داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش اولاما وقتی برگشتم تا برای آخرین بار علی رو ببینم اون نبود ..حال بدی داشتم دلم خیلی گرفته بود و می خواستم یک جا بشینم و ساعت ها گریه کنم .. تنها و غریب مونده بودم ؛ توی شهری که نزدیک به شش ماه بود زندگی می کردم ولی حق نداشتم از خونه بیرون بیام و آزاد هر جایی دلم می خواد برم ..و با پیامی که اون روز مهوش برای من فرستاده بود انگار این ترس و وحشت تمومی نداشت .. علی هم حاضر نبود یکم در مقابل اون زن کوتاه بیاد و اینطوری داشت عمر من تلف می شد ..من درس خونده بودم و دوست داشتم توی اجتماع باشم اینکه از صبح تا شب من با خانم اکرم و لطیفه خانم بشینیم و فارسی یاد بگیرم برای من کافی نبود ومن نمی فهمیدم علی متوجه این گذشتی که می کردم بود یا نه ؟ اون طوری با من رفتار می کرد که حس بدی بهم دست می داد خودمو بی ارزش می دیدم .. انگار من لایق زندگی بهتری نبودم ..این بود که تصمیم گرفتم راهم رو از اون جدا کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش دوم اما با همه ی آنچه که بهم گذشته بود امیدوار به این بودم روزی حتی به خاطر بچه ای که مال هردوی ما بود اونو توی نیوجرسی ببینم ، اونجایی که علی رفتارش خیلی مادبانه و آروم بود وبا من مثل گلی رفتار می کرد که نمی خواست پژمرده بشه و از نوازش دست اون قلبم به تپش میفتاد ..اما افسوس از وقتی به ایران نزدیک شدیم کاملا عوض شد ..حالا حتی می ترسیدم نظرم رو بگم چون اون خیلی زیاد بی ملاحظه بود و جلوی خواهراش و مادرش منو به تمسخر می کشید ..به هر حال دیگه جای موندن نبود و اون زندگی برای من آینده ای نداشت ..یک مرتبه یادم اومد که از بس عجله داشتم و می ترسیدم علی بیاد و مانع رفتنم بشه نه کفش برای خودم برداشته بودم و نه لباس گرمی ؛؛فقط یک کت و گشاد داشتم که با شلوار پام می کردم ..اون روز هم همینطور اومده بودم بیرون در واقع چمدونِ کوچکتری رو برداشته بودم که بتونم راحت حملش کنم ..و حالا یک پای من بدون کفش مونده بود و اینطوری نمی تونستم برم فرودگاه ..به راننده گفتم : آقا شما می تونی ..برای کفش ..تو بخری یک جا ایست باشی ؟ برگشت و به من نگاه کرد و پرسید : شما می خوای کفش بخری درست فهمیدم ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش سوم گفتم : بله ..منم همینو میگم ..سرشو تکون داد و گفت : چشم ..الان می برمتون یک جایی که کفش بخرین ...ببخشید سئوال می کنم ؟ توی ایران شما رو اذیت کردن ؟ دلم کباب شد؛ خدا لعنت شون کنه چیکارت کردن بی انصاف ها که اینطور اشک می ریزین ؟ نکنه گیر آدم های بد افتادین ؟ ..ولی ما ایرانی ها مهمون نواز و مهربونیم ..همه مثل هم نیستن ..گفتم : بله آقا من اینو می دونم ..مهمون نواز هستین ..مشکل آب می خوره ..جای دیگه است ..خندید و گفت : آهان مشکل از جای دیگه آب می خوره ..گفتم : والله نمی دونم چرا ،، مادر می گفت مثال این طور هست ...مرد مثل اینکه از نوع حرف زدن من خوشش اومده بود خنده های دندون نمایی می کرد و مدام بر می گشت و به من نگاه می کرد ..فورا متوجه شدم علی زیاد به من سفارش کرده بود پس سعی کردم زیاد با راننده همکلام نشم .. ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش چهارمبالاخره اون مرد که سعی داشت به من مهربونی کنه تا ثابت بشه ایرانی ها مردمانی با محبت هستن یک جا نگه داشت و از پشت ماشینش یک جفت دم پایی خیلی کثیف آورد تا بپوشم ..دلم نمی خواست اونو پام کنم ولی هم چاره نداشتم و هم از ادب به دور بود که حرفی بزنم ..و مدتی بعد در حالیکه یک جفت کفش مشکی راحتی به پام بود لنگه کفش دیگه ام رو گذاشتم توی چمدون و رفتیم به طرف فرودگاه ..اونجا پیاده شدم و رفتم توی سالن ؛؛ دختر بی دست و پایی نبودم ولی همین اینکه احساس غربت می کردم و غمی که توی دلم بود باعث میشد گیج باشم ..یک مرتبه یک خانمی رو دیدم که خیلی به نظرم موجه و قابل اعتماد اومد فکر کردم برم ازش کمک بگیرم ..زنی بود حدود پنجاه و دو,سه سال که تارهای سفید موهاش بیشتر از سیاه های اون بود که به بصورت کج کنار پیشونیش جمع کرده بود و بقیه رو پشت سرش بسته بود و دامن بلند مشکی پوشیده بود و یک کت کوتاه ..رفتم جلو و قبل از اینکه حرفی بزنم اون فهمیده بود که خارجی هستم و تمنای نگاه هراسون من توجه اونو جلب کرد و به زبان انگلیسی ازم پرسید : ..مشکلی براتون پیش اومده ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_شانزدهم - بخش پنجم گفتم : سلام چه خوب شما زبون منو بلدین ؟ گفت : یکم ..بگین من می فهمم ..به فارسی گفتم : من باید از ایران برم ..می خوام بلیط بگیرم کمکم هستین ؟ گفت : البته ..ولی از اینجا می خواین کجا برین ؟ گفتم باید برم نیوجرسی ..مستقیم پرواز هست ؟..من می دونم چون از اونجا آمدم ..گفت : سفارت رفتین ؟ منظورم سفارت امریکاست ؟ گفتم : اوه ..راست هست باید اول میرفتم اونجا , آخه شش ماه نشده که اومدم فکر کردم همینطوری میشه رفت ..گفت : نه باید اونجا تایید بشه ..دختر منم همین الان رفت ..بیاین من شما رو می برم سفارت ..ماشین دارم نگران نباشین ..خودم براتون بلیط می گیرم ..گفتم : زحمت برای شما میشه و وقت شما رو می زنه ...گفت : نه بیا من کاری ندارم امروز دخترم و نوه ام رفتن دلم تنگه اینطوری با شما سرم گرم میشه .. گفتم : بریم همه ی مدارکم درسته ..توی کیفم هست ..دستشو دراز کرد و گفت : من ملیحه هستم شما ملی صدام کن ..چمدون رو دادم اون دستم و باهاش دست دادم و گفتم : من آنه مارگریت هستم شما منو آنه صدا کنین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar