2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_نهمگفتم : این که خیلی بده ..چرا باید عمر یک زن اینطور تلف بشه ؟ من اصلا نمی فهمم ..اون که به دهنش میرسه چی بود ؟ گفت : این خوبه ولی نه برای تو ؛؛  یعنی پولدار باشه ..و با چهار تا آدم کله گنده رابطه داشته باشه ..ببین حالا تو نمی خواد این چیزا رو بدونی فقط بدون که حالا ؛حالا ها موندنی هستی ...تا آخراین  ماه طبقه ی اول همین ساختمون خالی میشه ..می خوای برات اجاره کنم ؟به ملی نگاه کردم و اونم چشمش برق زد و گفت : خوب تا اون موقع چیکار کنیم ؟ نسرین به همون حالت بی تفاوتی که داشت گفت: خوب  پیش من بمونه..این خونه تمام روز خالیه کاری به من نداره  ..دست به دست هم میدیم براش جهاز درست می کنیم ..تو که از این کارا بلدی ...گفتم : به من بگین جهاز چی هست که به من بدهید  ؟ هر دو خندیدن و ملی گفت : برات یکم اثاث جور کنیم ...بالاخره بعد از گفتگوی زیاد من خونه ی نسرین موندنی شدم و قرار شد ملی وسایلم رو شبونه وقتی مطمئن شد که کسی تعقیبش نمی کنه برام بیاره ..تنها فکری که اصلا اونشب  نمی کردم این بود که علی و خانواده اش برای اون درد سر ساز خواهند بود ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_دهمسه تایی شام خوردیم و ملی حدود ساعت ده رفت ووسایل منو با خودش آورد و شب رو همون جا موند ..می گفت ظاهرا خبری نبوده و هیچ کس رو ندیده ..و من فهمیده بودم که اون به هر طریقی نمی خواد بزاره من برم هتل ..روز بعد ملی منو گذاشت دانشگاه و آدرس خونه ی نسرین رو نوشت و داد به من و گفت :برای احتیاط پیشت باشه ؛ ساعت دو میام دنبالت با هم میریم  ناهار می خوریم ؛  چون دکتر خونه نیست هنوزم کلید نداریم ..من شام درست می کنم با خودم میارم امشبم پیش تو می مونم ..می خوایم با هم بریم طبقه ی پایین رو ببینیم شاید شد اجاره کردیم ..گفتم : ملی مراقب خودت باش اگر علی اومد در رو براش باز نکن ..مواظب باش تعقیبت نکنه ..اونا از این کارا زیاد می کنن گفت : تو نگران نباش من از پسش بر میام ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_یازدهموقتی اون رفت که حالا تنها تکیه گاه من شده بود دلم براش شور زد ..کاش راهی بود که اونو توی درد سر نمینداختم ..اما وقتی رفتم کلاس و شروع کردم به درس دادن یکم دلم قرار گرفت ..و اینو متوجه شدم که دانشجو های ایرانی خیلی با هوش و دقیق هستن و با اشتیاق به درس گوش می دادن و منو ترغیب به بهتر درس دادن می کردن ..و  با اینکه فارسی بلد بودم فقط به انگلیسی حرف می زدم و همینطور با اونا آشنا شدم و مکالمه می کردم ..قواعدی که درس می دادم برای من خیلی ابتدایی بود و راحت از عهده ی کار بر میومدم ..تا ساعت دو پشت سر هم کلاس داشتم ..اون روز فهمیدم اون دانشجو های مهربون به من لقب استاد زیبا دادن و این نشون می داد از من خوششون اومده ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_دوازدهمبا چند تا از دانشجو ها که دنبال من میومدن  و کنجکاو بودن از زندگی من سر در بیارن تا دم در دانشگاه رفتم ..اونا مدتی منو به حرف گرفتن و ازم سئوال های بی ربطی می کردن ..اما من از اینکه ملی دیر کرده بود دلم به شور افتاد ..و بالاخره یکی ؛یکی خدا خافظی کردن و رفتن؛  ساعت رو نگاه کردم از سه و نیم هم گذشته بود  ..هوا ی  ابری اون روز  مثل دل من گرفته بود .. یک مرتبه یک ماشین توی خیابون نزدیک من ایستاد و بوق زد ..نگاه نکردم ..ولی دوباره با چند بوق پشت سر هم توجه منو جلب کرد و همزمان یک خانم پیاده شد و بلند گفت : آنه خانم بیا ؛؛ من اومدم دنبالت ..اون زن رو نشناختم ..اما رفتم جلو ببینم اون کیه که اسم منو می دونه ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_اولزن جوون ونسبتا چاق و قد بلندی که بلوز سفید و دامن پلیسه ی گلداری تنش بود وموهای بلند و مشکی کم پشتشو دم اسبی کرده بود و در حالیکه هنوز یک پاش توی ماشین بود و یک پاش روی زمین درِماشین رو گرفته بود و منو صدا می کرد ..رفتم جلوتر و پرسیدم : شما کی هستین ؟ گفت : ملی منو فرستاده خودش نتونست بیاد اومدم ببرمت خونه ی دکتر بیا سوار شو ..و خودش نشست پشت فرمون ..فهمیدم اون یا زیاد آداب معاشرت نمی دونه ..یا عجله داره ..به هر حال بهش شک کردم .. تا دم ماشین رفتم و گفتم : من شما رو نمی شناسم نمی تونم با شما بیام .. با حالت خاصی  تا اون زمان ندیده بودم ..خم شد و درِ ماشین رو باز کرد و با صدای خشنی گفت : بیا بالا من دوست ملی هستم ..گفتم :  بهم بگین ملی حالش خوبه ؟ چی شده نیومده ؟ گفت : خوبه بیا بالا ؛؛ بد جایی وایستادم ..دِ زود باش گفتم :نه سوار نمیشم ..من با شما جایی نمیام ملی  چرا نیومده ؟ گفت : براش مهمون اومده دستش بند بود ..حالا بیا بالا برات توضیح میدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_دوم راستش ترسیدم بهش اعتماد کنم این بود که گفتم : شما برو من خودم می تونم برم خونه ی دکتر مزاحم نمیشم ..گفت : ملی گفته نشون به اون نشونی که قرار بود شام درست کنه و بیاره خونه ی نسرین بخورین ..و قرار بود تو رو ببره هتل دلش نیومد و نبرد ..این نشونی ها کافیه یا بازم بگم؟ ...نترس از طرف شوهرت نیستم  ..تو منو قبلا خونه ی ملی دیدی ..بیا بالا ..یک فکری کردم و گفتم :باشه قبول کردم ؛؛  پس منو ببر پیش ملی  باید خاطرم جمع بشه که حالش خوبه ...و سوار شدم ..با لحن به خصوص و کش داری گفت : ما میریم خونه ی دکتر ملی هم میاد ..اونجا نریم بهتره ..گفتم : خواهش می کنم بگو براش درد سر درست نشده؟ ...همینطوری که رانندگی می کرد دو دستشو از فرمون بلند کرد و بدون توجه یه جلوش  به من نگاه کرد و گفت : منو یادت نیست ؟ من دوست ملی هستم یک روز اومده بودم خونه ی اون تو رو دیدم بهم معرفی شدیم ..اسمم هایده است ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_سومبا دقت بهش نگاه کردم ..به خاطر آوردم این همون زنی بود که روزی که خونه ی ملی مهمونی بود با همه  شوخی می کرد اون روز من  از حرفاش سر در نمیاوردم ولی بقیه  بهش می خندیدن ..و من در فکر چه کنم های خودم اصلا اونا رو نمی دیدم  ...گفتم : ببخشید این روزا اصلا حواسم به هیچی نیست ..بهم بگین چی شد که ملی از شما خواست منو ببرین خونه ی دکتر و خودش نیومد ؟ گفت : گیر دادی ها عجب ؛؛ بهت میگم خودش میاد برات میگه یکم صبر داشته باش ..به هر حال اون شوهر فلان ؛فلان شده ی تو دنبالته مرتیکه ول کن نیست ...گفتم : نه من علی رو دوست دارم شما نباید به اون حرف بدی بزنین ... نفهمیدم چرا بلند و صدا دار خندید ..طوری دهنشو باز کرده بود که انگار خیلی هم خوشحاله ..خوب با خودم فکر کردم این دوست ملی هست و اگر اتفاقی براش افتاده باشه نمی تونه اینطور بخنده .. گفتم : شما چرا خندیدی ؟ گفت : از دست خودمون ..ما زن ها جون به جونمون کنن مرد پرستیم ..خوب برای همینه که اونا به خودشون اجازه میدن هر غلطی دلشون خواست با ما بکنن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_چهارم گفتم :یعنی شما به حرف من خندیدین ؟..درست نیست به شوهر من حرف بدی بزنین ..  علی هر کاری دلش خواست با من نکرد ..اون مشکل خانوادگی داشت ..که مال قدیم بود  ..گفت : باشه بابا هر چی تو بگی ..ولی هرکاری کردی ؛  خوب کردی زدی بیرون ..ما زن های ایرانی که عرضه نداریم از این کارا بکنیم ..بهمون یاد دادن با لباس عروسی بریم توی خونه اش با کفن بیایم بیرون ..بلکه شما ها حسابشون رو برسین شاید دل ما هم خنک بشه ..حالا حرص و جوش نخور ما نمی زاریم دستش به تو برسه ..زیاد از حرفاش سر در نیاوردم برای همین پرسیدم  : شما هم مثل ملی و نسرین شوهر ندارین ؟ گفت : چرا بابا یک گردن کلفتشم دارم ..اما من بلدم باهاش جیکار کنم که مثل موش ازم بترسه ..گفتم : هایده خانم اگر شما ناراحت نمیشین من یک بار دیگه بپرسم علی مشکلی برای ملی داشته ؟ گفت : نداشته ..نداشته بابا ؛ول کن دیگه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_پنجم جواب های هایده برای من خیلی عجیب بود ..نوع حرف زدنش با بقیه فرق داشت ..وقتی به خونه ی دکتر رسیدیم ..اون تازه از راه رسیده بود و داشت ماشینش رو پارک می کرد ..و با اینکه قیافه ش مثل همیشه یک شکل بود و نمی فهمیدم  الان خوشحاله یا ناراحت ؛اما از برخوردش معلوم بود که از دیدن من و هایده تعجب نکرده ..درو باز کرد و به من گفت : چطوری ؟ حالت خوبه ؟ گفتم : نمی دونم خانم دکتر شما از ملی خبر دارین ؟ با خونسردی گفت : آروم باش برای بچه ات خوب نیست ..آره باهاش حرف زدم ..یکم دیگه میاد ..نگران نباش ..اگر ملی خوب نبود که ما اینجا نبودیم ...و در حالیکه اون دونفر با هم حرف می زدن از پله ها رفتیم بالا و وارد خونه شدیم ...هایده جوراب های نازکی به پا داشت فورا نشست و اونا رو در آورد و رفت دستشویی و دیدم که وضو گرفته و می خواد نماز بخونه ..با صدای بلندی که نمی دونم چرا اونطور داد می کشید گفت : نسرین جانمازت کو ؟ نمازم داره قضا میشه ..روی مبل نشستم و نفهمیدم نماز چه ربطی به غذا داره و اونقدر برای ملی دلم شور می زد که حوصله ی حرف زدن نداشتم ..ظاهرا یک اتفاقی افتاده بود  ..که نمی خواستن به من بگن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_ششم کمی بعد خانم دکتر از آشپز خونه با یک سینی اومد بیرون بوی تخم مرغ نیمرو شده فضای خونه رو پر کرده بود ..یک سفره ی کوچک روی میز هال پهن کرد و ماهیتابه رو با سینی گذاشت روش ..و گفت: هیچ کدوم ناهار نخوریم .بیا جلو آنه ..گفتم : شما از کجا می دونی من ناهار نخوردم ؟ گفت : خبراش رسیده ..بیا  چند لقمه به خاطر بچه ات بخور نگرانم نباش ما همه دوست تو هستیم بهت کمک می کنیم نمی زاریم توی کشور غریب کسی تو رو اذیت کنه ...گفتم : علی نمی خواد منو اذیت کنه ..من چیزای بدی رو تجربه کردم ..و خودم نمی خوام دیگه در گیر اون کارا بشم ..شاید یک روز اون مهوش یک بلایی سر منو و بچه ام بیاره ..مشکل من اینه ..وگرنه با علی زندگی می کردم ..خوب یک وقت خوب بود و گاهی بد اخلاق میشد ولی اینطور نبود که ترکش کنم ...میشه من زنگ بزنم با ملی صحبت کنم ؟ گفت : آره ؛آره ..من شماره می گیرم برات به شرط اینکه اول غذا بخوری ..گفتم : اول خیالم راحت بشه بهتر می تونم این کارو بکنم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_هفتم نسرین شماره می گرفت و هایده تند و تند نمازش رو خوند و جانمازشو جمع کرد و خودشو رسوند به میز و فورا یک تکه نون بر داشت و زد توی تخم مرغ و گفت : من طاقت ندارم از سر کلاس یکراست اومدم اینجا دارم از گشنگی تلف میشم  ...و یک لقمه ی بزرگ گذاشت توی دهنش ..نسرین گفت : سلام ...آره منم ...اینجان ..اومدن ..ملی کجاست ؟ ...باشه بگو با آنه حرف بزنه نگرانشه بنده ی خدا حق داره والله ..پرسیدم خانم دکتر کی پیش ملی هست  ؟ با خونسردی گفت : ماهدخت و سیما ..اونام دوستمون هستن ... هایده همینطور که لقمه شو می جوید گفت : بهت که گفتم مهمون داره ...باورم شد و گوشی رو گرفتم ..ملی بالافاصله گفت : آنه ..خوبی ؟ ..راستش گریه ام گرفت و با بغض گفتم : تو چی ؟ حالت خوبه ..خبری شده ؟ من حس بدی دارم دلم برای تو شور می زد ..گفت : نه من خوبم ببخشید که نتونستم بیام ..اگر اجازه بدی امشب تو پیش نسرین بمون ..من فردا از دانشگاه میام اونجا ..گفتم منم فردا کلاس دارم ..گفت : راستی ؟ ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_هشتم هایده بلند شد  و گوشی رو از دست من گرفت و همینطور که دهنش پر بود گفت : ملی همین امشب بیا ..چه کاریه فردا که می فهمه ..ول کن بابا ناز پرونده که نیست ..اگر نیای اینی که من دیدم تا صبح خوابش نمی بره ..گناه داره به خدا ..بیا به نظرم بهتره ...و من متوجه شدم که درست فهمیدم  ..هایده حرفش که تموم شد با یک خنده ی دندون نما به من گفت : ..دیدی من برات درست کردم ملی امشب میاد پیش تو حالا  بگو آفرین .. بغض گلوم گرفته بود با همون حال گفتم : آفرین ...هایده خانم علی کاری کرده ؟ ..لطفا به من  بگین ..خواهش می کنم ..نسرین با اعتراض به هایده گفت : تو هیچوقت نمی تونی جلوی زبونت رو نگه داری ...ببند اون دهنت رو ..این زن حامله اس رعایت کن دیگه ... خجالت کشیدم از اینکه این همه باعث درد سر شدم ..داشتم فکر می کردم برگردم پیش علی و این زن های مهربون رو خلاص کنم ..ولی دلم راضی نبود ..شاید علی هم حق داشت ولی خودش نمی دونست که رفتارش چقدر بد بوده که من حاضر شدم با یک بچه اونو ترک کنم  ..#ناهید-گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_نهم اونقدر به در نگاه کردم تا بالاخره زنگ زدن ..هایده آیفون رو زد و من در وردی رو باز کردم و منتظر شدم ..دیگه صبرم تموم شده بود .. اما پیش از ملی  دوتا دیگه از دوست هاش اومدن بالا  و  ملی پشت سرشون بود ..با اولین نگاه فهمیدم که چی شده و چرا اون دنبال من نیومده ..با خنده گفت : زود قضاوت نکن ..اول حرفای منو گوش کن ..به خدا طوری نیست ..در خورده به صورتم ...گفتم وای ملی ..وای ..من خیلی بد هستم ..نباید تو رو که انسان خوبی هستی اذیت می کردم ...گفت : این حرفا رو نزن دیگه ..بزار اول  برات تعریف کنم ..با افسوسی که توی صورتم هم پیدا بود بغلش کردم و بوسیدمش و نگاهی به کبودی طرف چپ صورتش که از روی گونه تا زیر چشمش بود کردم ..به خوبی معلوم بود که ورم کرده  ..کنار لبش هم زخم شده بود  ؛و دیگه لازم نبود ازش بپرسم کی این کارو کرده ..آروم گفتم : من میرم با علی حرف می زنم ..این که نشد انسان ..دستم رو گرفت و با هم رفتیم توی خونه ..کمی بعد پنج دوست منو دوره کرده بودن و ملی تعریف می کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_دهم تو رو گذاشتم دانشگاه رفتم خونه ..هنوز لباس عوض نکرده بودم که زنگ زدن ..خوب طبیعی بود که یکی از حدس هام این بود که علی باشه ..آیفون رو بر داشتم و گفت : خانم لطفا بگین آنه بیاد دم در کارش دارم ..گفتم : سلام آقا ..ولی آنه  از اینجا رفته ..گفت درو باز کنین من باید اونو ببینم ....من یکم صبر کردم نمی دونستم چیکار کنم ؟ باید همون اول که گفت باز می کردم .اشتباه از من بود اما دست و پامو گم کرده بودم و گوشی رو گذاشتم ...نمی دونم حتی یک دقیقه هم نشد دوباره زنگ زد و این بار فریاد زد ..بهت میگم در رو باز کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ..گفتم : آقای محترم من یک زن تنهام شما نباید وارد خونه ی من بشین بهتون گفتم آنه رفته الان اینجا نیست ..داد زد بگو کجاست ؟ زود باش ..گوشی آیفون رو گذاشتم اما اون دستشو گذاشته بود روی زنگ و با مشت  می کوبید به در ..ترسیده بودم .. زنگ زدم به ماهدخت که می دونستم خونه است ،گفتم : زود باش بیا اینجا بهت احتیاج دارم ..پرسید چی شده گفتم : یکی مزاحم شده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_یازدهم گفت : پلیس رو خبر کنم ؟ گفتم نه آشناست تنها نباشم بهتره ...صدای ضرباتی که به در می خورد داشت اعصابم رو بهم میریخت ..رفتم دم در و از پشت در گفتم : علی آقا خواهش می کنم آروم باشین ..فریاد زد شماها آرامش به من گذاشتین ؟ باز کن ببینم زنیکه ...می خواستم دست ؛دست کنم تا ماهدخت برسه ولی دیگه داشت آبرو ریزی میشد ..فکر کردم بیشتر از این عصبانیش نکنم ..به محض اینکه جفت درو کشیدم اون در رو با شدت هر چی تمام تر هل داد و خورد توی صورتم ..فریادم به هوا رفت ..خودش دستپاچه شده بود اما کوتاه نیومد و بدون اجازه رفت طرف ساختمون و همینطور داد می زد آنه ..بیا بیرون ..