2777
2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 186221 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش پنجمسرمو به علامت نمی دونم تکون دادم ولی احساس می کردم خیلی دل و کمرم درد می کنه ..زهرا هراسون گفت مادر فکر می کنم آنه حامله بوده ...بدو ببریمش بیمارستان  خونریزی داره ...حس می کردم داره چه اتفاقی میفته ..دستم رو گذاشتم روی شکمم و برای اولین بار حس کردم بچه ام رو دوست دارم و نمی خوام اونو از دست بدم ..آروم گفتم : Mybaby و سرمو گذاشتم روی پشتی صندلی و جلوی چشمم سیاه شد ..یک بی حسی و بی رمقی وجودم رو گرفت ؛ اما   نمی دونم چرا اون حالت رو دوست داشتم ..شاید برای این بود که دیگه از اون همه استرس خسته بودم ..زهرا و مادر منو به حالت نیمه بیهوش رسوندن بیمارستان ...و اونجا از حال رفتم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش ششموقتی چشم باز کردم دست علی روی پیشونیم بود ..و با محبت نوازشم می کرد در حالیکه  به زحمت چشمم رو باز نگه می داشتم پرسیدم ..علی بچه ام رفت پیش خدا ؟ گفت : نه عزیزم خیالت راحت باید استراحت کنی خوب میشی ..گفتم : علی تو نبودی مهوش می خواست منو ببره انتقام دخترشو بگیره درسته ؟ گفت : از اینجا می برمت ..قول میدم تا حالت خوب شد می برمت یک جای قشنگ ؛؛میریم شمال و تو می تونی راحت بشی ..عزیز دلم اگر نمی خواستم تو از خونه بیرون بری برای همین بود وگرنه چرا باید این کارو بکنم؟ ..می ترسیدم؛؛  اون زن اصلا کارش حساب و کتاب نداره .. نمی خواستم  اعصاب تو رو خورد کنه ..اون بیشتر وقت ها کشیک می داد و تهدید می کرد ..گفتم , علی به پلیس بگو اونو مجازات می کنن .. اجازه نداره کسی رو تهدید کنه من نمی فهمم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش هفتمگفت : اونم همینو می خواد میگه شکایت کنید تا پرونده ی تو رو هم رو کنم ..می دونی خانم اکرم چقدر سرزنشم کرد که چرا بهش نگفتم تو حامله ای ..من فهمیدم که علی حرف رو عوض کرد گفتم : راستی مادر کجاست ؟ گفت : با زهرا رفت خونه الان بر می گردن ..رفته برای تو  یک چیزی درست کنه که قوت داشته باشه تا تو جون بگیری میگه از وقتی اومدی لاغرتر شدی   ..بمیرم همش تقصیر منه ..به خدا مُردم و زنده شدم تا تو هوش اومدی ..گفتم : علی منو دوست داری ؟ گفت : معلومه برات میمیرم جونمو بخوای بهت میدم ..گفتم من جون تو رو نمی خوام اگر منو دوست داری بزار برم پیش پدر و مادرم ؛تا در امان باشم ..من می ترسم دیگه به اون خونه برگردم ؛؛ اگر اون بلایی که مهوش گفت سرم بیاره چی میشه ؟علی خواهش می کنم بزار برم وقتی همه چیز درست شد برمی گردم پیش تو چون ما حالا یک بچه داریم ..منم تو رو دوست دارم ولی به فکر رفتنم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش هشتمخم شد و منو بوسید و گفت : لطفا این حرفا رو نزن ..آنه من نمی تونم ازت جدا بشم ؛ اگر تو بری منم باهات میام ..ولی یک چیزی بهم بگو دلت میاد خانم اکرم رو همینطوری رها کنیم و بریم ؟ خیلی ناراحته ..یکم بهم فرصت بده قول میدم همه چیز رو برات روبراه کنم ..من عاشق توام ..چرا درکم نمی کنی ؟ حالا که همه چیز رو می دونی راحت شدیم و دست به دست هم میدیم و از پس این مشکلات بر میایم ..گفتم : علی من دلم می خواد ؛؛ ولی راستش دیگه به تو اعتماد ندارم ..دیگه خودمم نمی دونم واقعا الان دوستت دارم یا نه ..ولی موضوع این نیست ..من از این ماجرا ها خوشم نمیاد ..روح انسان مال خداست قسمتی از اون توی وجود هر آدمی هست و ما باید از روح خدا مراقبت کنیم ..اینکه لحظات عمر رو به سختی و درد بگذرونیم کار من نیست ..می خوام شاد باشم ..برقصم ..گاهی از خوشحالی بالا  و پایین بپرم ..این زندگی برای من خیلی بده ..دوستش ندارم می ترسم یک روز از تو که پدر بچه ی من هستی متنفر بشم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش نهمدستم رو گذاشت روی لبش و چند بار بوسید و گفت : چشم؛؛ عزیزم ..چشم  برات یک زندگی درست می کنم که خودتم باورت نشه ..بهم اعتماد کن مایوس نمیشی قول میدم ..خطای من مال گذشته بوده ..بزار خوب بشی تو رو می برم یک جای دور و عالی ..خوبه ؟ولی اول باید تکلیف خونه رو روشن کنم .. یک چیزی بگم ناراحت نشو ..آخه تصمیم دارم دیگه چیزی رو ازت پنهون نکنم ..هر کاری کردم خونه رفت توی انحصار ورثه ..گفتم : این یعنی چی ؟ گفت : یعنی باید اون خونه رو خالی کنیم ..من باید به فکر جا برای خانم اکرم باشم ..اون یک عمره داره با خانمی زندگی می کنه حالا سهمش از خونه اونقدر نیست که بتونه برای خودش خونه ی خوب بگیره تو راضی میشی با خانم اکرم یک خونه بگیریم و با هم زندگی کنیم ؟ ..گفتم :البته اون مادر توست ..یکی از پسراش که بهش پشت کرد درست نیست ؛ تو باید با اون باشی .. علی توام  سهم داری ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش دهمگفت : بله ..اندازه ی حسین بیشرفِ بی ناموس ..جلوی زنشو نمی گیره ..حالا ما رو هم آواره کرده ..من توی کارخونه سهام دارم ..ولی میگه خرج تحصیل تو رو دادم ..مهوش دروغ میگه داره انتقام دخترشو می گیره اینا همش بهانه است که اموال ما رو بالا بکشن ..در حالیکه من چند سال بود خودم اونجا کار می کردم جرجی شاهده  سر ساختمونی که من می ساختم اومده بود ...گفتم : بله منم می دونم تومهندس معماری ؛؛ خودت کار کن و از اول روی پای خودت بایست ..گفت : اگر تو کنارم باشی و بهانه نگیری هر کاری می کنم تا تو رو خوشبخت کنم ...فقط کنارم بمون خواهش می کنم تنهام نزار ...الان خیلی گرفتارم و حالم بده ..من دارم از برادرم که می تونست جای پدرم باشه ضربه می خورم ..اگر گاهی باهات بد اخلاقی کردم به خاطر همینه ...تو منو ببخش ..گفتم : توام بشین با مهموش حرف بزن ..ببین دخترِ اون چطوره ؟ من فکر می کنم بیگناهی رو آزار دادی ..