برات میگم ..خیلی اتفاق ها افتاده که تو خبر نداری ...گفتم تو امروز از کجا می دونستی من رفتم سفارت ؟ گفت : صبح اومدم یک خبری از تو  بگیرم؛؛  یک ماهی بود گرفتار بودم نتونستم بیام ..امروز اومدم و دیدم از خونه زدی بیرون ؛  پشت سرت راه افتادم ..می خواستم ببینم چیکار می کنی ..فقط همین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_پنجم- بخش_پانزدهم زهرا درِ ماشین رو قفل کرد و با هم راه افتادیم ..پرسیدم تو از کجا می دونستی من تلویزیون ندارم ؟ گفت : حدس می زدم واقعا نمی دونستم ولی کم و پیش در جریان کارات بودم ..گفتم : آخه رنده؟ ..گفت : اوه ببخشید ..از دوستت شنیدم ..یک روز خرید می کردم چشمم افتاد برات  گرفتم ..همینطوری ؛؛  ..بعدم گذاشتم توی وسایلت ..اما دفعه ی دوم خیلی ترسیدم نزدیک بود گیر بیفتم ..برای همین دیگه جرات نکردم ...راستش خودمون خیلی گرفتاریم ..پرسیدم : علی دچار مشکل شده ؟ با  افسوسی که توی صورتش بود ؛ تایید کرد ..گفتم : اون می دونه بچه به دنیا اومده ؟ گفت : صبر کن همه چیز رو برات میگم ...ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_اولملی در حالیکه رُز رو توی بغلش گرفته بود نگران دم در بود ..زهرا با دیدن رُز خودشو زود تر رسوند و در حالیکه صورتش از هیجان و گرما سرخ شده بود دستهاشو باز کرد و گفت: الهی عمه فدات بشه ..قربونت برم ..تو چقدر خوشگلی و اونو از ملی گرفت و شروع کرد به بوسیدنش ..رُز غریبی کرد و به گریه افتاد ..و همینطور که دستشو به طرف من درازکرده بود با نگاهش التماس می کرد بیاد بغلم ..زهرا خودش متوجه شد و در حالیکه اشک از چشمهاش جاری بوداونو داد به من ..و با هم رفتیم توی ساختمون ..ملی گفت : خوش اومدین یک چیز خنک می خواین یا چای ..من برای آنه شربت درست کردم شما هم می خورین ؟ زهرا در حالیکه می نشست روی مبل گفت : ممنون ..اگر زحمتون نمیشه همون شربت خوبه ..وای ..خدایا یعنی من اینجام پیش آنه ؟  ..باور کنین زبونم به حلقم چسبیده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_دوممن همینطور که رُز بغلم بود نشستم کنارش و گفتم : ملی جون شما بیا بشین من اونا رو میارم ..خندید طوری که معلوم میشد از اینکه زهرا رو دیدم و آوردش خونه راضیه گفت : نه تو بشین من میارم حاضره ...تو اول یک آب سر و صورتت بزن حالت جا بیاد یکم شیر بده به رُز که فکر می کنم گرسنه باشه ..کمی بعد زهرا همینطور که شربت می خورد و با دستمال سر و صورتشو پاک می کرد به ملی گفت : دستتون درد نکنه به خاطر همه چیز ..من خیلی دلم می خواست یک بار بیام از نزدیک  از شما تشکر کنم که زن برادر منو توی خونه ی خودتون راه دادین ..و توی این مدت همیشه هواشو داشتین ..به خدا آدمی مثل شما کم پیدا میشه ..دیگه روز گار طوری شده که همه ی مردم فقط به فکر منافع خودشون هستن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_سومرُز چند تا مک میزد و شیر می خورد و بر می گشت و زهرا رو نگاه می کرد ..ملی گفت : کاری نکردم در واقع آنه شده همدم تنهایی من و این منم که باید خوشحال باشم ..باور می کنین اصلا نفهمیدم این هفت ,هشت ماه چطوری گذشت ..گفتم : زهرا ؟ لطفا از علی بگو نگرانم کردی ..گفت : باشه میگم ..ولی تو رو خدا خودتو ناراحت نکن ما هم خیلی عذاب کشیدیم ..متاسفانه یک نادون یک سنگ میندازه توی چاه که صد تا عاقل نمی تونه در بیاره ...گفتم : علی گرفتار شده ؟ آره ؟ بلایی سر مهوش آورده ؟ گفت : باید از اول برات بگم از اون موقع که تو از خونه رفتی ..فکر می کنم تنها کسی که بهت حق داد من بودم ..و رو کرد به ملی و ادامه داد ...ملی خانم شما نمی دونی چه به روز این دختر اومد از همون شب اولی که وارد ایران شد,,  ما توی فرودگاه بودیم که داداشم حسین و زنشو دیدیم در حالیکه با همه ی ما قهر بودن ..یک مرتبه سر و کله شون پیدا شد و خوشی دیدار علی رو به کام ما زهر کردن ...