2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186216 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش هفتم با یک لبخند گفتم : ممنون ..و راه افتادم ..همینطور پیاده می رفتم ..و مردم رو تماشا می کردم ..آفتاب می تابید و برف های زیر پام داشتن آب میشدن و از صدای شالاپ شالاپ اون خوشم میومد ..اون روز من چیز مناسبی از اون مغازه ها پیدا نکردم ولی کلی با مردم حرف زدم و یک طورایی اونا هم از من خوششون اومده بود و همه می خواستن بهم کمک کنن و این حس خوبی بهم داد و از اینکه توی ایران بمونم دیگه نگرانی توی دلم نمونده بود ..نزدیک ظهر تصمیم گرفتم برم سفارت و مدارکم رو بگیرم  ..یک تاکسی در بست گرفتم و خودمو رسوندم به اونجا ..حالا شده بودم همون آنه ای که قبلا بودم .. از علی هم نمی ترسیدم و تصمیم داشتم اگر اونجا دیدمش حتی فرار هم نکنم و در مقابلش بایستم و بهش بگم که نمی خوام پیشش برگردم ..اما علی نبود و به من گفتن حالا می تونم برای هر ساعتی که پرواز داشت بلیط بگیرم ..خوب اون تایید مدتی اعتبار داشت و با خیال راحت دوباره تاکسی گرفتم و رفتم خونه ..سر کوچه پیاده شدم مقداری خرید کردم چیزایی که روزانه استفاده می کردیم و گوشت خریدم و نون تازه  و رفتم خونه ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش هشتم مثل یک زن خانه دار خونه رو جمع و جور کردم بخاری رو پر از نفت کردم و چند تا استیک گوشت به روش خودم برای ناهار انداختم توی ماهیتابه و منتظر ملی شدم ..و این بهم لذت خاصی می داد ..خونه ی ملی خیلی خوب و قشنگ بود و من از اونجا خوشم میومد ..اما  چیزی که من بهش اعتقاد داشتم این بود که خدا اونو سر راه من قرار داد و اگر خواست اون نبود شاید من دیگه الان توی شهر خودم بودم ..حالا با ذوق و شوق منتظر موندم  که وقتی ملی میاد عکس العملشو ببینم ..به نظر خودم خیلی کاراهای خوبی انجام داده بودم ...یک دونه نون دستش بود و از در  وارد شد گفت : به به چه بو های خوبی میاد ..چه خوش بحالم شده ..دخترم برام غذا درست کرده ..گفتم : سلام ملی ..من نون هم گرفتم ..با خونسردی گفت : خوب کردی ..اینو می زاریم برای شب ..دستت درد نکنه ..بریم ناهار بخوریم که خیلی گرسنه هستم ...ببینم چی درست کردی خانمی ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش نهم و اون از من نپرسید تمام روز رو کجا بودی ؟ گم نشدی ؟ چطور برگشتی خونه ؟ و همین بر خورد های صحیح و حساب شده باعث میشد روز به روز بیشتر بهش علاقه پیدا کنم ...درست یادم نیست فکر می کنم ده روزی طول کشید تا ابلاغ شروع به کار در دانشگاه رو گرفتم ..و توی این مدت با چند از دوستان ملی آشنا شدم ..همسن و سال خودش بودن ولی با اونا بهم خوش میگذشت ..یک روزهم خانواده ی برادرش اومدن به مهمونی خونه ی ما و من و ملی براشون غذا درست کردیم ..داشتم به آداب و رسوم ایرانی ها عادت می کردم چون دوست داشتم رفتار ملی رو می پسندیدم ..اونقدری که توی این مدت یاد گرفته بودم توی خونه ی علی یاد نگرفتم ..چون یک نیروی دافئه مدام بیزارم می کرد و در نتیجه فراموشم می شد ...ملی کتاب هایی رو که باید تدریس می کردم  برام آورده بود و راه و روش کار رو یادم داد ..با دقت گوش می دادم ..دلم می خواست بهترین استاد باشم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش دهم بالاخره روزی رسید که من برای اولین بار رفتم سر کلاس درس؛؛  ..دخترا و پسرایی که زیاد با من اختلاف سن نداشتن ..و ارتباط بر قرار کردن با اونا برام کار ساده ای بود ..از لحجه ی من خوششون اومده بود و من هم دوستانه و هم خیلی جدی کار تدریس رو شروع کردم ...اون روز برای من به یاد موندنی ترین روز زندگیم شد ..در تمام اون روز ملی رو ندیدم و حتی ظهر دنبالش گشتم تا دیدمش ..در حالیکه فکر می کردم الان از من می پرسه خوب چیکار کردی روز خوبی داشتی تونستی از پسش بر بیای ..تا چشمش به من افتاد گفت : خسته نباشی استاد ..بریم خونه ؟ در حالیکه قلبم لبریز از محبت  اون و هوش و درایتی که داشت شده بود گفتم : شما هم خسته نباشید؛؛  بریم ..ولی من روز خوبی داشتم به لطف تو ..گفت :  اگر کسی لایق نباشه لطف کسی براش فایده نداره ..من کاری نکردم تو لیاقت داری ..حالا یک خبر ؛ فقط دو روز با هم هستیم ..تو باید دو روزی خودت بیای و برگردی ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش یازدهم گفتم : این خبر خوبی بود یا بد ؟ گفت : خوب ..دو روز من ناهار آماده می کنم برای تو و دو روز تو برای من ..چطوره استاد ؟حالا تو بگو بد بود یا خوب ..گفتم : خوب ؛؛  وهمینطور که می خندیدم دست همدیگر رو گرفتیم و رفتیم به طرف ماشین .. ملی خوب  می دونست با آدم ها چطور رفتار کنه..و من دلم می خواست بدونم چرا شوهرش همچین زنی رو از دست داده ؟ نزدیک خونه که شدیم ملی گفت : آنه بریم کباب بخوریم ..ما که الان ناهار نداریم ..یک جایی رو بلدم کباب های خوبی داره ...گفتم بله من کباب خیلی دوست دارم ولی باید مهمون من باشی ..گفت : باشه ..مهمون تو ..و اینطوری باز تقدیر باعث شد که ما دیر رسیدیم به خونه ..ملی همیشه اول منو پیاده می کرد بعد ماشین رو نزدیک دیوار پارک می کرد که راه کوچه رو نبنده ..و تا اون می خواست پارک کنه من رفتم پشت در ایستادم ..