2789
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 189754 بازدید | 2148 پست

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش اول علی با نگاهی هراسون به من ؛ بعد از اینکه با صابر روبوسی کرد اومد جلو و پرسید عزیزم خوبی ؟ گفتم : خوبم ..دستم رو گرفت و در حالیکه وانمود می کرد خوشحاله گذاشت روی لبشو و بوسید ...بعداز ناهار  ..علی  سرگرم صابر پسر برادرش شد و من با وجود اون همه گله ای که توی سینه ام داشتم آروم موندم و حرفی نزدم ..دوست نداشتم جلوی بقیه اونو باز خواست کنم و معتقد بودم که این کار شخصیت هر دوی ما رو پایین میاره ..در همون مابین  دیدم که خانم اکرم یک چیزایی به علی گفت که اون بشدت معترض شد و با صدای بلند با هاش حرف زد و مادرم با ناراحتی گردنشو راست کرد و با خشم رو ازش برگردوند  ..و من از حرکات اونا و گاهی کلماتی که بکار می بردن متوجه می شدم که خانم اکرم علی رو  در جریان حرفایی که بین و منو صابر رد و بدل شده بود قرار داده ..و اون برای اینکه جواب گوی من نباشه ؛  از صابر جدا نمیشد و تا زمان زیادی  بعد از شام هم نمیذاشت اون بره و ازش جدا نمیشد  ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش دوملطیفه خانم زن پیر و لاغری بود که توی اون خونه کار می کرد و اگر مهمون داشتن یک خانم دیگه هم میومد  ..اونشب دلم براش سوخت و رفتم به کمکش اینطوری سر خودمم گرم می کردم ..اما نمی تونستم ازفکر دروغ هایی که پشت سر هم از علی شنیده بودم بیرون بیام ..بیشترین مشکل من آینده ام بود که باید با اون زندگی می کردم ..حالا دیگه هم خیلی دوستش داشتم و هم اعتمادم بهش سلب شده بود و این بدترین آفت برای زندگی آدم هاست ..وقتی به کسی با درجه ی زیاد دل می بندی این رشته های محبت تمام وجودت رو می گیره و اون زمان که اعتماد از بین بره پاره شدن اون رشته ها خیلی دردناک و عذاب آوره  ...آخر شب صابر رفت و من و علی به مادر شب بخیر گفتیم و رفتیم بالا ..اون مثل آدم خطاکار سعی می کرد ازم فاصله بگیره ولی در عین حال منتظره عکس العمل من بود .#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش سوماون نمی دونست که من دارم بهش فرصت میدم که راستشو بگه  ..خوب فکر می کردم حالا که مادر اونو در جریان قرار داده خودش میاد و توضیح میده .  ..اما اون زود رفت به رختخواب و پشتشو کرد به منو خوابید ...ولی من خوابم نمی برد و تا مدتی به حرفای صابر فکر می کردم و زندگی بدی که گذرونده بود ..و به مهوش و دخترش؛؛  پر واضح بود و من دیگه شکی نداشتم رابطه ای بین اون و خواهر مهوش وجود داشته و همین باعث دلخوری و این همه کشمش شده ...اما چیزی که اذیتم می کرد شدت عصبانیت مهوش و کارای حسین خان بود که اینطور با همه ی خانواده اش سر لجبازی افتاده بود ...صبح خیلی زود وقتی من تو اوج خواب بودم یک مرتبه علی بغلم کرد ..یک آن خودمو در آغوش اون دیدم ..محکم منو گرفته بود و می خواست ببوسه ....واقعا حرصم گرفت   ..با تندی دستشو پس زدم وخودمو کشیدم کنار و بالشم رو گرفتم توی بغلم وسرمو گذاشتم روش و به همون حالت  گفتم :  علی تو با احساسات من بازی می کنی و به نظرم درک درستی از رابطه ی زناشویی نداری ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش چهارمهمینطور که موهای منو نوازش می کرد گفت : آنه به خاطر خدا ..اول صبح شروع نکن ..من دوست ندارم زن غُر,غُرو داشته باشم ..تو باید مهربون باشی ..خانم باشی گفتم : منم دوست ندارم مردِ زندگیم بهم دروغ بگه ..گفت : نمی فهمم در مورد چی حرف می زنی ؛؛ گفتم : نمی فهمی ؟ یا خودت رو می زنی به نفهمی ...همین حرفت دروغه چون می دونی که من از چی ناراحتم ..تو باید برای من وقت بزاری و به سئوال های من جواب بدی ..بهت گفته بودم اگر اشتباه خودتو تکرار کنی من تو رو نمی بخشم ..یک مرتبه با عصبانیت از جاش بلند شد و نشست و گفت : خوب ؟ من همینم که هستم ؛ حالا می خوای چه غلطی بکنی ؟ اینقدر منو تهدید نکن آنه ؛؛ بدم میاد ..گفتم : علی من ازت می ترسم ..این که نشد کار درست ؛؛ اگر در گذشته اشتباهی کردی به من بگو ، مال گذشته ی تو بوده من می تونم ببخشم ...گفت : اصلا نبخش ..برو به درک ..نمی بخشم ؛ نمی بخشم راه انداختی ..تو فکر می کنی کی هستی که اینقدر با من بد حرف می زنی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش پنجمگفتم : شلوغ نکن ..بهم بگو تو با دختر مهموش چه رابطه ای داری ؟ اون کیه ؟ چرا ازمن بدشون میاد ؟ چرا با خانواده ی شما سر لج افتادن ؟ از تخت رفت پایین و گفت : من به خانم اکرم گفتم تو لیاقت نداری و می خوای هر دقیقه این حرفا رو به سر من بزنی ..گوش نداد ؛ کار خودشو کرد ، گفت صابر بیاد تو آروم بشی ..به خدا مهربونی بهت نیومده ...گفتم : یعنی تو می خوای من در جهل بمونم ؟ اگر از اول بهم می گفتی که اینقدر کنجکاو نمیشدم و موضوع اینقدر بزرگ نمیشد ..علی تو به من  نگفتی  عموی دختر مهموش هستی ؟نبودی ...من می فهمم که با اون رابطه ای داشتی که می خوای مخفی کنی ..این اصلا در این شرایط خوب نیست بهم بگو من درکت می کنم  گفت : الانم میگم من مثل عموش هستم ..چی رو باید بهت می گفتم ؟ دیوونه  نمی خواستم فکر تو رو آشفته کنم ؛ ناراحت میشی؛؛  بد کاری می کنم ؟..حالا بس می کنی یا نه؟ به خدا من دیگه نه طاقت دارم نه حوصله ی این ادا های تو رو دست از من بر دار  ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش ششمبلند شدم و رفتم جلوش ایستادم و گفتم :ببین علی باز داری قال راه میندازی که من بترسم و عقب بکشم ..ولی  تو فقط امروز وقت داری که همه چیز رو بهم بگی ..اگر نگفتی دیگه منو نمی ببینی ..از اینجا میرم برمی گردم به کشورم ..با تمسخر گفت : ها ها خندیدم .. ببین آنه تو منو می شناسی زیر بار حرف زور نمیرم ..اگر قراره اینطوری با من حرف بزنی همون بهتر که بری ...هر جهنمی می خوای بری برو ..گفتم : تو خیلی آدم بدی هستی ..بیرحمی و ظالم نمی دونی با زنت چطور رفتار کنی ..و ببخشید بی ادب هم هستی ..من تهدیدم رو عملی می کنم بهت قول میدم ...تو باید امروز همه چیز رو به من بگی تا فردا صبر نمی کنم یک مرتبه دستشو بلند کرد و   یکی زد توی گوشم وخیلی بلند داد زد  خفه شو دیگه احمق ؛ بسه ؛ بابا بسه ..من خودم به اندازه کافی مشکل دارم ..چرا نمی فهمی ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش هفتمدارن این خونه رو ازمون می گیرن ..از صبح تا شب میرم دنبال کاراش تا شاید نجات پیدا کنیم ؛ تو بهم بگو با این کارات  به کجا می خوای برسی ؟ مثلا فکر می کنی ازت می ترسم ؟ ما داریم همه چیز مون رو  از دست میدیم تو از  فکراون  مهوش گور به گور شده بیرون نمیای ؟ مثلا زن منی؛  نباید درکم کنی ؟ خوبه برات تعریف کردم در چه شراطی هستم ..دستم روی صورتم بود .ودر حالیکه حلقه ای از اشک توی چشمم جمع شده بود  بهش نگاه می کردم ...انگار  پشیمون شد و با صدای بلند سرم داد زد ..ببین چیکار می کنی ؟ منو وادار کردی دست روی تو دراز کنم ..ببینم چی شد ؟ دردت گرفت ؟ معذرت می خوام دست خودم نبود ..ببخشید ..آنه عزیزم ببخشید ...همینطور که صورتم رو گرفته بودم  با غیظ  ازش دور شدم ..یک چیزایی به فارسی گفت و  با همون عصبانیت از اتاق رفت بیرون ..و خیلی زود سر و صدای اونو و خانم اکرم رو شنیدم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش هشتم نشستم روی تخت ..و با خودم فکر کردم ...آنه داری چیکار می کنی ؟ چرا اینقدر نسنجیده عمل کردی ؟ و این طور برای رسیدن به هدفت همه چیز رو باختی  ..من اونو تهدید ی کرده بودم ؛که  اگر عمل نمی کردم اعتبارم رو برای همیشه از دست می دادم و هم سیلی خوردم که دیگه قابل جبران نبود  ..احساس کردم دارم از علی دور میشم ..دیگه اون عشق مهربون من نبود ..اونقدر ناراحت بودم که دلم نمی خواست حتی گریه کنم ..یک حرص عجیبی توی وجودم بود ..من باید تلافی اون سیلی رو در میاوردم ..دیگه زیر بار زور علی نمی رم ..داشتم با خودم عهد و پیمان می بستم که در اتاق باز شد و خانم اکرم عصبانی وارد شد و اومد جلو تند و تند یک چیزایی گفت که اسم زهرا رو شنیدم و فهمیدم که قراره  اون  بیاد ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش نهمبعد دست منو گرفت و با مهربونی صورتم رو نوازش کرد و گفت : علی بده ..و از حرفاش فهمیدم که از اینکه علی منو زده خیلی ناراحته و می خواد یک کاری برام بکنه ..به محض اینکه اینو فهمیدم گریه ام گرفت و خودمو انداختم توی بغلش ..منو نوازش کرد و با اشاره سعی کرد بهم بفهمونه باهاش برم پایین ...با اینکه دلم بد جوری شکسته بود با اصرار خانم اکرم ؛لباس عوض کردم همراهش رفتم  ...و علی همون طور عصبی و آشفته بدون اینکه به من نگاه کنه رفت بالا  و لباس پوشید و برگشت ... با مادر جر و بحث می کردن ..از بین حرف های اونا چیزی که دستگیرم شد این بود که خانم اکرم گفت تو نباید آنه رو میاوردی و توی  زندگی خودت وارد می کردی ..یا یک همچین معنی می داد ..و این  منو بیشتر آشفته کرد و بدون اینکه چیزی بخوره از خونه رفت بیرون ...وقتی درِخونه رو بهم زد و رفت ..حس خیلی بدی داشتم ..اصلا نمی فهمیدم علی از اول همینطور بود یا با اومدنش به ایران تغییر کرد ..اونقدر از نظر روحی ازش فاصله گرفته بودم که حس می کردم یک غریبه است ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_نهم- بخش دهماون روز  خانم اکرم سعی می کرد با مهربونی هاش منو آروم نگه داره ..هنوز نمی دونستم اون می خواد چیکار کنه ...نزدیک ظهر که در زدن فکر کردم زهراست اما راضیه خانم تنها اومده بود و پشت سرشم عاطفه .. هر لحظه بیشتر از واقعیت می ترسیدم .. همه ی اونا حتی لطیفه خانم نگاه دلسوزانه ای به من داشتن وتا زهرا رسید ضربان قلبم اونقدر تند بود که دلم می خواست فرار کنم ..سه خواهر و مادر دورم رو گرفتن و هر کدوم با دلسوزی سعی می کردن به من نشون بدن که دوستم دارن و این دلهره ی منو از چیزی که باید می شنیدم بیشتر می کرد ..و دیگه خیلی خوب متوجه بودم که حقیقت تلخی رو باید بشنوم ...خیلی بدتر از اونی که فکر می کردم ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش اولزهرا که به خواست خانم اکرم یک راست اومده بود خونه ی ما  تا چشمش به من افتاد با ناراحتی خاصی منو بغل کرد وچند بار محکم منو بوسید و با حالت التماس آمیزی  گفت : عزیزمن تو رو خدا پیگیر نشو زندگی خودتو بکن ..و بدون اینکه منتظر عکس العمل من باشه رفت سراغ خانم اکرم و خواهراش ..و روبوسی کرد و با هم به فارسی حرف زدن و من از نوع حرکات اونا به خصوص مادر می فهمیدم که در مورد من هست ...وقت ناهار بود و همه منتظر زهرا بودن که غذا رو بیارن و من بی تاب و آشفته می خواستم بدونم که خانم اکرم این بار می خواد چیکار کنه و به من چی بگه که دختراشو جمع کرده ...من که اصلا اشتها نداشتم ..اما بقیه می خوردن و با هم حرف می زدن ..گفتم : زهرا تو مثل علی نباش برای من بگو شما با هم چی دارین میگین ؟ در مورد من حرف می زنین ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش دومگفت : هم آره هم نه ..باشه چشم از این به بعد هر چی گفتیم برات ترجمه می کنم ..ببین عزیزم ..به خدا علی پسر خوبیه خانم اکرم میگه تو آروم نداری , دعوا کردی ..برای اینکه حقیقت رو بدونی با علی بحث میکنی  ما دوست داریم تو توی شهر غریب خوشحال باشی ..بهت خوش بگذره ...بغض کردم و گفتم : زهرا؛  من دروغ رو نمی فهمم ..چرا باید یکی این همه پنهون کاری کنه ..هر کس جای من بود ناراحت میشد ..یک زن بیاد اینجا و منو که نمیشناسه بد و بیراه بگه ..بعد علی پشت سر هم بهم دروغ گفته ..من تازه اومدم اینجا نباید با من همچین رفتاری می شد ..شک دارم و آدم با شک نمی تونه زندگی خوبی داشته باشه ..من  اینجا حبس شدم علی از صبح تا شب خونه نیست .. نه تفریحی دارم و نه دلخوشی ..چند تا کتاب با خودم آوردم همه رو خوندم دیگه کاری نیست که انجام بدم ..با مادر هم نمی تونم حرف بزنم ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش سومامروز علی برای اینکه به من جواب نده توی گوش من زد ..و با این کارش بهم ثابت کرد که بی خودی نگران نیستم ...من می فهمم این موضوع ساده ای نیست ..و نمی تونم از فکرم بیرون کنم ..به خصوص که رفتار علی خیلی با من بد شده...زهرا گفت : می فهمم چی میگی بهت حق میدم ولی علی اجازه نمیده با تو حرف بزنیم چون نمی خواد تو ناراحت بشی ؛؛ همین, علی نمی خواد ؛ چون تو رو دوست داره .. فقط به خاطر خودت این کارا رو می کنه  ..خانم اکرم دخالت کرد و با اعتراض به زهرا چند جمله گفت  ..زهرا فورا ترجمه کرد خانم اکرم میگه زیاد حرف نزن بهش بگو من درکش می کنم و اونو در جریان قرار میدم .. حرفای منو ترجمه کن ..گفتم : مادر شما خیلی ..خیلی خوب هستین ..با علی فرق دارین ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش چهارمبالاخره برگشتم و دور هم نشستیم رو مبل ها ؛؛ عاطفه طوری گفت بیا پیش من بشین که من فهمیدم و رفتم کنارش نشستم ؛؛ واقعا حالم بد بود مدام تنم بی حس می شد  و احساس سستی می کردم ..حتی چند لحظه دلم خواست که نشنوم و بگم نمی خوام بدونم ..ولی اینو می دونستم که آدمی نیستم که این چیزا رو فراموش کنم ...با حال بدی که داشتم و  اونا نمی دونستن که  باردارم و این استرس ها حالم رو خراب می کنه ..راضیه خانم یک سینی چای لیوانی آورده و گذاشت روی میز و با دلسوزی یکی از اون لیوان ها رو که رنگش فرق داشت داد دست منو و گفت : بخور عزیزم آروم میشی ..به فارسی پرسیدم:  این چی هست ؟با یک لبخند گفت : نمی دونم به زبون شما چی میشه ، گل گاو زبان ..گفتم : من می دونم ..گل رو بو می کنی ..گاو هست حیوان  بزرگ و این که در موس هست زبان  ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش پنجمزهرا گفت : آنه عزیزم این اسم یک گیاه هست که برای آرامش خوبه اعصابت رو راحت می کنه ..به یکی یکی کلمه فکر نکن ..حالا گوش کن مادر میگه من برات ترجمه می کنم تا اونجایی که بتونم ..اون نوشیدنی داغ؛  که  مزه ی شیرینی داشت برای من که حال عجیبی داشتم خیلی خوب بود .. عاطفه رو کرد به من و گفت و زهرا ترجمه کرد ..ما ازت می خوایم که به حرفامون خوب دقت کنی ..موقعیت علی رو درک کن و زود در مورد حرفی که میشنوی قضاوت نکن ..البته اینا چیزایی بود که زهرا به زحمت حالی من می کرد و در واقع اضطراب منو  بیشتر می کرد  ..مادر یک جمله یک جمله می گفت و زهرا برای من ترجمه می کرد : وقتی زن اول حسین خان خودشو آتیش زد که ما همه خیلی دوستش داشتیم ..علی فقط هفده  سال داشت ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش ششمبا اینکه قد بلند بود و بزرگتر به نظر می رسید ولی هنوز خیلی بچه بود و اون زمان هم خیلی زیاد فرشته زن داداشش رو دوست داشت و هم با صابر هم سن و سال ..و خشمی که در صابر بود به علی هم منتقل شده بود ..و خوب اون زمان با هم توی یک خونه زندگی می کردن ..و همه ی درد و دل اونا با هم بود و دور از چشم ما نقشه ی انتقام از مهوش رو کشیدن اونا فکر کرده بودن باید باهاش کاری کنن که مثل خودشون تا آخر عمر بسوزه ..ما هم از همه جا بی خبر ..هنوز حسین با اون زن ازدواج نکرده بود که هر دو افتادن دنبال انتقام ..و با تعقیب حسین محل زندگی اون زن رو پیدا کردن  ..مثل اینکه اول تصمیم داشتن خونه شون رو آتیش بزنن .. بعد فهمیدن که دختر و مادرشم توی اون خونه زندگی می کنن ..و به فکرشون رسید که با بدبخت کردن دخترش از مهوش انتقام بگیرن ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش هفتممن سراپا گوش بودم که یک مرتبه علی از پله های پارگینگ اومد بالا و همون دور ایستاد و به ما نگاه کرد  ..حسابی معلوم بود که هنوز آشفته است و از کاری که خانم اکرم می خواد بکنه خبر داره ... قلبم توی سینه ام می کوبید طوری که صداش نمی ذاشت درست بفهمم که زهرا چی میگه و حس می کردم یک ضعف بدنم رو گرفته ..علی چند ثانیه به همون حالت موند و راه افتاد طرف ما و با غیظ گفت : پاشو بریم بالا خودم برات میگم ..خانم اکرم دوباره گردنشو راست کرد و در حالیکه زهرا برام ترجمه می کرد گفت : نمیشه باید همین جا پیش ما بگی ...راضیه بلند شد رفت طرف علی و بغلش کرد و اونو به آرامش دعوت کرد ولی من نفهمیدم که چی بهش گفت ..علی رو تا اون موقع این طور ندیده بودم حس می کردم یک آدم دیگه شده که من اصلا اونو نمیشناسم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش هشتمعلی نشست و راضیه یک لیوان از همون گل گاوزبانی که به من داده بود برای اونم آورد گذاشت جلوش و علی همینطور که سرش پایین بود ..یک خط و نشون برای خانم اکرم کشید من به زهرا نگاه کردم ..اون با باز بسته کردن چشمش به من فهموند که آروم باشم ..بالاخره علی شروع کرد که :آنه تو اول باید بدونی من هرگز نمی خواستم به تو دروغ بگم یا اذیتت کنم برای صبح هم متاسفم دست خودم نبود ..تو باید اینو بفهمی که من در شرایط بدی قرار گرفتم ..ماجرا از اون روزی شروع شد که فرشته زن حسین خودشو آتیش زد ..صابر ندید حتی حسین هم ندید هیچ کس ندید که من چی دیدم ..و چی کشیدم ..رفته بودم خونه ی حسین چون می دونستم خونه رو ترک کرده می خواستم پیششون باشم و صابر رو دلداری بدم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش نهماسم زن حسین فقط فرشته نبود اون واقعا فرشته بود برای من ارزش زیادی داشت و دوستش داشتم خیلی زیاد من و صابر همسن هستیم و از وقتی یادم بود اون زن مهربون با ما بود ..هر چی در زدم کسی درو باز نکرد ..ولی بوی گوشت سوخته  از خونه میومد باورت میشه هنوز اون بو توی مشام من مونده ؟ و صدای ناله و ضجه ی فرشته ؛؛  یکم رفتم عقب تر و دود رو دیدم ..دیگه نفهمیدم چطوری از دیوار رفتم بالا ..پریدم توی حیاط چون از اون بالا دیدم که فرشته داره می سوزه و توی آتیش دست و پا می زنه ..فورا دویدم توی خونه و یک قالیچه دم در بود برداشتم و انداختم روش تا پیچیدمش لای اون تا آتیش خاموش بشه ..ولی اون کاملا سوخته بود ..دستش هاش که بیشتر آغشته شده بود داشتن ذغال می شدن ..فریاد می زدم و می دویدم و کمک می خواستم ..چند تا از همسایه ها کمک کردن آمبولانس خبر کردن ..و اونو که چیزی مثل کابوس شده بود بردن در حالیکه من همون جا فهمیده بودم که مرده ..علی مثل ابر بهار گریه می کرد و همه ی ما رو به گریه انداخته بود ...و مدتی از شدت بغض نتونست حرف بزنه بعد ادامه داد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش دهمرفتم بیمارستان ..و از اونجا به خانم اکرم خبر دادم ..وقتی بقیه اومدن من مثل دیوونه ها شده بودم ..نمی دونم چند ساعت توی خیابون ها راه میرفتم و فریاد می زدم و خودمو به در و دیوار می کوبیدم ...هیچ کس نمی دونست حسین کجاست ..اون برادر بزرگ من بود ولی اونجا تصمیم گرفتم بکشمش ..آره من اون زمان به تنها چیزی که فکر می کردم این بود ..حسین روز بعد که میره کارخونه از زبون کارگر ها میشنوه ..و خودشو میرسونه ..  وقتی همه جلوی در خونه ی ما جمع شده بودن از ماشین پیاده شد و من دیگه چیزی نفهمیدم ..بهش حمله کردم و صابرم اومد و دو تایی اونو زدیم ؛؛ به قصد کشت ..مردم ریختن و اونو از زیر دست و پای ما خونین و مالین کشیدن بیرون ...کینه من دیگه تموم شدنی نبود ..واقعا دیگه مغزم نمی تونست به چیز دیگه ای فکر کنه ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #  پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش هفتممن سراپا گوش بودم که یک مرتبه علی از پله های پارگینگ اومد بالا و همون دور ایستاد و به ما نگاه کرد  ..حسابی معلوم بود که هنوز آشفته است و از کاری که خانم اکرم می خواد بکنه خبر داره ... قلبم توی سینه ام می کوبید طوری که صداش نمی ذاشت درست بفهمم که زهرا چی میگه و حس می کردم یک ضعف بدنم رو گرفته ..علی چند ثانیه به همون حالت موند و راه افتاد طرف ما و با غیظ گفت : پاشو بریم بالا خودم برات میگم ..خانم اکرم دوباره گردنشو راست کرد و در حالیکه زهرا برام ترجمه می کرد گفت : نمیشه باید همین جا پیش ما بگی ...راضیه بلند شد رفت طرف علی و بغلش کرد و اونو به آرامش دعوت کرد ولی من نفهمیدم که چی بهش گفت ..علی رو تا اون موقع این طور ندیده بودم حس می کردم یک آدم دیگه شده که من اصلا اونو نمیشناسم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش هشتمعلی نشست و راضیه یک لیوان از همون گل گاوزبانی که به من داده بود برای اونم آورد گذاشت جلوش و علی همینطور که سرش پایین بود ..یک خط و نشون برای خانم اکرم کشید من به زهرا نگاه کردم ..اون با باز بسته کردن چشمش به من فهموند که آروم باشم ..بالاخره علی شروع کرد که :آنه تو اول باید بدونی من هرگز نمی خواستم به تو دروغ بگم یا اذیتت کنم برای صبح هم متاسفم دست خودم نبود ..تو باید اینو بفهمی که من در شرایط بدی قرار گرفتم ..ماجرا از اون روزی شروع شد که فرشته زن حسین خودشو آتیش زد ..صابر ندید حتی حسین هم ندید هیچ کس ندید که من چی دیدم ..و چی کشیدم ..رفته بودم خونه ی حسین چون می دونستم خونه رو ترک کرده می خواستم پیششون باشم و صابر رو دلداری بدم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش نهماسم زن حسین فقط فرشته نبود اون واقعا فرشته بود برای من ارزش زیادی داشت و دوستش داشتم خیلی زیاد من و صابر همسن هستیم و از وقتی یادم بود اون زن مهربون با ما بود ..هر چی در زدم کسی درو باز نکرد ..ولی بوی گوشت سوخته  از خونه میومد باورت میشه هنوز اون بو توی مشام من مونده ؟ و صدای ناله و ضجه ی فرشته ؛؛  یکم رفتم عقب تر و دود رو دیدم ..دیگه نفهمیدم چطوری از دیوار رفتم بالا ..پریدم توی حیاط چون از اون بالا دیدم که فرشته داره می سوزه و توی آتیش دست و پا می زنه ..فورا دویدم توی خونه و یک قالیچه دم در بود برداشتم و انداختم روش تا پیچیدمش لای اون تا آتیش خاموش بشه ..ولی اون کاملا سوخته بود ..دستش هاش که بیشتر آغشته شده بود داشتن ذغال می شدن ..فریاد می زدم و می دویدم و کمک می خواستم ..چند تا از همسایه ها کمک کردن آمبولانس خبر کردن ..و اونو که چیزی مثل کابوس شده بود بردن در حالیکه من همون جا فهمیده بودم که مرده ..علی مثل ابر بهار گریه می کرد و همه ی ما رو به گریه انداخته بود ...و مدتی از شدت بغض نتونست حرف بزنه بعد ادامه داد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش دهمرفتم بیمارستان ..و از اونجا به خانم اکرم خبر دادم ..وقتی بقیه اومدن من مثل دیوونه ها شده بودم ..نمی دونم چند ساعت توی خیابون ها راه میرفتم و فریاد می زدم و خودمو به در و دیوار می کوبیدم ...هیچ کس نمی دونست حسین کجاست ..اون برادر بزرگ من بود ولی اونجا تصمیم گرفتم بکشمش ..آره من اون زمان به تنها چیزی که فکر می کردم این بود ..حسین روز بعد که میره کارخونه از زبون کارگر ها میشنوه ..و خودشو میرسونه ..  وقتی همه جلوی در خونه ی ما جمع شده بودن از ماشین پیاده شد و من دیگه چیزی نفهمیدم ..بهش حمله کردم و صابرم اومد و دو تایی اونو زدیم ؛؛ به قصد کشت ..مردم ریختن و اونو از زیر دست و پای ما خونین و مالین کشیدن بیرون ...کینه من دیگه تموم شدنی نبود ..واقعا دیگه مغزم نمی تونست به چیز دیگه ای فکر کنه ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش یازدهمصابر و فیروزه خواهرش پیش ما موندن ..چون دیگه نمی خواستن پدرشون رو ببینن ..حسین یک مدتی عزا دار بود و مدام پیش خانم اکرم ابراز پشیمونی می کرد ..ولی ما تعقیبش می کردیم و می دونستم که هنوز با اون زن رابطه داره ..می خواستم یک روز که هر دوشون توی اون خونه بودن آتیش شون بزنیم ..اما فهمیدیم که یک پیرزن و یک دختر جوون هم اونجا زندگی می کنن ..این بود که یک تصمیم دیگه گرفتیم کاری کنیم که اون زن زنده باشه و تا آخر عمرش بسوزه ..قرارمون با صابر این بود که هر دو سر راه دختره قرار بگیریم به هر کدومون  پا داد باهاش رابطه بر قرار کنیم ...حالا سه ماه گذشته بود و من هنوز حتی یک لحظه نتونسته بودم اون منظره رو از جلوی چشمم دور کنم ..شبانه روز می سوختم ..و بابا داشت کارای منو می کرد که از ایران برم تا شاید خشمم فرو کش کنه ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش دوازدهممن با اون دختر دوست شدم و سعی کردم اونو عاشق خودم بکنم ..ولی خیلی زود پشیمون شدم و وجدانم بهم اجازه نداد ..و ازش جدا شدم ..اما حسین با وقاحت با اون زن ازدواج کرد و بچه هاشو ول کرد و با اون زن و دخترش زندگی می کرد و این بازکینه ی ما رو عمیق تر کرد .. حالا  من تنها همدم مونسِ درد دل اون دونفر بودم و غم  اونا رو می خوردم ..از اون طرف دختر مهوش ولم نمی کرد و عاشقم شده بود و هنوز نمی دونست که من کیم ..و از نفرت و خشم من نسبت به مادرش خبر نداشت  ..بالاخره شد اون چیزی که نباید میشد ..بی عقلی کردم ..نفهمیدم ..یک روز کشوندمش یک جایی و دادم بی صورتش کردن و با لباس های پاره بردنش انداختن جلوی در خونه ی حسین ..مهوش از من شکایت کرد و مامور فرستاد که  منو بگیرن ..این خونه و اون خونه قایم می شدم و خیلی زود بابا  کارای منو کرد و  از ایران خارج شدم   ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دهم- بخش سیزدهمدر حالیکه مهوش آرامش رو از همه گرفته بود ..اون  می گفت حالا که این کارو با دختر من کرده خودش باید با باهاش ازدواج کنه ..و این خیلی دور از عقل و منطق بود .. یک جدال دائمی توی خانواده بوجود اومد .. پشیمون بودم ولی دیگه فایده ای نداشت ..دختره خودکشی کرد ولی نجاتش دادن ..مدتی بعد روانی شد و چند سال توی بیمارستان بستری بود ..همه فکر می کردیم به مرور زمان فراموش میشه ..ولی وقتی پدرم فوت کرد منم که نبودم حسین شد همه کاره ی کارخونه و همه چیز رو صاحب شد ..حدود شش ماه پیش خانم اکرم گفت ..زود تر بیا که حسین و مهوش دارن دار و ندارمون رو بالا می کشن ..ولی من دلم نمی خواست برگردم ..می خواستم همون جا بمونم و با تو زندگی آرومی داشته باشم  ..می دونستم که نه مهوش و نه حسین منو نمی بخشن ..اما وقتی اومدم ایران اونا رو توی فرودگاه دیدم ..خام شدم و فکر کردم تموم شده ..نگو این نقشه ی مهوش بوده که بیان به تو نزدیک بشن ..حالا چندین بار اومده اینکه تو رو از خونه بیرون نمی برم برای اینکه می خواد هر طوری شده این موضوع رو به تو بگه ..کشیک می کشه ..گفتم : اونشب که ما رسیدیم دخترش اینجا بود ؟ گفت : نه اون حالش خوب نیست ..ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش اولمن اونقدر محو اون قصه ی تلخ شده بودم که خودمو یادم رفت و دلم برای علی سوخت ..نمی دونستم رسم و روسم ایران چیه ..ولی اینو می فهمیم که حسین خان با خود خواهی  خیانت کرده و یک خانواده رو اسیر هوسی غیر انسانی ..و این وسط قربانی علی بود و اون دختر که شاید اصلا گناهی نداشت ..مدتی همه ساکت بودن ..کسی نمی دونست چی باید بگه , و من گیج شدم اصلا  باید چیکار می کردم ؟ اون همه تلاش و سماجت  نتیجه اش برام چی بود ؟  با یک بچه توی شکمم برگردم امریکا ؟ و یا باید اونو می بخشیدم و باهاش می ساختم ؟اون زمان در حالیکه حس ترحم من برانگیخته شده بود نمی تونستم فکرم رو جمع و جور کنم ؛ اما یک سئوال برام پیش اومد و پرسیدم : الان مهوش از من چی می خواد ؟ و هدفش از اینکه سعی داره منو ببینه چیه ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش دومعلی گفت : معلومه می خواد اذیتت کنه و زندگی منو نابود کنه ..تو نباید به حرفاش اهمیت می دادی ..اونم همینو می خواد که تو رو از من جدا کنه ..لطفا آنه نزار یک بار دیگه موفق بشه ...گفتم :چرا  علی ؟ مگه تو همین کارو نکردی ؟ توام گذشت نکردی ؛  ...حالا می ببینی انتقام گرفتن و کینه داشتن چقدر بده ؟ گفت : من فقط یک پسر بچه بودم با این زن فرق دارم اون آدم بدیه ..آروم دو قطره اشک از چشمم اومد و طوری که فقط خودم شنیدم گفتم : توام خیلی بدی؛؛  و یک غم سنیگن به دلم نشست  .. احساس کردم دارم ضعف می کنم ؛  مغزم داغ شده بود و سرم درد می کرد  ..از جا بلند شدم اما چشمم سیاهی رفت و اگر عاطفه منو نگرفته بود می خوردم زمین ...علی فورا اومد منو بگیره ولی از تماس دستش چندشم شد و با تندی خودمو کشیدم کنار ..راضیه برام یک شربت گلاب درست کرد و بهم داد خوردم تا بتونم روی پای خودم بایستم و فکری به حال خودم بکنم  ...#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش سوماز جام بلند شدم و گفتم زهرا به مادر بگو من برم استراحت کنم  ..بعد با کمک اون  رفتم بالا و توی تختم دراز کشیدم در حالیکه علی سرشو بین دو دست گرفته بود و از جاش بلند نشد ..زهرا  پتو رو کشید روم دستشو گرفتم و گفتم : خواهش می کنم ..خواهش می کنم بهم بگو  اونشب که ما رسیدیم یک دختری اینجا بود به من بد نگاه می کرد ..طوری که من بعدا فکر کردم باید دختر مهموش باشه ..پرسید : نمی دونم کدوم بود میشه یکم بیشتر توضیح بدی ؟ گفتم : اون دختری که لباس سیاه  پوشیده بود وچشم و ابروی درشت و مشکی داشت  نزدیک مهموش نشسته بود ..گفت :آهان فهمیدم  اون دختر دایی منه ..اصلا ربطی به این جریان نداره باور کن خاطرت جمع باشه ؛ آنه  تو زیادی حساس شدی؛ اصلا فکر نمی کردم شما غربی ها  به این چیزا اهمیت بدین ..تو که درست مثل ما شدی ؛؛ گفتم  راست میگی ؟ ولی زهرا من اینطوری نبودم شاید نوع زندگی آدم رو وادار به کاری که دلش نمی خواد می کنه ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش چهارمگفت : عزیزم من خیلی برات ناراحتم ولی باور کن اینم میگذره ..به زودی یادت میره ...می خوای   یک آرام بخش بهت بدم ؟راحت می خوابی ؟؛ گفتم : نه ..نمی خوام بخوابم باید فکر کنم  ؛ فقط به علی بگو نمی خوام ببینمش سراغم نیاد ...اون درو بست و رفت... وجدالی بی امان در ذهنم برپا شد ...من به این فکر می کردم که اگر رفتار های نادرستی از علی ندیده بودم و اون ماجرا  همون یکبار بود و حالا پشیمونه ..شاید می تونستم کمی باهاش کنار بیام ..ولی عصبانیت های بی دلیل و دروغ هایی که به من می گفت نشون می داد که خصلت کسی رو نمیشه عوض کرد ..اگر قرار بود این انتقام گرفته بشه چرا صابر این کارو نکرد ؟ اون دختر که نباید به اشتباه مادرش بدبخت میشد و در واقع علی یک آدم بیگناه رو مجازات کرده بود..  و اگر مهوش این همه سال نتونسته فراموش کنه حتما مشکل بزرگی پیش اومده  ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش پنجممن چطور می تونم به صورت مردی نگاه کنم که باعث این جنایت شده ..و بهش اعتماد کنم؟ ..در واقع علی مسبب اصلی بدبختی اون دختره که اونو دست یک بیشرف داده ...و معلوم نیست چه بلایی به سرش آورده که روانی شده..من این طور چیزا رو نمی تونستم هضم کنم ..خیلی دور از تصور من بود ..به هر حال برای گرفتن تقاص راه خیلی اشتباهی بود که علی رفته بود ..من عقیده داشتم کسی که بدی رو با بدی جواب میده خودش آدم خوبی نیست ..قلبش سیاه شده ..آدم های مهربون و درستکار هرگز به فکرشون هم  این نوع انتقام ها  نمی رسه ..یک وقت  ممکنه به خاطر ظاهر یکی عاشقش بشیم  ولی باطن خوب و پاک اون عشق رو نگه می داره ؛ در تریبت من این حرف تعریف نشده بود که باید بسوزی و بسازی ..چون فقط یکبار به دنیا میایم و توی این مدت کوتاه باید از خودمون مراقبت کنیم ؛؛ خوشحال باشیم و از زندگی لذت ببریم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش ششماینکه شاید در آینده این شخص تغییر رفتاربده و یا خصلتش عوض بشه  یک اشتباه محض هست ..مگر اینکه اونقدر اون شخص رو دوست داشته باشیم که بتونیم به خاطر خودمون  باهاش بمونیم ..و حالا من باید خودمو ارز یابی می کردم ..آیا من اونقدر علی رو دوست داشتم که بتونم باهاش زندگی کنم ؟  ...کم کم چشمم گرم شد و تقریبا از حال رفتم ..؛؛ خواب دیدم ..توی مزرعه پدرم  چرخ می زدم ..نور خورشید روی دونه های انگور می تابید و هر کدوم مثل الماس می درخشیدن   ..پدر و مادرم رو می دیدم  داشتن کار می کردن بدون اینکه جر و بحثی داشته باشن ..یک طوری  مثل پرواز دور مزرعه گشتم ؛ سگم ..مرغ و خروس ها ..و خوک ها ..و گوجه فرنگی های رسیده و قرمز نسترن های روی دیوار که بوی بهشت می دادن ..دلم می خواست لای  بوته های گوجه فرنگی چرخ بزنم که  یک مرتبه خودمو میون میله هایی آهنی دیدم که راه فراری نداشتم ..