خانم اکرم که همون جا داشت از حال میرفت و فهمیده بود که چی در انتظارمونه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_چهارمدیگه نمیشد جلوشو گرفت ..اما حسین و مهوش رفتن و صورت خانم اکرم رو بوسیدن و خوب یکم خیالمون راحت شد و که سر جنگ ندارن ..حالا ما یک عالم مهمون توی خونه داشتیم و نباید دوباره آبروریزی اونم جلوی عروس تازه راه میفتاد ..وقتی علی و آنه رسیدن ..حسین اولین نفری بود که رفت جلو و ازش استقبال کرد ..با یک خیال باطل همه خوشحال شدیم و فکر کردیم اومدن تا کینه ها رو کنار بزارن ..حتی  اصرار کرد و علی و آنه و مادر رو خودش از فرودگاه برد خونه ..بعدم اومدن و نشستن و شام خوردن اونشب داداشم بعد از مدت ها با همه ی ما خوب بود ولی آخر شب خانم اکرم احساس کرد مهوش داره با آنه یواشکی حرف می زنه و فهمید که اینا همش نقشه بوده ..خوب از اون طرفم به محض اینکه علی رسید بحث تقسیم ارث رو پیش کشیدن و دیگه خانم اکرم داغون شد ..علی خیلی سعی کرد که این کار نشه ولی فهمیدیم که مهوش واقعا شمشیرشو از رو بسته بیچاره مادر خیلی تحت فشار بود راستشو بخوای دلش نمی خواست آنه عروس ما بشه برای اینکه می گفت مسئولیت داره خدای نکرده یک دختر توی شهر غریب بلایی سرش بیاد ..به علی می گفت مسلمون نشدنش رو بهانه کن و برش گردون ..اون به درد زندگی ما نمی خوره ..البته به خاطر خودِ آنه می گفت ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_پنجمعلی از یک طرف دنبال کارای خونه بود از یک طرف تحت فشار مادر بود و از طرف دیگه می ترسید مهوش بلایی سر آنه بیاره ..حساس شده بود و اجازه نمی داد از خونه بره بیرون ..ولی به خدا قسم من دلم برای آنه می سوخت هر کس جای اون بود طاقت نمیارود ..ایناهاش جلوی خودش میگم هر کاری از دستم بر میومد می کردم هر روز به خاطر آنه خونه ی مادر بودم ..ملی گفت : عزیزم بد رفتاری برادرتون با آنه دلیل نداشت اون نباید دق و دلشو سر این بنده ی خدا خالی می کرد  ..گفت : می دونم به خدا صد بار بهش گفتم ولی کلا ما ها جوشی و عصبی هستیم ..پدر بزرگم اینطوری بود می گفتن شبی نبوده که با یکی دعوا نکنه و زخمی نیاد خونه ...علی از روزی که آنه گم شد و لای فرش پیداش کردیم بد اخلاق تر شده بود و دلش می خواست یک طوری تلافی این کارو سر مهوش در بیاره به خصوص که اون زمان خونه رو هم از مادرم  گرفته بودن تازه  ما نمی دونستیم با یک واسطه برای خودشون خریدن ..نمی دونم شما حال مادر منو و علی رو درک می کنین یا نه ..ولی خیلی عذاب کشیدن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_ششمآدم وقتی چاره نداره همیشه دق و دلشو سر کسی که دم دستش هست و دوستش داره خالی می کنه ..علی زورش به حسین و مهوش نمی رسید ..به مادرم که چیزی نمی تونست بگه ..خوب آنه زنش بود و من می دیدم که چقدر رفتار بدی با اون داره و شرمنده می شدم ..به خدا اگر شوهر من یکبار جلوی دیگران اونطور منو خراب  می کرد طاقت نمیاوردم ...گفتم : زهرا لطفا یک کلام بگو علی کجاست حالش خوبه ؟ گفت : صبر کن عزیزم الان میگم ..با این همه ناراحتی که علی داشت یک روز میاد خونه و می ببینه مهوش باز برای آنه عکس فرستاده و تهدید کرده ..اون عکس ها رو من دیدم ..آره دخترش یک مدت بیمارستان روانی بود ..و مدت زیادی هم گوشه گیر شد ولی الان خوبه ..با اینکه می دونم ضربه ی بدی بهش خورده ...گفتم : زهرا تو با من صداقت داری ..من می دونم؛؛ بهم بگو علی اون کارو کرده بود با دختر مهوش ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_هفتم گفت : نه به خدا ..این چه حرفیه ..راستش دختره خودش با علی رفته بود من درست جزییاتشو نمی دونم ولی مثل اینکه یکی از دوستان صابر بود که پسر بدی بوده این دونفر هرگز اون پسر رو لو ندادن ..ناراحتی روحی  که دختر مهوش پیدا کرد بیشترش  به خاطر این بود که فکر می کرد علی دوستش داره و اونم عاشق علی شده بود ..