یک آقایی از اونجا رد میشد و نگاه دقیقی به من انداخت وگفت : شما فرنگی هستی ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش دوازدهمگفتم : بله برای چی ؟ گفت : دوتا آقا و یک خانم پیر یکساعته اینجا منتظر بودن و از همسایه ها پر و جو می کردن ..و سراغ یک زن فرنگی رو می گرفتن ..همین پیش پای شما رفتن ...آه بلندی از گلوم خارج شد مگه میشه ..چطور ممکنه پیدام کرده باشن؟ ..بلند گفتم : ملی بیا؛  زود باش ..پرسید چی شده ؟چرا رنگت پریده ؟  گفتم : اون آقا که داره میره به من گفت که دو تا مرد و یک خانم پیر اومده بودن سراغم رو می گرفتن ..با خونسردی کلید انداخت و درو باز کرد و گفت : حدس می زدم ..گفتم : چطور ممکنه ؟ نه نمیشه شهر به این بزرگی ..گفت : آره ولی اون روز جلوی سفارت ما از کنارشون رد شدیم حتما نمره پلاک ماشین رو بر داشتن ..خدا خدا می کردم این کارو نکرده باشن .. فکر می کنم آدرس رو از همون طریق پیدا کردن ..گفتم : وای ..حالا بازم باید قایم بشم ؟ یا از اینجا برم ؟ ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش اولملی دستشو گذاشت توی پشت من که زانوهام سست شده بود و قدرت راه رفتن نداشتم وگفت : بیا بریم چیزی نمیشه ..فوقش میاد و باهاش حرف می زنیم ..ما اجازه نمیدیم کسی اذیتمون کنه ..شاید اصلا پیدامون نکرده باشه ..اون که نمی دونه تو حتما توی این خونه  زندگی می کنی ..منو هم که نمیشناسه ..گفتم : ملی میشه دروغ گفت ؟تو باید به علی بگی منو نمیشناسی ..اتفاقی سوارم کردی وگرنه من می دونم با زور هم شده منو بر می گردونه و این بار بهم اجازه ی هیچ کاری رو نمیده ..ملی همینطور که دستش توی پشت من بود راه افتادم و با هم رفتیم توی اتاق ..گفت : فکر نمی کنم به زور متوسل بشه ؛ نگران نباش ..و کیفشو گذاشت روی میز و به من که جلوی در ایستاده بودم گفت :ببین تو رو خدا چطوری داره می لرزه ..رنگ به صورتت نیست ..اینطوری نکن با خودت؛؛ آخه مگه می خوان اعدامت کنن ؟  میشه آروم باشی ؟ هیچ اتفاقی نمیفته ..به خودت مسلط شو ..فراموش نکن یک بچه داره از خون تو می خوره که همه ی اضطراب های تو رو می فهمه و روش اثر می زاره ..هیچ مشکلی تا ابد نمی مونه ..اگر با آرامش فکر کنی راحت تر حل میشه ..زود باش کفشت رو در بیار و بیا   بشین من یک چایی داغ درست کنم و بشینیم با هم بخوریم و فکر کنیم چه کاری درسته که انجامش بدیم  ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش دوم گفتم : هیچ راهی نیست ..دیگه پیدام کردن ؛   باید  بلیط بگیرم و از اینجا برم اینطوری با ترس زندگی کردن رو نمی خوام ..یک فکری کرد و سری تکون داد و رفت توی آشپزخونه ..از اونجا با صدای بلند  گفت : باشه ؛؛ برو ...هر طوری خودت راحتی؛؛  این زندگی مال توست ..من نمی خوام دخالت کنم ..دنبالش رفتم و پرسیدم : ملی ؟ تو راستی قبول کردی من برم به نظرت راهش همینه ؟  با من میای بلیط بگیرم ؟ کبریت زد و خم شد تا سماور رو روشن کنه با خونسردی گفت : آره خودم می برمت ..ببینیم برای کی پرواز هست ..همین امشب می خوای بلیط بگیری؟ از اینکه اون اینقدر زود با من موافق شد تعجب کردم و ذهنم بطرف این موضوع رفت که اون از دستم خسته شده ..خوب حق هم داشت و دنبال درد سر نمی گشت ..شاید دوست نداشت در گیر کارای من بشه ..گفتم : بله همین امشب بریم بلیط بگیریم ..قوری چایی رو که از صبح مونده بود خالی کرد و شست و گفت صبر می کنی یک چایی بخوریم بعد بریم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش سوم یکم ناراحت شدم بیشتر از اونی که از ملی انتظار داشتم بی تفاوت بود ..انگار دلم می خواست با من مخالفت کنه و منو راضی به نرفتن ..ولی اون همینطور خونسرد بود ..با همون حال گفت :  ..پس کارت چی میشه ؟ گفتم : کارم ؟ معذرت می خوام نشد دیگه تو می تونی برای مدیر توضیح بدی ؟ گفت : اون که آره , چیزی نیست ..فقط دیدم از این کار خوشحالی برای اون گفتم ..نگران نباش یکی دیگه پیدا میشه .. نمی دونم چرا از بی تفاوتی اون  دلم گرفت ..غصه ای که داشتم صد چندان شد ..رفتم به اتاقم و لباسم رو عوض کردم ..و برگشتم به صورت ملی نگاه کردم  وضو گرفته بود و داشت سجاده اش رو پهن می کرد ..و زیر لب یک چیزایی می گفت ..اما توجهی به حال من نداشت ..چادرشو که سرش انداخت گفت : آنه ؟ میشه سمارو جوش اومد چایی رو دم کنی ؟ بدون اینکه حرفی بزنم رفتم بطرف آشپزخونه ..هنوز جوش نیومده بود نشستم روی صندلی و به یک جا خیره شدم ..بی اختیار اشکم سرازیر شد ..با شنیدن  صدای قل و قل آب بلند شدم و چای رو دم کردم ولی همینطور گریه می کردم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش چهارمنمی دونستم اون چه حالیه که من دارم ..شاید دلم نمی خواست برم ..و یا دوست داشتم ملی راهی جلوی پام بزاره ...وقتی آدم خودشم نمی دونه  چی می خواد سخت  می تونه راهی برای خلاصی از مشکلش پیدا کنه ..و من واقعا نمی دونستم چه کاری برای من بهتره که انجامش بدم  ..پس  اونقدر گریه کردم تا ملی نمازش تموم شد ..بازم نفهمیدم چرا اون اهمیت به گریه من نداد و  ..دو تا لیوان بر داشت و گفت : خوب دم نکشیده ولی من تشنه شدم برای توام بریزم ؟ آروم گفتم : بریز ...لیوان ها رو روی میز کوچکی که توی آشپزخونه بود گذاشت و روی صندلی روبروی من نشست و تکیه داد به دیوار ..