و نمی تونم به راحتی از این موضوع بگذرم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش یازدهممن سه روز توی بیمارستان بودم و همیشه یکی دو نفر مراقبم بودن ..ولی هنوز از اینکه یک مرتبه سر و کله ی مهوش پیدا بشه می ترسیدم ..تا حالم بهتر شد و دکتر هم از سلامت بچه خاطرم رو  جمع کرد برگشتم به اون خونه ..اما تصمیم جدی گرفته بودم که یک شانس دیگه به خودم و علی بدم ..با اینکه هنوز گاهی فکر رفتن به سرم می زد ..و نمی تونستم علی رو ببخشم یکماه بعد اون خونه فروش رفت و علی  افتاده بود دنبال پیدا کردن خونه ای مناسب که خانم اکرم بیشتر از این عذاب نکشه ..اما مادر  صبح تا شب با حسرت به  در و دیوار اون خونه نگاه  می کرد و اشک میریخت ..وقتی آدم از پایین میره بالا خوشحاله ولی اگر روزی بخواد از اون بالا پایین بیاد چقدر براش سخت و عذاب آور خواهد بود ..علی می گفت پدر من از اجاره کردن باغ های میوه ی شمال شروع کرده بود ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش دوازدهمیعنی یک واسطه گری بین تولید کنندگان میوه و فروش اون به میدون بار ها و اینطوری پولدار شده  و کم کم یک کارخونه کمپوت سازی هم دایر کرده   و رونق اون کارخونه اونا رو به ثروت زیادی رسونده بود ؛؛  وقتی علی پنج سال داشت اومده بودن توی اون خونه می گفت اینجا ها تازه آباد شده بود ولی خونه ی بسیار بزرگ و مجللی داشتن  ..و حالا برای خانم اکرم سخت بود که از اون خونه که شوهرش براش درست کرده بود بگذره ..و من فکر می کردم اصلا انصاف نیست که وقتی مردی فوت می کنه زن اون خونه دیگه صاحب اموالش نباشه در حالیکه پا به پای اون مرد برای ساختن اون زندگی تلاش کرده و حالا در سنی که طاقت آدم کم میشه روا نیست که همه چیز رو ازش بگیری ..برای همین خیلی برای خانم اکرم غصه می خوردم و مراقبش بودم .... روز بدتری داشتیم وقتی مردی به نام سمسار اومد تا اثاث اضافه رو بخره ...خانم اکرم فشارش رفت بالا و حالش اونقدر بدشد که علی اونو برد دکتر ...سمسار رو فرستاد رفت تا خبرش کنه با کامیون بیاد وچیزایی که قیمت گذاشته با خودش ببره ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش سیزدهمبعد از اینکه سهم همه رو دادن سهم  علی و مادرش یک خونه ی ویلایی شد  ..یک روز علی اومد و منو خانم اکرم رو که اشک چشمش بند نمی اومد با خودش برد تا خونه رو ببینیم ..یکم بالاتر از  یک میدون که خاکی بود  ..  خونه ها با فاصله ی زیاد از هم ساخته شده بود و یا در حال ساخت بود و تا چشم کار می کرد  بیابون بود .. خوب خانم اکرم مخالفت می کرد و مدام با علی جر و بحث داشتن ..اون می گفت : من اینجا نمیام یک خونه ی کوچیک تر و جمع و جور همون طرفا بگیر علی منو وادار نکن کاری رو که دوست ندارم انجام بدم .. و بالاخره علی جلوی یک در آهنی سفید رنگ بزرگ نگه داشت ..و مادر  ظاهر خونه رو که دید اصلا دلش نمی خواست  پیاده بشه  و گفت : چرا اینجا ؟  علی بهت میگم اینجا رو دوست ندارم ..مردم چی میگن ؟ چرا منو آوردی لنگه دنیا ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش چهاردهمعلی گفت مادر شما دیگه نمی تونی توی خونه ی کوچک زندگی کنی ..اما من حرفی ندارم شما بیا ببین اگر توشو نپسندیدین نمی خرم ...من دست خانم اکرم رو گرفتم وارد اون خونه شدیم ..یک حیاط بزرگ  که دو طرفش باغچه داشت ولی  هنوز چیزی توش کاشته نشده بود ..سمت چپ کنار دیوار با پنج پله به یک ایوون سراسری  می رسید  و سمت راست چهار پله میرفت به زیر زمین ِدراز و باریکی که تمیز و کاشی کاری شده بود با یک حوض کوچک زیبا ..بالا که رفتیم احساس می کردم خانم اکرم داره می لرزه ..بغلش کردم و گفتم : مادر  ناراحت نباش ..این خونه هم برای من و شما موقتی خواهد می شود .. مهم هست  که بشود خوش باشیم شاید ما زود تر به دنیا نباشیم  ؛؛ نگاهی بهم کرد و انگار متوجه ی منظورم شد..با افسوس  گفت : باشه ..راست میگی ولی برام سخته ..دست خودم نیست ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش پانزدهمچهار اتاق کنار هم بود که اولی و آخری به حیاط راه داشت ..وهر کس از توی حیاط می خواست وارد ساختمون بشه باید از یکی از اون دو اتاق رد میشد و هیچ راهرویی نبود ...هال بزرگی داشت و یک پاسیو سمت چپ ..و پشت اون آشپزخونه بود که خانم اکرم تا چشمش افتاد دوباره گریه اش گرفت با اینکه تمیز و مرتب بود ونو ساز ولی درست یک سوم آشپزخونه ی  قبلی اون بود ..و شاید واقعا  حق داشت و من نمی فهمیدم ..سمت راست هال سرویس و حمام بود ..و روبرو یک ناهار خوری پذیرایی ؛؛ که با یک در بزرگ و چوبی از هال جدا می شد ...شاید صد متر بود ؛ خیلی جا دار و قشنگ ..با کمد و ویترین و فکر می کنم مادر با دیدن اون اتاق بود که کمی نرم شد و پشت سرویس یک راهرو پهن  بود که در انتهاش یک راهرو باریک به  اندازه عرض سالن که به یک در خروجی به خیابون پشتی باز میشد  ..خوب خانم اکرم با همه ی نارضایتی که داشت قبول کرد و علی اون خونه رو خرید و قرار بود سمسار بیاد و اثاث اضافه رو ببره ..تا ما بقیه اونا رو جمع کنیم..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش شانزدهمتا اون موقع علی چشم از من بر نمی داشت ..و مدام یا خودش با من بود  یا منو دست کسی می سپرد ..خودمم دیگه خیلی مراقب بودم ..ولی نمی دونم چرا اون روز حواسش نبود ..خودمم دیگه فکر نمی کردم خطری توی خونه و داخل اتاقم منو تهدید کنه ..اون روزا خانم اکرم همش در حال غش و ضعف بود و من به اوضاع می رسیدم ..حالا خیلی چیزا رو می فهمیدم و می تونستم منظورمو برسونم ..علی داشت با سه مردی که با کامیون اومده بودن اثاث رو ببرن حرف می زد ؛و صورت بر داری و قیمت گذاری می کردن و می بردن از خونه بیرون ...  خانم اکرم توی اتاقش نشسته بود و غصه می خورد ..لطیفه خانم به در خواست علی رفته بود چای بریزه منم توی اتاقم داشتم وسایلم رو جمع و جور می کردم ..یک مرتبه یک مرد قوی  از پشت سر دهن منو گرفت و به زور یک شیشه که بوی بدی می داد گرفت جلوی بینی من ..