در واقع ضربه ی روحی رو همون جا خورده ..والله من گاهی به مهوش حق میدم ولی همه دعوام می کنن ..ملی گفت : من با آنه زیاد در این مورد حرف نزدیم چون ناراحت میشد و تا چند روز حالش خوب نبود ..اما به نظر من اینجا یک نفر مقصر نیست ..همه دست به دست هم دادن و این ماجرا رو بزرگش کردن ..اول اینکه برخورد آدم ها در مقابل مشکلات اگر صحیح باشه دامن اطرافیان رو نمی گیره ..شوهر من به بدترین وضع به من خیانت کرد ..خیلی توهین آمیز با دختر خواهر من رابطه برقرار کرد و منو با یک بچه علنا رها کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_هشتم من از چند بابت لطمه خوردم ..اول خواهرم و دوم دخترش که من خاله ی اون میشدم و پدر بچه ام ..اما خودمو آتیش نزدم ..به کسی کاری نداشتم ...این کار غیر عاقلانه و غیر منطقی بوده که زن برادر شما با داشتن دوتا بچه ی بزرگ این بلا رو سر خودشو خانواده اش بیاره  ..و این نهایت خودخواهی بوده ..مادر بودن این نیست ..بعد حالا  این اتفاق افتاد ..مادر شما و اطرافیان اونقدر این مسئله رو بزرگ کردن تا یک پسر بچه ی به عقل نرسیده دست به یک همچین کار غیر انسانی و وحشتناک بزنه ..شما باید فکر کنین مادر و پدرتون و اطرافیان با حسین چیکار کردن که اون دوباره به دامن همون زن پناه برد و حالا اینطور خانواده ی خودشو داره نابود می کنه ...یکی باید رشد این ریشه رو از بین می برد ..که متاسفانه همه دست به دست هم دادن و آبیاریش کردن ..و اونقدر این ریشه ها عمیق شدن  که به این راحتی از بین نمیره ..آنه هم برای همین از اون خونه اومد بیرون برای اینکه احساس می کرد این کینه و نفرت داره دامن اونو می گیره ..آنه از این جنس نیست و دوست نداشت آدم دیگه ای باشه  ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_نهمزهرا گفت : می دونم من که همیشه حق رو به آنه میدم ..شما راست میگی ..پدرمن به جای اینکه علی رو تنبه کنه فراریش داد ..من یادمه هیچ کس اونو سرزنش نکرد و یک طواریی هم دلشون خنک شده بود ..ولی بازم میگم منم مثل آنه دوست نداشتم و از این بابت ناراحت بودم ..اما من از همه کوچکترم کسی به حرفم گوش نمی کرد ...گفتم : زهرا جون خواهش می کنم برو سر اصل مطلب می خوام بدونم من نبودم چی شد ؟ اونو بگو ..گفت: خوب اولش که فکر می کردن مهوش تو رو دزدیده چون بیشتر وسایلت اونجا بود اونقدر دستپاچه شده بودن که نفهمیدن خودت رفتی ..به من زنگ زدن و خودمو رسوندم ..حدس شون این بود که یکی از توی حیاط اومده  دوباره تور و بیهوش کرده و برده ..گفتم : ولی من برای علی نامه نوشته بودم ..نمی فهمم چرا اینطوری وانمود کرده ..زهرا گفت : منم اینو شنیدم ولی علی جواب درستی نداد اون گفت فکر کردم وادارش کردن این نامه رو بنویسه ..شایدم همینطور بوده گفتم : نه زهرا علی دنبال من تا دم تاکسی اومد و دیدکه من خودم با چمدون رفتم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_دهم گفت : نمی دونم به خدا پس  حدس می زنم برای این بوده که نمی خواسته مادر فکر کنه تو خودت رفتی ..می خواسته پیدات کنه و برت گردونه چون می دونست که این موضوع که عروسش از خونه فرار کنه برای اون از همه چیز توی این دنیا بدتره ..و دیگه تو رو قبول نمی کنه ..ولی مثل اینکه تو خودت گفته بودی و مادرم شنیده بود که نامه نوشتی ..به هر حال اونشب علی اومده بود فرودگاه فکر کرده بود ممکنه رفته باشی اونجا ..من وقتی رسیدم خونه ی مادر فشارش اونقدر بالا بود که داشت سکته می کرد ..طوری که عاطفه اونو برد بیمارستان ..یکم که بهتر شد راه افتاد . گفت باید این بار خودم خدمت مهوش برسم ..این بود که من و عاطفه با علی  و مادر رفتیم در خونه ی حسین ..اونجا دعوای مفصلی شد و کار به کلانتری کشید ..نمی دونی چه شب بدی بود ..گفتم : وای علی ؛وای با اینکه می دونست کار مهوش نیست بازم دعوا کرد ؟ خدای من باورم نمیشه ...آخه چرا این کارو می کنه ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_یازدهم زهرا گفت : ولی علی اونقدر ناراحت بود که تا صبح نخوابید و راه رفت بعد تو رو توی سفارت دید ..و از روی نمره ی ماشین ملی خانم تو رو پیدا کرد ..مادر خیلی از دستت عصبانی بود چون فهمیده بود که خودت خونه رو ترک کردی حالا علی از یک طرف ناراحت تو بود و از طرف دیگه حرفای خانم اکرم اعصابش رو خرد کرده بود  ..به هر حال تو نمی دونی چقدر برای ما رفتن تو گرون تموم شد و سخت بود وخانم اکرم توی این مدت چی کشید  ..اون میگه دیگه نمی خواد تو رو ببینه ..علی مونده بود این وسط؛؛ نه تو برمی گشتی نه مادر کوتاه میومد ..اون روز که رفته بود خونه ی ملی خانم بهش گفتم بزار منم باهات بیام ؛؛دعوام کرد و گفت لازم نکرده دیگه کسی حق نداره با من بیاد کارو خراب تر نکنین ..اما من  نگرانش شدم و تعقیبش کردم ..نفهمیدم توی خونه چی گذشت ولی وقتی اومد بیرون داشت منفجر میشد ..بازم دنبالش رفتم ..و متاسفانه باز رفت سراغ مهوش ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_دوازدهم این بار داداشم خونه نبود ..تا در رو براش باز کردن  رفت تو منم فورا پیاده شدم که  نزارم اتفاق بدی بیفته ولی در یک چشم بر هم زدن علی چند تا سیلی محکم زده بود توی گوش مهوش و بد و بیراه گفته بود و اومد بیرون  ..و همون شب مهوش و  مامور آورد و علی رو بردن کلانتری ..شکایت کرده بود و پرونده ی قبلی رو هم گذاشته بود روش ..رفته بود پزشک قانونی و...دیگه طاقت نیاوردم از شدت ناراحتی می لرزیدم رُز رو دادم بغل ملی و دستهامو گذاشتم روی دهنم و خم شدم بشدت به گریه افتادم و گفتم :   بسه دیگه ..بسه ..خواهش می کنم دیگه نگو ..آخه مگه علی وحشی هست ..مدام با همه دعوا داره .. ؟ من اصلا درک نمی کنم ..من با کی ازدواج کردم ؟ دیگه اونو نمیشناسم ..زهرا بگو الان کجاست ؟ گفت : متاسفم ..ببخشید ناراحتت کردم ..حالا فهمیدی برای چی یواشکی میومدم سراغت ..علی زندانه ..ناله ای از گلوم بیرون اومد و در حالیکه گریه امونم نمی داد پرسیدم تا کی باید بمونه ؟ زهرا سکوت کرد ..گفتم : خیلی زیاده ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_ششم- بخش_سیزدهم گفت :نه  یک سال ؛ چیزیش نمونده ..به من گفت : حواست به آنه باشه ..اما من تو رو پیدا نکردم ..چندین بار رفتم در خونه ی ملی خانم هیچ کس نبود تا یک شب  همینطوری رفتم درِ اون خونه شاید تو رو ببینم ..می دونستم نزدیک زایمانت شده ..که ملی خانم اومد بیرون و منم تعقیبش کردم ..مطمئن نبودم که تو اینجایی همینطوری حدس زدم ..تا روز اول عید که تلفن شد و من فکر کردم تویی اومدم و دیدم از بیمارستان اومدین ...جرات نکردم بیام جلو فکر کردم از هیچی خبر نداشته باشی بهتره ..دیگه مغزم کار نمی کرد و نمی دونستم چی درسته و چی غلط تازه داشتم به یک زندگی عادی بر می گشتم و حالا دوباره همه چیز برام تازه شده بود ..زهرا هم اینو متوجه شده بود و تا بعد از ظهر پیش ما موند تا من یگم آروم بشم ..دو روز بعد صبح خیلی زود زهرا اومد دنبالم تا با هم بریم زندان و علی رو ملاقات کنیم ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

@خرگوشی   @کژن     ‍ تا پایان بیست و شش گذاشتم

ممنون عزیزم 🥰

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_اولمن باید اونو می دیدم به خاطر خیلی حرفایی که توی دلم مونده بود و فرصتی نداشتم که بهش بگم ..و باید ازش می خواستم مانع رفتن من به امریکا نشه ..اما خیلی آشفته بودم و از روبرو شدن با علی واهمه داشتم ..احساس عجیبی که برای خودمم ناشناخته بود ؛؛ و با اینکه  من  هنوز عاشقش بودم ولی حس می کردم از نظر روحی خیلی ازش دور شدم ..یک جور بیگانگی که توی این مدت در وجودم رشد کرده بود منو از رفتن باز می داشت ..اونقدر که وقتی زهرا رسید هنوز آماده نبودم .. ملی حرفی نمی زد ..گاهی نگاهی به من مینداخت که نمی دونستم نظرش در این مورد چیه ..ما از شب قبل اصلا با هم حرف نزده بودیم ..شاید اون حس منو درک کرده بود  ..اما رُز رو آماده کرد و داد بغل من ..گفتم : ملی جون تو چی میگی ؟ من برم اشکال نداره ؟ گفت : چرا باید اشکال داشته باشه ؟ اونم انسانه و احساس داره بزار حالا که گرفتار شده با دیدن تو و بچه خوشحال بشه ...توام حرفات رو بهش می زنی ..و اینطوری اون منو از تردید بیرون آورد و با قوت قلب بیشتری همراه زهرا راه افتادیم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دومزندان رو قبلا ندیده بودم ولی جایی که منو بردن بسیار کثیف و شلوغ و نامنظم بود ..مردم زیادی توی صف با بو های بد ایستاده بودن و گرمای هوا کمک می کرد تا این بو ها بیشتر به مشام برسه ..پس  فضای اونجا اصلا برای رُز خوب نبود ...زهرا متوجه شد و منو برد یک جای خلوت و گفت تو اینجا بشین هر وقت نوبت ما شد تو رو صدا می کنم ..گیج بودم ..آخه چرا آدم باید نتونه خودشو کنترل کنه تا کارش به اینجا بکشه ؟ یک بغضی توی گلوم بود که به گریه تبدیل نمیشد ..شاید این وضع خیلی بیشتر از  تحمل من بود..گرما و بوی بدی که توی سالن پیچیده بود و بی تابی رُز کلافه ام کرده بود ..بالاخره لحظه ای رسید که پشت یک شیشه که تلفن داشت  قرار گرفتیم و منتظر علی شدیم ..تا زندانی ها اومدن ..توی صف دنبال باجه های خودشون می گشتن اما علی بدون اینکه به ما نگاه کنه نشست و گوشی رو بر داشت ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_سومزهرا به من گفته بود که بیشتر تنها میاد به دیدنش ..علی تازه وقتی نشست  سرشو بلند کرد ..نمی تونم بگم وقتی چشمش به من که رُز رو توی بغلم گرفته بودم افتاد چه حالی شد ..درست مثل کسی که درد شدیدی رو تحمل می کنه لب هاشو بین دندون گرفت و به یک باره صورتش قرمز شد و چند بار بی هدف سرشو تکون داد ..اعضاء صورتش شروع کردن به لرزیدن ..یکم حیرت زده به ما نگاه کرد ..اشکهام حالا سرازیر شده بود ..علی در حالیکه معلوم بود نفس های عمیق می کشه بغضش ترکید و گوشی رو رها کرد و بلند شد و پشت به من ایستاد ..و صورتشو با یک دست گرفت ..از حرکت شونه هاش می فهمیدم چه حالی داره ..یکم که به خودش مسلط شد در حالیکه چونه اش رو با دست محکم گرفته بود نشست .. گوشی رو برداشت و آروم گفت : اونقدر نیومدی تا کارم به اینجا بکشه ؟بی معرفت ؛ همینو می خواستی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_چهارمگفتم : علی ؛ علی ..من اینو نمی خواستم ..تو که می دونی چرا این حرف رو بهم می زنی تو باید دل منو بسوزونی ؟گفت : دلم برات تنگ شده بود دیوونه ..و با انگشت ذوق زده اشاره کرد به رُز ..منم در حالیکه گریه ام شدید شده بود و به چشمهاش نگاه می کردم سرمو با محبت تکون دادم ...علی دوباره لبشو گاز گرفت و گفت : وای آنه ..وای که چقدر خوب شد اومدی ...ممنونم .. علی به رُز نگاهی پر از عشق انداخت و همینطور که  اشک میریخت ..گفت:واقعا خوشحال شدم ...بعد انگشت هاشو چسبوند به شیشه و گفت :بابا ؟ بابایی ؟ و دیگه اشکهاش چنان میومد که صورتشو خیس کرده بود و نمی تونست پاک شون کنه ..و با همون حال پرسید ؟ کی بدنیا اومد ؟اون خانم خوب مراقبتون بود ؟  گفتم: صبح زود روز اول سال ..آره همون خانمی که تو صورتشو کبود کردی ..گفت : من نکردم تقصیر خودش بود در رو باز نمی کرد ..در خورد توی صورتش ..حالا بگو اسم دخترم چیه ؟شناسنامه براش گرفتی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_پنجمگفتم : رُز .. بله به اسم تو گرفتم ..براشون توضیح دادم که  پدرش اینجا نیست ..با گواهی بیمارستان ...پرسید : مادرم ؛ خانم اکرم که نفهمیده تو اومدی اینجا ؛؛ گفتم : نه زهرا ما رو پیدا کرده ..و به کسی چیزی نگفته ..گفت :زهرا دختر عاقلیه ..توام  بهشون هیچی نگو تا خودم بیام ..کجا زندگی می کنی ؟خونه ی اون زن ؟ گفتم : نه برای خودم خونه دارم کار می کنم و پول در میارم ..گفت : به زهرا میگم بهت پول بده نگران چیزی نباش ..گفتم : علی زود به فکر من نیفتادی ؟ من به پول تو نیاز ندارم...گفت : باشه ؛ می دونم از دستم دلخوری ..زود باش بگو تو چیکار می کنی ؟حالت چطوره ؟ تو این مدت چی بهت گذشت ؟ گفتم : خیلی کارا کردم ..اما مهمتر از همه اینکه مسلمان شدم ...نماز می خونم ..به نظرم تو هم بیا مسلمان شو و به خانم اکرم هم یاد بده مسلمان به چطور آدمی میگن .. مسلمان کینه توی دلش نیست خشم شو کنترل می کنه ..رحم و شفقت داره مثل خدای رحمان و رحیم ...من نمی فهمم شما چرا از هیچ کدوم از اصول دین تون خبر ندارین  .#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_ششمگفت : آنه می دونم  تو راست میگی من تو رو از راه درستی وارد نکردم و تو حق داشتی ..دلیلش واضحه ..تو به دنبالش بودی یافتی ولی ما تا چشم باز کردیم همین بودیم و نیازی ندیدیم که بیشتر بدونیم هر چی مادر گفت من گوش کردم ؛  اونم هر چی مادرش گفته بود به ما یاد داد  :برای همین بیشتر آدم ها درست دینشو نمی شناسن ..گفتم : پس چرا ملی می شناسه ؟ تو هم می تونستی ولی نخواستی ...گفت : خوب پس دیگه قبول کردی که مسلمون شدی ...ای داد بیداد ..باور کن از وقتی اومدیم ایران فرصت نکردم درست و حسابی با تو حرف بزنم ...حالا بیشتر از خودت بگو خیلی نگرانت بودم .. پس بچه مون دختره ؛ می دونستی من خوابشو دیدم ؟ خدای من  چقدرم  خوشگله ..آنه شکل تو شده ..کاش می تونستم بغلش کنم ..گفتم : ولی به تو شباهت داره مخصوصا وقتی گریه می کنه و عصبی میشه .گفت : متلک میگی ؟ ..گفتم : نه راست میگم ....#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هفتمگفت : عزیزم لطفا منو ببخش اصلا نمی خواستم اینطوری بشه ..گفتم : علی من فقط یک چیز ازت می خوام ..اگر می خوای تو رو ببخشم یک رضایت نامه بده تا من زود تر از اینجا برم ..تو هروقت بیای اونجا باهات زندگی می کنم ..ولی اینجا نه ..اگر اجازه ندی دوباره خونه رو عوض می کنم تا پیدام نکنی ...و در میون ناباوری من گفت : آره تو بهتر بری منم تا از اینجا خلاص بشم میام پیشت ..رضایت میدم ..تو برو؛؛  اینجا امنیت نداری ..می خواستم کاری کنم که خوشبخت بشی ولی نتونستم مهوش رو سر جاش بشونم  ..گفتم : تو واقعا می خوای من برم ؟ قبول می کنی ؟ گفت : آره عزیزم ..بمونی اینجا که چی بشه ؟ من که نیستم ؛ و اینجا همش نگران تو و بچه هستم ..منم که دیگه نمی خوام ایران بمونم؛ بزار هر کاری دلشون می خواد بکنن .. اما تو مراقب باش نزار کسی بفهمه کجایی زهرا هم زیاد نیاد دیدن تو مگر مطمئن باشه کسی دنبالش نیست ..فورا کارات رو بکن و منم به زهرا میگم چیکار کنه تا تو زودتر بری ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_هشتمگفتم : علی ممنون ..خیلی ممنون .. خوشحالم کردی ..باورم نمیشه تو به این سادگی قبول کنی ..گفت : من که اینجا کاری از دستم بر نمیاد ..می ترسم تو رو پیدا کنن و مشکلی برای تو و رُز درست کنن ..هر چی زود تر برو ..وقتی رسیدی اونجا با زهرا تماس بگیر و از حالت منو با خبر کن ..آنه ؟ گفتم : جانم  ..گفت : خیلی دوستت دارم ..عاشقت بودم و هستم ..اینو هیچوقت  یادت نره ..منتظرم بمون خیلی زود میام پیش شما و اونجا یک زندگی خوب خواهیم داشت ..بهت قول میدم این یکسال رو که تو اذیت شدی جبران کنم ..گفتم : علی منم خیلی دوستت دارم ..هیچ وقت توی این مدت تو رو فراموش نکردم ..بازم نمی کنم و منتظرت می مونم ..خیلی ازت ممنونم که متوجه شدی من و دخترت چقدر اینجا ناراحتیم ...وقتی گوشی رو دادم به زهرا علی تندو تند یک چیزایی بهش گفت و وقت ملاقات تموم شد طوری که زهرا فرصت حرف زدن پیدا نکرد ... و علی رو بردن ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_نهماز اینکه دیگه مانعی سر راهم نبود تا به کشورم برگردم خوشحال بودم ولی از دیدن علی خیلی غمگین و افسرده شدم ..مدتی بود که کمتر بهش فکر می کردم و دوباره حس عاشقی توی دلم شعله کشید ..زهرا منو دم خونه پیاده کرد و گفت: من باید برم خیلی کار دارم علی بهم گفته چیکار کنم ..خودم نامه رو می گیرم و با هم می بریم سفارت ..بلیط هم خودم برات می گیرم ..تو نگران هیچی نباش ..امروز چهارشنبه اس من شنبه میرم دنبال کارات .. گفتم : زهرا می دونی که نباید به کسی بگی منو دیدی و یا من علی رو دیدم ؛؛ گفت : خاطرت جمع باشه ممکن نیست به کسی بگم ..مگه بچه ام ..توی این مدت نگفتم بعد از اینم نمیگم ...زهرا رفت و من رُز رو که خیلی توی گرما اذیت شد و حالا توی بغلم خواب بود بردم خونه .. وقتی جریان رو برای ملی تعریف کردم اولش خوشحال شد و هیجان زده گفت : باریکلا به علی ..ازش همچین انتظاری نداشتم ..اما خیلی زود غم بزرگی توی صورتش نشست که نمی تونست پنهون کنه .. گفتم : ملی منم مثل تو هستم واقعا توی ایران دلبستگی من تویی دلم نمیاد تنهات بزارم ولی خودت می دونی که مجبورم برم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_دهمگفت : می دونم عزیزم ..می دونم منم دلم می خواد تو بری جایی که از کسی نترسی ..منم عادت می کنم نگران نباش ..گفتم توام بیا بریم ..خونه ی پدر من بزرگه مزرعه ی خوبی داریم تو می تونی پیش ما زندگی کنی و هر وقت دلت خواست بری و دخترت و نازلی رو ببینی ..خندید و گفت : باشه بهش فکر می کنم ..ولی من کشورم رو دوست دارم و دلم نمی خواد جای دیگه زندگی کنم ..درست مثل تو چقدر اینجا برات سخت بود ..اما قول میدم حتما بیام به دیدینت ..حالا بزار تو بری غصه ی اینا رو بعدا می خوریم ..ناهار که خوردیم من ظرف ها رو شستم و خوابیدم ..خیلی احساس خستگی می کردم طوری که صدای زنگ در رو شنیدم ولی بیدار نشدم و دوباره خوابم برد ..هنوز تخت من توی هال بود و ملی توی تنها اتاق اون خونه می خوابید .. تا زمانی که از صدای پچ و پچ دو نفر هوشیار شدم ..نسرین و ملی داشتن آهسته حرف می زدن ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هفتم- بخش_یازدهمملی می گفت : نمیشه داره کاراشو می کنه که بره فکر نمی کنم قبول کنه ..نسرین گفت : تا یکشنبه دوشنبه بر می گردیم .. راهی نیست ..من خودم باهاش حرف می زنم ..سرمو بلند کردم و با خنده گفتم : شما برای من نقشه کشیدین؟ ..نسرین گفت : چیه ؟ کبکت خروس می خونه ..گفتم : باز یک چیز تازه که من نفهمیدم ..فقط می دونم خروس چی هست ..ملی گفت : منظورش اینه که خوشحالی ..آنه  نسرین میگه بریم شمال خونه ی مادر نسرین ..چی میگی میای ؟ گفتم : من که نمی دونم شمال کجاست ؟ دوره ؟ اینطوری می ترسم کارام عقب بیفته شما برین ...نسرین گفت : من برنامه چیدم تو رو ببرم ..تا دوشنبه بر می گردیم ..گفتم : آخه زهرا خبر نداره نمیشه ..ملی گفت : من بهش تلفن می کنم و میگم اگر موافقی قبل از رفتنت بد نیست یک حال و هوایی عوض کنی ..شاید یک خاطره ی خوب از اینجا با خودت ببری ..گفتم : خاطره ی خوب من آشنا شدن با شماها بود ..که انسان های خوبی هستین ..باشه منم دوست دارم بیام به شرط اینکه دور نباشه ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_اولملی گفت : نه دوره ,, اصلا نمی تونیم بریم اونم توی این وضع ..تازه هوا گرمه می ترسم بچه اذیت بشه ..شنبه هم قراره زهرا بیاد و با هم برن دنبال کارای رفتنش ..الان صلاح نیست ما زنگ بزنیم و بگیم داریم میریم شمال ..این چه کاریه؟ آنه این همه اشتیاق برای رفتن داره یک مشکلی پیش بیاد من خودمو نمی بخشم  ..نسرین گفت :باشه هر طور راحتین ..از من گفتن بود .. پس من با هایده و ماهدخت و سیما میریم ..ولی اگر رفتن آنه   عقب افتاد بیان خوشحال میشم ..ملی گفت : من که دلم برای مادرت تنگ شده و دوست دارم بیام ولی الان وقتش نیست ..نسرین گفت : دیگه ببخشید توی این موقعیت شما رو تنها می زارم ولی خیلی وقته مادرم رو ندیدم ..باید بریم یک سر بهش بزنیم ..من دیگه برم بالا و وسایلم رو جمع کنم ..نسرین که رفت دلم برای ملی سوخت که پاگیر من شده  گفتم :  ملی جون  کاش باهاشون می رفتی من اینطوری معذب میشم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_دومگفت : نه عزیزم ..هایده و ماهدخت و سیما با شوهراشون میرن و اونوقت اینطوری هر دومون معذب میشیم  ..توی این هوای گرم وشمالم که شرجی؛؛ دوست ندارم ؛؛شمال ما پاییز خوبه که هوا خنک میشه ..تازه  ما هم که دلواپس کارای تو هستیم ..اصلا خوش نمیگذره.. از اون طرف هم معلوم نیست اونا کی حرکت کنن و برگردن ..نسرین رو که میشناسی خونسرده ..منم نمی خوام یک وقت برای این مسافرت  تو از رفتن بمونی ..پس بهتره نریم ..کمی بعد نسرین دوباره اومد و همینطور که جلوی در ایستاده بود به ملی گفت :اون جعبه ی پیک نیک تو رو لازم داریم ..چیکار کنیم حالا ؟ ملی گفت : کلید میدم برین بر دارین ..توی زیر زمین پشت میز بزرگه ..و دست کرد توی کیفشو کلید خونه رو داد به نسرین ..اونم در حالیکه می گرفت و میرفت گفت :ملی  بچه ها همه میان اینجا حواست باشه ..بهشون بگو زود بر می گردم ..دستت درد نکنه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_سوم متوجه نشدم نسرین از ملی چی می خواست ..این بود که پرسیدم : ملی جون خانم دکتر چی می خواست ؟ گفت: من یک جعبه فلزی دارم که وقتی باز  میشه شش تا چهار پایه ی تا شو و سرویس ظرف و زیر انداز و خلاصه همه چیز توی جا سازی شده و خودشم چهار تا پایه داره که بشکل میز در میاد ..همیشه هر جا میریم با خودمون می بریم ..اینو شوهرم خریده بود مال خیلی وقته پیش هست ..گفتم وقتی با هم زندگی می کردین خوشبخت بودی ؟ مرد خوبی بود ؟ گفت : راستشو بخوای اصلا بهش فکر نمی کنم ..کاری که اون با من کرد دیگه جای فکر کردن نذاشته ..اما زیاد نه ..چنگی به دل نمی زد ..اینجا ؛ملی خنده ی تلخی کرد و با تمسخر ادامه داد ..من زن خوبی بودم و تحملم زیاد بود ..به هرحال این جعبه تنها چیزیه که منو یاد اون میذازه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_چهارمکمی بعد سر و کله ی هایده و بقیه پیدا شد و دم در ایستادن تا نسرین برگشت و با سر و صدای زیادی که دم در راه انداخته بودن رفتن ..و ملی اونا رو بدرقه کرد اما من دم در نرفتم ...چون رُز بچه ها رو خیلی دوست داشت و دلش می خواست بره بغل اونا ،نمی خواستم اذیت بشه ..برای همین سرشو گرم کردم ...من و ملی تا شنبه نزدیک ظهر صبر کردیم و از زهرا خبری نشد  قرار بود به من تلفن بزنه و بهم بگه که می خواد چیکار کنه ؛؛ و این بی خبری اذیتم می کرد ..شماره خونه ی زهرا رو هم فراموش کرده بودم ..هر چی به ذهنم فشار میاوردم یادم نمی اومد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_هشتم- بخش_پنجم یک دلهره ی عجیب به جونم افتاده بود که نکنه دارن سرم رو گرم می کنن تا من دیگه نتونم از ایران خارج بشم و بچه رو ازم بگیرن ..و این دلهره هر ثانیه بیشتر میشد و باعث شده بود که  بی اختیار مدام رُز  رو توی بغلم نگه دارم ..ملی اضطراب منو می دید و سعی می کرد منو دلداری بده و می گفت : بد به دلت راه نده حتما دنبال کارای تو رفته ..گفتم : ملی اگر منو گول زده باشن و دارن یک کاری می کنن که من نتونم رُز  رو ببرم چی میشه ..نباید مراقب باشم ؟..خوبه خودم برم سفارت و یک خبر بگیرم ..یک مرد سیاه پوست توی سفارت هست که بهم گفته کمکم می کنه خوبه برم پیش اون ..گفت : نمی دونم اگر اینطور فکر می کنی خوب برو ضرر که نداره ...فورا آماده شدم و راه افتادم ..وقتی از در خونه می خواستم برم بیرون تلفن زنگ خورد ..ایستادم ببینم شاید زهرا باشه ..ملی گفت : سلام ..بله الان داشت میرفت بیرون ..برای چی ؟ چه خطری ؟ نمی دونم ما این دو روز اصلا بیرون نرفتیم ...نه هیچکدوم ..باشه ..باشه ..آنه زهرا خانم با تو کار داره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792