و بهم نگاه کرد .. و یک حبه قند برداشت و همینطور که توی دستش بود گفت : ایام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایام نشیند دلتنگ#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش پنجم فقط بهش نگاه کردم آخه نه از اون شعر سر در آوردم و نه می دونستم  ملی به چی فکر  می کنه که اونقدر بی خیاله  ..خودش ادامه داد ..آنه ؟ تو چرا با خودت رو راست نیستی ؟ می دونی به آدم های مثل تو چی میگن ؟ ؛؛ترسو ,,  اصلا نمی فهمم تو از چی می ترسی؟ چرا اینقدر مسائل رو برای خودت بزرگ کردی ؟ مثلا  علی می خواد باهات چیکار کنه ؟ به زور که نمی تونه تو رو ببره ..آنه ؛ لطفا آروم باش ..اصلا بزار علی بیاد قاطع و محکم باهاش حرف بزن ..این حق رو ازش نگیر ..درست نیست که تو برای یک شک اونو محکوم کنی ..می دونی در دین ما آدمی که به شک خودش ندونسته یقین کنه گناه کرده ؟ ما حق نداریم به خاطر چیزی که نمی دونیم رای صادر کنیم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش ششمگفتم : ملی من خیلی دارم رنج می برم تو نمی دونی توی دل من چه آشوبی هست ..باور کن سعی می کنم خودمو آروم کنم ..ولی قبول کن وضعیت من بد شده ..جایی رو ندارم و به امید روز های بهتر برای خودم و بچه ام دارم تلاش می کنم ..آره من دلم نمی خواد الان از ایران برم ..تو راست میگی ولی چیکار کنم جای موندنم هم نیست ...گفت : از رنج کشیدن آدمی حُر گردد قطره چو کشد حبس صدف دُر گرددمی فهمی معنی اون چیه ؟ گفتم : نه درست ؛؛ ولی فهمیدم که شاعر شما گفته که رنج برای آدم خوبه ..سرشو تکون داد و گفت : آفرین ..آنه می دونی تو خیلی با هوشی ؟ من یکی که باورم نمیشه فقط شش ماه باشه ایرانی ..گفتم : اینطورم نیست من بیشتر از یکسال با علی اونجا فارسی یاد گرفتم ..خیلی لغت بلد بودم ولی نمی دونستم چطور استفاده کنم ..اینجا یاد گرفتم ..تو میگی اگر علی اومد باهاش حرف بزنم ؟..جای منو یاد می گیره و ممکنه ولم نکنه ...گفت : قاطع باش؛ ولی  ببین خودت چی می خوای اون کارو بکن ..شاید الان که ما داریم با هم حرف می زنیم مشکل اونا هم حل شده باشه ...آنه تو ادعا می کنی عاشقی ؟ علی رو دوستش داری ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش هفتم گفتم : بله دوستش دارم ..گفت : ولی رسم عاشقی این نیست ..بی خبر اونو توی پریشونی بزاری و بری ..در حالیکه اون مرد می دونه که زنش کسی رو توی این شهر نداره ..از کشورم خارج نشده اگر یک ذره غیرت هم داشته باشه تا حالا خیلی عذاب کشیده ..یکم خودتو بزار  جای اون ؛؛ اتفاقاتی که افتاده مال خیلی سال پیش بوده و تو نمی تونی به خاطر چیزی که ازش مطمئن نیستی مجازاتش کنی ..میگی بد اخلاق و بد دهنه ..ولی قبلا اینطور نبوده پس شاید این عیب هم ناشی از گرفتاری و اضطرابی باشه که باهاش در گیره ؛؛ و بر طرف بشه ..گفتم : ملی می خوای بگی باید برگردم پیش اون ؟من که همه چیز رو برات تعریف کردم ..نمیشه ؛؛ نمی تونم  گفت : نه ؛ نه اشتباه نکن ..من اینو نگفتم ..نظرم اینه که درست فکر کنی و شجاع باشی ..مثل ترسو ها قایم نشو ..و لیوانشو گذاشت زمین و دستشو دراز کرد و دستم رو گرفت و فشار داد و گفت : فقط ازت می خوام خودتو ضعیف نشون ندی ..همین؛؛ بزار همه بدونن که تو می تونی از خودت مراقبت کنی .. و علی هم بدونه که با زن شجاعی سر و کار داره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش هشتم گفتم : اوه  ملی؛؛ تو خیلی زن خوبی هستی .. من واقعا  دلم می خواد بدونم ماجرای تو و شوهرت چیه چرا اون زن عاقلی مثل تو رو ترک کرده ؟ خندید و گفت : انشالله یک روز برات میگم ..ولی از کجا معلوم من عاقلم ؟و در حالیکه از جاش بلند میشد به شوخی و خنده ادامه داد ... تازه یک راز بهت بگم ولی تو به کسی نگو ..مردا زیاد از زن عاقل خوششون نمیاد ..خنده ام گرفت و گفتم :  فهمیدم ..کم میارن ..مرد ایرانی دوست داره بر سر زنش بزرگتر باشه ..البته این توی کشور ما هم هست ..پدر منم گاهی به مادرم زور میگه ..اما مرد مهربونیه ...علی هم مهربون هست؛؛ و من بدون اینکه چیزی عوض شده باشه  یک مرتبه اون همه غمی که روی دلم نشسته بود از بین رفت و یک طوری که خودمم متوجه نشدم حالم بهتر شده بود  ..و این منو به فکر انداخت ..وقتی آدم می تونه با چهار کلام حرف آروم بشه حتما اون غم اونقدر ها هم که فکر می کرده زیاد نبوده ..طوری که تونستم مدتی راحت  بخوابم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش نهم وقتی از خواب بیدار شدم ..ملی داشت از خونه میرفت بیرون که خرید کنه ..گفتم : بزار من برم دیگه یاد گرفتم ..گفت : نه عزیزم یکم پیاز و سیب زمینی و خمیر دندون می خوایم می گیرم و زود میام ..تو چیزی نمی خوای ؟ گفتم: نه فقط تو بگو من چطور به تو کمک کنم تا برگردی ؛؛ گفت : کار نکرده عزیزی ؛؛  یک چیزی بخور تا من بیام ..و رفت ..یکم خونه رو جمع و جور کردم  و یک مرتبه  احساس کردم بچه داره  تکون می خوره این اولین بار بود که حرکت اونو به این خوبی حس می کردم دیگه بزرگ شده بود و نیاز داشتم لباس حاملگی بپوشم ..دستم رو گذاشتم روی شکمم ..بازم داشت حرکت می کرد ..بی اختیار یاد علی افتادم و دلم براش تنگ شد ..کاش الان پیشم بود و با هم از دست و پا زدن بچه لذت می بردیم ..و آهی بلند کشیدم ...و با خودم فکر کردم آنه حالا که اینقدر دوستش داری و نتونستی از ایران بری پس اگر اومد و خواست تو رو ببره دیگه سخت نگیر ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش دهم هوا با اومدن شب سردتر میشد ..و احساس کردم خونه داره سرد میشه ..رفتم و  نفت بخاری رو نگاه کردم کم شده بود کتم رو انداختم رو شونه هام تا از توی حیاط  ظرف نفت رو بیارم که بریزم توی بخاری که صدای در اومد ..با تعجب گفتم : چقدر ملی زود برگشت ؛؛فورا  در حیاط رو باز کردم ..سرجام خشکم زد علی رو جلوی روم دیدم ..خانم اکرم هم پشت سرش ایستاده بود ..خیلی ترسیدم و با همون حالت گفتم سلام ..سلام مادر ..علی نگاه غضبناکی به من کرد و گفت : چرا این کارو با من کردی ؟ مگه ما چیکارت کرده بودیم ؟ خانم اکرم علی رو زد کنار و وارد حیاط شد ..و گفت : تف به روت بیاد ..دست ما  نمک نداشت؛؛  یا تو نمک نشناس بودی و خبر نداشتیم؟ ...گفتم :  مادر من نمک میشناسم شور هست نمی فهمم شما چی میگی ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش یازدهم خانم اکرم داد زد , خیلی خوبم می فهمی ..ما نفهمیدیم با موذی مثل تو طرفیم ...تو فرار کردی ؛؛ توی دین ما زن فراری باید مجازات بشه ..گفتم : علی مادر چی میگه ؟ من چه کار بدی کردم ؟ اونم با عصبانیت گفت: نمی فهمی چقدر ما رو اذیت کردی می دونی توی این مدت چی کشیدیم ؟ گفتم : شما ها می دونین من توی اون مدتی که با شما زندگی کردم چقدر عذاب کشیدم ؟ تحمل نداشتم ..تموم شد علی ..تو دروغ گفتی ..همه به من دروغ می گفتن ...مادر گردنشو راست کرد و با خشم به من نگاه کرد و گفت : خجالت بکش دختر ..چه دروغی ؟ اصلا خوب کردیم ..به تو چه مربوط ؟ تقصیر خودمونه ما به تو زیادی رو دادیم ..همه ی ما اسیر و ابیر تو شدیم ..تمام  اون درد سر ها به خاطر تو بود که یک وقت خانم ناراحت نشه ..ولی شعور نداشتی ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش دوازدهمدر حالیکه هم از سرما و هم حرفایی که می شنیدم و باورم نمیشد می لرزیدم ...ملی رو توی پاشنه در دیدم که داشت با تعجب  وارد خونه میشد ..یکم دلم گرم شد چون می دونستم اون زنیه که از پس هر کاری بر میاد ...و فورا فهمید اوضاع از چه قراره ..مادر همینطور بی توجه به اومدن ملی  ادامه داد ..میگن زن های فرنگی بی بند و بار و بی عاطفه هستن ولی من بازم بهت محبت کردم و هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم در عوض تو چیکار کردی ؟ دختره ی پررو بی خبر گذاشتی و رفتی ؛  تو که دیده بودی ما یک بار از گم شدن تو چی کشیدیم ..چطوری خودمون رو به آب و آتیش زدیم تا پیدات کنیم .. فکر نکردی حالا چی به روز ما  میاد ؟ عقل توی کله ی تو نیست ؟ و بازم این کارو با ما کردی ؟..گفتم :  مادر بی انصاف نباشین ..از حال من که خبر ندارین ...علی گفت : فکر تو خرابه ..تو اصلا کج خیالی ..منه بدبخت فکر کردم اینم کار مهوشه ..باورم نمیشد تو با خودت فکر نکردی ممکنه برم بلایی  سرش بیارم  ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_نوزدهم_بخش سیزدهم ملی اومد جلوی خانم اکرم ایستاد و گفت : من صاحبی هستم ..لطفا بفرمایید توی خونه اینجا سرده ...این زن حامله است لطفا آروم باشین ..مادر همون طور با غیظی که توی نگاهش بود گفت : ممنون ..بیاد بریم خونه ی خودمون حرف می زنیم ما تو نمیایم مزاحم شما نمیشیم ..زود باش برو وسایلت رو جمع کن بیا ...گفتم : من با شما نمیام ..علی به مادر بگو دیگه نمی خوام پا توی اون خونه بزارم ..مادر براق شد و فریاد زد ..تا اون روی سگ من بالا نیومده حاضر شو ..دو هفته است که نه روز داریم نه شب ؛؛ نه خواب و خوراک ..خجالت بکش حیا کن ...اگر حامله نبودی همین فردا طلاقت رو از علی می گرفتم می فرستادمت بری کشور خودت تو به درد ما نمی خوری ...ولی افسوس باید تا اون موقع تو رو تحمل کنم ..علی گفت : بسه دیگه مادر ..یکم آروم باشین ...اونقدر از حرکت زشت مادر رنجیده بودم که بغض کردم و نتونستم حرف بزنم ..با سرعت رفتم بطرف در اتاق که وارد ساختمون بشم ..اما یک مرتبه علی بازوی منو گرفت و  داد زد آنه بسه دیگه  دیوونه بازی در آوردی شورشو در نیار  ..برو وسایلت رو جمع کن بریم ..منم داد زدم نمیام ..من با شما ها جایی نمیام..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

مرسی عزیزم 

سلام گلم دیشب تلگرامم وصل نشد امروز تا پایان قسمت نوزدهم گذاشتم ان شاله باز هم میزارم فقط بچه خواهرم پیشم بود  اذیت میکرد دو قسمت چهارده و پونزده و تکراری گذاشتم ببخشید دیگه بقیش درسته 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

مرسی عزیزم 🥰 هر وقت گذاشتی منو لایک می‌کنی😍

سلام گلم دیشب تلگرامم وصل نشد امروز تا پایان قسمت نوزدهم گذاشتم ان شاله باز هم میزارم فقط بچه خواهرم پیشم بود  اذیت میکرد دو قسمت چهارده و پونزده و تکراری گذاشتم ببخشید دیگه بقیش درسته

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

سلام گلم دیشب تلگرامم وصل نشد امروز تا پایان قسمت نوزدهم گذاشتم ان شاله باز هم میزارم فقط بچه خواهرم ...

مرسی گلم 🥰🥰🥰

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت
سلام گلم دیشب تلگرامم وصل نشد امروز تا پایان قسمت نوزدهم گذاشتم ان شاله باز هم میزارم فقط بچه خواهرم ...

مرسی عزیزم 😍😘😘😘

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام گلم دیشب تلگرامم وصل نشد امروز تا پایان قسمت نوزدهم گذاشتم ان شاله باز هم میزارم فقط بچه خواهرم ...

مرسی عزیزم خوندم خیلی قشنگه

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش اولعلی با قدرت بدنی که داشت هر دو بازوی منو گرفت کتی که روی شونه هام انداخته بودم افتاد روی زمین و اون  با حرص هر چی تمام تر بازوی منو فشار داد طوری که حس کردم استخوون دستم داره می کشنه ..ودر حالیکه بشدت و وحشیانه تکونم می داد  گفت : تو با من میای میریم خونه ..جرات داری یک کلمه دیگه حرف بزن همین جا حسابت رو می رسم ..در حالیکه از شدت درد ناله ای مثل فریاد از گلوم خارج شد گفتم : آه ..آه ..ولم کن تو خیلی بدی علی ..من می خواستم باهات بیام ولی فهمیدم که اشتباه می کنم ..تو همین الان حساب منو برس ..منو بکش ولی دیگه زیر بار توهین های تو نمیرم ..اگر منو به زور ببری دوباره فرار می کنم این بار نمی زارم دستت به من برسه ..همینطور که اون منو می کوبید به در؛ ملی وحشت زده اومد و خودشو انداخت وسط ما و گفت : آقا ..آقا چیکار داری می کنی ؟ شما چرا این همه عصبی هستی ؟ولش کن .. به جای اینکه با زنت حرف بزنی و ازش دلجویی کنی این رفتار زشت رو از خودتون نشون میدین ..من تعجب می کنم ..قباحت داره ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش دومخانم اکرم با لحن تند و گزنده ی خودش گفت : شما دخالت نکن این زن حقشه ..نباید این کارو می کرد ..هر کس باید تاوان کار خودشو پس بده ...ملی در رو باز کرد و دست منو گرفت و گفت آنه تو برو توی خونه ؛ و تقریبا منو هل  داد ولی  علی خواست مانع بشه  ..ملی با تندی جلوی اونو گرفت وگفت: ولش کن دیگه آقا ..چی می خوای از جونش ؟ من که باورم نمیشه آنه طور دیگه ای شما رو برای من تعریف کرده بود... و دربست؛؛ من  در حالیکه می لرزیدم و هنوز فشار دست علی رو حس می کردم گوشم رو به در چسبوندم .. ملی ادامه داد ..ای بابا این چه رفتاریه ؟ والله آنه به من گفته بود شما  مهربون هستین و منطقی ..اصلا باور کردنی نیست از آدم تحصیل کرده ای مثل شما بعیده  ؟ باید حرف بزنیم و به نتیجه برسیم ..با زور که نمیشه ؛؛ خانم اکرم همون طور عصبی و با صدای بلند گفت : شما حق دخالت نداری ..ما می تونیم به جرم اینکه زن شوهر دار رو اغفال کردی و توی خونه ات پناه دادی ازت شکایت کنیم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش سومملی گفت : باشه عزیزم  شکایت کنین من جواب میدم ..ولی اجازه ندارین به حریم خصوصی من وارد بشین و منو و هم خونه ی منو تهدید کنین ..علی گفت : خانم اینا رو ول کن ..من از شما ممنونم ولی بهش بگین بیاد بریم ..اون زن منه غیرت من چی میشه ؟ ملی گفت : غیرت شما در اینه که یک زن غریب رو این طور آزار بدین ؟ که از خونه فرار کنه ؟ و حالا با این رفتار ناشایست بخواین برش گردونین ؟ می دونین اگر برای رفتار امشب شما شکایت کنه حق داره ؟ علی گفت : خانم به خدا ما آدم های بدی نیستم ..الان عصبانی هستیم چون دو هفته است همه ی فامیل دارن دنبال این خانم می گردن ..شما انصاف داشته باش ..آنه زن منه ؛ حامله است ؛ بدشو که نمی خوام ..نمی دونم به شما چی گفته ولی به  مولا قسم اذیتش نکردم ..خودش توی هر کاری فضولی می کنه وگرنه کسی کاری به کارش نداره ..به نظرتون درسته که یک زن بی خبر بدون دلیل از خونه بزاره بره ؟ ما حق نداریم عصبانی باشیم ؟شما که نمی دونی توی این مدت چی به روزمون اومد ..یک طرفه قضاوت نکنین ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش چهارممن  پشت در داشتم می لرزیدم و یاد حرف ملی افتادم ..نباید ترسو باشم ..من کاری نکرده بودم که خجالت بکشم ..در رو باز کردم و گفتم : نه علی تو حق نداری ...برای اینکه منو وارد ماجرایی کردی که ازش خبر نداشتم ..مادر باید تو رو سرزنش کنه نه منو که  بیگناه بودم ..این رفتار شما اصلا انسانی نیست ..همین الان منو تهدید کردین که بچه ی منو ازم می گیرین و طلاقم میدین ..واقعا نمی فهمم با حیوون هم این کارو نمی کنن ..بچه ی اونو ازش نمی گیرن ..خوب شد ..من اینطور بهتر می تونم تصمیم بگیرم ..قبل از اینکه تو بیای با خودم فکر کردم اگر تو بیای دنبالم من به خونه برگردم ولی رفتار تو و مادر خیلی با من بد بود ..حرفهای  خوبی به من نزدی ؛؛  ..ولی دیگه تموم شد  هرگز با تو نیستم .. حالا می فهمم که چرا شما این همه با هم مشکل دارین ..چون اختیار زبان و رفتار شما دست خودتون نیست خشم همیشه بر شما قالبه ..و باعث میشه حتی نتونین حرف دلتون رو به کسی بزنین ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش پنجممادر مهربون هست تو هم هستی ؛؛من اینو دیدم ؛؛ ولی انسان خوب نیستین چون مدام با مردم سر دعوا دارین ..حتی به این خانم که به من پناه داده توهین کردین ؛؛ چون  من در مونده شدم و اون بهم کمک کرد ..باید ازش تشکر می کردین ..ولی متاسفانه شما اسیر خرافات و خشم خودتون توی مشکلات دست و پا می زنین و همه رو مقصر می دونین جز خودتون  ..علی همین که گفتم بشنو من دیگه توی خونه ی شما زندگی نخواهم کرد ..این روش برای من بد هست و دوستش ندارم ..من یک زندگی آروم و منطقی لازم دارم و بهش میرسم اینو به تو قول میدم ...راستی علی ..من فقط یک خطا در زندگیم کردم که دارم تاوان میدم اونم دوست داشتن تو بود ...حالا از اینجا برو و اگر پاتو بزاری توی این خونه بد خواهی دید ..به سفارت پناهنده میشم و از تو شکایت می کنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش ششممادر با تندی چادرشو روی سرش مرتب کرد و زیرگلوش نگه داشت و گفت :چشمم روشن ..خوشم باشه ..آفرین علی با این زن گرفتنت ...هر چی بلد بود؛؛ هر چی هم که یادش دادن ..بیا بریم ..زود باش بزار  توی همین خراب شده بمونه,,  من خودم به اندازه ی کافی دارم حوصله ی کشیدن ناز و اداهای این عروسک فرنگی رو ندارم  ..علی بهت میگم بیا بریم ؛ به اون امام رضا که قفلشو گرفتم اگر دیگه بهش اصرار کنی من می دونم و تو  .. این زن دیگه توی خونه ی ما جایی نداره؛؛؛  تا حالا یاغی نبود که اونم شد ..خوبه والله دوپاره استخوون برای من زن گنده تعین می کنه که کی عصبانی بشم و کی نشم ..بریم علی بهت میگم راه بیفت ..ملی گفت : خانم تو رو خدا آروم باشین یکم به آنه فرصت بدین ..اون فرهنگ ما رو نمیشناسه براش سخته ..اصلا طور دیگه ای بزرگ شده ..علی یکم آروم تر شده بود و اومد جلو و گفت : آنه باور کن دلواپس تو بودم ..دلم هزار راه رفت ..قبول کن که اشتباه کردی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش هفتمگفتم : شک داشتم ..ولی الان دیگه ندارم و فهمیدم که کارم درست بوده ..شما خوبین ولی من مثل شما نیستم ..چون تو بازم دروغ گفتی ..من برای تو نامه نوشتم و توضیح دادم ولی الان گفتی که بی خبر رفتم و شاید تو بلایی سر مهوش به خاطر من میاوردی ..علی از این تضاد ها دوست ندارم ..من نمی تونم مثل تو و همپای تو ریا کار باشم ....همین الان نفهمیدم چرا به مادر نگفتی که من برات نامه نوشتم ..تو چرا درکم نمی کنی و از رنج من خبر نداری ..و فکر می کنی من آدم آهنی هستم که برای هیچ کاری نباید صدام در بیاد ..برو علی دیگه سراغم نیا ..و در رو باز کردم و وارد ساختمون شدم و اونو بستم   و یکراست رفتم به اتاقم ..ملی یکم دیگه با اونا حرف زد و از دور می شنیدم که دارن میرن ..دیگه برای رفتن علی ناراحت نبودم ..و هیچ شکی توی دلم نبود که نمی خوام با اون باشم ..ملی در حیاط رو که بست ؛؛ اومد و با صدای بلند گفت : آنه کجایی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش هشتماز اتاق بیرون رفتم و گفتم : من اینجام ببخشید تو خیلی اذیت شدی ..گفت : یخ زدم ..بی انصاف ها نه میرفتن ؛نه میومدن تو ...حتما هر دومون سرما می خوریم ..توکه پالتو هم تنت نبود ...دیدی گفتم طوری نمیشه ؛؛ اومدن و رفتن ..البته علی دوباره بر می گرده ؛ من می دونم ..من ازش خواستم بره تا تو یکم آروم بشی ...گفتم : من نمی خوام برگرده ..ما دیگه نباید همدیگر رو ببینم ..گفت : خدایش به جای پسرم باشه عجب مرد خوش قیافه و خوش تیپی بود  ..گفتم : وقتی آدم گول قیافه رو می خوره همین میشه ..منم انگار عاشق ظاهر اون شدم ..ولی الان فکر می کنم کاش این ملاک من نمی شد ..من از همون بار اولی که دیدمش عاشقش شدم ..ولی اون مدتی طول کشید تا فهمید که منو دوست داره..یک مرتبه احساس کردم بازوم درد می کنه بلوزم رو در آوردم و ملی تا دستم رو دید  فریادی زد  و اشک توی چشمش حلقه زد و اومد جلو و گفت : الهی دستش بشکنه ..چیکارت کرده ؟ کی اینطوری شد ؟ چرا چیزی نگفتی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش نهمهر دو بازوی من کبود و خون مرده شده بود و  جای انگشت های علی قرمز و متورم بود ...گفتم : ملی من تصمیم قطعی گرفتم فردا میرم و برای خودم بلیط می گیرم فکر می کنم دیگه امنیت ندارم ..درسته ؟ من خیلی به تو زحمت دادم شرمنده تو شدم ..گفت : ای داد بیداد ..بابا اینا وحشی هستن .. اصلا مهلت ندادن باهاشون حرف بزنیم ..چقدر حق به جانب رفتار می کنن ..خیلی خوبه که آدم یک ذره فکر کنه؛ کجای کار منم اشتباه بوده و طرف مقابل چرا این رفتار رو کرده ؟ ...نمی دونم چی بگم ؟ اصلا کسی رو در نظر نمی گیرن فقط به خودشون فکر می کنن ..آره  شاید بهتره تو بری  ...مطمئنم  علی یک روز میاد  دنبالت وحتما  اونجا  بهتر زندگی می کنین ..اون شب  من خوابی پر از کابوس و اضطراب داشتم ..هر چند دقیقه یکبار می پریدم و می نشستم . در حالیکه قلبم تند می زد اون خواب ها رو مرور می کردم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش دهمصورت خانم اکرم و لحن تند و زننده ای که به آدم احساس حقارت می داد و حمله ی علی به من که با حرص دستم رو فشار می داد ..و یاد زمانی افتادم که منو لای یک فرش لوله کرده بودن و داشتم خفه میشدم ...و خیلی چیزای بد دیگه  جلوی چشمم مجسم میشد و عذاب می کشیدم ..و به این فکر می کردم که هر طوری شده خودمو برسونم به کشورم و این تنها چیزی بود که می خواستم ...روز بعد وقتی برای گرفتن بلیط رفتم بهم گفتن باید دوباره برم سفارت .. اونجا فهمیدم که علی جلوی رفتن منو گرفته و حق خروج ندارم ...خیلی این طرف و اونطرف دوندگی کردم و توضیح دادم که در امان نیستم و باید از ایران برم ..زود برای من پرونده تشکیل دادن و قرار شد رسیدگی کنن و اگر لازم بود طلاقم رو بگیرن تا بتونم برم ...با نا امیدی از سفارت بیرون رفتم و همینطور بی هدف توی خیابون ها پرسه می زدم  .. ملی دانشگاه بود و خیلی بهش احتیاج داشتم دلم می خواست با یکی حرف بزنم از طرفی بارون گرفته بود و داشتم خیس میشدم ..و دلمم نمی خواست برم خونه چون می ترسیدم ...این بود که سوار تاکسی شدم و رفتم دانشگاه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم_بخش یازدهمملی توی کلاس بود؛؛  زدم به در و وارد شدم اون که قدرت زیادی در کنترل رفتار و کردارش  داشت با خوشرویی گفت : خوب ؛؛ تشریف آوردین بفرمایید استاد در خدمت شما هستیم ..