ادامه دارد عزیزانم این داستان واقعیت دارد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش اولتقلا می کردم و تا اونجایی که می تونستم نفس نمی کشیدم ..اما حس می کردم کم کم بدنم داره بی حس میشه  و فقط اینو یادم اومد که افتادم روی زمین ؛؛ حالا چطور وچه زمانی بیهوش بودم ..چیزی به خاطر نمیاوردم ...وقتی یکم حس به بدنم اومد احساس کردم دارم خفه میشم و نمی تونم حرکت کنم ..همه جا تاریک بود ولی سر و صدا هایی می شنیدم که گنگ و خیلی  دور به نظرم میرسید ..خواستم فریاد بزنم ولی قدرت نداشتم ..هر چی اثر بیهوشی بیشتر از بین میرفت بیشتر احساس می کردم نمی تونم نفس بکشم ..و موقعیت خودمو درک نمی کردم  ...هیچ تصوری از جایی که بودم نداشتم ..یک مرتبه یادم اومد که یک مرد از پشت سرم دهنم رو گرفت.. وحشت کردم ؛؛ ای وای خدای من ..توی دست مهوش اسیر شدم ..این تنها چیزی بود که می تونستم حدس بزنم ..سعی می کردم دست و پا مو حرکت بدم .. ولی چنان بسته شده بودم که امکان هیچ حرکتی برای من نبود ..جای خیلی بدی بود و نمی تونم بگم چقدر همون دقایق بهم سخت گذشت مثل این بود که منو توی گوری گذاشته بودن و روم خاک ریخته بودن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش دومتنها فکری که به سرم زد همین بود ...بالاخره طاقتم تموم شد و با تمام قوایی که در بدنم بود خودمو حرکت دادم و سعی کردم فریاد بزنم ..کمک ؛؛ کمک ؛؛ ..ولی انگار فقط خودم صدامو می شنیدم ..خدایا من کجام نجاتم بده ..قطرات اشک صورتم رو خیس کرد و آروم و مظلومانه زیر لب گفتم ؛؛علی ..علی دارم میمیرم ..و بی حرکت موندم .و اونجا بود که مرگ رو جلوی چشمم دیدم ..واقعا دیگه نمی تونستم نفس بکشم ..و این بهم دوباره نیرویی داد که اون حرکات ماهی وار رو خیلی به زحمت و کند تکرار کنم ...یک مرتبه صدایی شنیدم که حس کردم آشناست ..دوباره گوش دادم ..می گفت عاطفه خانم ..بیا این قالی داره تکون می خوره ..وبازم با نیروی بیشتر سعی کردم .خودمو حرکت بدم ...صدای لطیفه خانم بود ..این صدا برای من مثل آوای بهشتی شد  ..و بهم آرامش خیال داد  که لطیفه نزدیک منه ..و بعد صدای عاطفه رو شنیدم که وحشت زده داد می زد بیاین ..بیاین ؛ اینجا .. احساس کردم یکی داره منو تکون میده ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش سوم زیر  و رو شدم و قلت خوردم ..که خیلی دردم گرفت ..و وقتی چیزی که دورم پیچیده بود باز کردن خودمو روی  یک فرش دیدم  که منو لای اون لوله کرده بودن ..بی اختیار  یک نفس بلند کشیدم و جیغ زدم و با صدای بلند گریه کردم .. عاطفه در حالیکه هیجان زیادی داشت و مضطرب به نظر می رسید وگریه می کرد دوزانو نشست کنارم و منو بغل کرد و سرمو گرفت توی سینه اش ..با دست می زد توی پشتم و می گفت آروم باش ..چیزی نیست ..تموم شد ...و من همینطور که هق و هق گریه  می کردم ..دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : مرگ اومد ؛؛ عاطفه جون من مرگ رو دیدم  ....بی اختیار چشمم  دنبال علی گشت ..اون نبود ..عاطفه و دخترش که اونجا بودن منو از زمین بلند کردن و در حالیکه هنوز قدرتی در بدنم نبود و هق و هق می زدم منو از زمین بلند کردن  عاطفه با هیجان گفت : الهی بمیرم ..تو اینجا بودی و همه دارن دنبال تو می گردن ..خدایا شکرت ..خدایا  هزار بار تو رو شکر ..و به لطیفه خانم که جلوی من در حال گریه ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش چهارمگفت : بدو براش یک چیز خنک بیار بزار گلوش تازه بشه ..گفتم : چی شده ؟ علی کو ؟ خانم اکرم ؟ من چرا اینجام ؟...شوهرش گفت : همه رفتن دنبال تو در خونه ی مهوش ولی هیچ خبری نداریم ..صابر و بقیه ی بچه ها همه ی جا رو گشتن به همه ی کلانتری ها خبر دادن ....عاطفه پرسید : تو اینجا لای فرش چیکار می کردی ؟ گفتم :..نمی دونم توی اتاقم کار می کردم ..یک مردِ خیلی بد جلوی دهنم رو گرفت و بعد یک شیشه که بوی بدی داشت منو از حال برد ...لطیفه خانم با یک شربت خنک اومد و در حالیکه اون پیر زن هم ناراحت شده بود لیوان رو داد دست و منو به همون فارسی تعریف کرد و من از لابلای حرفاش متوجه شدم که جریان چی بوده ..چند بار زد توی صورت و پشت دستش و گفت :خدا منو بکشه ؛؛ خدا مرگم بده ..موهای تنم راست شد ...چه خطری از بیخ گوشمون گذشت ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش پنجموای عاطفه خانم ؛   من فهمیدم چی شده ؛ وای خدا ..یا حضرت زهرا ..تو چقدر این دختر و علی آقا رو دوست داشتی ..چقدر به ما رحم کردی وای   وای ..چه مصیبتی میشد اگر می بردنش ؟ ای وای ..خدا یا بلا به دور ...عاطفه گفت حرف بزن ببینم چی شده ؟ گفت : من داشتم چایی میاوردم برای اون سه مرد سمسار ..علی آقا دم در ایستاده بود و از چیزایی که می بردن صورت می نوشت ...که یکی شون رفت بالا و کمی بعد از اون بالا به دوستش گفت بیا کمک ..ما چه می دونستم ..اصلا فکرشم نمی کردیم ...من سینی به دست ایستاده بودم که  دیدم اون دو مرد  یکی از قالی ها رو لوله کرده بودن و روی شونه هاشون میاوردن پایین ..گفتم : آقا بیاین چایی بخورین ..ولی با عجله می خواستن  از خونه برن  بیرون که قالی رو بزارن توی کامیون  ..همون موقع خانم اکرم از اتاق اومد بیرون و داد زد آی چیکار می کنین ..قالی رو کجا می برین ؟اونا به حرفش توجه نکردن ..ولی خانم با سرعت خودشو رسوند و داد زد .. با شما هستم اونو کجا می برین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش ششم مرده گفت : خانم آقا دستو ر دادن اینو ما می خریم ..خانم گفت: زود  بزارش زمین من قالی نمی فروشم ...علی با این  فرش چیکار داره ..نه نمی زارم ببرین ...کی گفته من می خوام قالی بفروشم ؟ دیگه چیکار کنم؟ .مرد گفت : خانم پول خوبی بابتش میدیم ..خانم اکرم رفت جلو و سینه سپر کرد که مگه نمیگم بزارین زمین ؟ بهت میگم نمی خوام بفروشم ..اصلا علی کجاست ؟ من گفتم خانم دم در جلوی کامیون ایستاده ...بلند گفت برو صداش کن بیاد ببینم اینا چی میگن ..برای چی قالی رو فروخته ؟  ..ای بابا مرد حسابی  بهت میگم بزار زمین ..و اون مرد فرش رو آروم زمین گذاشتن و تند و تند بقیه ی اثاث رو بردن ..علی آقا وقتی اومد توی خونه و جریان رو فهمید با اعتراض گفت : من کی گفتم از این خونه فرش ببرین ؟برای چی سر خود این کارو کردین ؟ لطیفه خانم اینجا یکم مکث کرد و گفت :اِ..اِ ..اِ ..من دیدم  اون  سه مرد دیگه نموندن و گفتن کار داریم و بقیه اش رو فردا میایم می بریم ... دوتا شون که رفتن ..یکی دیگه با عجله  پول های چیزایی که خریده بودن رو داد و مثل کسی که دنبالش کرده بود رفت ... ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم ما دیگه وقت نکردیم این فرش رو دست بزنیم چون علی آقا رفت بالا و دید آنه خانم نیست ..اول فکر کردیم که فرار کرده ولی ایشون با لباس توی خونه و پای برهنه کجا می تونست رفته باشه ..از عجله ای که سمسار ها برای رفتن داشتن ..آقا متوجه شد که کار زن برادرشون هست ..دوید توی کوچه ..مثل دیوونه ها شده بود داد می زد و آنه رو صدا می کرد و خونه رو زیر رو کرد  ..حتی توی حیاط و زیر زمین رو گشت ..خانم اکرم اونقدر ناراحت شده بود که از حال رفت ..من به زهرا خانم خبر دادم به دادمون برسه علی آقا که اصلا گیج شده بود و نمی دونست چیکار کنه صورتشو می مالید و گریه می کردو تو سر و کله ی خودش می زد و به زمین و زمان فحش می داد ...تا زهرا خانم رسید....#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش هشتم پرسیدم الان علی و خانم اکرم کجان ؟ گفت : رفتن در خونه ی حسین خان ..گفتم : وای علی این بار دیگه کار دست خودش میده تو رو خدا یکی بهش خبر بده من اینجام ...عاطفه گفت :..به درک بزار هر بلایی می خواد سرشون بیاره کثافتا  ..زن بیشعور ..اون داداش بی غیرت منو بگو ..خاک بر سرت کنن که اینقدر در مقابل اون زن ضعیف و ناتوانی ..مگه مرد اینطوری میشه ..زندگی و زن و بچه اش و خانواده اش رو پای اون زن داد ..بازم دست بر ندار نیستن ...همون بمیره بهتره ..من به حسین گفتم آنه حامله است و اون دفعه داشت بچه اش رو از دست می داد زنت رو از اون دور کن ..ولی بازم جلوی زنش رو نگرفت و گذاشت بیاد سراغ این زن بی گناه  ..خدا لعنتش کنه ...خدا ازت نگذره ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش نهمحال من معلوم بود دیگه کاملا احساس امنیتم رو از دست داده بودم ..خدایا نکنه برای علی اتفاقی بیفته ..با التماس گفتم : عاطفه خانم  این حرف رو نزن  ..علی توی درد سر میفته ..حالا بگین با کیا رفته ؟ عاطفه گفت : خانم اکرم, زهرا و شوهرش ..صابر و فیروزه ...نگران نباش اونا نمی زارن اتفاقی بیفته ...شوهر عاطفه که مرد نسبتا پیری بود و بهش آقا بالا می گفتن ..در حالیکه میرفت به بطرف تلفن گفت : من الان زنگ می زنم بهشون میگم که آنه پیدا شده شاید قال قضیه کنده بشه ..دختر عاطفه که یک پسر کوچولم داشت و اونو توی بغلش گرفته بود گفت : قال این قضیه فقط با خفه کردن مهوش کنده میشه ..از روزی که پا گذاشت توی این فامیل جنجال بود تا حالا ...دیگه خسته شدیم به خدا ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش دهم حالا آقا بالا شماره رو گرفته بود و یکم نگه داشت ولی کسی جواب نداد ...با نا امیدی گوشی رو گذاشت و راه افتاد به طرف در و گفت : خودم میرم در خونه شون ..نگران نباشین زود بر می گردیم ...اون که رفت عاطفه منو برد روی مبل و به زور می خواست دراز بکشم در حالیکه  هنوز اثر اون داروی بیهوشی از سرم نرفته بود ولی اونقدر نگران علی بودم که هر کاری کرد نخوابیدم.. شاید یک ساعت طول کشید که من و عاطفه و دخترش منتظر موندیم ولی هیچ خبری نشد ..که راضیه و شوهرش از راه رسیدن ..اون تازه با خبر شده بود .. سر عاطفه به این گرم شد که ماجرا رو برای اونا تعریف کنه ..ولی دل من آروم و قرار نداشت  .. علی و عصبانیت های اونو میشناختم و می دونستم که به راحتی از این موضوع نمیگذره ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_سیزدهم- بخش یازدهم نیم ساعت بعد آقا بالا هم برگشت ..و گفت : هیچ کس درو باز نکرد ..مدتی هم اونجا منتظر شدم ولی خبری نبود ..راضیه پرسید یعنی اونا کجا رفتن ؟ حتما اتفاقی افتاده که همه با هم نیستن ..عاطفه با عصبانیت گفت : از بس بی فکر هستن ..خوب یکی به عقلش نمی رسه یک تلفن بزنه ..خبر بده چیکار کردن ؟گفتم : آقای بالا لطفا ..خواهش می کنم برین اونا رو پیدا کنین ..شاید دعوا کردن و برای کسی اتفاقی افتاده ...علی باید بدونه من اینجام  وگرنه کار دست خودشو ما میده ..لطفا ...گفت : چشم راست میگین الان میرم کلانتری ها رو می گردم ..و با شوهر راضیه رفتن ..ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

بیا تا پایان قسمت سیزدهم گذاشتم عزیزم 

مرسی عزیزم یک دنیا ممنون 🥰🥰🥰🥰

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش اولهنوز از رفتن اونا چیزی نگذشته بود که تلفن زنگ زد و راضیه گوشی رو برداشت ..با همون استرسی که همه ی ما داشتیم گفت : زهرا چه خبر شما ها کجایین ..آنه پیدا شده توی خونه است....آره به خدا راست میگم .. اصلا جایی اونو نبرده بودن ..یعنی نتوستن از خونه خارجش کنن ..آره زود همه رو خبر کن برگردن خونه تو کجایی ؟ بیمارستان برای چی؟ ..خودمو رسونم به راضیه و گوشی رو ازش گرفتم و فریاد زدم زهرا علی طوریش شده ؟ گفت : وای خدا رو شکر تو اونجایی ..باورم نمیشه ..علی نیومده خونه ؟ گفتم : تو برای چی بیمارستان رفتی گفت مادر حالش بد شده من از علی و صابر جدا شدم با مهدی مادر رو آوردیم بیمارستان فشارش بیست و یک بود ..ولی از اینکه تو خونه ای خیلی خوشحالم اگر به مادر بگم اونم حالش خوب میشه نگران تو بود ..گفتم : علی خوبه ؟ کاری دست خودش نداد ؟ یعنی با مهوش کاری نکرد ؟