وحشت زده فریاد زدم پدر...پدر نجاتم بده ..و از خواب پریدم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش هفتماحساس کردم تنها چیزی که می خوام اینه که علی رو ترک کنم و برگردم پیش پدرو مادرم ..ولی می دونستم به همین راحتی نیست ...ولی باید فکری می کردم تا از اون وضع خلاص بشم و  بدون جار و جنجال اونجا رو ترک می کردم .. تمام مدارکم  دست علی بود ..در حالیکه از ترس کاری که می کردم  می لرزیدم وسایلشو گشتم و پیدا کردم ..و زیر لباس هام توی چمدون طوری که نتونه پیداش کنه جا سازی کردم ...و تا شب توی اون اتاق لعنتی موندم ؛ باید تصمیمی می گرفتم که بعدا پشیمون نباشم ..با خودم حرف می زدم و راه می رفتم  ..اگر می خواستم با قال و مقال اون خونه رو ترک کنم نمیشد نه علی میذاشت و نه خانم اکرم  ..بالاخره یکی زد به درو صدای خانم اکرم رو شنیدم که اسم منو صدا می زد ..فورا درو باز کردم ..از چشم هاش معلوم بود که بشدت گریه کرده و  نگران من شده .#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش هشتمگفتم : مادر شما ناراحت نبودین ..من همین یک دقیقه میام پایین ..باید لباس نو بشم ...یک مرتبه علی از کنار مادر رد شدو اومد توی اتاق و به خانم اکرم گفت ببخشید و درِ اتاق رو بست و گفت : می خوام با من حرف بزنی؛ تو که آدم منطقی هستی ؛  چرا سکوت کردی ؟ قسم می خورم دلم نمی خواست اینطوری بشه ..بارها از خدا خواستم منو به عقب برگردونه تا جبران کنم ولی حالا دیگه گذشته چیکار کنم کاریه که شده ؛؛ آنه منو ببخش ..اون زمان واقعا نمی فهمیدم و فکر می کردم باید انتقام فرشته و صابر و فیرزوه رو من بگیرم ...تو هر چی دلت می خواد به من بگو ؛؛ قول میدم عصبانی نشم ..گفتم : علی این چیزی نیست که من بتونم به این زودی فراموش کنم می دونم تو جوون بودی ..و اینم می دونم که در شرایط تو نیستم ..می فهمم و تو رو درک می کنم ولی نمی تونم تو رو ببخشم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش نهمبهم فرصت بده شاید یک روز برسه که من دوباره بتونم دوستت داشته باشم و بتونم به تو اعتماد کنم ..منم خیلی  از اینکه این موضوع پیش اومد ناراحتم ..و دلم نمی خواست این احساس بد رو داشته باشم ..گفت : تو برای کاری که من  ده سال پیش کردم  مجازاتم می کنی تو که اون موقع نبودی اصلا کار توام یک جور انتقامه ....بهت که گفتم در چه شرایطی بودم گفتم : علی چرا نمی فهمی موضوع این نیست تو با من صداقت نداشتی .. در تنهایی با خودم فکر می کردم اگر قبل از اومدنم علی همه چیز رو گفته بود و توی این مدت اینقدر منو آزار نمی داد باهاش میومدم و پای مشکل اون می ایستادم ..بله میومدم ..برای من صداقت از همه چیز مهمتره ..تو حتی به من نمی گفتی چرا توی خونه حبسم کردی اصلا تو اجازه ی این کارو نداشتی ..حالا به هر دلیل ..تو باید به من می گفتی تا خودم انتخاب کنم ..و یا بفهمم که چرا  منو با خودت جایی نمی بری ...ولی تو این کارو نکردی کردی من دستمال نیستم ..رفتارت با من انسانی نبود هر کس حق داره خودش برای خودش تصمیم بگیره ..ولی تو به من اهمیت ندادی ..این خونه برای من زندان شده ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش دهمگفت : اصلا بزار کارای ارث معلوم بشه و من ثابت کنم که کارخونه تقلبی به نام مهوش شده ..با هم بر می گردیم نیوجرسی ..و از همه چیز دور میشیم ..و اونجا دوباره از  اول شروع می کنیم ..حالا که همه چیز رو می دونی ..گفتم : وای علی ..وای تو چقدر کم صبر و عجولی چرا الان منو به حال خودم نمی زاری ؟..من باید لباس عوض کنم و برم پیش مادر ..قول دادم ..من به حرفی که می زنم پا ببندم  اینو می فهمی ؟ منو راحت بزار داری دیوونه ام می کنی ..یک هفته گذشت در حالیکه نه تنها از میزان ناراحتی من کم نشد بلکه غمگین و نا امید مثل روح سرگردان توی خونه راه میرفتم ..حیاط بزرگی داشتن با یک استخر تمیز و پر از آب ..هوا داشت سرد میشد ولی اغلب روزا توی آب شنا می کردم تا اینطوری آرامش بگیرم ودرست فکر کنم  ...#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش یازدهمحالا پناهگاه من شده بود خانم اکرم ..یکم می تونستم منظورمو بهش بفهمونم و اونم سعی می کرد تا می تونه بهم مهربونی کنه ..اون زن بسیار خانم و با درایتی بود ..و هر سه تا خواهراشم همین طور بودن و بهم احترام میذاشتن ..و متوجه شده بودم که اون همه اضطراب اولشون فقط به خاطر این بود که من ماجرا رو نفهمم و این بیشتر به خاطر سفارش های علی بود ..شایدم حق داشت ..اما مسیر زندگی من طور دیگه ای رقم خورده بود ..گاهی به این فکر میفتادم   که آیا تصمیم های ما باعث میشه زندگیمون تغییر کنه؟  یا تقدیر ما رو وادار می کنه که تصمیمی بگیرم که بریم به سمت اون  ..نمی دونم هنوزم نفهمیدم ..علی کلافه بود و از اینکه من باهاش گرم نبودم بیقراری می کرد بارها می خواست با من رابطه داشته باشه ولی من واقعا نمی تونستم و حس بدی داشتم شایدم حاملگی من در این کار دخیل بود که ازش دوری می کردم ..و گاهی برای اینکه اذیتم نکنه میرفتم توی اتاق مادر می خوابیدم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_یازدهم- بخش دوازدهمتا یک روز نزدیک ظهر که علی خونه نبود و مادر داشت با تلفن با زهرا حرف می زد ازش خواستم گوشی رو به من بده ..گفتم : زهرا خیلی  حوصله ام سر رفته دارم توی این خونه دیوونه میشم ؛؛ تو منو یک جایی میبری ؟ یکم هوا بخورم و مردم رو ببینم؟ ..گفت :راست میگی حق داری ؛؛ علی کجاست ؟ گفتم : نمی دونم از صبح میره و ساعت دو یا سه یا شب برمی گرده ..تازه با هم حرف نمی زنیم ..گفت :  باشه عزیزم امروز نمی تونم بیام ولی برای فردا قول میدم حدود همین ساعت حاضر باش میام دنبالت یک گشتی می زنیم و برمی گردیم .....خانم اکرم نفهمید من از زهرا چی خواستم و نمی دونم چرا اونم به مادر نگفت ؛؛ با علی هم که حرف نمی زدم ..و اینطوری روز بعد آماده شدم و رفتم پایین ..اونجا می خواستم به خانم اکرم بگم ولی خواب بود به لطیفه گفتم :خانم به مادر بگو ..من با زهرا اومدم .. زود میرم ..خندید و پرسید : با زهرا خانم میرین جایی ؟ گفتم : بله تو با هوش هست ..به مادر بگو ...ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

مرسی عزیزم خسته نباشید🥰🥰🥰🥰🥰

سلا بیا تا پایان قسمت یازده گذاشتم فقط هر وقت تونستی برام پیام بزار یادم بیاد بقیشو بزارم 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

سلا بیا تا پایان قسمت یازده گذاشتم فقط هر وقت تونستی برام پیام بزار یادم بیاد بقیشو بزارم 

مرسی عزیزم 

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

مرسی زحمت میکشید تشکر🥰🥰🥰🥰🥰

مردِ کوچکم روزی تکیه گاه  امنی برای یک زن میشوی شانه هایت  پناهگاه  میشوند ودستانت امنیت بخش  دستانی  دیگر ومن آن  روز مث  امروز و همیشه به  داشتنت افتخار میکنم‌و دختر قشنگ ترین ناز خداست و تجلی عشق و شاهکار خلقت

داستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش اولیادم افتاد که کفش هام بالاست اون روز یک بلوز و شلوار پوشیده بودم با کفش های اسپرت ..آماده نشستم نزدیک در؛   یک ربع مونده به ساعتی که زهرا قول داده بود   زنگ در به صدا در اومد با اشتیاق گوشی رو برداشتم و پرسیدم کیه ..زهرا بود گفت : آنه ی عزیزم تویی ؛ باز کن ..گفتم:  الان میام .. و خودم رفتم و درو باز کردم ..خندید و گفت : وای چه خوشگل کردی چه عجب تو دوباره شدی همون آنه ای که از امریکا اومد ..سلام خوبی..و منو بوسید و در همون حال پرسید به مادر گفتی کجا میریم ؟ گفتم : نه ؛ مادر قبل از نماز یکم می خوابه ..من به لاطف خانم پیغام دادم ..با خنده در حالیکه می خواست وارد خونه بشه گفت :بهش میگن قیلوله ...گفتم : به چی ؟ گفت : خواب قبل از نماز ..گفتم تو کجا داری میری ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش دومگفت : برم خانم اکرم رو ببینم و بهش بگم وگرنه نگران میشه ..درماشین بازه تو برو سوار شو ؛ من زود میام  اینطوری می تونیم تا عصر با هم بگردیم وگرنه دلمون شور می زنه ..از خونه که رفتم بیرون یک نفس بلند کشیدم ..درست مثل مرغی که یک مرتبه در قفس رو براش باز کرده باشن  ..باور کردنی نیست علی و خانم اکرم اجازه نمی دادن حتی لای در رو باز کنم ..حالا  دلم می خواست بال در بیارم و از اونجا دور بشم ؛حس  می کردم به اونجا تعلق ندارم ..رفتم سوار ماشین شدم ..یکم طول کشید تا زهرا برگرده ..همینطور که به اطراف نگاهی انداختم  ..سعی داشتم موقعیتم رو برای روزی که می خوام از اینجا برم بررسی کنم .. اون خیابون  بن بست بود و ماشین رو به اون بن بست ایستاده بود ..یک مرتبه یکی زد به شیشه ی ماشین ..فکر کردم زهرا اومده ؛؛ برگشتم و وحشت زده شدم , مردی رو دیدم قوی هیکل در یک چشم بر هم زدن درو باز کرد و من از ترس دو دستی فرمون ماشین رو گرفتم ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش سومو گفتم : برو چی می خوای با من چیکار داری ؟  گفت : بیا پایین  گفتم : نه نباید این کارو بکنی نمی شود ..برو مرد بد  .. گفت : با من بیا ...تا اونجا که قدرت داشتم فریاد زدم   ..زهرا ..مادر ...کمک ...کمک ..دستپاچه شد اما  خیلی بد؛ طوری که معلوم میشد به زحمت حفظ کرده  به زبون من گفت :کاریت ندارم نترس نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه مثل دخترِ خانم  مهوش میشی ...من  فهمیدم اون منظورش چیه و از ترس انگار قدرتم زیاد شد ..و مقاومت می کردم و فریاد می زدم چند ثانیه بیشتر طول نکشید اون  مرد قوی هیکل دست انداخت زیر پا و گردنم و می خواست از ماشین منو بیرون بکشه تقلا می کردم و با همه ی قدرت فرمون ماشین رو گرفته بودم وخودمو می کشوندم به اون طرف و  فریاد می زدم علی ...زهرا ...کمک#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #پرواز_آنه 🛬👩🏼#قسمت_دوازدهم- بخش چهارمبه محض اینکه دستم رها شد ؛ فکر کردم کارم دیگه تمومه ...اما اون  مرد منو ول کرد و فریاد زد آخ ...و سرشو از ماشین بیرون آورد و پا گذاشت به فرار ..زهرا با یک میله ی آهنی که دستش بود  دنبالش می دوید  ..خیلی ترسیده بودم و بدنم یخ کرده بود  ؛ ..در حالیکه معلوم بود این کارِ مهوش بوده و من متوجه شدم که اون دست بر دار نیست .. مادر که رنگ به صورت نداشت و اونم می لرزید .. بغلم کرد و گفت : ای وای دختر چرا آروم نمیشینی ...بیا پایین ..کنترل همه ی اعضا بدنم از دستم خارج شده بود و روی صندلی به حالت غش افتاده بودم ..زهرا اومد و گفت : آنه خوبی ؟  ..و نگاهی به من کرد وبا وحشت  فریاد زد ..آنه ؟ تو رو زد ..کجات زخمی شده ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792