در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم و صورتم رو گرفته بودم دنبالش رفتم و گفتم : آقا این کارو نکن شما حق نداری وارد خونه ی من بشی ..ولی اون گوش نداد و رفت و همه جا رو گشت ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_دوازدهم همینطور نفس ؛نفس می زد و صورتش از شدت عصبانیت می لرزید ..و فحش می داد ..گفتم : یکم آروم باشین ..خواهش می کنم ..اگر شما اینطور عصبی نشین خوب اون دختر هم که بیمار نیست میاد با هم حرف می زنین ..چرا اینقدر زود جوش میارین؟ ..کاش از اول با مهربونی اومده بودی دنبالش الان هر دوی شما سر زندگیتون بودین ..ولی  حرفا و تهدید ها ی شما اونو ترسونده ..گفت : چی میگی خانم نفست از جای گرم بلند میشه ..من کاریش نکردم که اون این طور فراری بشه ..به والله نکردم به دین نکردم به پیغمبر نکردم شما چرا حرفای اونو باور می کنین ؟ گفتم : صورت منو ببین آقا لابد یک همچین کارایی می کنین ؛ دستش هنوز کبوده و جای انگشت های شما روی دستشه ..می گفت چندین بار این کارو باهاش کردین ..یک بار زدین توی صورتش  تا چند روز گوشش درست نمی شنید و فکش درد می کرد ..آخه شما چطور دلت میاد دست روی  موجود ظریفی و دوست داشتی مثل آنه بلند کنین ..گفت : خانم خجالت بکشین حیا کنین ..کی گفته من اونو می زنم ..لابد می خواین برای اینکه در خورده توی صورتت هم برای من پرونده درست کنی ..ولی کور خوندی من زود تر از تو شکایت می کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_دوم- بخش_سیزدهمگفتم : علی آقا به خدا من سر جنگ با شما رو ندارم فقط سعی دارم چشم شما رو روی حقیقی که نمی ببینین باز می کنم ..آخه شما چرا این همه عصبی هستن ؟بچه ها  باورم نمیشه می دونی چیکار کرد؟ سرم داد زد ..ای بابا شما چقدر زن نفهمی  هستی من پانزده روزه آواره ی کوچه و خیابونم می خوای عصبی نباشم ..بهش بگین تا فردا اومد خونه که اومد اگر نیومد یک خدمتی بهش می کنم که تا عمر داره یادش نره بالاخره که پیداش می کنم ..همون موقع ماهدخت و سیما اومدن ..در خونه باز بود و یکراست اومدن تو و خلاصه دیگه هیچی نمونده بود با اونا هم در گیر بشه ..من نمی دونم شوهر تو اینطوری بود یا واقعا حالا از دست تو عصبانیه به هر حال بازم تهدید کرد و رفت ..من فکر کردم اگر ما اون موقع از خونه بیرون بیایم ممکنه  تعقیب مون کنه ..این بود که زنگ زدم به هایده بیاد دنبال تو ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_اولنسرین با همون حالت بی تفاوتی صورتش دست منو میون دستهای گرمش گرفت طوری که حس خوبی بهم داد و با مهربونی گفت :آنه لطفا سخت نگیر ..ملی  به منم زنگ زد وگفت تو ناهار نخوردی اگر به فکر خودت نیستی به فکر این بچه باش ؛ تو نباید ضعیف بشی ..بیا چند تا لقمه بزار دهنت ..بقیه بحث باشه برای بعدا فعلا دیگه بسه  ..هیچ مشکلی  توی این دنیا نیست که حل شدنی نباشه  ..بیا چند لقمه هم شده به زور بخور .. و نگاهی به ماهیتابه کرد و ادامه داد ..خدا بگم چیکارت کنه هایده تو چند تا تخم مرغ خوردی ؟ هایده باز خنده ی بلند و صدا داری کرد و گفت : دوتا مونده دیگه؛؛  آنه بیشترم نمی خوره ...آنه می خوای برات گرم کنم ؟ حال و روزم معلوم بود ..نه تنها دلم نمی خواست چیزی بخورم از این دنیا هم سیر شده بودم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_دومگفتم : از همه ی شما شرمنده ام ..ولی واقعا میل ندارم من چطور آدمی باشم که صورت ملی رو اینطوری ببینم و بتونم غذا بخورم ..ملی در حالیکه نمی تونستم به صورتش نگاه کنم چون بشکل وحشتناکی ورم داشت و زیر چشمش سیاه شده بود گفت :  نسرین تو یکم برنج بزار من مرغ سرخ کردم آوردم ..هایده لطفا توام یک چایی بهمون بده به خدا گلومون خشک شده ...گفتم : ملی فکر می کنم اگر من برگردم خونه بهتره ؛؛ درسته ..یکم علی بهم سخت می گیره ولی اون  همون طور که زود عصبانی میشه زودم خاموش میشه .. نمی خوام بیشتر از این آدم های مهربونی مثل شما رو اذیت کنم ..هایده خندید و گفت : ما اذیت نمیشیم جونمون برای این کارا در میره ..تو اگر دلت برای شوهرت تنگ شده و می خوای خودتو برسونی بهش  اون یه حرف دیگه است ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_سومگفتم : نه من اینطور زندگی رو نمی خوام ..همه ی خانواده ی علی عصبی  هستن و همیشه فقط حق رو به خودشون میدن ..از دیگران کینه به دل می گیرن و اصلا معنای بخشیدن رو نمی فهمن ..همه ی کارای اونا درست؛  و مال بقیه غلط ..این اصلا خوب نیست ..اونا همیشه با هم جر و بحث می کردن و بین حرفاشون همه رو مقصر می دونستن جز خودشون ..علی همیشه منو سرزنش می کرد و توی هر جمله ای که حتی با محبت به من می گفت یک نمی فهمی هم بود ..مثلا  به جای اینکه بگه عزیزم در رو ببند ..می گفت تو نمی فهمی باید در رو ببندی ؟نمی فهمی باید با مادرم اینطوری حرف بزنی ؟ نمی فهمی ..نمی فهمی ..نمی فهمی ..اینقدر این کلمه رو شنیده بودم که داشت باورم می شد که آدم نفهمی هستم و   برای هر کاری  باز خواست میشدم طوری  که دیگه به خودم اعتماد نداشتم ..این برای طولانی مدت منو از بین می برد ..تازه علی باید به بچه ی من تربیت یاد بده ..آخه چطوری ؟ شما فکر می کنین بچه ی من مثل اون عصبی نمیشه ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_چهارمیک روز مهوش اومده بود با من حرف بزنه ..من دیدم که مادر هم از علی بدتر عصبانی میشه ..و نمی تونه خودشو کنترل کنه ..عاطفه و حسین هم همینطورن ..نه ؛ نه من دیگه نمی خوام به اون زندگی برگردم ..خسته ام ...لطفا شما ها بهم کمک کنین از ایران برم ..جای من اینجا نیست ..اونجا فهمیدم که ماهدخت و ملی و سیما با هم از دوران دبیرستان دوست بودن و به این دوستی ادامه دادن و ماهدخت زن برادر نسرین که زنی میون سال و خانه دار بود واسطه ی آشنایی هایده و نسرین بود و نزدیک به بیست سال بود که این دوستی و رفت و آمد بین اونا  ادامه داشت ..و حالا این دوستان صمیمی به خاطر من اون شب دور هم جمع شده بودن ..و در میون شوخی ها و بذلوگویی های هایده ..که من تازه داشتم به نوع حرف زدن  اون عادت می کردم ؛ حال و هوای ما عوض شد  ..هایده  زن ساده و بی ریایی بود..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_پنجماون شب ملی مقدار زیادی مرغ سرخ کرده بود و نسرین هم پلو درست کرد و دور هم خوردیم ودر مورد مشکل من حرف زدیم  و نتیجه ی اون همه گفتگو این شد که خودم   با علی حرف بزنم..اینطوری شاید مشکل حل بشه ..یا اون دست از سرم بر داره و یا قول بده که دیگه با من بدرفتاری نکنه و برگردم خونه ...به اون زن ها نگاه می کردم با تمام وجود سعی داشتن منو خوشحال کنن و این برای من خیلی زیاد ارزش داشت ...اونقدر که احساس می کردم یکی از اونا شدم ..نمی دونم چرا در تمام  مدتی که توی خونه ی علی زندگی کردم هرگز حتی یک ثانیه حس نکردم که متعلق به اون خونه هستم و مدام  سعی داشتم راهی برای فرار پیدا کنم ..با وجود عشق بی اندازه ای که به علی داشتم و اشتیاق آغوشش وجودم رو به آتیش می کشید و هر وقت منو با مهربونی بغل می کرد  همه ی دنیا رو فراموش می کردم ولی ازش می ترسیدم ..از عاطفه و راضیه حساب می بردم و دیواری بین من و مادر بود که حتی در بهترین حالتی که با هم داشتیم بهش احساس نزدیکی نمی کردم   ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_ششمتنها زهرا بود که با اون حس بهتری داشتم و این برای زندگی من کافی نبود ...ولی اون پنج دوست تونسته بودن اعتماد منو جلب کنن و خودمو یکی از اونا بدونم ..پس در رابطه با علی یک چیزی درست نبود ..و همونی که برای علی نوشتم من و تو مثل آب و روغن هستیم  و هرگز نمی تونستم با هم یکی بشیم ..پس من دلیلی برای از خود گذشتگی و بخشش نداشتم ..روز بعد من و ملی با هم رفتیم دانشگاه ..و موقع برگشت دم یک کیوسک  تلفن نگه داشت تا به علی زنگ بزنم ...این پیشنهاد نسرین بود که از بیرون بهش تلفن کنم چون می ترسید از این طریق دوباره منو پیدا کنه ..شاید باور کردنی نباشه ولی دلم براش تنگ شده بود و نگرانش بودم از اینکه اون داشت به خاطرمن غصه می خورد از خودم بدم میومد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_هفتمهوای زمستونی و سرد بدنم رو به لرز انداخته بود .. من هنوز لباس مناسب گرمی نداشتم ولی چیزی نمی گفتم ..نمی خواستم پول هامو برای این طور چیزا خرج کنم  تا یک وقت محتاج نباشم ..چون به جز مقدار پولی که به دلار با خودم آورده بودم چیزی از اون خونه بر نداشتم و همه ی طلا های سنگین و قیمتی که بهم داده بودن رو هم برای خودشون گذاشتم ..به دو دلیل چون می دونستم اونا فورا بهم تهمت دزدی می زنن و یا فکرشون میره طرف اینکه برای اون طلا ها از اون خونه رفتم  ..دیگه اخلاق اونا رو می شناختم ..اصلا در مورد هیچ کس و هیچ چیز مثبت فکر نمی کردن ..خانم دکتر می گفت : من بهتون قول میدم که بازم یک موضوعی هست که به آنه نگفتن و اینکه این همه واهمه دارن که این دونفر با هم روبرو نشن همینه ...تازه وقتی من این موضوع رو بررسی می کنم می ببینم نباید تمام تقصیر ها متوجه ی مهوش باشه ..بهتون قول میدم این ماجرا یک روی دیگه هم داره ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_هشتمدر حالیکه دستم می لرزید و بدنم یخ کرده بود گوشی رو بر داشتم شماره ی خونه رو گرفتم ..صدای لطیفه خانم بود ..گفت : الو ..بفرمایید با کی کار دارین ؟ گفتم : سلام ..من آنه هستم ..شما خوب هستین ؟ با صدای بلند داد زد خانم ..خانم ،، خودش زنگ زد ..اینجاست پشت تلفن ..گفتم :  گوش کن من می خوام با علی حرف بزنم ...اما فایده ای نداشت چون صدای مادر رو  با همون لحن تند شنیدم که گفت  : بفرمایید امرتون ؟ملکه ی انگلیس .. برای چی زنگ می زنی ؟ گفتم: سلام  مادر ؛ منم آنه ..خواهش می کنم گوش کنین ..من با شما بدی ندارم ..می خوام با هم مهربون باشیم ..من با شما حرفم رو می زنم ..که بدونین از شما گله ای ندارم ..شما  اجازه بدین  با علی حرف بزنم و بهش بگم چه شرطی دارم تا برگردم ..گفت : تو بعد از این همه غلط اضافه که کردی حالا زنگ زدی به جای معذرت خواهی می خوای شرط بزاری ؟ گفتم : مادر من از شما معذرت می خوام ولی از علی نه ..شما باید بهش بگین نباید این همه به من توهین کنه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_نهمگفت : پسر من هر کاری خودش صلاح می دونه می کنه ..بچه که نیست خدا رو شکر همه چیز تمومه ..هزاران دختر آرزو داشتن که اون برگرده و یکی شون رو بگیره ..اونوقت دست تو رو گرفته آورده اینجا گذاشته توی دامن من ..وصله ی ناجور شدی ..حالام که این بامبول  در آوردی و گذاشتی بی خبر رفتی ..نیست که ما خودمون کم داریم توام شدی قوز بالا قوز ما ....که نمیشه بهت گفت بالای چشمت ابروست  و برای ما درد سر درست کردی اگر به خاطر اون بچه ی توی شکمت نبود می دونستم باهات چیکار کنم ...حالا که پشیمون شدی و می خوای برگردی من شرط دارم ؛ خونه ی من کاروانسرا نیست هر کس سرشو بندازه پایین بره و هر وقت دلش خواست برگرده ...دیگه حق نداری پاتو از گلیمت دراز تر کنی ..آخه تو به چیت می نازی ؟ جهاز داشتی ؟ یا پیش کش آوردی ؟که  این همه فیس و افاده داری ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_دهمچنان بدنم  داغ شده بودم که دیگه سرمای بیرون رو حس نمی کردم ...آروم دوقطره اشک از چشمم اومد پایین و با خودم گفتم : آنه دیگه تو باید لعنت بشی اگر سراغ این خانواده بری ..و همینطور که صدای خانم اکرم رو می شنیدم که می گفت : عروسی بودی که آبروی ما رو بردی وحالا خیلی باید جون بکنی تا این غلط زیادی رو جبران کنی ....گوشی رو گذاشتم و از کیوسک تلفن اومدم بیرون و تکیه دادم به درش  و سرمو رو آسمون کردم و گفتم ..خدایا دیدی که سعی کردم نشد ...خودت راهی برای رفتنم نشونم بده ..منو از اینجا خلاص کن ..ملی با سرعت پیاده شد و منو با خودش برد توی ماشین ..در حالیکه حس می کردم بچه ام همه ی اون حرفا رو شنیده چون بشدت تکون می خورد و آروم و قرار نداشت ...دلم خیلی گرفته بود ..و مات  مونده بودم وقتی رسیدم خونه تب کردم و چند روز توی رختخواب افتادم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_یازدهمسه ماه بعد ...دیگه خیلی با زحمت راه میرفتم ..داشتم سوپ درست می کردم که صدای ماشین ملی رو که جلوی خونه پارک می کرد و همیشه عادت داشت چند تا گاز هرز می داد شناختم ..فورا در ورودی رو باز کردم و خودمم رفتم جلوی در خونه ای که گرفته بودم طبقه پایین آپارتمان نسرین بود ..که با سه پله پایین تر از سطح زمین قرار داشت ..اما جای با صفایی بود ...دیوار هاش سنگی بود و یک اتاق خواب بیشتر نداشت و یک هال و یک آشپزخونه و سرویس ..اما یک پنجره ی سراسری رو حیاط داشت که  باغچه ای پر از گل و گیاه های رونده اونو زیبا می کرد یک پاسیو دیدنی به خصوص از وقتی که من این خونه رو اجاره کرده بودم حسابی بهش می رسیدم  رشدشون   زیاد شده بود و منظره ی جالبی به خونه ی من داده بود ..راضی بودم چون آسایش داشتم و دوستان خوبی که مدام  به من سر می زدن و بهم می رسیدن ..و حالا اغلب توی همین خونه دور هم جمع میشدیم ...و راستشو بگم بهمون خوش میگذشت ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_دوازدهممن دیگه توی دانشگاه جایگاهی برای خودم پیدا کرده بودم و هر روز از ساعت چهار تا هشت شب هم توی داروخانه کار می کردم ..تا پول بیشتری بدست بیارم ..چون حقوق دانشگاه برام کافی نبود و بیشتر ش برای کرایه خونه میرفت ..اثاث خونه ی من چیزایی بود که ملی و دوستانش برام تهیه کردن واغلب کهنه بودن..البته چیز زیادی هم نداشتم ..علی دیگه سراغ من نیومد و ازش خبری نبود  ..اون لجباز ترین آدمی بود که میشناختم ...قبلا هم با من این کارو کرده بود ..اما ملی هنوز هم احتیاط می کرد  هیچوقت یکراست از خونه اش پیش من نمی اومد هر چند اغلب با من زندگی می کرد ..و اینکه اون زن با نشاطی بود گاهی شب ها سه تایی با نسرین میرفتیم بیرون کنار رود خونه و یا جا های دیدنی ..و وقتی خونه بودیم با هم شاهنامه  می خوندیم و ملی برای من چیزایی رو که نمی فهمیدم توضیح می داد ..و قصه های اون کتاب منو با خودش می برد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_سیزدهماما من نمی تونستم دلمو راضی کنم و یاد علی نباشم  ..و مدام صورتشو به خاطر میاوردم  و با حسرت آه می کشیدم ...تا اون روز که به من گفته بودن تعطیلات عید شده و پانزده روز لازم نیست سرکار بریم ..من از این خبر خوشحال نشدم چون هم در داروخونه روز مزد بودم و هم دانشگاه ساعتی کار می کردم ..و اگر سرکار نمی رفتم پولی هم در کار نبود ..یک چیزایی برای بچه تهیه کرده بودم ولی امیدم به این بود که بعد از به دنیا اومدنش کارم درست بشه و بتونم برم به کشورم ..چندین بار به سفارت مراجعه کردم و اونا بهم همین قول رو داده بودن ...ملی باز با دست پر اومده بود و با خنده گفت : چطوری ؟ ..همزمان نسرین رو دیدم که  اونم با دست پر میومد پایین  ..گفتم : خوبم ؛؛ چه خبره اینا چیه ؟ ملی گفت : امشب سال تحویل میشه برات سفره ی هفت سین آوردیم و سبزی پلو با ماهی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_چهاردهمگفتم : خوبم ؛؛ چه خبره اینا چیه ؟ ملی گفت : امشب سال تحویل میشه برات سفره ی هفت سین آوردیم و سبزی پلو با ماهی ..نسرین گفت : یک خبر بد هم برات دارم دکتر گودرزی رفته مسافرت اگر تا ششم عید خودتو نگه داری و نزای اون برمی گرده   ..گفتم : نه ، فکر نمی کنم به این زودی بچه به دنیا بیاد ...یک رادیو ضبط کوچک هایده برام آورده بود ملی یک نوار کاست گذاشت که آهنگ شادی داشت ..و روی میز کوچیکی که داشتم سفره ی هفت سین رو پهن کردن ..ماهی و شمع و قران هم گذاشتن ..ملی خودش شام رو آماده کرد به نظرم خیلی جالب بود و سر شوق اومده بودم و مدام می پرسیدم این برای چیه ؟ و دلم می خواست با حکمت اون سفره بیشتر آشنا بشم ..شام که حاضر شد حس کردم حالم بد شده فکر می کردم باید از بوی ماهی سرخ شده باشه به روی خودم نیاوردم سوپ آماده بود کشیدم توی یک کاسه و بردم سر سفره گذاشتم ..نسرین نگاهی به من کرد و پرسید :آنه حالت خوبه ؟  چشم هات که فرق کرده نکنه امشب بزای ؟ گفتم : نه هیچ دردی ندارم ؛ حالم خوبه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_پانزدهمولی از این حرف اون دلم گرفت ..هر زنی دلش می خواد پدر بچه اش موقع زایمانش پیشش باشه ..و هیچ کس توی این زمان نمی تونه جای اونو بگیره ..گفتم : ملی اگر بچه به دنیا اومد میشه زنگ بزنی علی بیاد ؟ دوست دارم  بچه رو ببینه ..خوب اونم پدرشه من نباید این حق رو از اون بگیرم ..ملی نگاهی به نسرین کرد و اونم گفت : اگر زنگ زدیم و اون حق مادری تو رو به جا نیاورد و بچه رو ازت گرفت چیکار می کنی ؟ خودتو آماده کردی ؟ گفتم : نه علی بی رحم نیست این کارو با من نمی کنه ..می دونم ..حالا من که نمی تونم اونو از دیدن بچه اش محروم کنم این یک کار غیر انسانیه  ؛ فکر می کنم اگر من با اون درست رفتار کنم اونم دلش نمیاد منو اذیت کنه ...در حالیکه حس می کردم هیچکدوم از این پیشنهاد خوششون نیومده .. نشستیم سر سفره ای که روی زمین پهن شده بود ... چون من میز دیگه ای نداشتم...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_سوم- بخش_شانزدهماما یک مرتبه احساس کردم زیرم خیس شده ..بلند شدم و گفتم : وای این آب از کجا اومده ..خانم دکتر گفت :  بزار ببینم ..ای داد بیداد نگفتم ؟ چشمت زایید ه بود حدس می زدم ..ملی بچه داره به دنیا میاد ..گفتم ولی من اصلا درد ندارم ..هیچی ؛؛ باور کنین ..گفت : یکم صبر کنی شروع میشه ..ملی گفت : تا حالت خوبه شامت رو بخور نترس ما هستیم ..گفتم: ملی من تصمیم رو گرفتم به علی خبر بده ...لطفا ..گفت : چشم عزیزم ..چشم تو خودتو ناراحت نکن به سلامتی بچه ات داره به دنیا میاد باید خوشحال باشی ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

سلام بیا  تا پایان قسمت بیست و سوم گذاشتم

ممنونم 💖💖💖💖💖

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام بیا  تا پایان قسمت بیست و سوم گذاشتم

مرسی گلم 😍😍😍😍

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_اولدر حالیکه من از دلشوره روی پای خودم بند نبودم و می ترسیدم بچه ام طوریش بشه خانم دکتر خونسرد بود و می گفت : من اینجام دختر جان  نترس می دونم دارم چیکار می کنم ,  اگر الان بری بیمارستان بهت آمپول فشار می زنن تا زایمانت رو جلو بندازن ولی این کار خوب نیست صبر کن دردت که گرفت و تند شد خودم تو رو می برم ..ملی و نسرین  از اینکه می خواست بچه بدنیا بیاد خوشحال بودن زنگ زدن به هایده و ماهدخت و سیما و گفتن که امشب من زایمان می کنم  ..ولی من هنوز درد نداشتم ..ساعت یازده و نیم شب سال تحویل شد..به هم تبریک گفتیم و شیرینی خوردیم  ولی با اینکه کیسه ی آب بچه پاره شده بود من جز یک کمر درد ساده چیزی حس نمی کردم ..و هر چند دقیقه یکبار از نسرین می پرسیدم وقتش نرسیده ؟ با بی تفاوتی سرشو به علامت نه بالا می برد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_دومملی هم مثل من دلشوره داشت و مدام به من نگاه می کرد وبالاخره طاقت نیاورد  و  با نگرانی به نسرین گفت : پاشو خودت یک نگاهی بهش بکن نکنه دیر بشه ؟ کیسه آب پاره شده دیگه باید درداش شروع شده باشه .. اصلا من چرا به حرف تو گوش می کنم خودم می برمش بیمارستان خوب آمپول فشار بزنن اینطوری خیالمون راحت تره  ..اما نسرین  یک بالش گذاشت زیر سرشو روی مبل دراز کشید و گفت : وقتش برسه خودم میگم اگر ببریمش بیمارستان دیگه نمی زارن اونو ببینیم ..تو می خوای با زور بزاد ؟ بهت میگم حواسم هست .. نگران نباشین ..که یک مرتبه درد شدیدی توی دلم پیچید و فریادم به هوا رفت ولی خیلی زود آروم شدم ؛  نسرین با یک لبخند گفت : خیلی خوب شروع شد هر وقت درد هات پشت سر هم شد منو بیدار کن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_سومو دوباره سرشو گذاشت روی بالش ؛؛ و اونقد منو توی خونه نگه داشت تا نزدیک صبح که دیگه درد امونم نمی داد  .. آماده شدن و رفتیم بیمارستان ...واون راست می گفت ..همینقدر که منو روی تخت زایمان گذاشتن ده دقیقه بعد بچه با فریاد های بی امان من به دنیا اومد خیلی راحت تر از اونی که تا اون زمان شنیده بودم ..و با نگاهی به اون موجود کوچک که  توی پشتش می زدن تا برای زنده بودن  نفس بکشه بغضم ترکید ..و سرمو گذاشتم و چشمم رو بستم دیگه خیالم از سلامتی اون راحت شده بود  ..  در حالیکه می شنیدم پرستار می گفت : جنس دختر ..نام مادر آنه مارگریت ..نام پدر علی ..قد 51 سانت وزن سه کیلو و صد ..وضعیت جسمانی سالم ...وای که چقدر دلم می خواست علی اونجا بود و دست نوازش به سرم می کشید ..و امیدوار بودم که ملی بهش خبر داده باشه و هر آن از راه برسه ..شاید این بچه بتونه  فاصله ی عمیقی که بین ما بوجود اومده بود از بین ببره .. وقتی منو بردن به بخش ملی و نسرین منتظرم بودن و تبریک گفتن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_چهارمبا نگاهی پرسش گر به ملی نگاه کردم ..اونم فهمیدکه منظورم از این نگاه چیه .. و با باز و بسته کردن چشمش بهم فهموند بعدا  با هم حرف می زنیم ...پرستار ها که رفتن هر دوشون اومدن کنارم ..ملی گفت : آنه زنگ زدم ولی مثل اینکه هنوز خواب بودن چون کسی جواب نداد ..دوباره می زنم نگران نباش ...نسرین گفت : دیدی چه راحت زاییدی ؟ گفتم : واقعا من فهمیدم تو دکتر خوبی هستی ...گفت : بله که هستم حالا دیگه پس درد هم نخواهی داشت ...چون دردهاتو بردی .. تازه خورشید داشت بالا میومد  ..دکتری که بچه رو گرفته بود وارد اتاق شد و به انگلیسی گفت : خوب خانم آنه شما خیلی طبیعی و راحت بچه رو بدنیا آوردین و اگر خودتون مشکلی ندارین می تونین برین خونه ..من به فارسی گفتم : واقعا ؟ من به این زودی می تونم برم ؟ گفت : به ؛به چه خوب فارسی یاد گرفتین ؛؛چند ساله ایران هستین#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_پنجمگفتم : نه ماه ...گفت : چه جالب ؛؛  خوب عیده و همه دوست دارن توی خونه هاشون باشن؛  بیمارستان هم الان کادر قوی نداره اگر دلتون می خواد مشکلی نیست می تونین برین خونه ..نسرین گفت: بله آقای دکتر خودم ازش مراقبت می کنم ..البته دختر ما پرستار زیاد داره  ..من فقط دو ساعت بعد از زایمانم مرخص شدم ؛  ملی  دختر منو لای یک پتوی سفید تحویل گرفته بود  با هم از بیمارستان بیرون رفتیم ... اون  دختر منو بغل کرده بود در حالیکه هنوز صورتشو  ندیده بودم ...به ملی و اون بچه نگاه می کردم ...دم بیمارستان ایستادیم  نسرین با عجله رفته بود که ماشین رو بیاره ..چه حال خوبی داشتم طوری که باورم نمیشد ..آخه من  موجودی عزیز رو با خودم می بردم ..دخترم ..دختر من ؛؛  و حس قشنگ مادری بهم دست داد و چند بار تکرار کردم ..دخترم ؛؛ دختر من ..و قلبم لبریز از عشق اون شد .#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_ششم روز اول عید بود هوای ابری و آفتابی اون روز رو فراموش نمی کنم ..سرد نبود ولی دونه های برف مثل شکوفه های پراکنده آروم و لطیف پایین میومدن و این حس بهم دست داد که آسمون برای دختر من جشن گرفته ..دستم رو گرفتم زیر اون دونه ها و چند تا شو گرفتم و گذاشتم رو گونه هام..وقتی رسیدم خونه؛  هایده رو جلوی در دیدم با دیدن دود ی که سیما توی یک منقل راه انداخته بود و دیگه حالا می دونستم  اسپند رو  توی آتیش می ریزن تا کسی ما رو چشم نکنه ...و یاد اولین شبی افتادم که به خونه ی علی پا گذاشتم یک لحظه حالم بد شد و از اینکه دیگه اونجا نیستم خوشحال شدم ..من نمی خواستم به اون خونه برگردم ...و ماهدخت ما رو از زیر قران رد کرد .. این بار هایده با دوتا پسرش و ماهدخت با دختر نوزده ساله اش و سیما با یک دختر دوازده ساله اومده بودن ...و خونه رو برای من آماده کردن ..تختِ منو بچه رو گذاشته بودن توی هال ..بوی غذا میومد و احساس کردم بعد از مدت ها اشتهای زیادی دارم و چقدر از اینکه تنها نیستم خوشحال بودم ..دیگه اون غمی که از نبودن علی به دلم نشسته بود فراموش کردم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_هفتم اونا منو با رسم و رسوم خودشون مراقبت می کردن و این برای من خیلی جالب بود ..و باز هایده و شوخی های با مزه ی اون و صدای خنده های بقیه که حالا منم همراه اونا از ته دلم می خندیدم فضای اون خونه رو پر کرده بود ..بعد ازظهر  همه رفتن و منو و ملی تنها شدیم ..داشتم سعی می کردم به دخترم شیر بدم ملی کنارم نشسته بود ..با مهربونی گفت : آنه از روزی که با تو آشنا شدم  صورتت رو اینطور خندون ندیده بودم  ..هیچوقت از ته دلت نمی خندی ..واقعا حالت بهتره ؟ از اینکه علی نیومد دلگیر نیستی ؟ گفتم : نه ..نیستم ..به قول تو شاید خواست خدا بوده ..تو بهم بگو دوباره زنگ زدی چی شد ؟ گفت : راستش نخواستم ناراحتت کنم ..ولی مادرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم چون تو گفته بودی فقط با علی حرف بزنم ..اگر تو بخوای اونقدر زنگ می زنم تا خودش گوشی رو برداره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_چهارم- بخش_هشتم گفتم : نه ..دیگه برام مهم نیست ..از همون اولم علی بچه رو نمی خواست وقتی فهمید که باردارم ناراحت شد و گفت زود بود چرا مراقب نبودی بچه دار نشی ؟..و از همه به خصوص مادرش پنهون کرد ..هیچ خوشحالی نبود ..هیچکس توی اون خونه به من برای بچه دار شدنم تبریک نگفت ..آخه در یک زمانی متوجه شدن که مهوش یکی رو اجیر کرده بود منو بدزدن ..و اونجا به خاطر خونریزی فهمیدن ..بعدم که حالم خوب شد هیچ کس حال خوبی نداشت که به خاطر بچه ی من خوشحالی کنه ...در واقع اون فقط دختر منه ..مال خودمه و به خاطر احتمال اینکه منو نخوان و بچه رو ازم بگیرن بهتره علی رو فراموش کنم ...من تو رو دارم و نسرین و هایده رو حالا کس و کار من شما ها هستین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792