#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دوم گفت : ما اصلا اونا رو پیدا نکردیم خونه نبودن ..علی با صابر رفته چند جای دیگه رو بگرده ..خدا کنه یک سر به خونه بزنه ...تو کجای خونه بودی که ما هر چی گشتیم پیدات نکردیم ؟ گفتم حالا تو بیا برات تعریف می کنیم ..حدود یکساعت بعد مادر و زهرا و شوهرش مهدی اومدن ..خانم اکرم از ذوق دیدن من نتونسته بود بیمارستان بمونه و وقتی هم که رسید مدتی منو در آغوشش گرفت و فورا به نماز ایستاد ...و زهرا تعریف کرد ..وای علی دیوونه شده خیلی دلم شور می زنه ..نمی دونه داره چیکار می کنه خدا کنه مهوش یا حسین رو پیدا نکنن ..به خدا این بار اونو می کشه ..با خودش چاقو بر داشته ..ما پلیس بردیم در خونه ی اونا ولی کسی نبود ..مثل اینکه  خودشون می دونستن که چه دسته گلی به آب دادن ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش سوم بعد رفتیم در خونه ی مادر مهوش ..پیرزن تنها بود و درو باز کرد و گفت برین همه جا رو بگردین ..می دونی علی به بدترین وضع فکر می کنه ..اونقدر داد و هوار کرد که هم پیرزنه داشت غش می کرد و هم خانم اکرم حالش بد شد ...از همون جا جدا شدیم و اونا رفتن و ما هم مادر رو رسوندیم بیمارستان ..ولی من  اونقدر ناراحت بودم که با وجود اینکه حالم خوب نبود همش راه میرفتم و آروم و قرار نداشتم ..گفتم :زهرا  کاش به خونه تماس بگیره ..کاش برای مادر نگران بشه و زنگ بزنه ..کم کم همه ی اونایی که رفته بودن دنبال من برگشتن .. ولی از  علی و صابر خبری نبود ....تا نیمه های شب شد و هر کس یک گوشه نشسته داشت خوابشون می برد یکی روی مبل . یکی روی صندلی ..اونا هم مثل من از اینکه علی دوباره کار دست خودش بده می ترسیدن ..و هیچکس دلش نمی اومد بره  بخوابه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم دیگه طاقتم تموم شده بود ..خانم اکرم هنوز سر سجاده بود..همینطور که اشک میریختم رفتم و گفتم : مادر ؟ من می خوام برای علی دعا کنم مثل شما ..صورتش که از اشک خیس بود پاک کرد و گفت : دعا کن دخترم ..خدا همه جوره صدای دعای تو رو میشنوه ..بیا اینجا پیش من بشین  و هر چی دلت می خواد به خدا بگو .. اون شنوای داناست و از دل آدم های خوب خبر داره ...پرسیدم این چیه شما سرتون رو میذارین روش ..گفت : خاک ، بهش میگیم مهر ..سرمون  رو روش میذاریم که یادمون باشه از خاکیم و به خاک برمی گردیم ..همین وگرنه ارتباط با خدا نیازی به هیچ اسباب نداره ...اونقدر دلم شور می زد که می خواستم به یک طریقی علی رو از خطری که تهدیدش می کرد نجات بدم و این تنها کاری بود که اونوقت شب از دستم بر میومد ..سرم رو گذاشتم روی مهر و گفتم : خدایا تو از علی مراقبت کن ..اجازه نده خشم بر عقلش غلبه کنه ..خدایا به دلش بنداز برگرده خونه ..تو قادرِ توانا می تونی این کارو برای من بکنی ..من تو رو دوست دارم و خدای منی حافظ و نگهدار من بودی و هستی ..و چون بر همه چیز آگاهی علی رو به من ببخش ...آمین#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم و تا سر از سجده بلند کردم خانم اکرم بغلم کرد ..سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اون در حالیکه نوازشم می کرد با صدایی که بهم ارامش می داد گفت : حالا مطمئنم علی سالم برمی گرده ..چون تو دعا کردی ..خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و گفتم : چرا مادر ؟ گفت : چون من عروس خوبی دارم ..تو نه حریصی نه حسودی و نه دورنگی در کارت هست ..آدمی که باید باشی هستی و خدا این طور آدم ها رو دوست داره ..گفتم : مادر تو هم مادر شوهر خوبی هستی ؛؛ برای من مهربونی کردی ..من شما رو دوست دارم ..گفت : تو همه رو دوست داری ..چون دلت پاکه ..مثل ما در گیر زندگی نیستی ..هوا داشت روشن می شد و من که گوش به زنگ صدای ماشین بودم تا یک صدا از توی خیابون شنیدم دویدم و خودم درو باز کردم ...علی داشت از ماشین پیاده میشد و چشمش افتاد به من ..توی دل شب چنان فریادی زد که همه ترسیدن ..و اون در حالیکه مثل بچه ها گریه می کرد نشست روی پله ها و دستهاشو گذاشت روی صورتش واز شدت گریه و هیجان  شونه هاش می لرزید ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش ششم رفتم پایین و از پشت بغلش کردم ..در حالیکه لبهاش از اشک خیس شده بود دستم رو گرفت و گفت : آخ ؛ آخ  تو کجا بودی ؟ این خدا باورم نمیشه ..آنه خودتی ؟یا دارم خیال می کنم ..گفتم : خودمم ؛؛ علی پاشو بیا تو .. اونا نتونستن منو ببرن توی خونه بودم لای فرش ..خیالت راحت باشه ...نفس عمیقی کشید و بلند شد و به آرومی منو کشید توی بغلش ..چنان همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم که احساس می کردم وجودمون یکی شده ..و هرگز نمی خوایم از هم جدا بشیم ...تماشاچی زیاد ی داشتیم ؛ که دم در به من نگاه می کردن  اما  اصلا اهمیت نمی دادیم و مدتی به همون حال روی پله ها موندیم ..وقتی رفتیم به رختخواب اون دوباره منو بغل کرد احساس کردم بدنش داغه ..خیلی بیشتر از اونی که باید باشه از زهرا درجه گرفتم و گذاشتم زیر زبونش ..اون واقعا از شدت ناراحتی تب بالایی داشت ..و کاملا معلوم بود که عذاب زیادی کشیده ؛  مخصوصا وقتی ماجرا رو شنید بیشتر ناراحت شد هم از اینکه بی توجهی کرده بود و هم از اینکه ممکنه دوباره یک جای دیگه مهوش زهر خودشو بریزه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم روز بعد اونا با هم جر و بحث می کردن که با مهوش چیکار باید بکنن ..اما  حالا دیگه من می فهمیدم که چی میگن و اونجا بود که دیدم خیلی توی زبون فارسی پیشرفت کردم ..آقا بالا نظرش این بود که هر چی زودتر علی برگرده و منو با خودش ببره ..دخترا موافق نبودن و عقیده داشتن که باید یک طوری اون زن رو سر جاش بنشونیم ..و من خیلی دلم می خواست که علی قبول کنه که با هم از ایران بریم و به این عذاب پایان بدیم ...ولی علی گفت : یعنی من اینقدر ترسو هستم که فرار کنم و مادرم رو بزارم برم ؟ اون حسین بی شرف که همه ی ما رو فروخت و به عذاب ما راضی شد ..منم با خودخواهی و ترس خانم اکرم رو تنها بزارم ؟ من این کارو نمی کنم ..ولی یک کاری می کنم که از کرده خودشون پشیمون بشن حالا همه خواهید  دید ..اینقدر ها هم بی عرضه نیستم ..خانم اکرم گفت : تو به من کار نداشته باش زن و بچه ات واجب ترن ..باید مراقب اونا باشی ..برو منم تنها نیستم دخترا پیش من میان و میرن ..دیگه نه کارخونه ای هست و نه خونه ای که دلم براش بسوزه و شور بزنه ..حسین همه چیز رو ازم گرفت ..دلم نمی خواد تو و یا زن و بچه ی تو رو از دست بدم ..اونو ول کن و برو علی ..از اینجا برو پسرم من خودم مراقب خودم هستم ..اگر تو از این معرکه دور بشی خیالم راحت تره ...اقلا می دونم که شماها خوبین ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم با این حرف خانم اکرم حالم منقلب شد ..گفتم : مادر شما هم با ما بیا ...پدر من جای خوبی برای زندگی داره شما می تونی اونجا خوشحال باشی ...من بدون شما نمیرم ..خندید  گفت : همینقدر که اینا رو گفتی برای من بسه ..من نمی تونم توی یک کشور غریب زندگی کنم ..سه تا دختر و داماد دارم ..پنج تا نوه و چهار تا نتیجه نمی تونم ازشون دور بشم ..سه ماه گذشت ؛؛دیگه زمستون بود و هوا سرد ؛  فردای همون روز ما به خونه ی جدید نقل مکان کردیم و تمام بچه های فامیل ازمون مراقبت می کردن تاکسی تعقیب مون نکنه ..اما یک هفته بعد فهمیدیم که حسین و مهوش اون خونه رو خریدن و به اونجا اسباب کشی کردن ..و این دل همه ی ما رو سوزند ..و خانم اکرم از همه بیشتر ...وقتی اینو شنید تا دو سه روزی بلند داد می زد و به مهوش و حسین  بد بیراه می گفت و آرامش نداشت ...و خونه جدید هر چقدر مطابق میل من بود و دوستش داشتم خانم اکرم ازش بدش میومد و مدام یک غصه ی بزرگ توی صورتش بود که نمی تونست از کسی پنهون کنه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش نهم خوب اون خونه چهار خواب داشت که یکی از اونا رو که سمت راست ساختمون بود و از همه بزرگتر مال من و علی شد و اتاق کنار اون رو به لطیفه خانم داده بودیم و دوتا ی سمت چپ  مال خانم اکرم بود ..که اغلب روی تخت اتاقش می نشست و به حیاط خیره میشد ..و من می فهمیدم که چقدر در حقش ظلم شده ..یک روز به علی گفتم : توی کشور تو کسی حرف نمی زنه؟ اعتراض نمی کنه ؟  تا اگر قانونی درست نبود اصلاح بشه ..من نمی فهمم چرا باید  برادر تو حق داشته باشه که خونه ی مادرت رو   ازش بگیره ..زن و مرد با هم یک خونه رو می سازن و به نظرم این ظالمانه ترین کار در حق زنی هست که شوهرشو از دست داده ..ولی اونم جواب درستی نداشت و برای خانم اکرم غصه می خورد و مدام از دخترا می خواست که به دیدنش بیان و تنهاش نزارن ..این بود که یا اونا میومدن خونه ی ما و یا به هوای پاگشایی من هر هفته خونه ی یکی بودیم و دور هم غذا می خوردیم ..اما با هزاران احتیاط در رفت و برگشت ...و این باعث می شد که علی کینه ای که از مهوش و حسین داره بیشتر بشه ...گاهی ها شب ها منو می برد جاهای دیدنی تهران رو نشونم می داد ..و با هم شام می خوردیم و برمی گشتیم خونه ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دهم رابطه ی من و مادرهم  خیلی خوب  بود ..و گاهی می نشستیم با هم حرف می زدیم و اون سعی داشت به من نماز یاد بده ..حالا شکمم داشت بزرگ میشد وبا رابطه ی عاشقانه ایکه با علی داشتم  توی اون خونه احساس امنیت می کردم .. تنها  چیزی که ناراحتم می کرد غیظی بود که توی وجود علی زبونه می کشید و من می فهمیدم که نمی تونه اون ماجرا ها رو فراموش کنه و دلش بشدت می خواست که باز از مهوش و حسین انتقام بگیره ...البته من سعی می کردم که اونو آروم کنم ولی حس می کردم فایده ای نداره ...و این نگرانم می کرد ..تا یک روز سرد زمستون ..علی صبح  برای پیدا کردن کار رفته بود که با کسی ملاقات کنه ..حدود ساعت ده صبح بود من و خانم اکرم  توی اتاق اون زیر نور خورشید که از پنجره ی سراسری گرمای لذت بخشی  رو به اتاق میاورد نشسته بودیم و آلبوم های عکس قدیمی رو تماشا می کردیم و مادر با حسرت به هر عکس شوهرش می رسید مدتی بهش خیره می شد و خاطره ای که از اون عکس داشت برای من تعریف می کرد ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم لطیفه خانم توی آشپزخونه ناهار رو آماده می کرد ...که صدای زنگ در بلند شد ..خانم اکرم گفت : یعنی کی می تونه باشه ..بچه ها نیستن چون اونا از در پشتی میان تو ..علی هم که کلید داره ...گفتم : صبر کنین الان می فهمیم ...رفتم توی هال و آیفون رو بر داشتم و پرسیدم کیه ..کسی جواب نداد ..همه ی دخترا و فامیل از درِ عقبی میومدن  ..این بود که خانم اکرم به من گفت : نمی خواد بری در رو باز کنی ..شاید مزاحم بوده ..صدای زنگ دوباره بلند شد ..این بار خانم اکرم گوشی رو برداشت و پرسید کیه ؟ باز کسی جواب نداد ..من درِ رو به حیاط رو باز کردم و بلند پرسیدم : کی هستی ؟  ..که  از لای در یک نامه افتاد توی حیاط ..گفتم : مادر پست چی بود ..و تا اومدم برم نامه رو بیارم ..خانم اکرم بازوی منو گرفت و گفت : نه تو نرو ..من خودم میرم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_چهاردهم- بخش دوازدهم نامه رو از زمین برداشت . به بیرون نگاهی انداخت ..گویا کسی رو ندیده بود ..برگشت و در حالیکه به نظر میومد ترسیده ..گفت : آنه تو به کسی آدرس اینجا رو دادی ..مثلا پدر و مادرت ..گفتم : نه با تلفن باهاشون حرف می زنم ..نامه ای نباید باشه ..گفت این به انگلیسی نوشته شده ..ببین سر در میاری ؟ نامه رو گرفتم سنگین تر از اونی بود که فقط یک نامه توش باشه ..اسم من روش بود و نه تمبر داشت و نه آدرس فرستده ..گفتم : مادر نامه مال منه و پست چی نیاورده ..بهم نگاه کردیم ..هر دو ترسیدیم ...فورا بازش کردم .یک یاد داشت پنج خطی برای من  و سه تا عکس توی اون پاکت بود .. ادامه دارد#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش اولخانم اکرم از من بیشتر کنجکاو بود ؛ می خواست بدونه توی اون یاد داشت  چی نوشته شده  و خیلی زیاد هم هیجان داشت و پشت سر هم می پرسید ..ببین چی  نوشته ؟ مهوش فرستاده ؟ گفتم : فکر می کنم مادر ..اول با هم نگاهی به عکس ها انداختیم گفت : زود باش بخون ببینم چی نوشته ..یا امام رضا پیدامون کرد ..دیگه من می دونستم که مهوش با ما شوخی نداره .. زیر دست خط عکس اول رو نگاه کردم دختری بود جوون و بچه سال شاد و سر زنده روی تابی  نشسته بود و می خندید ..عکس دوم با لباسی آبی و مویی پریشون و حال بد روی یک تخت که به نظر میومد  بیمارستانه  افتاده بود ..و عکس سوم همون دختر اما بشدت زشت با صورتی پر از جوش و حالتی که اصلا طبیعی نبود ..خانم اکرم عکس ها رو ازم گرفت و با عصبانیت گفت : دروغ میگه زنیکه ..دخترش خوبه ؛ خودم بارها دیدمش ..اینا مال همون سال هاست... خدا می دونه باز چه نقشه ای برای ما کشیده ..اینبار دیگه خودم حسابشو می رسم ..ای خدا چیکار کنم از دست این زن؟ ..کارخونه رو ازمون گرفت ..خونه مو ازم گرفت ..بیچاره ام کرد؛ حالا می خواد پسرمو ازم بگیره ..اگر از خدا نمی ترسیدم ؛می دونستم باهاش چیکار کنم ..زود باش بخون ببینم چی نوشته ...یا امام رضا پیدامون کرد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش دومخوندم نوشته بود ..عکس های درون پاکت رو نگاه کن و ببین به سر دختر من چی آوردن و مجازات نشدن ..من در مردن زن حسین دخالتی نداشتم اون احمق بود و سزای نادانی خودشو داد ولی دختر من به عمد به این روز افتاد ..اگر اونو می کشتن من راضی تر بودم و حالا با مرده فرقی نداره و من  از خونش نمیگذرم ..قصد ما این بود که تو رو با حقیقت اطرافیانت آشنا کنیم و صورت واقعی علی رو بهت نشون بدیم ..یا زودتر از اینجا برو یا به جای شوهرت تقاص بده ..و برای مادر ترجمه کردم ..نامه رو ازم گرفت و همینطور که توی مشتش فشار می داد حرص و عصبانیت از صورتش می بارید ..و حسابی خودشو باخته بود ..گفتم : مادر ناراحت نباشین ..الان اگر فشارتون بالا بره کسی نیست شما رو ببره دکتر ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش سومهمینطور که لگد به زمین می کوبید و توی خونه راه میرفت گفت : خدایا چیکار کنم اگر به علی نگم یک جور اگر بگم جور دیگه توی درد سر میفتیم ..خدا ...خدا ..منو بکش که دیگه راحت بشم ..خسته شدم ..خدایا دیگه خسته ام ..نمی تونم با این جور آدما در بیفتم ..آنه من نگران علی و تو هستم ..آخه چطور ممکنه اون زن اینقدر بیرحم باشه که با یک زن حامله این کارو بکنه ؟ ..وای خدا اگر علی بفهمه که اینجا رو پیدا کردن دوباره بهم میریزه ..به خدا این بار نمی تونم کنترلش کنم من اونو میشناسم ..وای ؛وای  همه چیزمو از دست دادم انگشت نمای خاص و عام شدم بازم دست بردار نیست ..من از این می سوزم  که پسر خودم ؛ جیگر گوشه ی خودم  داره جونم رو می گیره ...پاره ی تن خودم با من دشمنی می کنه ..این خیلی سخته برای یک مادر ..اصلا باورم نمیشه حسین با من این طور رفتار کرده باشه  ..دارم داغون میشم ...غریبه بود می تونستم تحمل کنم ولی فرزند آدم که این همه براش زحمت کشیدی بهت خیانت کنه خیلی ناگوارت میشه ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش چهارممادر خیلی  عصبانی بود طوری که من اگرم می خواستم  باهاش حرف بزنم گوش نمی کرد  اصلا بهم فرصت نمی داد ..دیگه خودمو فراموش کردم ..و به لطیفه خانم گفتم : لطفا از اون چایی که توش گاو داشت براش درست کن الان سکته می کنه ...زود باش ...حتما فشارش بالاست .. دلم برای مادر می سوخت و نگرانش بودم ..و تلاش می کردم آرومش کنم در حالیکه خودمم احتیاج به دلداری داشتم ..اما هر کاری می کردم  اون آروم نمیشد  تا علی اومد .. در تمام اون مدت راه میرفت ؛؛ می نشست روی مبل و بلند میشد و گریه می کردوبا همون حال حرف می زد که من بیشتر اونا رو نمی فهمیدم چون تند می گفت و  دیگه توجهی به من نداشت ..هر چی اون حرفا رو تکرار می کرد دلش خالی نمی شد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش پنجمعلی تا از راه رسید و حال و روز خانم اکرم رو دید با دستپاچگی گفت : چی شده اتفاقی افتاده ؟ گفتم : علی جان تو آروم باش تا مادر خوب بشه ...خانم اکرم که روی مبل نشسته بود و چشمهای گریون و حال پریشونش نشون می داد که اتفاق بدی افتاده ..نامه و عکس ها رو طرف علی دراز کرد و گفت : پیدامون کردن ...علی ..علی حالا چیکار کنیم ..گفتم : مادر؟ اینطوری چرا بهش گفتین چیزی نیست درست میشه ...علی نامه و عکس ها رو گرفت وسریع نگاهی انداخت و با حرص به من گفت : چه ساعتی آوردن  دم در ؟کی درو باز کرد ؟  تو که نرفتی  ؟ گفتم : علی آروم باش حالا این مهم نیست اول مادر رو آروم کن ..بعد در موردش حرف می زنیم و فکر می کنیم ..این روش درست نیست ...داد زد ؛ برو بابا  مگه من آرومم که بتونم کسی رو آروم کنم ؟ من ازت پرسیدم تو رفتی دم در ؟ گفتم ..نه نامه رو انداختن توی خونه ..آخه تو چرا اینطوری بر خورد می کنی ..چرا داری با من دعوا می کنی ؟مگه تقصیر من بوده ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش ششمگفت :آنه  به خاطر خدا سر بسر من نزار ...دارم از دست اون زنیکه دیوونه میشم ..مادر گفت : حق داره بچه ام ..منم دیگه نمی تونم تحمل کنم ..و بدون ملاحظه ؛ همون حرفا رو برای علی تکرار می کرد و هر دو عصبانی تر میشدن  ..برای همین دلم می خواست یک طوری اونا رو آروم کنم گفتم : آخه چیزی نشده برای چی این همه بزرگش می کنین ؟ علی بیا یک فکر درست بکنیم ..هر مشکلی یک راهِ حلی داره ...با حرص و تمسخر گفت : مثلا؟  شما بفرمایید..گفتم : تا حالا شده از مهوش عذر خواهی کنی به خاطر دخترش ؟ گفت : چرا چرند میگی ؟ برای چی عذر خواهی کنم ؟ بلایی که اون سر خانواده ی من آورده چی میشه ؟..اونه که باید بیاد و روی دست . پای ما بیفته حالا همینم مونده برم از مهوش عذرخواهی کنم و بگم ببخشید که باعث شدی زن برادرم خودشو آتیش بزنه ..ببخشید که کارخونه ی پدرم رو صاحب شدین و حالا هم خونه ی پدری رو از چنگ ما در آوردی و برای اینکه دل ما رو بسوزونین رفتین اونجا نشستین که مادر من هر روز مثل اسپند بالا و پایین بپره و از غصه دق کنه ..ببخشید که زن منو دوبار، می خواستی بدزدی و بیچارمون کنی ...آره؟ راه حل تو اینه ؟ پس هنوز مهوش رو نشناختی ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش هفتمگفتم : نمی فهمم برای چی سر من داد می زنی ؟..چرا این طوری به موضوع نگاه می کنی ؟ ..بهش بگو برای دخترت متاسفم ..و ازش بخواه  برای کارایی که با ما کردی معذرت خواهی کنه ..گفت : آنه تو رو خدا وقتی نمی فهمی حرف نزن ...آره جون خودت من گفتم اونم گفت چشم معذرت می خوام دیگه از این کارا نمی کنم ...من اون زن رو می کشم ..راه دیگه ای نیست ...گفتم : خوب بعد که کشتی چی میشه ؟ تو باید بری زندان و من و بچه برگردیم به امریکا ..تو اینو می خوای ؟ علی جان من از نامه ی اون زن فهمیدم که احتیاج به دلجویی داره ...اون که خونه رو پیدا کرده چرا نامه داد ؟ پس می خواد ما رو بترسونه و آرامش مون رو از بین ببره ..علی این کارو نکن ؛ کینه بده ..انتقام خیلی بدتر زندگی آدم رو نابود می کنه بسه دیگه تا یک اتفاق بدی  نیفتاده من می ترسم که ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش هشتمحرفم رو قطع کرد و یک مرتبه سرم هوار کشید بسه دیگه اینقدر منو نصیحت نکن ..فکر می کنی به عقل ما نمی رسه ؟ الان کار از این حرفا گذشته ...میشه تو خفه بشی تا من فکر کنم باید چه خاکی توی سرم بریزم ؟  ..و رو کرد به مادر و گفت : ناراحت نباشین همچین دمش رو قیچی می کنم که نتونه از جاش تکون بخوره ..گفتم : علی این بار سرم داد بزنی من تحمل نمی کنم ..این موضوع کاملا به من ربط پیدا کرده ..برای چی نباید نظر بدم ؟ دمش رو قیچی می کنم یعنی چی ؟ می خوای باهاش چیکار کنی ؟بازم بدون ملاحظه ی شخصیت من داد زد بهت میگم ساکت باش تو نمی فهمی ..و با اینکه من می دونستم خشم همیشه در مقابل عقل غالب میشه و در این حالت  نمیشه تصمیم درستی گرفت نتونستم ساکت بمونم و منم صدام رو بردم بالا و گفتم : علی وادارم نکن مثل تو داد بزنم ..به حرفم گوش کن ..اشتباه از اول مال تو بوده ؛ چرا قبول نمی کنی  ؟ من و مادرت شاید بتونیم تو رو ببخشیم ولی مادر اون دختر نتونسته ..دلش برای بچه اش می سوزه ..یا به حرفم گوش می کنی یا من دیگه با تو نیستم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش نهمعلی با عصباینت بیشتر طرف من حمله کرد که بهت میگم ساکت باش اصلا گمشو برو توی اتاقت تا من بفهمم چیکار باید بکنم ...احمق اگر این بار گیر اونا بیفتی روزگارت رو سیاه می کنن ..نباید یک فکری بکنم ؟ تو نمی زاری حواسم جمع  باشه ..نگاهی بهش کردم و همینطور که میرفتم بطرف اتاقم گفتم :باشه ولی  برات متاسفم  با اینکه بهم قول داده بودی به من احترام بزاری یادت رفت   ..تو وقتی بد میشی قابل تحمل نیستی ..من اینو فهمیدم که تو هر وقت عصبانی باشی به من توهین می کنی ..و در اتاق رو بستم ..صدای خانم اکرم رو شنیدم که گفت : تو رو به خدا شما ها دیگه به جون هم نیفتین ..یکم پشت در ایستادم ؛؛ بغض گلومو گرفته بود ..باید فکری به حال خودم می کردم وگرنه دیر میشد ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش دهمزیر لب گفتم : باید عجله کنم ..آره من باید برم ... فورا چمدونم رو از بالای کمد بیرون کشیدم و وسایلم رو جمع کردم ..چیز زیادی نداشتم ..اما از بین اونا فقط چیزایی رو که بیشتر دوست داشتم و لازمم میشد ریختم توی یک چمدون ..مدارکم ..پول هام رو گذاشتم توی یک کیف کوچیکتر و انداختم روی شونه ام قصد داشتم برم فرودگاه و از همون جا بلیط بگیرم و برگردم به کشورم ...اما دلم نیومد بدون خداحافظی برم ..روی تخت نشستم و چند خط برای علی نوشتم : علی جان من با تو اومدم چون دوستت داشتم  ولی ظاهرا برای یکی شدن تنها عشق کافی نیست ..باید از جنس هم بود ؛ من و تو آب و روغن بودیم .. متاسفم که باید ترکت کنم ..اول به خاطر اینکه اگر من نباشم تو از چیزی نمی ترسی شاید مشکل اصلی مهوش؛؛ من باشم ..دوم اینکه دوست ندارم با تحقیر و توهین زندگی کنم ..و تو مردی نبودی که این احترام رو به من بزاری ..و به نظر من شما آدم های مهربونی  هستین که با خودتون دشمنی می کنین ..و این چیزی هست که من نمی تونم تحمل کنم ..برمی گردم پیش پدرو مادرم ..خوشبخت باشی ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_پانزدهم- بخش یازدهمقلم رو گذاشتم کنار نامه ..هنوز از کاری که می کردم مطمئن نبودم ..ولی احساسم بهم می گفت که یک روز این اتفاق خواهد افتاد ..چون من هرگز خودمو متعلق به اون زندگی نمی دیدم ..گفته بودم دوتا از اتاق ها به حیاط راه داشت ..خیلی آهسته در حالیکه قلبم تند می زد چمدون رو برداشتم و از همون در رفتم بیرون ..و خودمو رسوندم به در حیاط و آروم  باز کردم و طوری که صدایی نباشه و همون طور آروم بستم ..تا سر خیابون اصلی که ماشین زیاد رفت و آمد می کرد سی متری بیشتر نبود ..با عجله خودمو رسوندم ..یکم منتظر تاکسی شدم ..تا یکی خالی دیدم دست تکون دادم ..جلوی پام نگه داشت ..تا اومدم سوار بشم صدای علی رو شنیدم که فریاد می زد آنه ...آنه ..نرو وایسا کارت دارم ...چمدون رو کردم توی ماشین و سوار شدم یک لنگه کفشم از پام در اومد و افتاد توی خیابون  ولی با التماس گفتم آقا برو ..زود باش ..از اینجا دور شو ...علی به ماشین رسید ولی ما حرکت کرده بودیم ..برگشتم نگاه کردم لنگه کفش من دستش بود  ..اشک هام مثل بارون پشت سر هم پایین میومد ..راننده پرسید :خانم  کجا برم ؟ گفتم :  تو برو فرودگاه ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792