داستان #پرواز_آنه 🧚♀️🙎♀️#قسمت_نوزدهم_بخش سوم یکم ناراحت شدم بیشتر از اونی که از ملی انتظار داشتم بی تفاوت بود ..انگار دلم می خواست با من مخالفت کنه و منو راضی به نرفتن ..ولی اون همینطور خونسرد بود ..با همون حال گفت : ..پس کارت چی میشه ؟ گفتم : کارم ؟ معذرت می خوام نشد دیگه تو می تونی برای مدیر توضیح بدی ؟ گفت : اون که آره , چیزی نیست ..فقط دیدم از این کار خوشحالی برای اون گفتم ..نگران نباش یکی دیگه پیدا میشه .. نمی دونم چرا از بی تفاوتی اون دلم گرفت ..غصه ای که داشتم صد چندان شد ..رفتم به اتاقم و لباسم رو عوض کردم ..و برگشتم به صورت ملی نگاه کردم وضو گرفته بود و داشت سجاده اش رو پهن می کرد ..و زیر لب یک چیزایی می گفت ..اما توجهی به حال من نداشت ..چادرشو که سرش انداخت گفت : آنه ؟ میشه سمارو جوش اومد چایی رو دم کنی ؟ بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بطرف آشپزخونه ..هنوز جوش نیومده بود نشستم روی صندلی و به یک جا خیره شدم ..بی اختیار اشکم سرازیر شد ..با شنیدن صدای قل و قل آب بلند شدم و چای رو دم کردم ولی همینطور گریه می کردم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚♀️🙎♀️#قسمت_نوزدهم_بخش چهارمنمی دونستم اون چه حالیه که من دارم ..شاید دلم نمی خواست برم ..و یا دوست داشتم ملی راهی جلوی پام بزاره ...وقتی آدم خودشم نمی دونه چی می خواد سخت می تونه راهی برای خلاصی از مشکلش پیدا کنه ..و من واقعا نمی دونستم چه کاری برای من بهتره که انجامش بدم ..پس اونقدر گریه کردم تا ملی نمازش تموم شد ..بازم نفهمیدم چرا اون اهمیت به گریه من نداد و ..دو تا لیوان بر داشت و گفت : خوب دم نکشیده ولی من تشنه شدم برای توام بریزم ؟ آروم گفتم : بریز ...لیوان ها رو روی میز کوچکی که توی آشپزخونه بود گذاشت و روی صندلی روبروی من نشست و تکیه داد به دیوار ..و بهم نگاه کرد .. و یک حبه قند برداشت و همینطور که توی دستش بود گفت : ایام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایام نشیند دلتنگ#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚♀️🙎♀️#قسمت_نوزدهم_بخش پنجم فقط بهش نگاه کردم آخه نه از اون شعر سر در آوردم و نه می دونستم ملی به چی فکر می کنه که اونقدر بی خیاله ..خودش ادامه داد ..آنه ؟ تو چرا با خودت رو راست نیستی ؟ می دونی به آدم های مثل تو چی میگن ؟ ؛؛ترسو ,, اصلا نمی فهمم تو از چی می ترسی؟ چرا اینقدر مسائل رو برای خودت بزرگ کردی ؟ مثلا علی می خواد باهات چیکار کنه ؟ به زور که نمی تونه تو رو ببره ..آنه ؛ لطفا آروم باش ..اصلا بزار علی بیاد قاطع و محکم باهاش حرف بزن ..این حق رو ازش نگیر ..درست نیست که تو برای یک شک اونو محکوم کنی ..می دونی در دین ما آدمی که به شک خودش ندونسته یقین کنه گناه کرده ؟ ما حق نداریم به خاطر چیزی که نمی دونیم رای صادر کنیم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚♀️🙎♀️#قسمت_نوزدهم_بخش ششمگفتم : ملی من خیلی دارم رنج می برم تو نمی دونی توی دل من چه آشوبی هست ..باور کن سعی می کنم خودمو آروم کنم ..ولی قبول کن وضعیت من بد شده ..جایی رو ندارم و به امید روز های بهتر برای خودم و بچه ام دارم تلاش می کنم ..آره من دلم نمی خواد الان از ایران برم ..تو راست میگی ولی چیکار کنم جای موندنم هم نیست ...گفت : از رنج کشیدن آدمی حُر گردد قطره چو کشد حبس صدف دُر گرددمی فهمی معنی اون چیه ؟ گفتم : نه درست ؛؛ ولی فهمیدم که شاعر شما گفته که رنج برای آدم خوبه ..سرشو تکون داد و گفت : آفرین ..آنه می دونی تو خیلی با هوشی ؟ من یکی که باورم نمیشه فقط شش ماه باشه ایرانی ..گفتم : اینطورم نیست من بیشتر از یکسال با علی اونجا فارسی یاد گرفتم ..خیلی لغت بلد بودم ولی نمی دونستم چطور استفاده کنم ..اینجا یاد گرفتم ..تو میگی اگر علی اومد باهاش حرف بزنم ؟..جای منو یاد می گیره و ممکنه ولم نکنه ...گفت : قاطع باش؛ ولی ببین خودت چی می خوای اون کارو بکن ..شاید الان که ما داریم با هم حرف می زنیم مشکل اونا هم حل شده باشه ...آنه تو ادعا می کنی عاشقی ؟ علی رو دوستش داری ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar