2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186221 بازدید | 2148 پست
سلام بیا تا پایان قسمت پانزدهم گذاشتم گلم 

مرسی عزیزم 🥰 هر وقت گذاشتی منو لایک می‌کنی😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام بیا تا پایان قسمت پانزدهم گذاشتم گلم 

مرسی عزیزم 

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش اولهنوز از رفتن اونا چیزی نگذشته بود که تلفن زنگ زد و راضیه گوشی رو برداشت ..با همون استرسی که همه ی ما داشتیم گفت : زهرا چه خبر شما ها کجایین ..آنه پیدا شده توی خونه است....آره به خدا راست میگم .. اصلا جایی اونو نبرده بودن ..یعنی نتوستن از خونه خارجش کنن ..آره زود همه رو خبر کن برگردن خونه تو کجایی ؟ بیمارستان برای چی؟ ..خودمو رسونم به راضیه و گوشی رو ازش گرفتم و فریاد زدم زهرا علی طوریش شده ؟ گفت : وای خدا رو شکر تو اونجایی ..باورم نمیشه ..علی نیومده خونه ؟ گفتم : تو برای چی بیمارستان رفتی گفت مادر حالش بد شده من از علی و صابر جدا شدم با مهدی مادر رو آوردیم بیمارستان فشارش بیست و یک بود ..ولی از اینکه تو خونه ای خیلی خوشحالم اگر به مادر بگم اونم حالش خوب میشه نگران تو بود ..گفتم : علی خوبه ؟ کاری دست خودش نداد ؟ یعنی با مهوش کاری نکرد ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دوم گفت : ما اصلا اونا رو پیدا نکردیم خونه نبودن ..علی با صابر رفته چند جای دیگه رو بگرده ..خدا کنه یک سر به خونه بزنه ...تو کجای خونه بودی که ما هر چی گشتیم پیدات نکردیم ؟ گفتم حالا تو بیا برات تعریف می کنیم ..حدود یکساعت بعد مادر و زهرا و شوهرش مهدی اومدن ..خانم اکرم از ذوق دیدن من نتونسته بود بیمارستان بمونه و وقتی هم که رسید مدتی منو در آغوشش گرفت و فورا به نماز ایستاد ...و زهرا تعریف کرد ..وای علی دیوونه شده خیلی دلم شور می زنه ..نمی دونه داره چیکار می کنه خدا کنه مهوش یا حسین رو پیدا نکنن ..به خدا این بار اونو می کشه ..با خودش چاقو بر داشته ..ما پلیس بردیم در خونه ی اونا ولی کسی نبود ..مثل اینکه  خودشون می دونستن که چه دسته گلی به آب دادن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش سوم بعد رفتیم در خونه ی مادر مهوش ..پیرزن تنها بود و درو باز کرد و گفت برین همه جا رو بگردین ..می دونی علی به بدترین وضع فکر می کنه ..اونقدر داد و هوار کرد که هم پیرزنه داشت غش می کرد و هم خانم اکرم حالش بد شد ...از همون جا جدا شدیم و اونا رفتن و ما هم مادر رو رسوندیم بیمارستان ..ولی من  اونقدر ناراحت بودم که با وجود اینکه حالم خوب نبود همش راه میرفتم و آروم و قرار نداشتم ..گفتم :زهرا  کاش به خونه تماس بگیره ..کاش برای مادر نگران بشه و زنگ بزنه ..کم کم همه ی اونایی که رفته بودن دنبال من برگشتن .. ولی از  علی و صابر خبری نبود ....تا نیمه های شب شد و هر کس یک گوشه نشسته داشت خوابشون می برد یکی روی مبل . یکی روی صندلی ..اونا هم مثل من از اینکه علی دوباره کار دست خودش بده می ترسیدن ..و هیچکس دلش نمی اومد بره  بخوابه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم دیگه طاقتم تموم شده بود ..خانم اکرم هنوز سر سجاده بود..همینطور که اشک میریختم رفتم و گفتم : مادر ؟ من می خوام برای علی دعا کنم مثل شما ..صورتش که از اشک خیس بود پاک کرد و گفت : دعا کن دخترم ..خدا همه جوره صدای دعای تو رو میشنوه ..بیا اینجا پیش من بشین  و هر چی دلت می خواد به خدا بگو .. اون شنوای داناست و از دل آدم های خوب خبر داره ...پرسیدم این چیه شما سرتون رو میذارین روش ..گفت : خاک ، بهش میگیم مهر ..سرمون  رو روش میذاریم که یادمون باشه از خاکیم و به خاک برمی گردیم ..همین وگرنه ارتباط با خدا نیازی به هیچ اسباب نداره ...اونقدر دلم شور می زد که می خواستم به یک طریقی علی رو از خطری که تهدیدش می کرد نجات بدم و این تنها کاری بود که اونوقت شب از دستم بر میومد ..سرم رو گذاشتم روی مهر و گفتم : خدایا تو از علی مراقبت کن ..اجازه نده خشم بر عقلش غلبه کنه ..خدایا به دلش بنداز برگرده خونه ..تو قادرِ توانا می تونی این کارو برای من بکنی ..من تو رو دوست دارم و خدای منی حافظ و نگهدار من بودی و هستی ..و چون بر همه چیز آگاهی علی رو به من ببخش ...آمین#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم و تا سر از سجده بلند کردم خانم اکرم بغلم کرد ..سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اون در حالیکه نوازشم می کرد با صدایی که بهم ارامش می داد گفت : حالا مطمئنم علی سالم برمی گرده ..چون تو دعا کردی ..خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و گفتم : چرا مادر ؟ گفت : چون من عروس خوبی دارم ..تو نه حریصی نه حسودی و نه دورنگی در کارت هست ..آدمی که باید باشی هستی و خدا این طور آدم ها رو دوست داره ..گفتم : مادر تو هم مادر شوهر خوبی هستی ؛؛ برای من مهربونی کردی ..من شما رو دوست دارم ..گفت : تو همه رو دوست داری ..چون دلت پاکه ..مثل ما در گیر زندگی نیستی ..هوا داشت روشن می شد و من که گوش به زنگ صدای ماشین بودم تا یک صدا از توی خیابون شنیدم دویدم و خودم درو باز کردم ...علی داشت از ماشین پیاده میشد و چشمش افتاد به من ..توی دل شب چنان فریادی زد که همه ترسیدن ..و اون در حالیکه مثل بچه ها گریه می کرد نشست روی پله ها و دستهاشو گذاشت روی صورتش واز شدت گریه و هیجان  شونه هاش می لرزید ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش ششم رفتم پایین و از پشت بغلش کردم ..در حالیکه لبهاش از اشک خیس شده بود دستم رو گرفت و گفت : آخ ؛ آخ  تو کجا بودی ؟ این خدا باورم نمیشه ..آنه خودتی ؟یا دارم خیال می کنم ..گفتم : خودمم ؛؛ علی پاشو بیا تو .. اونا نتونستن منو ببرن توی خونه بودم لای فرش ..خیالت راحت باشه ...نفس عمیقی کشید و بلند شد و به آرومی منو کشید توی بغلش ..چنان همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم که احساس می کردم وجودمون یکی شده ..و هرگز نمی خوایم از هم جدا بشیم ...تماشاچی زیاد ی داشتیم ؛ که دم در به من نگاه می کردن  اما  اصلا اهمیت نمی دادیم و مدتی به همون حال روی پله ها موندیم ..وقتی رفتیم به رختخواب اون دوباره منو بغل کرد احساس کردم بدنش داغه ..خیلی بیشتر از اونی که باید باشه از زهرا درجه گرفتم و گذاشتم زیر زبونش ..اون واقعا از شدت ناراحتی تب بالایی داشت ..و کاملا معلوم بود که عذاب زیادی کشیده ؛  مخصوصا وقتی ماجرا رو شنید بیشتر ناراحت شد هم از اینکه بی توجهی کرده بود و هم از اینکه ممکنه دوباره یک جای دیگه مهوش زهر خودشو بریزه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم روز بعد اونا با هم جر و بحث می کردن که با مهوش چیکار باید بکنن ..اما  حالا دیگه من می فهمیدم که چی میگن و اونجا بود که دیدم خیلی توی زبون فارسی پیشرفت کردم ..آقا بالا نظرش این بود که هر چی زودتر علی برگرده و منو با خودش ببره ..دخترا موافق نبودن و عقیده داشتن که باید یک طوری اون زن رو سر جاش بنشونیم ..و من خیلی دلم می خواست که علی قبول کنه که با هم از ایران بریم و به این عذاب پایان بدیم ...ولی علی گفت : یعنی من اینقدر ترسو هستم که فرار کنم و مادرم رو بزارم برم ؟ اون حسین بی شرف که همه ی ما رو فروخت و به عذاب ما راضی شد ..منم با خودخواهی و ترس خانم اکرم رو تنها بزارم ؟ من این کارو نمی کنم ..ولی یک کاری می کنم که از کرده خودشون پشیمون بشن حالا همه خواهید  دید ..اینقدر ها هم بی عرضه نیستم ..خانم اکرم گفت : تو به من کار نداشته باش زن و بچه ات واجب ترن ..باید مراقب اونا باشی ..برو منم تنها نیستم دخترا پیش من میان و میرن ..دیگه نه کارخونه ای هست و نه خونه ای که دلم براش بسوزه و شور بزنه ..حسین همه چیز رو ازم گرفت ..دلم نمی خواد تو و یا زن و بچه ی تو رو از دست بدم ..اونو ول کن و برو علی ..از اینجا برو پسرم من خودم مراقب خودم هستم ..اگر تو از این معرکه دور بشی خیالم راحت تره ...اقلا می دونم که شماها خوبین ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم با این حرف خانم اکرم حالم منقلب شد ..گفتم : مادر شما هم با ما بیا ...پدر من جای خوبی برای زندگی داره شما می تونی اونجا خوشحال باشی ...من بدون شما نمیرم ..خندید  گفت : همینقدر که اینا رو گفتی برای من بسه ..من نمی تونم توی یک کشور غریب زندگی کنم ..سه تا دختر و داماد دارم ..پنج تا نوه و چهار تا نتیجه نمی تونم ازشون دور بشم ..سه ماه گذشت ؛؛دیگه زمستون بود و هوا سرد ؛  فردای همون روز ما به خونه ی جدید نقل مکان کردیم و تمام بچه های فامیل ازمون مراقبت می کردن تاکسی تعقیب مون نکنه ..اما یک هفته بعد فهمیدیم که حسین و مهوش اون خونه رو خریدن و به اونجا اسباب کشی کردن ..و این دل همه ی ما رو سوزند ..و خانم اکرم از همه بیشتر ...وقتی اینو شنید تا دو سه روزی بلند داد می زد و به مهوش و حسین  بد بیراه می گفت و آرامش نداشت ...و خونه جدید هر چقدر مطابق میل من بود و دوستش داشتم خانم اکرم ازش بدش میومد و مدام یک غصه ی بزرگ توی صورتش بود که نمی تونست از کسی پنهون کنه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش نهم خوب اون خونه چهار خواب داشت که یکی از اونا رو که سمت راست ساختمون بود و از همه بزرگتر مال من و علی شد و اتاق کنار اون رو به لطیفه خانم داده بودیم و دوتا ی سمت چپ  مال خانم اکرم بود ..که اغلب روی تخت اتاقش می نشست و به حیاط خیره میشد ..و من می فهمیدم که چقدر در حقش ظلم شده ..یک روز به علی گفتم : توی کشور تو کسی حرف نمی زنه؟ اعتراض نمی کنه ؟  تا اگر قانونی درست نبود اصلاح بشه ..من نمی فهمم چرا باید  برادر تو حق داشته باشه که خونه ی مادرت رو   ازش بگیره ..زن و مرد با هم یک خونه رو می سازن و به نظرم این ظالمانه ترین کار در حق زنی هست که شوهرشو از دست داده ..ولی اونم جواب درستی نداشت و برای خانم اکرم غصه می خورد و مدام از دخترا می خواست که به دیدنش بیان و تنهاش نزارن ..این بود که یا اونا میومدن خونه ی ما و یا به هوای پاگشایی من هر هفته خونه ی یکی بودیم و دور هم غذا می خوردیم ..اما با هزاران احتیاط در رفت و برگشت ...و این باعث می شد که علی کینه ای که از مهوش و حسین داره بیشتر بشه ...گاهی ها شب ها منو می برد جاهای دیدنی تهران رو نشونم می داد ..و با هم شام می خوردیم و برمی گشتیم خونه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دهم رابطه ی من و مادرهم  خیلی خوب  بود ..و گاهی می نشستیم با هم حرف می زدیم و اون سعی داشت به من نماز یاد بده ..حالا شکمم داشت بزرگ میشد وبا رابطه ی عاشقانه ایکه با علی داشتم  توی اون خونه احساس امنیت می کردم .. تنها  چیزی که ناراحتم می کرد غیظی بود که توی وجود علی زبونه می کشید و من می فهمیدم که نمی تونه اون ماجرا ها رو فراموش کنه و دلش بشدت می خواست که باز از مهوش و حسین انتقام بگیره ...البته من سعی می کردم که اونو آروم کنم ولی حس می کردم فایده ای نداره ...و این نگرانم می کرد ..تا یک روز سرد زمستون ..علی صبح  برای پیدا کردن کار رفته بود که با کسی ملاقات کنه ..حدود ساعت ده صبح بود من و خانم اکرم  توی اتاق اون زیر نور خورشید که از پنجره ی سراسری گرمای لذت بخشی  رو به اتاق میاورد نشسته بودیم و آلبوم های عکس قدیمی رو تماشا می کردیم و مادر با حسرت به هر عکس شوهرش می رسید مدتی بهش خیره می شد و خاطره ای که از اون عکس داشت برای من تعریف می کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم لطیفه خانم توی آشپزخونه ناهار رو آماده می کرد ...که صدای زنگ در بلند شد ..خانم اکرم گفت : یعنی کی می تونه باشه ..بچه ها نیستن چون اونا از در پشتی میان تو ..علی هم که کلید داره ...گفتم : صبر کنین الان می فهمیم ...رفتم توی هال و آیفون رو بر داشتم و پرسیدم کیه ..کسی جواب نداد ..همه ی دخترا و فامیل از درِ عقبی میومدن  ..این بود که خانم اکرم به من گفت : نمی خواد بری در رو باز کنی ..شاید مزاحم بوده ..صدای زنگ دوباره بلند شد ..این بار خانم اکرم گوشی رو برداشت و پرسید کیه ؟ باز کسی جواب نداد ..من درِ رو به حیاط رو باز کردم و بلند پرسیدم : کی هستی ؟  ..که  از لای در یک نامه افتاد توی حیاط ..گفتم : مادر پست چی بود ..و تا اومدم برم نامه رو بیارم ..خانم اکرم بازوی منو گرفت و گفت : نه تو نرو ..من خودم میرم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دوازدهم نامه رو از زمین برداشت . به بیرون نگاهی انداخت ..گویا کسی رو ندیده بود ..برگشت و در حالیکه به نظر میومد ترسیده ..گفت : آنه تو به کسی آدرس اینجا رو دادی ..مثلا پدر و مادرت ..گفتم : نه با تلفن باهاشون حرف می زنم ..نامه ای نباید باشه ..گفت این به انگلیسی نوشته شده ..ببین سر در میاری ؟ نامه رو گرفتم سنگین تر از اونی بود که فقط یک نامه توش باشه ..اسم من روش بود و نه تمبر داشت و نه آدرس فرستده ..گفتم : مادر نامه مال منه و پست چی نیاورده ..بهم نگاه کردیم ..هر دو ترسیدیم ...فورا بازش کردم .یک یاد داشت پنج خطی برای من  و سه تا عکس توی اون پاکت بود .. ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش اولخانم اکرم از من بیشتر کنجکاو بود ؛ می خواست بدونه توی اون یاد داشت  چی نوشته شده  و خیلی زیاد هم هیجان داشت و پشت سر هم می پرسید ..ببین چی  نوشته ؟ مهوش فرستاده ؟ گفتم : فکر می کنم مادر ..اول با هم نگاهی به عکس ها انداختیم گفت : زود باش بخون ببینم چی نوشته ..یا امام رضا پیدامون کرد ..دیگه من می دونستم که مهوش با ما شوخی نداره .. زیر دست خط عکس اول رو نگاه کردم دختری بود جوون و بچه سال شاد و سر زنده روی تابی  نشسته بود و می خندید ..عکس دوم با لباسی آبی و مویی پریشون و حال بد روی یک تخت که به نظر میومد  بیمارستانه  افتاده بود ..و عکس سوم همون دختر اما بشدت زشت با صورتی پر از جوش و حالتی که اصلا طبیعی نبود ..خانم اکرم عکس ها رو ازم گرفت و با عصبانیت گفت : دروغ میگه زنیکه ..دخترش خوبه ؛ خودم بارها دیدمش ..اینا مال همون سال هاست... خدا می دونه باز چه نقشه ای برای ما کشیده ..اینبار دیگه خودم حسابشو می رسم ..ای خدا چیکار کنم از دست این زن؟ ..کارخونه رو ازمون گرفت ..خونه مو ازم گرفت ..بیچاره ام کرد؛ حالا می خواد پسرمو ازم بگیره ..اگر از خدا نمی ترسیدم ؛می دونستم باهاش چیکار کنم ..زود باش بخون ببینم چی نوشته ...یا امام رضا پیدامون کرد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش دومخوندم نوشته بود ..عکس های درون پاکت رو نگاه کن و ببین به سر دختر من چی آوردن و مجازات نشدن ..من در مردن زن حسین دخالتی نداشتم اون احمق بود و سزای نادانی خودشو داد ولی دختر من به عمد به این روز افتاد ..اگر اونو می کشتن من راضی تر بودم و حالا با مرده فرقی نداره و من  از خونش نمیگذرم ..قصد ما این بود که تو رو با حقیقت اطرافیانت آشنا کنیم و صورت واقعی علی رو بهت نشون بدیم ..یا زودتر از اینجا برو یا به جای شوهرت تقاص بده ..و برای مادر ترجمه کردم ..نامه رو ازم گرفت و همینطور که توی مشتش فشار می داد حرص و عصبانیت از صورتش می بارید ..و حسابی خودشو باخته بود ..گفتم : مادر ناراحت نباشین ..الان اگر فشارتون بالا بره کسی نیست شما رو ببره دکتر ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش سومهمینطور که لگد به زمین می کوبید و توی خونه راه میرفت گفت : خدایا چیکار کنم اگر به علی نگم یک جور اگر بگم جور دیگه توی درد سر میفتیم ..خدا ...خدا ..منو بکش که دیگه راحت بشم ..خسته شدم ..خدایا دیگه خسته ام ..نمی تونم با این جور آدما در بیفتم ..آنه من نگران علی و تو هستم ..آخه چطور ممکنه اون زن اینقدر بیرحم باشه که با یک زن حامله این کارو بکنه ؟ ..وای خدا اگر علی بفهمه که اینجا رو پیدا کردن دوباره بهم میریزه ..به خدا این بار نمی تونم کنترلش کنم من اونو میشناسم ..وای ؛وای  همه چیزمو از دست دادم انگشت نمای خاص و عام شدم بازم دست بردار نیست ..من از این می سوزم  که پسر خودم ؛ جیگر گوشه ی خودم  داره جونم رو می گیره ...پاره ی تن خودم با من دشمنی می کنه ..این خیلی سخته برای یک مادر ..اصلا باورم نمیشه حسین با من این طور رفتار کرده باشه  ..دارم داغون میشم ...غریبه بود می تونستم تحمل کنم ولی فرزند آدم که این همه براش زحمت کشیدی بهت خیانت کنه خیلی ناگوارت میشه ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش چهارممادر خیلی  عصبانی بود طوری که من اگرم می خواستم  باهاش حرف بزنم گوش نمی کرد  اصلا بهم فرصت نمی داد ..دیگه خودمو فراموش کردم ..و به لطیفه خانم گفتم : لطفا از اون چایی که توش گاو داشت براش درست کن الان سکته می کنه ...زود باش ...حتما فشارش بالاست .. دلم برای مادر می سوخت و نگرانش بودم ..و تلاش می کردم آرومش کنم در حالیکه خودمم احتیاج به دلداری داشتم ..اما هر کاری می کردم  اون آروم نمیشد  تا علی اومد .. در تمام اون مدت راه میرفت ؛؛ می نشست روی مبل و بلند میشد و گریه می کردوبا همون حال حرف می زد که من بیشتر اونا رو نمی فهمیدم چون تند می گفت و  دیگه توجهی به من نداشت ..هر چی اون حرفا رو تکرار می کرد دلش خالی نمی شد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش پنجمعلی تا از راه رسید و حال و روز خانم اکرم رو دید با دستپاچگی گفت : چی شده اتفاقی افتاده ؟ گفتم : علی جان تو آروم باش تا مادر خوب بشه ...خانم اکرم که روی مبل نشسته بود و چشمهای گریون و حال پریشونش نشون می داد که اتفاق بدی افتاده ..نامه و عکس ها رو طرف علی دراز کرد و گفت : پیدامون کردن ...علی ..علی حالا چیکار کنیم ..گفتم : مادر؟ اینطوری چرا بهش گفتین چیزی نیست درست میشه ...علی نامه و عکس ها رو گرفت وسریع نگاهی انداخت و با حرص به من گفت : چه ساعتی آوردن  دم در ؟کی درو باز کرد ؟  تو که نرفتی  ؟ گفتم : علی آروم باش حالا این مهم نیست اول مادر رو آروم کن ..بعد در موردش حرف می زنیم و فکر می کنیم ..این روش درست نیست ...داد زد ؛ برو بابا  مگه من آرومم که بتونم کسی رو آروم کنم ؟ من ازت پرسیدم تو رفتی دم در ؟ گفتم ..نه نامه رو انداختن توی خونه ..آخه تو چرا اینطوری بر خورد می کنی ..چرا داری با من دعوا می کنی ؟مگه تقصیر من بوده ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش ششمگفت :آنه  به خاطر خدا سر بسر من نزار ...دارم از دست اون زنیکه دیوونه میشم ..مادر گفت : حق داره بچه ام ..منم دیگه نمی تونم تحمل کنم ..و بدون ملاحظه ؛ همون حرفا رو برای علی تکرار می کرد و هر دو عصبانی تر میشدن  ..برای همین دلم می خواست یک طوری اونا رو آروم کنم گفتم : آخه چیزی نشده برای چی این همه بزرگش می کنین ؟ علی بیا یک فکر درست بکنیم ..هر مشکلی یک راهِ حلی داره ...با حرص و تمسخر گفت : مثلا؟  شما بفرمایید..گفتم : تا حالا شده از مهوش عذر خواهی کنی به خاطر دخترش ؟ گفت : چرا چرند میگی ؟ برای چی عذر خواهی کنم ؟ بلایی که اون سر خانواده ی من آورده چی میشه ؟..اونه که باید بیاد و روی دست . پای ما بیفته حالا همینم مونده برم از مهوش عذرخواهی کنم و بگم ببخشید که باعث شدی زن برادرم خودشو آتیش بزنه ..ببخشید که کارخونه ی پدرم رو صاحب شدین و حالا هم خونه ی پدری رو از چنگ ما در آوردی و برای اینکه دل ما رو بسوزونین رفتین اونجا نشستین که مادر من هر روز مثل اسپند بالا و پایین بپره و از غصه دق کنه ..ببخشید که زن منو دوبار، می خواستی بدزدی و بیچارمون کنی ...آره؟ راه حل تو اینه ؟ پس هنوز مهوش رو نشناختی ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش هفتمگفتم : نمی فهمم برای چی سر من داد می زنی ؟..چرا این طوری به موضوع نگاه می کنی ؟ ..بهش بگو برای دخترت متاسفم ..و ازش بخواه  برای کارایی که با ما کردی معذرت خواهی کنه ..گفت : آنه تو رو خدا وقتی نمی فهمی حرف نزن ...آره جون خودت من گفتم اونم گفت چشم معذرت می خوام دیگه از این کارا نمی کنم ...من اون زن رو می کشم ..راه دیگه ای نیست ...گفتم : خوب بعد که کشتی چی میشه ؟ تو باید بری زندان و من و بچه برگردیم به امریکا ..تو اینو می خوای ؟ علی جان من از نامه ی اون زن فهمیدم که احتیاج به دلجویی داره ...اون که خونه رو پیدا کرده چرا نامه داد ؟ پس می خواد ما رو بترسونه و آرامش مون رو از بین ببره ..علی این کارو نکن ؛ کینه بده ..انتقام خیلی بدتر زندگی آدم رو نابود می کنه بسه دیگه تا یک اتفاق بدی  نیفتاده من می ترسم که ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش هشتمحرفم رو قطع کرد و یک مرتبه سرم هوار کشید بسه دیگه اینقدر منو نصیحت نکن ..فکر می کنی به عقل ما نمی رسه ؟ الان کار از این حرفا گذشته ...میشه تو خفه بشی تا من فکر کنم باید چه خاکی توی سرم بریزم ؟  ..و رو کرد به مادر و گفت : ناراحت نباشین همچین دمش رو قیچی می کنم که نتونه از جاش تکون بخوره ..گفتم : علی این بار سرم داد بزنی من تحمل نمی کنم ..این موضوع کاملا به من ربط پیدا کرده ..برای چی نباید نظر بدم ؟ دمش رو قیچی می کنم یعنی چی ؟ می خوای باهاش چیکار کنی ؟بازم بدون ملاحظه ی شخصیت من داد زد بهت میگم ساکت باش تو نمی فهمی ..و با اینکه من می دونستم خشم همیشه در مقابل عقل غالب میشه و در این حالت  نمیشه تصمیم درستی گرفت نتونستم ساکت بمونم و منم صدام رو بردم بالا و گفتم : علی وادارم نکن مثل تو داد بزنم ..به حرفم گوش کن ..اشتباه از اول مال تو بوده ؛ چرا قبول نمی کنی  ؟ من و مادرت شاید بتونیم تو رو ببخشیم ولی مادر اون دختر نتونسته ..دلش برای بچه اش می سوزه ..یا به حرفم گوش می کنی یا من دیگه با تو نیستم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش نهمعلی با عصباینت بیشتر طرف من حمله کرد که بهت میگم ساکت باش اصلا گمشو برو توی اتاقت تا من بفهمم چیکار باید بکنم ...احمق اگر این بار گیر اونا بیفتی روزگارت رو سیاه می کنن ..نباید یک فکری بکنم ؟ تو نمی زاری حواسم جمع  باشه ..نگاهی بهش کردم و همینطور که میرفتم بطرف اتاقم گفتم :باشه ولی  برات متاسفم  با اینکه بهم قول داده بودی به من احترام بزاری یادت رفت   ..تو وقتی بد میشی قابل تحمل نیستی ..من اینو فهمیدم که تو هر وقت عصبانی باشی به من توهین می کنی ..و در اتاق رو بستم ..صدای خانم اکرم رو شنیدم که گفت : تو رو به خدا شما ها دیگه به جون هم نیفتین ..یکم پشت در ایستادم ؛؛ بغض گلومو گرفته بود ..باید فکری به حال خودم می کردم وگرنه دیر میشد ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش دهمزیر لب گفتم : باید عجله کنم ..آره من باید برم ... فورا چمدونم رو از بالای کمد بیرون کشیدم و وسایلم رو جمع کردم ..چیز زیادی نداشتم ..اما از بین اونا فقط چیزایی رو که بیشتر دوست داشتم و لازمم میشد ریختم توی یک چمدون ..مدارکم ..پول هام رو گذاشتم توی یک کیف کوچیکتر و انداختم روی شونه ام قصد داشتم برم فرودگاه و از همون جا بلیط بگیرم و برگردم به کشورم ...اما دلم نیومد بدون خداحافظی برم ..روی تخت نشستم و چند خط برای علی نوشتم : علی جان من با تو اومدم چون دوستت داشتم  ولی ظاهرا برای یکی شدن تنها عشق کافی نیست ..باید از جنس هم بود ؛ من و تو آب و روغن بودیم .. متاسفم که باید ترکت کنم ..اول به خاطر اینکه اگر من نباشم تو از چیزی نمی ترسی شاید مشکل اصلی مهوش؛؛ من باشم ..دوم اینکه دوست ندارم با تحقیر و توهین زندگی کنم ..و تو مردی نبودی که این احترام رو به من بزاری ..و به نظر من شما آدم های مهربونی  هستین که با خودتون دشمنی می کنین ..و این چیزی هست که من نمی تونم تحمل کنم ..برمی گردم پیش پدرو مادرم ..خوشبخت باشی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش یازدهمقلم رو گذاشتم کنار نامه ..هنوز از کاری که می کردم مطمئن نبودم ..ولی احساسم بهم می گفت که یک روز این اتفاق خواهد افتاد ..چون من هرگز خودمو متعلق به اون زندگی نمی دیدم ..گفته بودم دوتا از اتاق ها به حیاط راه داشت ..خیلی آهسته در حالیکه قلبم تند می زد چمدون رو برداشتم و از همون در رفتم بیرون ..و خودمو رسوندم به در حیاط و آروم  باز کردم و طوری که صدایی نباشه و همون طور آروم بستم ..تا سر خیابون اصلی که ماشین زیاد رفت و آمد می کرد سی متری بیشتر نبود ..با عجله خودمو رسوندم ..یکم منتظر تاکسی شدم ..تا یکی خالی دیدم دست تکون دادم ..جلوی پام نگه داشت ..تا اومدم سوار بشم صدای علی رو شنیدم که فریاد می زد آنه ...آنه ..نرو وایسا کارت دارم ...چمدون رو کردم توی ماشین و سوار شدم یک لنگه کفشم از پام در اومد و افتاد توی خیابون  ولی با التماس گفتم آقا برو ..زود باش ..از اینجا دور شو ...علی به ماشین رسید ولی ما حرکت کرده بودیم ..برگشتم نگاه کردم لنگه کفش من دستش بود  ..اشک هام مثل بارون پشت سر هم پایین میومد ..راننده پرسید :خانم  کجا برم ؟ گفتم :  تو برو فرودگاه ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش اولاما وقتی برگشتم تا برای آخرین بار علی رو ببینم اون نبود ..حال بدی داشتم دلم خیلی گرفته بود و می خواستم یک جا بشینم و ساعت ها گریه کنم .. تنها و غریب مونده بودم ؛ توی شهری که نزدیک به شش ماه  بود زندگی می کردم ولی حق نداشتم از خونه بیرون بیام و آزاد هر جایی دلم می خواد برم ..و با پیامی که اون روز مهوش برای من فرستاده بود انگار این ترس و وحشت تمومی نداشت .. علی هم حاضر نبود یکم در مقابل اون زن کوتاه بیاد و اینطوری داشت عمر من تلف می شد ..من درس خونده بودم و دوست داشتم توی اجتماع باشم اینکه از صبح تا شب من با خانم اکرم و لطیفه خانم بشینیم و فارسی یاد بگیرم برای من کافی نبود ومن نمی فهمیدم علی متوجه این گذشتی که می کردم بود یا نه ؟ اون  طوری  با من رفتار می کرد که حس بدی بهم دست می داد خودمو بی ارزش می دیدم .. انگار من لایق زندگی بهتری نبودم ..این بود که  تصمیم گرفتم راهم رو از اون جدا کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش دوم اما با همه ی آنچه که بهم گذشته بود امیدوار به این بودم روزی حتی به خاطر بچه ای که مال هردوی ما بود اونو توی نیوجرسی ببینم ، اونجایی که  علی رفتارش خیلی مادبانه و آروم بود وبا من مثل گلی رفتار می کرد که نمی خواست پژمرده بشه و از نوازش دست اون قلبم به تپش میفتاد ..اما افسوس  از وقتی به ایران نزدیک شدیم کاملا عوض شد ..حالا حتی می ترسیدم نظرم رو بگم  چون اون خیلی زیاد بی ملاحظه بود و جلوی خواهراش و مادرش منو به تمسخر می کشید ..به هر حال دیگه جای موندن نبود و اون زندگی برای من آینده ای نداشت ..یک مرتبه یادم اومد که از بس عجله داشتم و می ترسیدم علی بیاد و  مانع رفتنم بشه نه کفش برای خودم برداشته بودم و نه لباس گرمی ؛؛فقط یک کت و گشاد داشتم که با شلوار پام می کردم  ..اون روز هم همینطور اومده بودم بیرون در واقع چمدونِ کوچکتری رو برداشته بودم که بتونم راحت حملش کنم ..و حالا یک پای من بدون کفش مونده بود و اینطوری نمی تونستم برم فرودگاه ..به راننده گفتم : آقا شما می تونی ..برای کفش ..تو بخری یک جا ایست باشی ؟ برگشت و به من نگاه کرد و پرسید : شما می خوای کفش بخری درست فهمیدم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش سوم گفتم : بله ..منم همینو میگم ..سرشو تکون داد و گفت : چشم ..الان می برمتون یک جایی که کفش بخرین ...ببخشید سئوال می کنم ؟ توی ایران شما رو اذیت کردن ؟ دلم کباب شد؛ خدا لعنت شون کنه چیکارت کردن بی انصاف ها که  اینطور اشک می ریزین ؟ نکنه گیر آدم های بد افتادین ؟ ..ولی ما ایرانی ها مهمون نواز و مهربونیم ..همه مثل هم نیستن ..گفتم : بله آقا من اینو می دونم ..مهمون نواز هستین ..مشکل آب می خوره ..جای دیگه است ..خندید و گفت : آهان مشکل از جای دیگه آب می خوره ..گفتم : والله نمی دونم چرا ،،  مادر می گفت مثال  این طور هست ...مرد مثل اینکه از نوع حرف زدن من خوشش اومده بود خنده های دندون نمایی می کرد و مدام بر می گشت و به من نگاه می کرد ..فورا متوجه شدم علی زیاد به من سفارش کرده بود پس سعی کردم زیاد با راننده  همکلام نشم .. ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش چهارمبالاخره اون مرد که  سعی داشت به من مهربونی کنه تا ثابت بشه ایرانی ها مردمانی با محبت هستن یک جا نگه داشت و از پشت ماشینش یک جفت دم پایی خیلی کثیف آورد تا بپوشم ..دلم نمی خواست اونو پام کنم ولی هم چاره نداشتم و هم از ادب به دور بود که حرفی بزنم ..و مدتی بعد در حالیکه یک جفت کفش مشکی راحتی به پام بود لنگه کفش دیگه ام رو گذاشتم توی چمدون و رفتیم به طرف فرودگاه ..اونجا پیاده شدم و رفتم توی سالن ؛؛ دختر بی دست و پایی نبودم ولی همین اینکه احساس غربت می کردم و غمی که توی دلم بود باعث میشد گیج باشم ..یک مرتبه یک خانمی رو دیدم که خیلی به نظرم موجه و قابل اعتماد اومد فکر کردم برم ازش کمک بگیرم ..زنی بود حدود پنجاه و دو,سه سال که  تارهای سفید موهاش بیشتر از سیاه های اون بود که به بصورت کج کنار پیشونیش جمع کرده بود و بقیه رو پشت سرش بسته بود و دامن بلند مشکی پوشیده بود و یک کت کوتاه ..رفتم جلو و قبل از اینکه حرفی بزنم اون فهمیده بود که خارجی هستم و تمنای نگاه هراسون من توجه اونو جلب کرد و به زبان انگلیسی ازم پرسید : ..مشکلی براتون پیش اومده ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش پنجم گفتم : سلام چه خوب شما زبون منو بلدین ؟ گفت : یکم ..بگین من می فهمم ..به فارسی گفتم : من باید از ایران برم ..می خوام بلیط بگیرم کمکم هستین ؟ گفت : البته ..ولی از اینجا می خواین کجا برین ؟ گفتم باید برم نیوجرسی ..مستقیم پرواز هست ؟..من می دونم چون از اونجا آمدم ..گفت : سفارت رفتین ؟ منظورم سفارت امریکاست ؟ گفتم : اوه ..راست هست باید اول میرفتم اونجا ,  آخه شش ماه نشده که اومدم فکر کردم همینطوری میشه رفت ..گفت : نه باید اونجا تایید بشه ..دختر منم همین الان رفت ..بیاین من شما رو می برم سفارت ..ماشین دارم نگران نباشین ..خودم براتون بلیط می گیرم ..گفتم : زحمت برای شما میشه و وقت شما رو می زنه ...گفت : نه بیا من کاری ندارم امروز دخترم و نوه ام رفتن دلم تنگه اینطوری با شما سرم گرم میشه .. گفتم : بریم همه ی مدارکم درسته ..توی کیفم هست ..دستشو دراز کرد و گفت : من ملیحه هستم شما ملی صدام کن ..چمدون رو دادم اون دستم و باهاش دست دادم و گفتم : من آنه مارگریت هستم شما منو آنه صدا کنین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش ششمبا هم راه افتادیم تا از در سالن بریم بیرون ..از جایی که بطرف در خروجی میرفتیم یک مرتبه  علی رو دیدم هراسون بود  ..داشت بازرسی میشد ..فورا پشت ملی قایم شدم و گفتم : ملی زود منو از اینجا دور کن ..اون مرد شوهر منه نمی خوام پیدام کنه ..لطفا ..لطفا ..گفت : چمدونت رو بده به من تو بیا جلوی  راه برو و در حالیکه سعی می کردم در پناه اون قایم بشم دستم رو گذاشته بودم جلوی دهنم و گریه می کردم دلم برای علی سوخت ..دوست نداشتم اونو ناراحت ببینم ...اما نباید بر می گشتم ..با سرعت از در رفتیم بیرون و علی وارد سالن شد ...و ما مقدار زیادی راه رفتیم تا رسیدیم به ماشین و من مرتب بر می گشتم و پشت سرمو نگاه می کردم که نکنه علی ما رو دیده باشه ..ملی  یک سیتروئن سفید داشت  و من  توی ایران خیلی زیاد دیده بودم .. درِ ماشین رو باز کرد و چمدون رو گذاشت روی صندلی عقب و نشست توی ماشین و درِ سمت من رو باز کرد و گفت : سوار شو بریم ..وقتی نشستم یکم مردد بود ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش هفتمبا لحنی آروم و مادبانه گفت : آنه شما واقعا می خوای شوهرت رو ترک کنی ؟ اون الان اینجاست ؛ اومده دنبالت ..حتما دوستت داشته ؛ یک وقت پشیمون نشی ؟ الان فکر کن ..اگر دلت با رفتن نیست ..یک فرصت دیگه بهش بده ..خیلی ناراحت بود ..گفتم : نه ..بریم .منم دلم سوخت ولی چاره ای ندارم  باید از ایران برم ..اینجا نه امنیت دارم نه برای اون آسایش ..دیگه نمیشه؛؛  از بس نگران من شده همش بد اخلاق و عصبیه ..فرصت تموم شده ..آخرای پاییز بود ,,  و هوا هر چی به شب نزدیک میشد رو به سردی  میرفت ..و ماشین ملی خیلی دیر گرم شد و من می لرزیدم ..حدود ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که  رسیدیم سفارت امریکا ولی تعطیل شده بود ..گفتم : ملی پس تو منو ببر یک هتل ..اینجا رو یاد گرفتم فردا خودم تاکسی می گیرم میام ..نگاهی مهربونانه به من کرد و گفت : کارای خدا حساب و کتاب نداره .. همیشه همه چیز رو به موقع خودش درست می کنه ..دختر من رفته و من امشب خیلی جای خالی اونا رو حس می کنم ..میشه به من کمک کنی و از تنهایی منو در بیاری ؟ قول میدم بهت زیاد سخت نگذره#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش هشتم گفتم : ملی من نمی دونستم شما غمگین هستی ..باشه من از رفتن به هتل صرف نظر می کنم و همراه تو میام ..ولی اول بگو تو از کسی کینه نداری ؟ و یا کسی نمی خواد تو رو اذیت کنه ؟ دشمن نداری ؟ خندید و گفت : چرا دارم ..دشمن هر کس خودشه ..گفتم : نفهمیدم ..ولی اگر دشمن داری من نمی تونم بیام ..دیگه از این کار انتقام گرفتن و دشمنی کردن بدم میاد اصلا از اسم دشمن بیزارم .. خندید گفت : نه من دشمن ندارم ..خیالت راحت کسی مزاحم تو نمیشه ...ملی زنی بود قد بلند و خوش صورت  ؛ولی چیزی که منو وادار کرد بهش اعتماد کنم صورت آروم و مهربونش بود و رفتاری که کاملا معلوم بود زن باشخصیتی هست  ..طوری که اصلا هیچ تردید نکردم و گفتم : پس باشه من با شما مزاحم میشم ..ماشین رو روشن کرد و به زحمت دنده رو پیچ داد که جا بیفته و راه افتاد ..گفتم : ملی این ماشین سخت نیست برای شما ؟ گفت : نه ..خدا رو شکر که همینم هست ..کارم راه میفته ..نو بود خریدم ..دادم صندلی هاشو عوض کردم که راحت باشه ..صندلی ژیان خوب نبود ..اینا صندلی پیکانه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش نهم گفتم : واقعا ؟ چه خوب ؛..پرسید : کی بهت فارسی به این خوبی یاد داده ؟ گفتم : آره من یاد گرفتم چون بشدت بهش نیاز داشتم بدونم اطرافیانم بهم چی میگن ..خیلی دوران سختی رو گذروندم ..کسی نمی دونه چقدر سخته که جایی زندگی کنی که نه آداب و رسوم اونا رو بدونی و نه زبونشون رو تازه عده ی زیادی با یک مشکل بزرگ مدام دور و اطرافت با هم بحث و جدل کنن ..گاهی اونقدر کلافه می شدم که دلم می خواست داد بکشم  و فرار کنم ..گفت : عزیز دلم ..همه اینطوری نیستن ..ما مردمانی آروم و منطقی هستم ..حتما برای اون بنده های خدا مشکلی پیش اومده بوده و تو رو در گیر کرده ..آهی کشیدم و ساکت شدم ..ملی یکجا نگه داشت یکم خرید کرد و گذاشت توی ماشین و گفت : نون بگیرم الان میام ..همینطور که منتظر اون بودم ؛؛ یاد علی افتادم که الان چه حالی داره ..اونو میشناختم شاید بره سراغ مهوش ..شاید کار دست خودش بده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش دهم ولی من دیگه تحمل این کارای بدون منطق و از روی عصبانیت رو نداشتم ..و نمی تونستم با این هراس که هر آن اون عصبی بشه و کار دست خودشو ما بده زندگی کنم ..از به یاد آوردن  حوادثی که تا اون شب به من گذشته بود چندشم شد و اینو فهمیدم که برای زندگی خودم باید کاری می کردم ..و تردیدم از اینکه از اون خونه بیرون اومدم از بین رفت ..مدتی بعد ملی از چند کوچه ی باریک عبور کرد و یک جا نگه داشت و گفت تو پیاده شو می خوام ماشین رو کنار دیوار پارک کنم  ..همه چیز با ملی برام تازگی داشت ..اون کوچه ها خیلی با جایی که خونه ی علی بود فرق داشت ..حتی رفتارش اونقدر طبیعی و بی ریا بود که منو جذب خودش کرد ..وقتی پیاده شدیم دیگه هوا داشت تاریک میشد ..همینطور که کلید مینداخت تا درو باز کنه ازم پرسید : آنه تو حامله ای ؟ گفتم : بله ..بدون اینکه عکس العملی نشون بده درو باز کرد و گفت خوش اومدی برو تو ..و از کنار دیوار یک کلید رو زد و چند تا لامپ روشن شد ..یک حیاط قدیمی و زیبا ..چراغ اتاق ها خاموش بود ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش اولو اون خونه مثل یک تابلوی نقاشی زیبا و دل انگیز به نظرم اومد ..پنجره های قدیمی اون با من حرف می زدن ..دیوار های حیاط پر بود از شاخه های خشک شده ی پیچک که تک و توک برگهای قرمز رنگ هنوز برای افتادن مقاومت می کردن ..و گلدون هایی که توی اون سردی هوا هنوز روی پله ها در دو ردیف به زیبایی اون خونه اضافه می کرد ..و با اینکه  هیچ شباهتی به خونه ی پدری من نداشت  منو یاد اونجا انداخت ..مدت ها بود که از زیبایی های دنیا دور بودم و احساسم در ترسی مبهم گم شده بود ..ملی با یک لبخند در حالیکه یک دستش نون بود و دست دیگه اش خرید هایی که کرده بود ..با پاش در خونه رو بست و به من گفت : بریم بالا دیگه ؛؛ خوش اومدی ..صفا آوردی ..گفتم : هر چی باشه خونه ی قشنگی هست ..و این گلدون ها چقدر زیباست ..گفت : آخ گفتی گلدون ..یکماه و نیم بود که دخترم اینجا بود وقت نکردم ببرم پایین خدا کنه امشب سرما نزنه ..همین طور که از کنار گلدون ها میرفتم بالا گفتم : من کمک می کنم اگر بخوای با تو هستم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش دومگفت : چه خوب ،، اونوقت چقدر من  مهمون نوازی می کنم و خندید و خرید هاشو پشت در اتاق گذاشت زمین و تا در رو باز کنه .. وقتی وارد شد فورا   چراغ ها رو روشن کرد و منم چمدون بدست دنبالش رفتم به یک اتاق که فرشی قرمز پهن شده بود یک دست مبل قدیمی و کهنه سبز رنگ و یک تلویزیون کوچک ..همه چیز تمیز بود و لی شلوغ و بهم ریخته ..با شرمندگی گفت : ببخشید الان جمع می کنم تو برو بشین استراحت کن ..دخترم و نوه ام  از صبح آماده میشدن که بره فرودگاه ..خونه رو اینطوری کردن ..منم که باهاشون بودم ..وقت نشد جمع کنم ..نمی دونستم مهمون عزیزی با خودم میارم ...گفتم : من می تونم به شما کمک کنم ..در حالیکه چیزایی که خریده بود با خودش می برد توی آشپزخونه ای که اون روبرو بود گفت : تو بشین عزیزم کار خودمه ...راحت باش ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش سوممن همینطور چمدون به دست نشستم روی یکی از مبل ها و به اطراف غریبانه نگاه کردم ..یک اتاق سمت چپ بود که با یک در بزرگ که باز بود از هال جدا میشد و طرف راست دوتا در دیگه بود و پشت آشپزخونه یک در  ..کمی طول کشید تا ملی برگشت و گفت : پاشو دست و صورتت رو بشور اون در پشت آشپزخونه دستشوییه  ..اون اتاق بغلی هم مال تو فعلا راحت باش  ..الهی تو رو بگردم غریبی نکن فکر کن من مادر یا خواهر بزرگ تو هستم ..گفتم : ملی تو تنها زندگی می کنی ؟ گفت : آره ..نگران نباش خیالت راحت باشه ..اینجا کسی مزاحم ما نمیشه ...یک دونه دختر داشتم که شوهر کرد و رفت امریکا ؛؛حالا یک دختر کوچولو داره  گفتم : چه خوب کدوم ایالت ؟ گفت :کالیفرنیا ...گفتم : اوه ما خیلی از هم دوریم فکر کرده بودم وقتی رفتم باهاش آشنا بشم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش چهارماونشب ملی تند و تند برای من شام درست کرد و اول نمازش رو خوند و یک سفره ی ساده برام انداخت  و با روی خوش ازم پذیرایی کرد شخصیت بسیار جالبی داشت گاهی میون حرفاش شعر می خوند و من خیلی لذت می بردم ..اونقدر کلامش شیرین بود که لحظاتی غصه هامو و حتی علی رو فراموش کردم ..چیزی که برام جالب شد این بود که اون اصلا در مورد من کنجکاوی نمی کرد و نمی خواست بدونه برای چی با اون وضع دارم از ایران میرم و مشکلم با شوهرم چی بوده ..میون حرفاش به من گفت : من فردا می تونم تو رو ببرم سفارت ولی باید برم سر کار نمی تونم تا آخر باهات بمونم ..پرسیدم : کار تو چیه ؟ گفت : استاد دانشگاه هستم ادبیات درس میدم ..گفتم : بله پس برای همین اینقدر شعر بلدی و خوب صحبت می کنی ..گفت : تو چی شغلی نداری ..یا بهتر بگم نداشتی ؟ گفتم : نه من فقط شش ماه هست اومدم ایران و از اون موقع تا به حالا مثل زندانی ها زندگی کردم ..گفت : دلت می خواد برام تعریف کنی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش پنجمگفتم : خیلی زیاده ..ولی چیزی که منو ناراحت می کرد رفتار توهین آمیز علی بود ..اونم از وقتی که اومدیم ایران ..و بیشتر اوقات این رفتار بد رو جلوی مادر و خواهراش با من داشت ..گفت : مثلا چیکار می کرد ؟ گفتم : این کیف رو که دستم بود دیدی ؟ مادرم برای من بافته ..خیلی دوستش دارم ..یک روز راضیه خانم خواهرش به من گفت چقدر قشنگه ..گفتم ممنون ..علی ناراحت شد و گفت باید می گفتی قابلی نداره مال تو باشه ..من نمی خواستم بگم مال تو باشه چون دروغ بود  ..گفتم : نه من نمیدم .مال خودمه ..اما نفهمیدم چرا علی سرم داد و زد که نمیفهمی ..تو باید آداب ما رو یاد بگیری ..من گفتم : آداب درست رو دوست دارم ولی این ریا کاری برای چیه ؟ خوشایند نیست ..ولی اون نمی فهمید و می گفت : این رسم ماست که تعارف کنیم ..تو هم باید یاد بگیری و منم منظور اونو نمی فهمیدم ؛؛ آخه چرا باید به دروغ حرفی رو زد که طرف مقابل هم می دونه که نمی خوای انجامش بدی .. یا مثلا یک روز کله و پا های گوسفند رو بصورت وحشتناکی پخته بودن ..حتی چشم و دندونش هم بود ..باور کن ؛ من حامله بودم بدم اومد ..و کار بدی کردم می دونم ..این چیه شما میگن ..اینطوری توی گلو فشار آوردن ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش ششمگفت : عق زدی ؟ گفتم بله همین بود ..علی می خواست جلوی اون همه آدم منو بزنه ..سرم فریاد کشید و تحقیرم کرد ..و بعدم می خواست مجبورم کنه که از اون غذا بخورم ..که مادر به دادم رسید و علی رو دعوا کرد ..اینا مهم نیست ..ولی به زور ازم خواستن مسلمان بشم در حالیکه من هیچ شناختی نداشتم و چشم و گوش بسته انجامش دادم ولی از خدا خجالت کشیدم ..اینا روی هم بار شدن و دلم رو چرکین کردن ..اونا مسلمان بودن و کینه داشتن و همه در فکر انتقام همدیگر رو آزار می دادن ..من توی اون خونه هیچ آینده ای رو جلوی روم نمی دیدم ..علی حتی حاضر نبود به حرفای من گوش کنه ..دین شما چیزی در این مورد نگفته ؟ ملی نگاهی به من کرد و گفت : عزیزم مگه میشه دینی توی دنیا وجود داشته باشه که بدی ها رو تایید کنه و یا در موردش سفارشی نداشته باشه ..دین ما که کامل ترین دین هاست چون آخرین هست ..اما ما نباید توقع داشته باشیم که همه رعایت کنن ..عمل یک شخص که نمی تونه دستور دین باشه ..اینو اشتباه نکن ..ولی اگر تو خواستی و فرصتی بود من برات میگم ..حالا که آداب مسلمان شدن  رو به جا آوردی بهتره پیش خدا دروغ گو نشی و یکم از این دین بدونی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش هفتمگفتم : من دیگه دارم بر می گردم به کشورم ..ولی واقعا دلم می خواست بدونم ..اگر تو مسلمان هستی و واقعی پس این دین خیلی خوبه ..ولی علی ؛مهوش , حسین ..و حتی مادر که مدام نماز می خوند و خدا رو سجده می کرد ..مثل تو نبودن ...یک مرتبه صداهای عجیبی از بالا اومد ..من هراسون شدم ولی ملی بهم دلداری داد و  بلند شد و گفت : نترس داره بارون میاد آخه خونه ی ما شیرونی داره بارون که تند میاد صدا میده  ..ببخش من باید برم گلدون ها رو بزارم توی زیر زمین ..من نفهمیدم منظورش از شیرونی چیه  ولی دنبالش راه افتادم و گفتم : منم میام ..باید به تو کمک کنم ..اونشب بعد از اینکه باهم گلدون ها رو بردیم توی زیرزمین ..یک اتاق به من داد و خوابیدم ..اونقدر گریه کرده بودم که زود خوابم برد ..و صبح اول وقت ملی صدام کرد که حاضر بشم چون خودش می خواست بره دانشگاه ..صبحانه سرپایی خوردیم و چمدونم رو دستم گرفتم و راه افتادم ..گفت : اونو کجا می بری ؟..اول بزار ببینیم سفارت چی میگه ..هر وقت بلیط گرفتی خودم می برمت فرودگاه نمی زارم بری هتل ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم -

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش هشتمگفتم : ولی اینطور نمیشه من مزاحم میشم  ..گفت : مزاحم نیستی  بزارش زمین من تنهام تو منو از تنهایی در میاری و فکر جدایی از دختر و نوه ام رو نمی کنم ..در واقع خوشحالم که اینجایی ..نمی زارم بری هتل ..یا برگرد پیش شوهرت یا پیش من بمون ...توی سفارت شلوغ بود و ملی دلش نیومد تنهام بزاره ..تلفن کرد و خبر داد و با من موند ..تا کارم تموم بشه ..مدارکم رو که دادم و بهم گفتن باید برم سه روز دیگه برگردم ..ملی جلو و من پشت سرش داشتیم از در سفارت بیرون میومدیم که یک مرتبه چشمم افتاد به علی که داشت وارد سفارت میشد صابرم همراهش بود ..مثل برق خودمو انداختم توی یکی از اتاق ها و ملی متوجه نشد و رفت بیرون ..در حالیکه من نمی دونستم  وقتی از کنار علی رد میشد اونو  شناخته بود .. قلبم طوری به تپش افتاده بود که نمی تونستم نفس بکشم ..از لای در بیرون رو نگاه کردم ..علی رو ندیدم ..مونده بودم چیکار کنم ..یک مرد سیاه پوست توی اتاق بود و بلند شد و اومد جلو و پرسید ..می تونم کمکتون کنم ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش نهمگفتم : نه ممنونم یکم اجازه بدین اینجا بمونم بعد میرم ..گفت : از دست کسی فرار می کنین ؟ ما می تونیم شما رو تحت حمایت سفارت قرار بدیم و ازشما محافظت کنیم ...گفتم : باشه ؛ باشه اگر لازم شد ...که ملی درِ اتاق رو باز کرد و سرک کشید و گفت : تو اینجایی ؟ دنبال من بیا پشتشون به ماست زود باش .. از در اتاق اومدم بیرون و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم از در سفارت زدیم بیرون ..و با سرعت خودمون رو رسوندیم به ماشین و سوار شدیم ..تا اومد حرکت کنه علی رو دیدم که داره با سرعت به طرف مون میاد و فریاد زد آنه ...آنه صبر کن باهات حرف بزنم ..خواهش می کنم صبر کن ...ولی ملی گاز داد و ازش دور شدیم ..و من بشدت به گریه افتادم ...دلم برای علی تنگ شده بود ..خیلی دوست داشتم که همون جا منو در آغوش می گرفت و با خودش می برد ..ولی به کجا می دونستم که چیزی از روز قبل تغییر نکرده و باید برگردم به همون زندگی ..یکم جلوتر ملی نگه داشت و گفت : می خوای برگردم و با شوهرت حرف بزنی شاید همه چیز درست شد ؛؛#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش دهمگفتم : ملی ؛؛ مرده زنده میشه ؟ وقتی به دختری تجاوز شده و مادرش می خواد انتقام بگیره ..من می تونم فکرشو عوض کنم ؟ علی می تونه قول بده این همه عصبانی نباشه و مدام داد نزنه ؟ نمیشه ..مگه من دلم می خواست که خودمو آواره کنم ..این همه عذاب بکشم ؟  علی به من صد بار قول دادولی بازم تکرار کرد و دلیل شکستن قولش رو این می دونست که من نفهمی کردم و اون مجبور شده عصبانی بشه ...و گناه کارشو انداخت به گردن من ...نه  بر نمی گردم ؛؛ می دونم  فراموش می کنم ..اگر اون منو دوست داره بیاد نیوجرسی زندگی کنیم ...دوباره با یک پیچ محکم و به سختی زد دنده یک و راه افتاد ..و با تاسف گفت : می خوای من باهاش حرف بزنم ؟ گفتم : نه بزار ازش دور باشم ..گفت : به نظرم تو اونو خیلی دوست داری ..می خوای یک مدت پیش من زندگی کن اگر پشیمون نشدی برو ..فکر می کنم شوهرتم خیلی دوستت داره ..گفتم : می دونم ..ولی ما هم عقیده نیستیم ..این مثال رو برای علی زدم ما آب و روغنیم ..هر چی می خوایم یکی بشیم باز از هم جدا میشیم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش یازدهمو اینطوری من ده روز  به سفارت مراجعه نکردم چون می ترسیدم که علی بازم اونجا باشه ..ملی  چهار روز در هفته میرفت سر کار و من توی خونه بودم و بهش کمک می کردم ..سعی داشتم وقتی اون میاد همه چیز مرتب باشه اما به محض اینکه از راه می رسید نماز می خوند و با خوشرویی مشغول به کار می شد ..خیلی  با هم خوش بودیم ..اون از زندگی خودش می گفت و من از ماجراهایی که با علی داشتم و یا از دوران کودکی خودم تعریف می کردم ..و اغلب شب ها با هم   به گردش میرفتیم و توی رستوان غذا می خوریم ..و این وسط اتفاق جالبی افتاد ..سر درد دل ملی باز شد وقتی ازش پرسیدم شوهر تو کجاست ؟ مرده ؟ خندید و گفت : نه ..زن گرفته ..بهم خیانت کرد و ولم کرد با یک دخترِ هفت ساله ..یکشب رفت و دیگه نیومد دوماه بعد شنیدم که با اون زن زندگی می کنه ...گفتم: تو ناراحت نشدی ؟ خودتو آتیش نزدی ؟ گفت : برای چی اینکار رو بکنم ؟ اونقدر ها ضعیف و بدبخت نیستم که دست به یک همچین کار احمقانه ای بزنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش دوازدهمشوهرمو دوست داشتم ولی نه به اندازه ی خودم ..وقتی اون منو نخواست منم اونو نمی خوام ..البته زیاد گریه کردم اما می دونم که هر تغییر در زندگی آدم رو به مرحله ی تکامل نزدیک تر می کنه ..من به جای اینکه بشینم و غصه بخورم ..خیلی از این مرحله درس گرفتم ..اگر گفتی چه درسی ؟گفتم : نمی دونم تو بگو ..گفت : یاد گرفتم که به هیچ کس و هیچ چیز این دنیا اونقدر دل نبدم که نتونم ازش بگذرم ..چون دنیا ثباتی نداره و هر لحظه در حال تغییره ..و اینکه هر انسان باید فقط به فقط متکی به خودش باشه و هیچ کس به اندازه خود انسان نمی تونه بهش کمک کنه .. مرا ز دوست خویش اعتماد آنم نیستکه پنجه با سر و دست نگار خویش کنم گفتم : چه شعر زیبایی ..گفت:  شاعر بزرگ ما مولانا میگه .. هر کس خدا رو شناخت به بنده ی خدا زیاد دل نمی بنده ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش سیزدهممن داشتم به فرشته و کاری که کرده بود فکر می کردم ..تا اون موقع همش تصورم بر این بود که مقصر مرگ اون مهوش هست ولی حالا می فهمیدم که در واقع کارش یک اشتباه محض بوده ..به ملی نگاه می کردم چقدر صورت خوب و مهربونی داشت ..اون زنی خدا شناس و دانا بود و داشتم بهش وابسته میشدم ..برای همین یکشب که  به من گفت : می خوای از این ترم تو رو معرفی کنم بیای دانشگاه ما درس بدی ؟تو هم مدرک داری و هم می تونی خوب زبان تدریس کنی  ..به مثل تو نیاز هست من با آقای یزدانی رئیس دانشگاه حرف می زنم ..ببینم میشه این کارو کرد ؟گفتم: دلم می خواد  ولی من باید برم ..چند روز دیگه حتما علی خسته میشه و دیگه سراغم نمیاد . ..می خوام پیش پدر و مادرم باشم ..فردا میرم سفارت اگر علی مزاحم شد شکایت می کنم و اونا ازم حمایت می کنن ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_هفدهم - بخش چهاردهمگفت : آنه به نظرم عجله نکن ..این ترم رو درس بده اگر بر همین عقیده بودی من خودم تو رو راهی می کنم ..یک فکری کردم دیدم بدم نمیاد استادی دانشگاه شغل خوبی برای من بود ..گفتم : باشه ؛ اما .. تا فردا فکر می کنم و تصمیم می گیرم شاید مثل تو بشم استاد زبان ..ولی باید قول بدی توی این مدت به من بیشتر از مولانا بگی ..از دین خودت بگی اما روز بعد صبح که بیدار شدیم برف سنگینی باریده بود و همه جا سفید پوش شده بود ...با خودم فکر کردم فعلا از رفتن منصرف بشم و به حرف ملی گوش کنم و برم دانشگاه درس بدم ..و همون جا ازش خواستم که این کارو برای من بکنه و اون روز توی اون برف به زحمت ماشین رو روشن کردیم و با هم رفتیم بطرف سرنوشت و تقدیری که برای من رقم خورده بود ..ادامه دارد  ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش دوم گفت : ای بابا فکر کردم چی شده ؛ خواهش می کنم از این فکرا نکن ..عزیزم تو مثل دخترم هستی من شوهر تو رو دیدم می فهمم که دوستت داره توام  دوستش داری یک بچه توی شکمت هست که باید پدر داشته باشه ..من نمی خوام چیزی رو به تو تحمیل کنم خودت باید تصمیم بگیری ..ولی اگر نظر منو بخوای بهتره چند ماهی صبر کنی بچه به دنیا بیاد بعد بازم می تونی بری شاید پشیمون شدی ؛؛در حالیکه اشکم رو با دستمال پاک می کردم گفتم : تو فامیل داری به خاطر من نمیان خونه ی تو من شنیدم با تلفن می گفتی مهمون دارم ..من مهمون تو هستم باید برم ..اینجا نمیشه ..گفت : ای بابا ..مشکل تو اینه ؟ بهشون میگم بیان ..اصلا من نصف اون خونه رو به تو  اجاره میدم ..در این صورت تو دیگه مهمون نیستی ..خونه ی خودت میشه کار می کنی و  کرایه رو به من میدی  ..آنه خانم من و تو با هم میشیم هم خونه ..من که از تو خیلی خوشم اومده ..اگر توام همین حس رو به من داری ..دیگه نه نگو .. گفتم : آره من اینطوری راحت ترم ..الانم پول دارم می تونم به تو پرداخت کنم ..خنده ی بلندی کرد و گفت : آخر هر ماه پرداخت کن ..گفتم : دلار دارم باید عوض کنم ..گفت : نمی خواد همون دلار بده هر وقت کار کردی حقوق گرفتی اونوقت به پول ما باهات حساب می کنم ..پس حل شد ؟ برم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش سوم دیگه نبینم گریه کنی ؟ تو زن خوشبختی هستی ..مردی توی این دنیا هست که خیلی دوستت داره و در بدر دنبالت می گرده ..راستش اگر به من بود میرفتم و میاوردمش و شما رو آشتی می دادم ...گفتم : ملی من برای تو تعریف می کنم زن عاقلی هستی ..در این صورت به حرف تو گوش می کنم تو بگو چیکار کنم ؟ اگر اومدنم از اون خونه کار اشتباهی بوده تو به من بگو قبول می کنم حرف تو رو ...و همینطور که ماشین آهسته روی برف ها سر می خورد و میرفت من ماجرا ی مهوش و حسین و همه ی اتفاقاتی که برام افتاده بود رو برای اون تعریف کردم ..و گفتم : از همه ی اینا مهم تر یک شک دارم که تا به حالا برای کسی نگفتم ..ملی من شک دارم که شاید خود علی این کارو کرده باشه و در این صورت خیلی برای دل من بد میشه ..چرک دار میشه ..می دونی چرا این فکر به سر من زد ؟ چون بشدت منو از مهوش دور می کنن و نمی زارن باهاش حرف بزنم ..و من خیلی از آخر این ماجرا می ترسم ..این حرف تنها به تو زدم ..و هر وقت  این شک  به دلم میفتاد از خودمو دورش می کردم .. من علی رو دوست دارم و نمی خوام  ازش منتفر بشم  ..شاید فرار کردم که این موضوع رو ندونم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش چهارمملی یکم رفت تو فکر و چند بار سرشو تکون داد و گفت : نه ..نه ..اینطور نیست انشالله که نیست ..به هر حال اگر این طور بود حتما در نامه ای که مهوش برای تو نوشته یادآوردی می کرد ..به دلت بد راه نده ..گفتم : خوب چیزی که دلیل بر نبودنش هم باشه نبود ..اون نوشته بود بلایی که سر دخترش علی آورده ..من چه بدونم ؟ منظورش چی هست ؟ حالا تو به من حق میدی یا فکر می کنی باید به پای علی  می ایستادم .؟ اگر معلوم میشد پدر بچه ی من یک تجاوز گر بوده ..وای نه ؛؛ من باید اون خونه رو ترک می کردم تا هرگز همچین چیزی رو نشنوم ..گفت : آره ..فکر کنم حق با تو بوده ..تا آدم در موقعیت تو قرار نگیره نمی تونه بفهمه که چقدر سخته ..اما من کاملا تونستم خودمو بزارم جای تو ..حالا این جدایی بد نیست ..اول اونا تکلیف خودشون رو با هم روشن کنن بهتره ..تا خدا چی بخواد ؟ گفتم : ملی من برای علی ضرر داشتم ..اون به خاطر اینکه صدمه ای به من نرسه آشفته و بی قرار و عصبی بود ..همش دعوا می کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش پنجم گفت : درسته ..درسته ..فکر کنم کار خوبی کردی ..به هر حال تو الان اینجایی نباید همش به این فکر کنی که کارت درست بوده یا غلط ..زندگی کن و برو جلو ..من و ملی یکراست رفتیم پیش رئیس دانشگاه ادبیات .. تقاضا ی خودمو با مدارکم بهش دادم .. با من مصاحبه کرد و خیلی مادبانه گفت : خوبه ؛ مدرک شما با اینکه دارو سازی هست چون می خواین زبان درس بدین و فارسی هم می دونین براتون امتیازه ..خانم صاحبی شما رو پیشنهاد کردن ..چشم من و ایشون کارای لازم رو برای شما انجام میدیم ..باید از سلسله مراتب تایید بشه ..به هر حال شما خارجی هستین ...و دوباره باید یک مصاحبه و امتحان بدین تا اجازه ی تدریس در دانشگاه رو پیدا کنید .. اما نگران نباشین ما هر کاری از دستمون بر بیاد انجام میدیم ..پس من توسط خانم صاحبی به شما خبر میدم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🧚‍♀️🙎‍♀️#قسمت_هجدهم_بخش ششم از اتاق که بیرون اومدیم ..ملی گفت : خوب تو می تونی با من بیای سرکلاس شاید برات جالب باشه که با محیط آشنا بشی ..گفتم : نه ملی تو آدرس خونه رو بنویس من برم یکم برای خودم خرید کنم ..کفش و لباس گرم مناسب ندارم ..اما بعدا این کارو می کنم  به کلاس تو میام برای من لازم هست می دونم ..گفت : می ترسم گم بشی ؛؛ گفتم : نه ..من بی دست و پا نیستم ..به هیکلم نگاه نکن ..زن قوی و با هوشم تو رو هیچوقت گم نمی کنم ..از در دانشگاه اومدم بیرون ..راستش با یاد آوری خاطرات تلخی که با علی داشتم دلم بشدت گرفته بود و اوقاتم تلخ شده بود ..ولی احساس می کردم آزاد شدم ..من داشتم توی اون زندگی هویتم رو از دست می دادم ..مثل آدم های بی دست و پا و بی عرضه روزهای عمر خودمو تلف می کردم ..با این فکر با قدم های استوار و بلند شروع کردم روی برف ها راه رفتن ..سینه ام رو دادم جلو و سرم رو بالا گرفتم ..از یک عابر پرسیدم ..خانم من از کجا می تونم لباس بخرم کمک می کنین ؟ با خوشحالی گفت : بله ..انتهای این خیابون یک میدون هست یکم برین پایین تر پر از مغازه اس که می تونین خرید کنین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792