و یک صندلی او جلوی همه برای من خالی کرد و نشستم و برای دانشجو ها توضیح داد که ایشون به خاطر اینکه می خوان با ادیبات ما آشنا بشن به من افتخار دادن ...نمی دونم چقدر از کلاس گذشته بود که من قلبم سرشار از عشق به یاد گرفتن شد ..مثل کسی که محو شده باشه  همه چیز رو فراموش کردم و به حرفاش گوش می دادم ..ملی توی کلاس یک آدم دیگه ای بود ؛ اونقدر شیرین و جذاب شعر می خوند که حتی منم می فهمیدم ...اون داشت شعر های مولانا رو می خوند و تفسیر می کرد و لابلای حرفا ش از زندگی از انسانیت و از شعور آدمی می گفت ..از عقل و خرد ..و از آیات قران که با شعر هایی که می خوند تطبیق می داد و من احساس کردم اون داره فقط به من درس میده و هدفش تنها این بود که منو جذب کنه و موفق هم شد ..طوری که تصمیم گرفتم توی تمام کلاسهای اون تا اونجایی که برام ممکنه شرکت کنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیستم - بخش_دوازدهمبرای همین تا ظهر به هر کلاسی رفت منم با اون بودم و با اشتیاق گوش می دادم ..اما وقتی دانشگاه تعطیل شد و دانشجو ها کلاس رو ترک کردن دوباره یاد غم بزرگ خودم افتادم ..غمی که سینه ی منو داشت می سوزند ..نمی خواستم به خونه ی ملی برگردم چون اونجا رو علی بلد بود و هر آن امکان داشت دوباره برگرده ..و من می دونستم اگر برای دوست داشتن من و بچه نباشه به خاطر غیرتش خواهد آمد ..این بود که از روی صندلی بلند نشدم ..ملی با یک لبخند اومد و کنارم نشست و گفت : چی شده خانمی ؟ امروز سفارت قبول نکرده چند روز دیگه کارت درست میشه چرا غصه می خوری ؟ آهی کشیدم و گفتم : چند روز دیگه معلوم نیست چقدر طول بکشه ..و من نمی خوام دیگه با علی روبرو بشم ..گفت: صبر کن ببینم ..یک راهی به فکرم رسید ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_اولگفتم ؛ من باید از خونه ی تو دور بشم ؛ علی دست از سر من بر نمی داره ...ملی در حالیکه سعی داشت لحن شو آروم کنه تا من بیشتر نگران نباشم گفت : من خودمم از صبح به همین فکر بودم تو حامله ای درست نیست اینطور تن و بدنت بلرزه اون شوهری که من دیدم و رگ غیرتش بلند شده بود دوباره میاد سراغت ..تو یک چند روزی باید قبول کنی خونه ی نسرین بمونی اونم مثل من مجرده و تنها زندگی می کنه ..گفتم :نسرین کیه ؟  نه من نمیشناسم ..دوست ندارم مزاحم کسی بشم ..باید یک فکر درست و حسابی بکنم ..میرم هتل هنوز پول دارم ؛؛گفت : هتل های تهران یا برای تو یک زن تنها و به خصوص خارجی مناسب نیستن, یا خیلی گرون هستن ..گفتم باشه برای دو سه روز پول دارم ..بعد یک فکری می کنم ..شاید کارم درست شد ..نباید کسی رو اذیت کنم ..گفت :تو نسرین رو دیدی خونه ی ما اومده همون خانمی که قد کوتاه داشت موهاشو تازه کوتاه کرده بود و رنگش بد شده بود ؛؛ و ما باهاش شوخی می کردیم و می خندیدیم ..یادت نیست خانم دکتر  ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_دومگفتم : اوه بله ..بله ..می دونم ..یادم اومد گفت : اون دکتر داخلیه ..اصلا ازدواج نکرده زنِ آروم و بی سر و صداییه؛ اهل شماله الان ده ساله اومده تهران ..در واقع خواهر شوهر یکی از دوستان من بود که به ما معرفی کرد و اونم اومد توی جمع ما ..و اونقدر زن خوبی بود که حالا باهاش دوست صمیمی شدیم .. گفتم : ملی اصرار نکن من دیگه نمی خوام خونه ی یکی زندگی کنم ..لطفا منو ببر هتل ..گفت : باشه ..می برمت ولی دلم رضا نیست ..آخه من چطوری تو رو توی هتل ول کنم و راحت باشم ؟ گفتم : ملی تو سخت گرفتی هتل که جای بدی نیست ..من راحت ترم تا خونه ی کسی که نمیشناسم ..گفت : می دونی چیه ؟ من به دانشگاه خبر ندادم تو می خوای بری؛؛ از فردا بیا کارت رو انجام بده ..اقلا اگر نرفتی یک پولی در میاری ..به نظرت اینطور نیست ؟  گفتم : باشه ..قبول می کنم ..تو الان منو ببر به یک هتل ..اما گرون نباشه می ترسم پول هام تموم بشه ..گفت : باشه بریم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_سوموقتی میرفتیم بطرف ماشین بارون تند شده بود و دست همدیگر رو گرفته بودم و می دویدیم ..اما همه ی لباس هامون خیس شده بود ..ملی ماشین رو روشن کرد ودر سکوت خاصی که تا اون موقع ندیده بودم راه افتاد..به نظرم هم غمگین بود و هم بشدت توی فکر ؛ حالا دیگه اون برای من یک آدم با ارزش بود و اینو می فهمیدم که علت این سکوت غمبار من هستم ... گفتم : تو خوبی ملی ؟ من از تو شرمنده شدم ..گفت : نه عزیزم ..شرمنده چرا ؟ خوب دلم نمیاد تو رو بفرستم هتل ..و اینطور که معلومه چاره ی دیگه ای هم ندارم ..گفتم : باشه هر طور تو صلاح می دونی انجامش بده با تو موافق میشم ..سخت نمی گیرم ..گفت : خانم منی ..عزیزمی ..نگران چیزی نباش  من و تو با هم از پس این مشکل بر میایم ..می دونی روزی که دخترم و نوه ام رفتن من خیلی ناشکری کردم و از زندگیم گله داشتم که خدایا چرا تنها موندم ..ولی اون خدای بالای سرم بهم گفت تو برو فرودگاه من اونجا یکی رو فرستادم که حسابی سرت گرم میشه اصلا دختر و نوه ات رو فراموش می کنی ..و خودش خندید ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_چهارمگفتم : شاید؛؛  ..نمی دونم ..شاید این خدا اونجا هم با من بود و  گفت نترس برو من یکی رو توی فرودگاه منتظر تو گذاشتم که به تو کمک کنه تنها نمی مونی ...ملی اگر فکر می کنی از رفتن من به هتل فکرت خراب میشه هر کاری می دونی بهتره بکن ..گفت : نه حرف من نه حرف تو ..میریم پیش نسرین مهمونی اگر خوشت اومد بهت چشمک می زنم ؛ دوست داشتی بمونی بهم اشاره کن؛؛  فقط چند روز میمونی ؛ یک جا برات می گیرم .. اگر اخم کردی یعنی بریم هتل ؛ ..چطوره ؟ گفتم : بازی می کنیم دیگه ..گفت : پس موافقی ؟ گفتم موافقم فقط تو اخم نکن ..من ناراحت میشم تو غصه بخوری ...راستی  یک چیزی باید بهت بگم ..تو استاد خیلی خوبی هستی ..من اصلا فکر نمی کردم ادبیات شما این همه عمیق و پر از انسانیت باشه ..می خوام یاد بگیرم ..اگر مجبور شدم ایران بمونم حتما شاگرد تو میشم ..گفت : نه خانمی من به کسی مجانی چیزی یاد نمیدم ..توام باید منو با ادبیات خودتون آشنا کنی ..گفتم : به چشم ولی مثل تو استاد نیستم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_پنجمملی یک چیزی بگم ؟ من خیلی دلم تنگه ..کاش میرفتم پیش پدر و مادرم ؛؛  و یک مرتبه بغض کردم و قطره های اشک از گونه هام اومد پایین ؛ یک دستمال از کیفم در اوردم و  ادامه دادم ...الان من تنها هستم فردا یک بچه هم با من هست ..نمی تونم دیگه جایی بمونم ..باید هر چی زود تر از اینجا برم ...ملی گفت : غصه نخور درستش می کنیم ..اون خدایی که به من و تو گفت بریم فرودگاه همدیگر رو ببینین و مرهم دل هم بشین ..قدرت اینو داره که از بچه ی تو هم نگهداری کنه ...فوقش من خونه رو اجاره میدم و یک جای دیگه می گیرم و آدرسم رو به کسی نمیدم ..بعد دوباره با هم زندگی می کنیم ..البته اگر نرفتی ..ببین آنه ..زن حامله رو طلاق نمیدن ..صبر می کنن تا به دنیا بیاد و تکلیفش معلوم بشه ..تو الان دقیقا چند ماه داری ؟ گفتم : فکر می کنم ..الان شش ماه شده ..گفت : خوب پس با این حساب باید یک دکتر برات پیدا کنیم ..نسرین این کارو برات می کنه ..بعدم فکر کنم عید یا اوایل اون بچه به دنیا بیاد ..باید تا اون زمان دیگه تو یک جای درست و حسابی داشته باشی که راحت بشی ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_ششمتصور من از خونه ی نسرین چیز دیگه ای بود شاید خونه ای مثل خونه ی ملی اما اون در طبقه ی سوم یک آپارتمان زندگی می کرد ..ملی زنگ در پایین رو زد و گفت : منم باز کن ....و با صدای نق در باز شد و وارد شدیم ..همینطور که از پله ها بالا میرفتیم ..حس بدی داشتم ..حس زیادی بودن , زنی که  در یک مدت کوتاه خیلی زیاد حسرت به دلش نشسته بود ؛ حسرت یک زندگی در کنار کسی که دوستش داشتم وبه خاطر عشق اون ترک پدر و مادر و وطنم رو کرده بودم  حالا پدر بچه ام هم بود ولی باید ازش فرار می کردم چون نمی خواستم در میون نفرت و کینه ا ی که تمومی نداشت وجود خودمو نابود کنم از خودم آدم دیگه ای بسازم ...در حالیکه هر دو به نفس زدن افتاده بودیم نسرین رو توی چهار چوب در منتظر دیدم .. خانم دکتری که یک خونه ی هشتاد متری داشت ..که پر از اشیاء تزئینی و لوکس بود  ..انواع مجسمه های بزرگ و کوچک روی هر میز  کنار دیوار و کمد جا داده بود ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_هفتمبا خوشرویی از ما استقبال کرد و خوشحال شده بود که به دیدنش رفتیم ..صورتی آروم داشت و موقع حرف زدن هم خیلی به خودش زحمت نمی داد که از دست یا حتی اعضا صورتش استفاده کنه فقط لب هاش بهم می خورد و یک آرامش عجیبی در رفتار و کردارش بود با همون حالت با ما رو بوسی کرد وگفت : آنه خیلی خوش اومدی ..چه عجب ملی خانم یاد ما کردی ؟ از وقتی دوست جدید گرفتی فقط یکبار دیدیمت ..خوش اومدین منم تازه رسیدم ..چی می خورین , چای یا قهوه ؟کمی بعد سه تایی داشتیم قهوه می خوردیم ..من ساکت بودم و ملی و نسرین با هم حرف می زدن ..منتظر چشمک ملی بودم تا با یک اخم مخالفت خودمو اعلام کنم ..نسرین زن سردی به نظرم رسید و اینکه حس می کردم اون کسی نبود که یک آدم پر درد سر مثل منو توی خونه اش راه بده ...بالاخره نسرین خطاب به من گفت : شنیدم دارو سازی خوندی ..من می تونم توی داروخونه ی بیمارستان برات کار پیدا کنم ..ملی گفت : مگه خبر نداری آنه مشغول کار شده توی دانشگاه زبان درس میده ...گفت : چه خوب ..نمی دونستم ..شوهرت رو چیکار کردی ؟ملی گفت: شماره ی ماشین منو بر داشته بودن و حتما پارتی داشتن و آدرس منو از اون طریق بدست آوردن ..یک فضول توی کوچه بهشون گفته بود که یک زن خارجی اینجاست ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_بیست_و_یکم - بخش_هشتمبا خونسردی گفت : آنه اگر نمی خوای برگردی چرا خونه برای خودت نمی گیری ؟ گفتم : شاید برگردم کشورم ..منتظرم بهم خبر بِدَن ..مثل اینکه باید اول طلاق بگیرم چون علی رفته و شاکی شده ..سفارت میگه تو باید اول تکلیفت با شوهرت معلوم بشه ...گفت : اووو ؛پس ولش کن برو خونه بگیر حالا ؛حالا ها کارت گیره ..تازه بچه که به دنیا بیاد شوهرت می تونه برای اینکه تمکین نکردی اونو ازت بگیره ..اصلا خودتو نشون نده ..بری سفارت هم حرفت به جایی نمیرسه ..اونا نمی تونن برخلاف قانون ایران عمل کنن ..مخصوصا که شوهر تو دستش به دهنش میرسه ..گفتم :این یعنی چی ؟ تمکین ؟ دست به دهنش میرسه ؟ ملی خندید و گفت : تمکین یعنی مرد ایرانی هر کاری دلش می خواد می تونه بکنه ؛ ولی زن حق نداره اعتراض کنه ..به این میگن تمکین نسرین ادامه داد ..یعنی بسوز و بساز ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز